رضوان :سلام ... اومدی از سفر ؟
مونا : آری ... چطور ؟
رضوان ... پنج شنبه افطار خونمون دعوتی به صرف فسنجون ! لطفا با تجهیزات کامل بیا که خونمون بمونی ! آخه هیچ کس نیست ... میخوایم دو روز جمعمون جمع باشه !
مونا : چشمممممممم ... می یام
ماه رمضون امسال به خاطر اینکه قرص میخوردم دریغ از یه روز روزه گرفتن ... دوس داشتم حداقل پنج شنبه رو که دارم میرم پیش بچه ها و همه روزه هستن منم روزه باشم
... و در نهایت با این همه رای زنی هایی که انجام دادم نتونستم اوکی رو بگیرم !
به سرم زد خودسر روزه بگیرم ... بعدش دیدم حوصله ی سرزنشهای بعدشو ندارم که بعد بگن بهم گوش نمی دیو ... از این حرفا که مامانا همیشه می گن دیگه !
تا خود سحر روز پنج شنبه 6 کیلو کم کردمو دم دم های رفتن به سرم زد نرم ...
که یهو یاد رضوان افتادم که بیچاره ماه رمضون پارسال که بچه ها رو دعوت کرده بود من نرفتمو بعدش فهمیدم با نرفتنم لازانیا رو از دست دادم !
کلی بش غر زدم که تو بلد نیستی ناز بکشیو باید هی بهم زنگ میزدیو یکم منتظر میموندی تا من می تونستم بیامو از اینجور مسخره بازیها و آخرش هم گفتم باید برام لازانیا درست کنی ببینم لازانیات چطوریاست ؟ آخه همه تعریف می کردن از دست پختشو می گفتن حرف نداشت ... منم شیمکم قولی وولی میرفت !
طفلی اونروز از سر راه دانشگاه رفت کلی مواد لازانیا رو خریدو قرار شد من و نسیم که شرایط برامون جور بود بریم لازانیا بخوریم ...! آقا سرتونو درد نیارم ... روز لازانیا خورون فرا رسید ... من نمیدوم چی شده بودم همه بدنم درد می کرد دقیقا مثه معتادا گرفتم خوابیدم
... خوابم اینقدر عمیق بود که باور کردنی نبود
... مامانم یه چند بار اومد بیدارم کرد گفت مگه نمی خوای بری خونه رضوان اینا ...گفتم فعلا که حال ندارم خودش وقتی لازانیا آماده بشه زنگ میزنه !
شب شد نه خبری از رضوان شد و نه من خبری از اون گرفتمو مثه این خرا(ببخشید) شام خوردمو دوباره خوابیدم
... فردا شد و رضوان زنگ زدو منو به ف ح ش کشید ... مونا تو مگه مرض داری خرج میندازی رو دستم بعد نمی یای کوفت کنی ؟ گفتم الهی بمیرم ! چرا بم زنگ نزدی ؟ خب خبرم می کردی نصف شب هم بود می اومدم ! این رضوان هم که یه بار تو اون 5 انگشت براتون معرفیش کردم ... این چیزا تو کتش نمی ره دیگه وقتی جنی میشه غریبه و آشنا نمی شناسه
... بعد بهم گفت : حالا تو گرفتی تمرگیدی !
( ببخشیدا) نسیم چرا نیومد ؟؟ گفتم : وا مگه اونم نیومد ؟ گفت : نه گفتم : نمی دونم ! 
تا تلفنو قطع کرد منم به سبک رضوانی زنگ زدم به نسیم و ترتیبشو دادم اونم گفت من چه می دونم منتظر تو بودم بهم خبر بدی تا با هم بریم تو هم خبری ازت نشد گفتم حتما کنسل شده ! آخرش همه کاسه کوزه ها رو سر نسیم شکست..
خلاصه این خوابالویی من زد تو همه ی کارا و رضوان بام اتمام حجت کرده بود که مثه اون دفعه نکنی هااا وگرنه می کشمت ... خلاصه دیگه اصلا راه نداشت دو درش کنم !
و بدون روزه رفتم افطاری !!
تا رسیدم رضوان کلی شاکی بود که خانوم کجایی ؟ دلمون تنگ شده و دیگه تحویل نمی گیری و ستاره ی سهیل شدی ! بعدش هم گفت زودی غذامو تست کن ببین چه جوریاست ؟ برام آستین بالا بزن ! انگاری بد هم نشد روزه نگرفتم ... آخه اعتماد به نفس رضوان با تعریفهای من از دست پختش رفت بالا ! اما خداییش خوشمزه شده بود در حد تیم ملی
... می گفت خودم درست کردم !!!!! الله اعلم
... آخه طعم غذاش شبیه غذای مامان بزرگا بود که صد سال غذا پختن !
نسیم هم اومد اما ریحان و نسرین نشد که بیان و حسابی حال گیری شد !
چه کیف میده زندگی مجردی ها ! رضوان می گفت : مونا دعوتت کردم زندگی مجردی یاد بگیری !! والا تو این زندگی دو روزه ی مجردی من فقط بخورو بخوابشو دیدم ! آخه این شبکه mechef فرت و فرت غذا نشون میداد و ما هم هی گرسنمون می شد ... البته از سحر تا افطار دیدن این شبکه ممنوع بود !!!
می گه : مونا خانوم تعارف نزنا می برمش بشه مثه انگشتر قم ها ... 










