از رویای مادری ام..

شهریور ۲۷م, ۱۳۹۵

تو کجایی؟ جان من
که به وقت بی تابیه تو برای عطر زندگی بخش گریبانم، دلم سُر بخورد دنبال رد شیر سُرخورده از کنج لبهایت..
بیا دست راستت را بگذار روی قلبت، بچرخ سمت ناکجایی که فقط خدا می‌داند کجاست..و بگو به نیابت دل بی تابم، سلام می‌دهم به مادر آب‌ها و آیینه‌ها، بانوی نور و روشنی، مادر تمام خیرها و خوبی‌ها:
السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا سَیِّدَهَ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ مِنَ الْأَوَّلِینَ وَ الْآخِرِین
سلامت را نداده آرام آوردی برای دلم، دلارآمم..که سلام هیچ وقت بی جواب نمی‌ماند چه رسد به اینکه فرشته‌ای معصوم، محضر ریحانه‌ای عرض کرده باشد…
جوابش حتما می رسد به سینه‌ام گلکم..
سلام..

*محیا..زندگی، نور، نفس…فقط به یاد دلتنگیات دلتنگیام..

دارایی

شهریور ۱۵م, ۱۳۹۵

از خستگی های روزانه پناه میبرم به قلم مو و رنگ و پیچ در پیچ تذهیب که روحم تازه بشه، قلم مو رو که می کنم توی رنگ و می کشم روی مقوا و تمام تلاشم رو می کنم از خط های کمرنگ که با مداد کشیدم؛ بیرون نزنم..این توجه و دقت من رو یاد دستام و مغزم و روحم میندازه..خدا رو شکر می کنم و حالم خوش میشه از این همه دارایی..
با این دست ها، حال خوش ذخیره میکنم برای روز دلتنگی..

لولو هم شدم!

شهریور ۸م, ۱۳۹۵

رفتم بانک پله میخورد ایستادم بیرون پشت پله ها یه خانمی با پسر سه ساله ش دم در بانک بود. از خانم خواهش کردم برگه ایی که دستم بودو ببره بانک و مُهر کنه برام.. پسرک در حالی که به شدت بهم اخم کرده بودو نگام میکرد دستش رو به سمت مامانش دراز کرده بود و دوید که آهای مامان صبر کن منم بیامو همچنان اخمش رو نثار من کرده بود!!خانوم وقتی برگشت و با مهربونی و روی باز برگه رو تحویلم داد و منم تشکر کردم و خداحافظی که برم یهو پسرک با صدای بلند و کلفت داد می زد که بــــــــرو بـــــــــرو (برو به درک Grin ).. مامانش با صدای آروم و مهربونش به پسرک می گفت بگو خاله برو به سلامت..

همدرد

شهریور ۷م, ۱۳۹۵

از محل کارم تاکسی گرفتم به سمت یه سازمانی، وقتی کارم تموم شد خواستم به تاکسی محل کارم زنگ بزنم که برام ماشین بفرستن، چشمم حوض وسط حیاط رو گرفت..رفتم دستم رو گذاشتم تو آب و از خنکاش خنک شدم که یهو تصمیم گرفتم برم تو خیابون و تاکسی عمومی بگیرم..یه پنج دقیقه ایستادم چند تا تاکسی و ماشین شخصی نگام مى کردنو رد میشدن..تا که یه آقایی که تو دستش یه عالمه برگه بود از سازمان مذکور! زد بیرون و اومد به سمتم..گفت که کجا میرین؟ گفتم فلان جا..گفت نزدیکه! تاکسی نیستم ولی میرسونمت چون میفهمم که چه سخته همینجور بایستی تو گرما و کسی واسه خاطر ویلچر سوارت نکنه! تشکر کردم و سوار ماشینش شدم
تو راه گفت خانمم ام اس داره چهارساله و خیلی زودم ویلچرنشین شد..میفهمم شما رو
تو دلم گفتم چه زود تو پنج دقیقه یه همدرد با درک و شعور پیدا شد..

۲۰

شهریور ۷م, ۱۳۹۵

یه روزی ساعت زندگیم از سه پرید روی نُه..بیست ساله که روز و شب و شب و روز با گذر ماه ها و فصل ها و سال ها روی ساعت نُه زندگی موندم یعنی چند سال دیگه ساعت زندگی میخواد سَرِ نُه وایسه؟ خب شکی نیست قراره وایسه! یا شاید هم حرکت کنه به جلو ولی خب مطمئنا به عقب بر نمی گرده!! خوبی این قصه این بود که مورچه وار پا به پای بقیه تا ساعت شیش اومدم…با همه سختی ها !..و حالا درست راس ساعت شیش هر روز با یه بقچه رو دوشم برای زندگی می دوم..چه سخته اگه این شیش تا نُه واقعی هم بخواد بیست سال مورچه ایی طول بکشه..باید خودمو آماده کنم برای این بیست سال زمستانی در پیش رو که برای من ساعتِ نُهِ اما تازه قراره تلاش کنم و برسم به ساعت نُه واقعی……….

پر

شهریور ۷م, ۱۳۹۵

۷ شهریور و دل آرومیه تو Smile Kiss In Love من اینجا از راهی دور ثانیه به ثانیه به یادتم و برات انرژی مثبت می فرستم عزیزمHeart

روز پزشک مبارک

شهریور ۱م, ۱۳۹۵

اونها که برای حفظ سلامتی، این نعمت بزرگ الهی تلاش می کنند، عالمانه عاشقانه تشخیص میگذارند و بعد اقدامی با رنگ مهربانی و مودت در پوسته ایی از اخلاق تقدیم بیمار می کنند و دردش را..دردش را…
التیام می بخشند..
اونهایی که دغدغه ی حیات و ممات و اهدای زندگی و تسکین درد هر روز تو چشماشون برق میزنه..
روز شون مبارک..

نگاهش

مرداد ۱۷م, ۱۳۹۵

این موسیقی خوب هست؟ تو می پسندی؟ ملایم است. به آدم آرامش می دهد. تو که اهل شعر و هنر هستی. ذوق موسیقی هم داری.
این ساز… قیس ساده دل! هر چه از او خواستی برایت فراهم کرد؛ از جمله این ساز را؛ هوس نوازندگی هم داشتی و او هیچ وقت به روی تو نیاورد که نوازندگی سه تار به انگشت های نازک و قلمی احتیاج دارد. او نمی خواست به تو بگوید که انگشت های تو گوشتی و درشت هستند برای این کار. او هرگز نمی خواست چیزی را در تو ناکامل ببیند. تو در نگاه او از تمام جهات زیبا، دلپسند و کامل بودی. در تو هیچ نقص و نقصانی نمی دید. هر آنچه را کم داشتی، با مخیله اش می ساخت به نیکو ترین صورت!”

سلوک/ محمود دولت آبادی

یک روزِ خوب

مرداد ۱۴م, ۱۳۹۵

شبیه قرارِ کوتاهِ عاشقانه؛ در انتهای کوچه ی تنگ و باریکو پُر درخت، هوای سرد و دلی گرم..برقِ خوشحالیِ چشم و دل آشوب های کوتاهیِ قرار..عاشقه عاشقه عاشق…حال دلم عجیب است، پُر از بی قراری، پُر از رفتن پُر از ماندن پُر از زندگی…دختر بودن زن بودن مادر بودن همه اش شیرین است می دانم..عاشق که باشی عشق که خاصیتت باشد در هر حال و روزگار، لطیف بودن شیرین است..
فقط یک روز از ۳۶۵ روز خیلی کم است..کم نیست؟ انگار هر روز روز ماست.. Grin

_________
*ولادت حضرت فاطمه معصومه (س) و روز دختر مبارک Smile

دلتنگم..

مرداد ۱۰م, ۱۳۹۵

براى من دلتنگى عجیب ترین حسِ انسانیست؛ جانت را لبریز مى کند از اندوه، اما یکدست تلخ و سیاه و غم انگیز نیست، انگاری پر است از سوسوى نقطه هاى روشن خاطره ها و مهربانی ها و عشق ها و امید ها..این تکه های وجودم در قلب این و آن، بی قراری میکنند هی مرا می کَنند از اینجا تا ابرهای دور….


چه خونه اییه که تو حیاطش پر از سینی های لواشک خونگی با طمع انار و آلوی ترشِ ترشِ ترشه… Smile
خونه هاتون لواشک بارون..

صد و یک

تیر ۳۰م, ۱۳۹۵

داشتم می گفتم: کسایی هستن باعث شادی هستن؛ نه شریکش، شریک غم هستن؛ نه دلیلش..خوب باشین و این خوبا رو تو زندگیتون پیدا کنید…اینها ثروتن میدونید؟
حسن ختام دو روز کلاس مشاوره ی راه کارهای کنار آمدن با بیماری ام اس به مشاوره ی من، با اومدن پسرک کنکوری، هم سن سال مهدی ما و گفتن اینکه میشه من ۱۰۱ اُمین دوست شما باشم؟ بود… و یه لبخند روی لب های خسته های من..

________________
*این صد نفر
**اولین تجربه ی معلمی خیلی شیرین بود خیلی

فقط برای تو

تیر ۲۵م, ۱۳۹۵

امروز تمام من، تک تک سلوهام…در این مغناطیس بزرگ..فقط برای تو دعا کرد…به خدات اعتماد کن..دلت آروم داداش کوچولوی من

حال خوب برای همه..

تیر ۱۹م, ۱۳۹۵

آدمی دلگرم است به روشنی فردا، ‌به بهتر شدن حال و روزگار. آدمی دوست دارد شب ها به خیال خوش سر بر بالشت بگذارد و صبح به صبح چشم به امید راهی ساختن زندگی شود.
صبح زود که چشم باز کردم توی خواب و بیداری خواستم تند تند برای رفتن به کار آماده بشم تا قبل از اومدن سرویس یه چرتی بزنم..کف پای راستم رو گرفتم و خم شدم تا جوراب بپوشم که ناگاه با مخ افتادم روی زمین . اصلا نفهمیدم چی شد یک دقیقه ایی بیهوش بودم همه خواب بودن، سینه خیز خودم رو کشوندم روی زمین به سمت تلفنم، زنگ زدم به سرویس که دنبال من نیا..مادر ساعت هفت بیدارم کرد که جا موندی دختر..گفتم نه حالم خوش نیست..و بدون اینکه توضیح بیشتری بدم پتو رو کشیدم روی سرم…تمام مدت حتی نفس کشیدن هم برام سخت شده بود..مامان بیدارم کرد هدیه ی عقد فاطمه را که خریده بود نشانم داد..لبخند زدم تاییدش کردم و مجدد بیهوش شدم..دلم میخواست امداد غیبی از آسمان میرسید و یا چوب جادویی داشتم و من را آماده می کرد و راهی بیمارستان میشدم..چند باری خواستم اورژانس زنگ بزنم و خودشان بیایند و من رو از توی اتاق ببرن اما ترسیدم از ترسیدن پدر و مادرم..شب شد..به مهدی گفتم من اصلا حالم خوش نیست..اشهدم را خواندم، مردم حلالم کن..اتاق دور سرم می چرخید و بعد همش آوار میشد روی سرم..چشمانم سیاهی میرفت و گاهی در آن سیاهی مطلق در دور دست ها نورهای چشمک زن و یا خط نوری ممتد میدیدم..تا صبح برادرم مهدی پا به پایم بیدار بود..دستش را گاهی می گذاشت زیر دماغم که گرمای نفس هایم را حس کند..
بالاخره در بیهوشی نمی دانم چه شد که بیمارستان رسیدم..افت شدید فشار خون، ۶ بار آنژیو کنت زدن اما نمی تونستن رگ بگیرن..پرستار غش و ضعف کرد..گفت ناراحت شدم دیدمت Neutral سه تا پرستار عوض شد تا تونستن از من رگ بگیرن، اونم از کدوم دستم؟؟؟ Cry
با صدای اللهمَّ اَهْلَ الکبْریاءِ وَالعَظَمَةِ، وَاَهْلَ الْجُودِ وَالْجَبَرُوتِ از خواب بیدار شدم..
.
.
فاطمه را دیدم با مانتوی پیرهنی صورتی با گلهای توری سفید و یه حلقه گل سفید دور موهای بازش و شال صورتی با راه راه های باریک خاکستری روی سرش..عاقد گفت: وکیلم؟ گوشه ی چشم پدر و مادرش تر شد و فاطمه بزرگترین بله ی زندگی اش را با دلتنگی گفت..از پشت سفره ی نورانی و روشن عقد می دیدمش دوربین به دست های کبودم، زیر لب برایش آیت الکرسی می خواندم و برای خوشبختی شان بلندترین آمین را می گفتم..

*خدا چقدر هوای دل منو داشت که تونستم تو مراسم عقد یکی از بهترین و قدیمی ترین دوستام باشم..
**بعد از چند بار بیمارستان رفتن یکم حالم خوبه و استعلاجی گرفتم و مشغول استراحت در منزلم فقط یکم گیج و ویجم..ببخشید که تبریکات عیدانه رو نتونستم زود جواب بدم… خوش به سعادت شمایی که از این ماه فیض بردین..

لطفا برام دعا کنید خوب بشم زودی Heart مچکر Heart

___________
من خوبم الحمدالله Smile
یه شفاف سازی : افتادنم باعث گیجیم نشد، گیجیم باعث افتادنم شد!! یعنی یهو افت فشار خون رو تجربه کردم و ۴ روز در بستر بودم دلیلش هم نامشخص بود! Neutral هر چی بود به خیر گذشت…….Smile ممنون از دعاهای خوبتون، همش به دست خدا رسید…

نه دست، نه پا، نه محدودیت

تیر ۱۲م, ۱۳۹۵

من قدرت بی کران روح آدمی را در زندگی مشاهده کرده ام. من به وقوع معجزه ها ایمان دارم، اما معتقدم معجزه فقط برای کسانی رخ می دهد که رشته ی امید را نمی گسلند. امید چیست؟ امید، جایی ست که رویاء ها آغاز می شوند. امید، صدای هدف توست. امید به تو می گوید که شاید وقوع رویدادها دست تو نباشند، اما واکنش تو به رویدادها دست توست…

اگر هدف عمده ی زندگی خویش را پیدا کنی، به همه چیز رسیده ای. به تو اطمینان می دهم که تو نیز چیزهای با ارزش بسیاری داری که می توانی آن را با دیگران سهیم شوی..شاید اکنون آن هدف را پیدا نکرده ای، اما اگر آن هدف نبود، تو نمی توانستی وجود پیدا کنی و به دنیا بیایی. من که یقین می دانم که خدا اشتباه نمی کند. خدا معجزه می کند. من یکی از آن معجزه ها هستم، تو معجزه ای دیگر.

کیفیت رابطه ی تو با دیگران، بر کیفیت زندگی تو تأثیری عظیم می گذارد. بنابراین، دلی داشته باش سرشار از عشق و اعتماد. دوست بدار و ببخش. ببین و بشنو. دست خود را دراز کن تا دست افتاده ای را بگیری و او را از زمین بلند کنی. خوشا به حال کسی که توان آن را دارد که ببخشد و دوست بدارد! بدا به حال کسانی که از عشق ورزیدن عاجزند!

کتاب، زندگی بی حد و مرز نوشته نیک وُی آچیچ ترجمه ی مسیحا برزگر به شدت پیشنهاد می شود Smile

___________
* کار خوب روزانه

به رویاء زنده ام!

تیر ۹م, ۱۳۹۵

دلم آشوبِ تصمیم های نیآمده و دور و دراز است…بعضی وقت ها فقط باید با امیدِ معجزه ادامه داد..
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
اگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم…..

_________
* نعمت سلامتی مبداء همه نیازهاست و عاقبت بخیری مقصد همه نیازها…خدایا تو را به مهربانیت این دو را به همه عنایت فرما Rose