از آوازهای بهشتیت…

خرداد ۳م, ۱۳۹۶

فسقلی با مامان و باباش اومده دانشگاه..مامان دستپاچه ست تند تند داره تایپ می کنه و بابا داره مامانو راهنمایی می کنه بعد این فسقلی با دکمه های پیرهن سورمه ایی بابا بازی می کنه انگاری داره از آسمون ستاره میچینه و بلند بلند می خونه قاااااااا قا قا اِ دِ و اینجا رو گذاشته رو سرش
دِ آخه تو چی میگی جوجه؟
صداش سکوت رو شکسته و حس تازه ایی داده به اینجا و منو اورده رو فُرم، توی دلم میگم ای دخمله که گوشواره هات از دور داره برق میزنه بیا و برام هر روز آواز بخون…

سفرنامه آلمان ۱۴

اردیبهشت ۲۶م, ۱۳۹۶

دارم از اولین صبحه خونه مشترک حرف میزنم.. از چای شیرینو و نیمروی عسلی صبحگاهی از پرده و پنجره و باد اول مهر ماه توی خونه.. و صدای چکاوک ها که دور و نزدیک میشن…از لمس دست و حال مشترک نگاه… از حضور از عمق وجود از ماه از بارون از خدااا.. دارم از یه نوشته کوچیک روی آینه ی اتاق حرف میزنم از سااال ها حرف برای گفتن از کتاب های خونده مشترک و از ظرف انار… و خرمالوهای بهشتی توی کاسه مسی و یه دسته گله نرگس به چه بزرگی و خوشبویی.. از تکیه به در تا وقت رسیدن..نگاه کردن و خندیدن چشمات.. دارم از عطر غذای خونه حرف میزنم از جلز و ولز پیازهای سرخ شده برای اولین آش رشته ی خونه تو کاسه ی گل گلی..از رفتن و رسیدن از چسبوندن اولین عکس ها توی البوم از نوشته های کنارشون و شنیدن دوستت دارم ها با صدای تو .. از رنگ مورد علاقه و دیوار خونه.. از گلخونه ی کوچیکو پیچک هایی که از دیوارهای آبیش بالا رفتن تا کجا… از شمعدونی های توی راه پله مثه خونه ی شهرزاد و از آرامش بی صدای خونه… از همصحبتی که خستگیت و دردت، از وصلش فراموشت میشه..از قفل هایی که تا ابد بسته میشن روی همین حفاظ فولادی دریاچه ی نقره ایی..اسم من اسم تو..خیال خیال خیال
خیال باید ایرونی باشه اصیل باشه خیال باید مثل فرش کاشان پر از نقش و نگار دل باشه حتی کنار دریاچه ی ماچ سی هانوفر..عروس و دومادهایی که میرفتن و میومدن تا دریاچه ی نقره ایی که قفل هاشونو ببندن و من غرق خیااااال تا ابرهای دور و لبخندم رو که از شال گردنه پیچیده شده دور صورتم در اوردم و به دوربین دایی خندیدم.. خندیدم به خیال هایی که می رفتنو میومدن حتی به این ویلچر این یاره قدیمی..صدای دیلینگ دیلنگ موبایلم که اس ام اس اومد..یعنی کی میتونه باشه؟ من اینجا تو هانوفر کنار دریاچه ی نقره ایی؟ و ایرانسلی که حالا شده آلمان سل..
واریز گروهی حقوق..بیشتر تر خندیدم..چه حال خوبی..ها مونا مشکوکی های فامیل شروع شد برای خوشحالی های پنهانی از اس ام اس دریافت حقوق..!! با این همه خیال شبیه عاشق هایی شده بودم که از اس ام اس یار ذوق مرگ میشن، میدونم خودم..دلم بابام و مامانمو خواست همون موقع..که بگم این حس خوب همش برای شما..شما که منو به اینجا رسوندین.. Heart

__________
*عروس دوماد آلمانی و ماشین عروس آلمانی هم دیدم به پای ایرونیش نمیرسن ولی خوشبخت بشن الهی
موبایلم تو این سفر اصلا همراهی نکرد یه چهار تا عکس خوشگل بگیرم

** بیاید برای حاله خوبه دل هم “حمد” بخونیم…باشه؟

که هست..که دارمش..

اردیبهشت ۲۶م, ۱۳۹۶

گاهی هم لازمه بدون هیچ حرفی فقط سرت رو بگیری بالا.. اونقدری بالا که تمام صورتت مماس آسمون بشه…آروم و بدون نگرانی بگی، خداااا……مهربونم…تو برام خدایی کن…خدایی کن خدای مهربونم…بغضم که داشتی…باشه…نگهش دار پیش خودت، با سر بالا با شونه های صاف ….با بزرگی انسان بودنت از خودش حضورش رو بخواه…و شک نکن شک نکن خالق این موجودیت بی کران مسئول تر، دقیق تر و لطیف تر از تمام تفکرات ماست شک نکن که هست که میبینه که تکیه کردنت به اون درست ترین راه برای رفتنه…

من دلم بگیره جایی جز گوشه اتاقم و قرآنم رو تو بغلم گرفتن و سر به سوی وجودش بلند کردن ندارم..ثابتم کرده نه یک بار نه یک جا ….همیشه، همه جا…
ثابتم کرده که هست که هست..

خوشبختى

اردیبهشت ۲۴م, ۱۳۹۶

و من شدم آفتابگردان کوچکى که هر صبح براى طلوع آفتاب دعا مى کرد
آفتابگردان تو بودن بزرگترین خوشبختى من بود……

خداوندا خیلى دوستت دارم Heart

ازدواج مرد غیرمعلول با زن دارای معلولیت

اردیبهشت ۱۹م, ۱۳۹۶

در مورد این ویدیو که در رسانه پخش شد (ازدواج مرد غیرمعلول با زن دارای معلولیت)
من هم خوشحال میشوم از پیوند و شادی دو نفر اما تماشای این خبر، بند بند وجودم را به درد می آورد؛ از تحقیر نامحسوس و محسوسی که در هر صحنۀ این ویدیو هست… از بغل زدنِ دختر معلول تا حرفهای مادر داماد خطاب به پسرش: “این دختر را مادرش تر و خشک میکنه… میتونی همه کارها رو انجام بدی؟”، تا از راه رسیدن اسب سپید خوشبختی و شازده ای که دلدادگی اش به دختری معلول، معادل “ایثار” و “از خودگذشتگی” تلقی میشود و مورد ستایش قرار می گیرد. و بدتر آنکه، حتی دختر معلول نیز خود جزیی از سیستمِ تحقیر علیه خودش شده که در اطرافش حاکم است؛ و به دوربین اجازه میدهد تصویری از شخصی ترین لحظۀ ممکن میان او و همسرش را همگانی کند: آقای داماد، چنان با افتخار عروس خانم را جلوی دوربین روی دست بلند و جابجا میکند که گویی عَلَم انسانیت و جوانمردیش را به همه نشان میدهد.

در فهم هایی از روابط انسانی که متکی بر جسم و البته جسم کامل و “بدون نقص” است، رویکرد عاشقانۀ افراد غیرمعلول به افراد دارای معلولیت چنان بعید به نظر میرسد که اگر کسی وارد رابطه ای عاشقانه با فردی معلول بشود، با ناباوری و تحیر، به شدت مورد ستایش قرار می گیرد و از طرف خداوندگارانِ روی زمین، جایگاهی خاص در بهشت موعود برایش ذخیره می شود. جالب اینکه حتی در همین فرهنگ رایج و از همین زاویه دید، ازدواج زنان غیرمعلول با مردان دارای معلولیت آنقدر ارزشمند تلقی نمی شود که اگر مردی “ایثار” به خرج دهد و با زنی معلول ازدواج کند.

نه فقط معلولیت، بلکه هر شرایطی که هر انسانی را در جزیی ترین امورش به دیگری وابسته کند، به مرور زمان، زمینه های تسلط و برترپنداری حامیان، و کوچک شماریِ حمایت شدگان را فراهم می آورد. افراد دارای معلولیت نیازمند امکاناتی هستند که آنها را تا حد ممکن مستقل کند و شان و شخصیت و حرمت آنها را مثل هر فرد دیگری در جامعه، محترم و محفوظ نگاه دارد.

این ویدیو و بازنمایی رسانه ای معلولیت و زندگی همراه با معلولیت، سرشار است از واقعیت های تلخی که در زندگی خیلی از افراد معلول جریان دارد: “معلولیت” به خودی خود “ضد ارزش” و “امتیاز منفی” تلقی می شود و در نبودن امکانات لازم، توانمندی ها و فعالیت های ضروری برای استقلال نسبی فرد، آوار همۀ برچسب ها و باورها و احساس های غلط را روی فرد معلول می ریزد…

پی نوشت: برای این عروس و داماد زندگی شیرین و خوشبختی ماندگار آرزو دارم. به تصمیم این آقا احترام میگذارم و بنای زیرسوال بردن علاقه و عشق ایشان را ندارم، بلکه منظور، نقد افکار اشتباه نسبت به افراد دارای معلولیت و ازدواج آنها با افراد غیرمعلول، و به خصوص نوع برخورد اطرافیان و همینطور رسانه ها با این نوع رویدادهاست.
_____________________
یادداشتی از دکتر نگین حسینی، روزنامه نگار، فعال حقوق معلولیت
* ازدواج عاشقانه حجت و عاطفه

سفرنامه آلمان۱۳

اردیبهشت ۱۶م, ۱۳۹۶

از ایستگاه مترو اومدم بیرون و راه میرفتیم به سمت جایی که نمی دونستم کجاست فقط میخواستن ببرنم که شهر رو ببینم..شال بزرگ پشمی رو محکم دور خودم بپیچیدم..هوا خیلی سرد بود..تو خیابونا هیچکس نبود..بی روح و آرام…پیچیدیم سمت راست که این صحنه رو دیدم..حس کردم قدم گذاشتم به کارت پستال..یا نقاشی..انگار الان تو نقاشی باشم باورم نمی شد اینها همش طبیعیه..کار خداست..نمی تونم زیباییشو بگم اما خدای بینظیری داریم خدای بینظیری دارم..دلم خواست تا بینهایتش رو بدوم..دویدم..روحم دوید..پرواز کرد تا الَّذی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْ‏ءٍ خَلَقَهُ….

مونا ! تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت
وقتی روشنی چشمهایت
در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود
با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکیت
از تنهایی معصومانه دستهایت
آیا می دانی که در هجوم دردها و غم هایت
و در گیر و دار ملال آور دوران زندگیت
حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود؟
مونا !
اکنون آمده ام تا دستهایت را
به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری
در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی
و اینک مونا شکفتن و سبز شدن در انتظار توست… در انتظار توست..

_________________
*خدایی که آنچه را آفرید زیبا و نیکویش ساخت(سوره سجده آیه ۷)
**از وقتی هفته ایی یه بار یا دو هفته ایی یه بار میرم بیرون از خونه طبیعت گردی خیابون گردی حس خیلی خوبی دارم… Heart Heart لیمی جونم دختردایی جونم عاشقتم Heart Heart

بى قرار

اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۹۶

دلت که گرم باشه، غروب جمعه هم روز اول عیده.. میگه یه جوری دوستش داشته باش همیشه، که فکر کنی هر لحظه یکی منتظره از چنگت درش بیاره..اوهوم این مسیر که وقتی از مقصد قشنگ تر باشه، میشه یک عمر توی راه موند و لذتشو برد..اینایی که با دوست داشتنشون، خودت رو بیشتر از قبل دوست داری، اینا رو میشه تو زندگیت نگه داری..این وقتاییکه توی جمع هستی و دورت شلوغه بیشتر دلت واسش تنگ میشه، انگار حضور آدما، یادت میندازه که فقط اونه که به تنهاییت ترجیحش میدی..اینکه بدونه دوستش داری، حق اونه ولی اینکه چقدر دوستش داری چی ؟ نچ حق توئه….اونیکه کنارش هر چند کوتاه، از لحظه هات لذت میبری..این صمیمیتی که با تو دست و پا بودن فرق داره..
این تو که اگه کسی رو دوست داشته باشی همیشه بهانه ایی برای دیدنش پیدا می کنی..حتی اگر حرفی برای گفتن باهاش نداشته باشی..حتی اگر هزارتا درد و غصه داشته باشی و فرصتی نباشه الویت اول و آخرته..اینایی رو که کم میبینی اما همین کم ها خستگیتو در میکنه و تا کمی دیگر روزهارو با حس خوب سپری می کنی..ایناییکه یه جوری خوبن که باعث می شن به تنهاییامون که انقدر دوسشون داریم خیانت کنیم..اینایی که یه جوری خوبن و مهربونن که باید زیر لحظه هایی که باهاشونی کاربن بذاری..اوناییکه که یجوری خواستنین که دوست داری یه دل سیر بغلشون کنی..این لحظه هایی که کنارته و بازم دلت تنگ میشه..ایناییکه یکیو دارن که نگرانشونه قدرشو بدونن و نگران نگرانیاش باشن..
این دوست داشتن فقط یه جمله ست باید یکی رو پیدا کنی که برات از اون معنی بسازه
این خوشبختی که یعنی دلیل خنده هاش باشی…این قشنگترین تصویر دنیا، وقتیکه چشاش می خنده..این حس خوب دوست داشتن که بدون خودخواهیت باشه بدون توقعت باشه، بدون منت باشه.. این لحظه هایی که هم سعی می کنی یادت بیاد چی داشت می گفت. ولی بیشتر از اون یادته چند تا پلک زد، چند بار با نگاهش دلت خندید..این حضور بعضی ها توی زندگی، یه نشونه ست..اینکه یادت بمونه همیشه که تو هم آدم خوش شانسی هستی..این عشق که یعنی: طوری نگاش کنی که انگار آدم قحظه..
این وقتایی که باید دستش رو محکم توی دستت فشار بدی نه واسه اینکه بدونه دوستش داری..واسه اینکه باور کنی حضورش واقعیه و خواب نمیبینی
این دو دست، دو چشم و یک لب و آغوشش، که من تسلیم این پنج به علاوه ی یک تو شدم..
اییناییکه با دل بهشون محرم می شی نه فقط با خطبه ی عقد
این بعضی چیزها که گفتنی و نوشتنی نیست فقط زندگی کردنیه..

______________
*تکرار
**مى دونى من و تو زنده موندیمو به سختى زندگى کردیم.. گذشته، حال و آینده؛ من و تو وارث دردیم…تا میتونى تحمل کن..که خورشید اتفاقى نیست…. Heart


آره خورشید اتفاقى نیست…اتفاقى نیست

آخر مسیر

اردیبهشت ۸م, ۱۳۹۶

می دانی شهید، همه چیز بر باد رفته است…پیراهن آبی شما، این سجاده، این چفیه آن خون که ریخته شد و آن بهار و آن دشت و آن گلهای کوچکش
می دانی شهید، دیگر فتحی نیست که بشود روایتش کرد.. همه اش شکست است.. و شکست را نباید روایت کرد باید پنهانش کرد جنگ تمام شد اما هزاران مین، باقی مانده است که هر روز زیر پای انسانیت و اخلاق و شرافت و صداقت و ایمان و عشق منفجر می شود. ما مجروحان مین های هر روزه ایم…
کاش بیشتر مانده بودید کاش مین های بیشتری روبیده بودید.
کاش…اما حالا دیگر خیلی دیر است..
به خدا سلام برسان ای شهید، به فرشته هایش هم.
می دانم که در بهشت هر چهار فصل بهار است…
این بهار ابدی بر شما گوارا باد..
برسد به دست شهدای گمنام و خوشنام..
________
* برنامه ی “با همستان” خانم عرفان نظر آهاری جان جانم و حرفهای قشنگش مثل این رو حتما ببینید…
** ایستگاه آخر پیاده روی کارکنان دانشگاه به مناسبت هفته ی سلامت، مزار شهدای گمنام دانشگاه بود..من که با این دستای سوخته هر چرخی که میزدم و هر قدمی که جلو میرفتم دلم پیش مادرای آخر این مسیر بود…

هفته سلامت

اردیبهشت ۸م, ۱۳۹۶


حرف بزنیم با هم تا افسردگى نگیریم..
براى هم وقت بذاریم
به هم اهمیت بدیم
یه گوش و یه دل باشیم براى همدیگه…

اولین موی سپیدم

فروردین ۲۸م, ۱۳۹۶

تو آیینه داشتم خودمو نگاه می کردمو موهامو شونه می کردم که یهو انگاری یه چیزی لا به لای موهام برق میزد…بیشتر که توجه کردم دیدم ااااا اولین موی سپیدم داره می درخشه..یه لحظه مکث کردم..رفتم تو فکر..موی سپید..من..۲۸ سالو و ۴ ماه..
تلاش..امید..جوانی..قله ی زندگی..پیری..مرگ
سریع سرچ کردم “اولین موی سپیدم” حرفای جالبی خوندم حس هایی شبیه حس های خودم..با یه تفاوت..
تفاوت کوچیکی نبود..
من مونا؛ سالهاست پاهامو از دست دادم زیبایی جسممو از دست دادم..آتروفی پاها و چندتا جراحی و جسمی نا زیبا..کدوم خانومیه که جسم زیبا و متناسب از خدا نخواد..دوست نداشته باشه گاه گاهی وسط این گردش سریع روزگار پیراهن کوتاه بپوشه و جلو آیینه تمام قد وایسه به چپ و به راست بچرخه و دست به کمر بذاره و از رویاهاش تو آیینه بگه و با نقاشی خدا ذوق کنه؟ کدوم خانومیه که دوست نداشته باشه خودشو تصور کنه تو قشنگ ترین و پر چین ترین لباس عروس دنیا…؟ با کفش های سپید تق تقی و تاجی از سپیدترین و خوشبوترین گلهای دنیا روی سرش؟ کدوم خانومیه که دوست نداشته باشه زیبایی تن و قد و هیکلش از هم جنس و غیر همجنس تحسین بشه..؟ سالهاست این حریم جذابیت و زیبایی و ماندگاریم تهدید شده… خیلی سخته به این نتیجه رسیدن و دوری از سرکوب و انکار و .. واقعا بپذیری و کنار بیای و اینکه چشمات چقدر بفهمه تا از همه ی این زشتی ها، زیبایی ها رو ببینه خوبی و عشق و محبت و خدا رو ببینه…خوب می دونم یه چیزی غیر از جسم و بدن محتوای این زندگی رو میسازه.. خوب میدونم که تو این مسیر زندگانی همه ی آدما یواش یواش چه بخوان چه نخوان جسمشون به سمت نابودی میره به سمت پیری میره یکی زودتر یکی دیرتر و یکی هم خیلی خیلی زودتر..
اما حقیقتا اونچه که موندگاره از ازل تا ابد روحی پر از عشق و مهربانیه..آیینه میتونه بهت پاهای کج و کوله ت و موهای سپیدت رو نشون بده ناراحت بشی و یا یه اندام زیبا و بی نقص رو بت نشون بده و هی ازش ایراد بگیری و بازم دلت نخواتش..اما اونچه که بهت از دیدن خودت در آیینه حس پرواز میده یه چیزی تو عمق چشمهاست یه نور یه خوشحالی یه شادمانی یه تشکر و رضایت و یه فهم عمیقه..یه چیزی توی صداته توی حرفات تو کلماتته توی احساسته توی وجودته..یافتنش در عمق وجود سخته اما شدنیه..میشه..
بر من مبارک باشه این اولین سپیدی که توش هزاران هزاران تجربه ست…یه روزی بشه که تنها موی سیاه توی سرم مبارکم باشه یعنی میشه اون روز دستام در محضر خداوند پر باشه و دلم به زلالیه آبی اقیانوس…روزی که چشمامو ببندم و دراز بکشم توی برکه ی عشق..خدا قطره قطره رحمت بشه و تنم رو بپوشونه..روحم رو همینطور
و وقتی چشم باز می کنم، پروانه ای سپیدی شده باشم که از سرانگشت فرشته ایی پر زده… Heart


________
* عکس از اینجا
** زن و چالش سن هم از اینجا بخونید.

رونمایی از مونا و ویلچرش

فروردین ۲۰م, ۱۳۹۶

اضطراب یه دیدارو دارم..
دیدار دوستای کلاس اول دبستانم بعد بیست سال…
بعد از نخاعی شدن و فاصله ی دور خونمون از اون مدرسه و دوستام جدا شدم حالا قراره همه توی یه رستوران جمع بشیم و من روی ویلچر..
بعضی ها که هم دانشگاهی شدیم می دونن شرایطمو اما بعضی ها نمی دونن.. تاکیدم همش تو گروه این بود که رستوران بدون پله باشه و یکی از دوستانم گفت مونا جون مگه بارداری؟ من گفتم بله پا به ماهم اونم دوقلو Grin یه دختر و یه پسر هی گفتن زنده باشن مبارک باشه و فلان Grin

ای وای من چی بپوشم؟؟؟؟؟

دارم گریه مى کنم..

فروردین ۱۹م, ۱۳۹۶

می دانی دارم چیکار میکنم؟ دارم گریه می کنم
اما من بر عکس همه ى آدم ها اشک هایم را پاک نمى کنم، اشک هایم را جمع مى کنم و دلم را ماهى مى کنم و مى اندازم در آن…

اول دلم ماهى بود و اشک هایم توى تنگ جا مى شدند…بعدها ماهى هی بزرگتر شد و اشک ها بیشتر و ناگزیر محتاج حوضى شدم و برکه ایى و دریاچه ایى و دریایى…

و حالا این نهنگى که در دلم میتپد اقیانوسى مى خواهد از اشک
از من مپرس که دارم چیکار مى کنم، دارم براى نهنگم اقیانوسى درست مى کنم، دارم گریه مى کنم…
___________
#نظرآهاری جان جانم
اولین نقاشى سال ٩۶ جالبه که بعد از کشیدن نقاشى؛ این متن رو خوندم Heart

از عشق ها

فروردین ۱۶م, ۱۳۹۶


خداوندا ممنونم که طلوع های بی نظیری رو تو این زندگانی بهم دادی… من عاشق طلوعم و مست این همه زیبایی و قدرتت…شکرت شکرت شکرت
الهی زندگانیتون پر از طلوع های خوش و مهربون و لطیف و غرق آرامش

ماه خوب خدا..

فروردین ۱۰م, ۱۳۹۶

هر سال یه حسرتی باهامه توی ماه رجب..حسرت اینکه حتی نمی تونم یه گوشه از مسجد برم برای خلوت با خدا..و اعتکافو به جا بیارم..همیشه دوست داشتم همیشه..
اما خب
قرار نیست هر چی که میخوایم برامون تو این دنیا فراهم باشه اصلا همین سختی هاست که صیقل روحن صبوری همین سختی هاست که رشد و بزرگ شدن توشون شاید با به جا اوردن اعتکاف برابری میکنه، به یه دوستی گفتم زندگی خیلی سخته با این شرایط! گفت که زندگی همینه دیگه! کسی به شما گفته بود قراره کلا جلو آفتاب دراز بکشی و آب نارگیل بخوری که الان شاکی هستی؟ گفتم نه نگفته بود ولی این مدلیشم سخته که هر چیزی برات حسرت بشه..گفت زندگی یعنی گذر از همین سختی ها..سختی نیست مسئله ایی که باید حلش کرد..بعد گفت زشته به خدا تو مشاوری من باید از این چرندیات بهت بگم….برو از خدا بترس..
امسال دلم میخواد یه جایگزینی داشته باشم برای اعتکاف..تو اون سه روز سپید رجب من هم کاری کنم که خدا و خلق خدا ازم راضی باشن و با وجود همه ی ارتباطات اجتماعی که ممکنه منو از معتکف بودن خارج کنه خودم رو پاک نگه دارم…خوبِ خوبِ خوبِ خوب باشم

تو این فکر بودم، که با هر بهونه..یه بار آسمون رو بیارم تو خونه
حواسم نبود که به تو فکر کردن خودِ آسمونه….خودِ آسمونه Heart

ماه رجب ماه کاشتن مهربانی ها بر همه تون مبارک و بر من نیز In Love لطفا اگر رفتین اعتکاف من رو یاد کنید Heart

سفر به اروندکنار (مرز ایران و عراق)

فروردین ۶م, ۱۳۹۶

به نام خداوند بخشنده ی مهربان
سلام و سال نو مبارک Smile

امسال سال نو رو با تجربه ایی متفاوت شروع کردم به جایی رفتم که در دو قدمیمون بود اما تا به حال ندیدده بودم..با بارونی که میبارید شبیه بهشت بود..آسمون پر از ابرهای سیاه و تالاب های خشکی که از بارون خیس شده بودن و یا کمی آبدار و پرنده هایی که دسته دسته دنبال رد بارون جمع شده روی خشکی زمین بودن..نخل های سوخته ایی که حکایت از تن های بی شمار سوخته داشتند و مادرانی منتظر..و سکوت و سکوت و سکوت..حس غریبی داشت..حس یه شادی تلخ

من و ویلچر نو و مهدی خواستیم بزنیم به دل مناطق جنگی و بریم سر مزار ۸ غواص گمنام عملیات ولفجر اما تو گِل گیر کردیم..و مجبور شدیم برگردیم اما بقیه که رفتن میگن بینهایت عارفانه بود و من فقط موفق شدم از روی پل یه سلامی به اروند و نهرهاش و هزاران هزار عاشق بدم….


خوشحالم از اینکه اینقدر تجربیات متفاوتی پیدا کردم تو این یه سال و اینقدر مستقل رفتم این ور اونور و به دل خطر زدم که برای رفتن تو گِل و شرایط سخت نه تنها خونواده مخالفت نکردن بلکه همش می گفتن بیا و بیا حیف شد نیومدی کاش با ماشین میرفتی و…. و این واسه من یه پیروزی بود…
سال جدید رو اول با فاتحه ایی برای شهدای خوشنام این سرزمین و بعد هم با آرزوی سلامتی برای همه و تلاش برای اخلاق نیکو آغاز می کنیم.. Heart
سال خوبی بسازید و برای تحقق تک دعای من در این زندگانیم نیز دعا کنید.. Rose Rose

_________
*اروندکنار خیلی زیباست اگر بهش برسن یه چیزی شبیه هلنده و توی بیست سی تا نهری که از وسط شهر میگذره با قایق میشه تو شهر تردد کرد خیلی زیباست In Love پیشنهاد می شود در یک روز بارانی برویدددد