ورزش

دی ۳۰م, ۱۳۹۶

سرکار نرفتن روزانه و روتین سابق باعث شد که با کلى وقت روى دستم و جهت تلطیف روح و روان و جسم یه تصمیم جدید بگیرم و اونم شروع بدنسازى بود
بسی شادمانم که تصمیمم رو عملى کردم و ۴ جلسه ست که میرم بدن سازى، هفته ایی دو روز
دوستاى خوب و جدیدى پیدا کردم
از اینکه تو باشگاه هر کس رد میشه با گفتن یه حرف خوب و یا تحسین و یا یه لبخند بهم حس خوب منتقل میکنه خداوند رو شاکرم، خداوند رو شاکرم که مهربونى هیچوقت تموم نمیشه
مربى ناز و مهربونم میگه از دستات معلومه، که یه عمر جاى پاهات ازشون استفاده کردى ولى باید قوى تر از این حرفا بشی و سلول سلول بدنت رو به حرکت و تلاش وا دارى…
حتما عکس ورزشایی که انجام میدم رو میذارم، تو خونه هم همش رو میشه انجام داد..
به امید سلامتى براى همه

سفرنامه شمال١

آذر ۲۷م, ۱۳۹۶

سفر شمالم در نوع خودش بینظیر بود تو این سفرم با خونواده ی خیلی خیلی درجه یکى آشنا شدم…آشنا که بودیم اما خب شدیم خواهر مادر فرزند نمی دونم جورى که غریبى نکنى اون حس چیه چه جوریاست؟ همونطورى
دوستیمون بر می گشت به هشت سال پیش و افتتاح وبلاگم! که یه مامان مهربون گاهى برام پیام میگذاشتن وبلاگشون رو که میخوندم شعرهاى بینظیرى داشتن شعرهایی در وصف تک دخترشون و چشمهاى آبى پسرشون…اوایل فکر میکردم مثلا دخترشون ۴ساله پسرشون ۶ساله هستند برام جالب بود که یه مادر تمام اشعارش در وصف و تقدیمى به فرزندانش هست شعرهاى کوتاهشون رو گاهى دلم میخواست تو پیامک ها استفاده کنم این شد که اولین بار به طور جدى باشون صحبت کردم و اجازه گرفتم براى کپى!
خلاصه که با همین ارتباط محدود و کم گذشت تا همین یکی دو سال پیشا که یه روز اینستاگرامشونو که نگاه میکردم اسم آشنایی رو در لا به لاى پیام ها و دوستان مادر مهربونه قصه مون دیدم Big Smile
“رزا”
این همون اسمى بود که بیشتر اشعار مادر تقدیمش شده بود فهمیدم همون رزاى معروفمون میباشد و اون زمان آغاز دوستیمون بود جالبیش این بود که رزا یک سال هم از من بزرگتر بود..همسن بودنمون باعث نزدیکیمون شد رزا اهل هنر و سفر و طبیعت و… بود و به روحیاتم نزدیک
دوست داشتیم که یه تجربه ى سفر با هم دیگه رو داشته باشیم اوایل برنامه مون روی یه سفر خارجه بود بعد تصمیم گرفتیم داخلى باشه من بیشتر به خاطر آشنایى رزا با شرایطم سعى کردم بیشتر با نظراتش کنار بیام یعنى ترس هاش رو در نظر میگرفتم هر چند که واقعا شجاع و مثه خودم کله خرابه ولی اون نگرانى هایى که انگار از پذیرفتن مسئولیت همسفر شدن با من رو داشت میفهمیدم هر چند که همیشه بهم می گفت لجباز! یعنى بنازم به درکمBig Smile راستش من خیلى لجبازم خصوصا تو چیزهایى که به طور مستقیم و غیر مستقیم مربوط میشه به شرایط جسمیم! حرف حرفه خودمه مونا سالاریه تو سیستممNeutral و اینکه من باید مدیریت دقیقى روى پولم هم میکردم چون دلم نمی خواست از کسى بگیرم دوست داشتم که با پس انداز خودم باشه
خلاصه بهم میگفت لجباز
بعد تصمیم اینکه سفرمون داخلى باشه فعلا ، انتخاب من روستاى فیل بند (بام بابل) در استان مازندران بود روستایی در ارتفاع ٢٠٠٠ مترى از سطح دریا که در حصارى از ابر بود و معروفه به سرزمین ابرها..از خیلی وقت پیشها اونجا رو زیر نظر داشتم واقعا جایی بسیار بکر و زیباست توى تابستون هم بخارى روشن میکنن یه روز که تو گرماى ۶٠ درجه اهواز به سرکار میرفتم یه آقایى به رادیو جوان زنگ زده بودو میگفت ما از فیل بند پاى بخارى نشستیم این بود که خیلی خیلی مصمم شدم که از این گرما فرار کنم و پناه ببرم به سر سبزى روستایی وسط ابرها و توى کلبه ایى پاى شومینه….
چند تا شماره از مردم محلى فیل بند جهت رزرو کلبه پیدا کردم و تماس گرفتم..قبل از تماس گرفتن تمام پیج هاى خروجى این شماره ها رو چک میکردم که مطمئن بشم اینستاگرام و کانال هاى تلگرامى و… و بعد تماس میگرفتم یه آقایى رو یافتم کلبه ها متعلق به پدر و مادرش بود و مادرش هم غذاى محلى میپخت و هم اینکه در مورد شرایط خاصم و ویلچر تک تک کلبه ها رو با عکس و توضیح برام فرستاد تنها مشکلی که بود این بود که من و رزا قطعا به خاطر ویلچر و سرازیرى و سراشیبی اونجا ریسک بود که تنها بلند شیم بریم تصمیم گیرى برام خیلى سخت بود…
با مشورت با مادرا وآقا کلبه ایى و ما دو تا “فیل بند” کنسل شد Frown
——————
* شنیدم دلیل نام گذارى این روستا به فیل بند اینه که اینقدر بارش برف توى زمستون اونجا سنگینه که اگر فیل هم بره نمی تونه برگرده و گیر میکنه و اونجا یک سرزمین ییلاقیه و در زمستون راهها ورودی به روستا مسدوده و شرایط جوى سختىداره
*** عکس هم از فیل بند زیباى استان مازندران

سفرها باید رفت….

آذر ۲۷م, ۱۳۹۶

با اینکه آخر مهر ماه بود که یه سفر خیلی عالى به تهران و مازندران و با یه همراه عالى تر داشتم ولی Heart Heart بازم سفر میخوام، یه ماهه که بیکار شدم قرارداد دو ساله ام تموم شده و خونه نشینم دوست دارم پسندازم رو به خاطر دورى از افسردگى از تنهایى و بیکارى و بیمارى صرف سفر رفتن بکنم! خیلی تحقیق کردم کلی سفر ارزان قیمت داخلى و خارجی هست ولی با ویلچر نمیشه که نمیشه! یعنی با ویلچر باید به هزاران هزاران چیز فکر کنى حتی راه آب دستشویى هتل! داره نداره بزرگه کوچیکه؟ Neutral به امنیتش که چقدر میتونم از خودم مواظبت کنم… هر سفر کلى ازم انرژى میگیره علاوه بر اون حتما باید یه پایه خانم داشته باشم کسی که هم باهاش بهم خوش بگذره هم اهل سفر باشه و این راه رو دوست داشته باشه هم یه جاهایی از خود گذشتگى و ایثار کنه دست منو بگیره تو سفر..
این کوچ سرفینگ رو که میبینم دق میکنم دلم میخواست پا داشتم حداقل یه بار تو این تنهایى هام کوله م رو میذاشتم رو دوشم و میرفتم طبیعت گردى ! مثلا یه روستاى دور افتاده تو برزیل تو یه کلبه میگذروندمو نون محلی میخوردم و با بچه ها وسطى بازى میکردم!
البته اگر پا داشتم الویتم در این سن ازدواج و بچه داشتن بود Heart
اگر اگر اگر
کاشکى کاشکى کاشکى
چقدر قشنگى داره زندگى
خدایا شکرت

فاطمه

آذر ۲۳م, ۱۳۹۶

بهم میگفت اصلاااا قبول ندارم تغییر آدما رو بعد از ازدواج! خیلی مسخره ست خیلی عجیبه
بهم میگفت تبریک تولد برام خیلییی مهمه خیلى
الان دو ساله که ازدواج کرده عین خود دو سال رو یادش رفته روز تولدم رو
خواستم بگم اینجوریاست!!! Smile
_______
* از فراموشى هاى غم انگیز بعد از ازدواج دوستات! هر چند که من پذیرفته بودم این شرایطو خواستم یادآورى کنم که فاطمه و بقیه هم نظرانش هم بپذیرن این واقعیت تلخ رو!

گذر زمان

آذر ۲۳م, ۱۳۹۶

دو تا حس مختلف دارم به گذر زمان
غم: که جوونیم داره میره
شادى: که پیریم نزدیکه

۱۰۶۵۵ روزه ام!

آذر ۱۹م, ۱۳۹۶

٢٩ سال و دو روز…
هر آدمى باید بارها و بارها به دنیا بیاید
هر آدمى به تولدى دیگر محتاج است
بیا تا دوباره به دنیا بیاییم..

حسرت

آذر ۳م, ۱۳۹۶

کاشکى نخاع درمان داشت.. یا کاشکى هر بیمارى لاعلاجى درمان داشت.. بیمار شدن خیلى درس ها میده به آدمى..رنج و سختى که مى کشى یه جور دیگه ت میکنه یه رشد خاص داره بیمارِ تلاشگر و امیدوار، تهش نگاه میکنه به خودش یه حس خوب بهش دست میده… براى من که باعث شد خیلى راه هاى جدیدى رو پیدا کنم که آدم هاى سالم تو ذهنشون تو اون شرایطِ من ممکن فقط یه راه به ذهنشون برسه و با بسته بودن اون راه زود مایوس بشن ولى من با بیمارى و هزاران راه بسته ى جلوى روم به خاطر جسم محدودم، ذهنم خلاق شد دنبال راه هاى مختلف بودم همیشه غم و یاس و ناراحتى هم کشیدم اما گشتم دنبال راهش تا پا به پاى بقیه ى انسان ها باشم و حتى به خیلى ها کمک کنم و شادى بهشون ببخشم… براى آرامش خودم و خونواده و کسایى مثل خودم…ذهنم باز شد و رفت به هر جا که میخواست فکرم مشغول شد و به هر چه که باید و نباید فکر کردم…

به حس و حال آدم ها تو بن بست ها بهتر توجه میکنم..خوب میفهمم آدم ها چه حسى دارن تو درد و رنج و سختى هر چند که زورمم میاد گاهى که چرا با کوچیکیه مشکل زود جا میزنن اما میفهممشون اون حسشون رو عمیقا میفهمم… این درک آدم ها خیلى خوبه اینجورى کمتر رنجیده میشى و البته اون انرژى مثبت و خوبى که حفظ میکنى برات شرایط خوبى رو در تعامل با آدم ها میسازه..صبور تر و محبوب تر و مهربان تر میشى….

اما یه جاهایى درست مثل امروز حس میکنى به قدر کافى بزرگ شدى و خوب و بد زندگى رو فهمیدى الانه که دیگه با این رنج هایى که دیدى آب دیده شدى میتونى بهترین زندگى رو بسازى و ذهنت پر از خلاقیت و خوبى و عشقه…ولى دوست دارى از همه ى تواناییت استفاده کنى و دوست دارى دیده بشه همه ى توانایى هات..دوست دارى همه ى مسیرها و نعمت هاى بیکران خداوند رو که با اون ذهن رنج دیده و خلاقت کشفشون کردى و رصدشون کردى رو تجربه کنى به آسونى…اینجاست که میگى کاشکى درمان داشتى…این محدودیت و بیمارى که برات یه فرصت رشد بوده حالا که بزرگ شدى درمان میشد….حالا که مثلا مدرک دکتراتو از این دانشگاه گرفتى از دانشگاه میرفتى و زندگیتو و زندگى دیگران رو با سواد و علمت، در وقتى مناسب و زمان زیاد و با خاطرى آسوده میساختى…یه همچین چیزى…ولى چه میشه کرد که تو سر در دانشگاه زندگى آسیب نخاعى نوشته: زگهواره تا گور دانش بجوى…

ان شاالله شفاى همه ى بیماران…

_________
*حسرت یا فارغ التحصیلى؟ مساله این است Pirate

با کوله بارى از نور از شب گذر کن

آذر ۲م, ۱۳۹۶

چقدر این آهنک آقاى سالار عقیلى رو دوست دارم
هندزفرى گذاشتمو هم آهنگ گوش میدم هم دلم میخواد شعرش رو نقاشى کنم…

در فصل بارشِ سنگ همچون، آیینه بمان
بر جان ِدشت تشنه بنویس از عطر بهاران

در انتظار فردا شب را سحر کن
با کوله بارى از نور از شب گذر کن
سرمست و عاشقانه در خود نظر کن

بشکن در قفس را از تن رها شوووو
درمان دردِ دردمندان را دوا شو
از خود دمى برون آ محو خداااا شوووو

خورشیدى، در جان تو پنهان است
دریا از، یادِ تو پریشان است
عاشق شو، زیرا عاشق انسان است

دنیا در چشم عاشق نفسى است
بى عشق، عالم قفسى است

آزاد از بند و دامِ قفس شو
با عشق هم نفس شووووووووو❤️❤️❤️❤️

خسته م نقاشیم اون چه که میخوام نشده
چون دلم یه کوله باررررر به چه بزرگى از نور، براى گذر از شب میخواد…

رهایى از تن چطوریه؟

گِل بازى و این دست ها…

آذر ۲م, ۱۳۹۶

رفته بودم خونه دوستم یه عالمه مجسمه و کتیبه رو میز و پیانوش و رو در و دیوار بود که با رنگ وسایل خونه ش سِت بود…وقتی بش گفتم چقدر قشنگن تازه گفت بهم که با دستاى خودش بهشون جون داده و اوردتشون به این دنیا…از این کارش ذوق زده شده بودم تا حالا به این فکر نکرده بودم که شاید بتونم با دستام به گِل شکل بدم و یه چیزى بسازمو از روح خودم بهش بدمم Smile برام خیلیییی جالب بود پس دست به کار شدم و شروع کردم به ساختن
اینکه بگم چقدر آرامش بخشه تا این کارو نکنین نمیتونین میزان آرامش رو درک کنین ولى ولى گِل بازى شده مونس من..گِل ها شنونده هاى خوبى هستن..حرفامو میشنون بى صدا تو سکوت..گوشم میدن گِل ها میدونن تنهایى خیلی چیز ساکتیه و دستت رو به مهر فشار میدن، میتونى حرف دلت رو رو دلشون بشونى حک کنى و بت لبخند میزنن تا ثابت شدن حرف های دلت رو دلشون ممکن هى تَرَک بخورن و تو هى باید حواست بهشون باشه و به زخمشون آب بدى و هواى دلشون رو داشته باشى و براشون مادرى کنى تا وقتى به دنیا میان با دلت یکى باشن…بشن همونى که تو توى رویاهات بوده…



دریاى رحمتش را کرانه ایى نیست؛ دلم پرواز مى خواهد تا ابرهاى دوررررر
رویاى من پرنده شدنو سبکبال بودنو پروازه تا خود خودت

پروانه هاى مونارک

آبان ۲۳م, ۱۳۹۶


دوستم یه جایى در نزدیکى مکزیک زندگى میکنه.. با هام تماس گرفت از یه مراسمی گفت…گفت که هر سال همین موقع ها یه مراسم شکر گزاری دارن بابت ورود پروانه هاى مونارک به دیارشون دست به آسمون بلند میکنن و از خداوند تشکر میکنن و جشن و پایکوبى میکنن و براى بچه ها بال پروانه میذارن…و با گوش پاکن هاى آغشته به شیره ى گلها به پروانه ها غذا میدن…
پروانه هایى که راه دور و دراز رو از کانادا تا مکزیک میان..یه راه عجیب یه راه سخت…وسط حرفاش گفت : “سبحان الله” آخه چ جورى؟ میدونى مونا عجیبیش به اینه که هیچ بنى بشرى این مسیرو نمی تونه بره
یه قشنگى هم داره.. و اونم اسمشونه
مونارک
“مونا” رک
با تو هم نامن
پروانه هاى عجیبى که با تو همنامن و شبیه تو مسیر سخت و عجیبى رو میرن تو زندگیشون
راستشو بخواین دلم کلى پروانه ایى شد از این توصیفا و ذوق زده شدم Heart
تند تند رفتم در موردشون خوندم یه جا میخوندم چشمهاى عجیبی دارن و توى طول روز پرواز میکنن و مسیر رو با نور خورشید ردیابى میکنن چشماشون دنبال نوره..و خیلى امیدوارن به مسیرى که میرن
گفتم بیزحمت یکى از اون بالهاى پروانه که بچه ها میذارن برام بخر، گفت باشهههه چه رنگى؟؟ گفتم هر رنگى به سلیقه خودت Smile میخوام براى دختر نداشته ام نگه دارم…یه روزى…که یه روزى از خداوند بابت خلقت پروانه هاى مونارک تشکر کنه….
گفت پس صورتى میگیرم دخترا صورتى دوست دارن Smile

خدایا..

آبان ۲۳م, ۱۳۹۶

از خود زلزله تا الان هوا سرد شد…کولرا رو خاموش کردیم
دو روزه صبحا صدای اذان رو از مسجد محل میشنوم
عاشق این سکوتو این هوا و ماه و طلوعم…
خدا به زلزله زده ها صبر و آرامش بده…

دکتر مهدی

آبان ۲م, ۱۳۹۶

بهترین خبری که میتونست برای این روزهامون باشه خبر قبولیت توی رشته ی دلخواهت از کودکی تا به امروز بود..رشته ایی که براش خیلی تلاش کردی..تا بتونی واردش بشی..امیدوارم روزی که به عنوان یه پزشک از دانشگاه فارغ التحصیل میشی دغدغه ایی جز دستگیری از فقرا و محرومان و یتیمان و … بیمار نداشته باشی مثل تمام روزهایی که وسط درس دست پدر و مادر و خواهرت رو با عشق و دل مهربون و ایثارگرت گرفتی عزیز دل خواهر……

سفرنامه مشهد۵

مهر ۱م, ۱۳۹۶

این سفر برنامه های دیگه هم داشت مثل پارک آبی و …اما من نرفتم
پیشنهاد می کنم مستند “یکی از میان جمع” که روایت مهربونی های مادر سپید و کار بسیار سنگین و وقت گیر ایشون هست رو به صورت تصویری ببینید Smile

مجموعه «یکی از میان جمع» این هفته به معرفی بانویی ایرانی می پردازد که زمینه سفر گروهی از خانواده ها به مشهد مقدس را فراهم کرده است. /….کمک به دیگران و در حقیقت خیرخواهی و خیراندیشی برای جامعه، یکی از دستورات دین مبین اسلام است که اگر با هدف کسب رضایت الهی و خدمت به مسلمانان صورت بگیرد دارای اجر خواهد بود.*** مجموعه «یکی از میان جمع» که به تاثیر دین در سبک زندگی افراد جامعه می پردازد این هفته در رابطه با یکی از همین افراد است. در این قسمت به معرفی خانم زینب ناصری پرداخته می شود؛ کسی که گروهی از خانواده های کودکان کم بینا و نابینا را گرد هم آورده و با این گروه به زیارت امام رضا(ع) رفته اند…)

لینک مستند «یکی از میان جمع»

سفرنامه مشهد ۴

شهریور ۲۳م, ۱۳۹۶

یکی دیگه از برنامه هایی که ” مادر سپید” تدارک دیده بود برای جمعی از معلولین؛ بردن به شهربازی مشهد بود..

من که همیشه پدرم میبردم شهربازی..یعنی هر وقت که می خواستم.. اما کلا بچه ی قانع و فهمیده ایی بودم Grin مثلا حتی وقتی بچه های مدرسه رو میبردن اردو تو خونه نمی گفتم که فردا بچه ها اردو هستند یا خودمو میزدم به مریضی نمی رفتم مدرسه یا میموندم مدرسه درس می خوندم..چون می دونستم وقتی که نه میتونم سوار اتوبوس بشم برای رفتن و نه می تونم از اسباب بازی ها استفاده کنم اون وقت بابام مرخصی میگیره و باید پا به پای من باشه …تازه یادمه اون موقع ها که بابام همزمان با بچه ها خودش منو با پیکانمون میبرد اردو پشت سر اتوبوس مدرسه بوق بوق میکردیم Laugh Laugh
این بود که اصلا تو خونه نمی گفتم مخصوصا از دبیرستان به بعد که دیگه اصلا نمی گفتم..دوست نداشتم به بابام زحمت بدم

وقتی “مادر سپید” گفت بچه ها فردا میخوایم بریم شهربازی کلی هیجان داشتم خصوصا برای کم سن و سالهای گروه..که چه خوبه فردا به مدد مادر سپید و بچه های گروه میخوان کلی شادی کنن و خوش بگذرونن و کاری رو بکنن که شاید یا هیچوقت تجربه نکردن یا سال تا سالی که مادر سپید زحمتش رو بکشه تجربه می کنن..

مادر سپید دو تا اتوبوس کرایه کرده بود..بعد از اینکه همه ی بچه های روشندل تو اتوبوس نشستن نوبت به ویلچری ها شد که ماها هم با کمک سه چهار تا از آقایون گروه تند تند و منظم سوار اتوبوس شدیم و رفتیم به سمت شهربازی Smile

ورودی شهربازی بازم مثل ورودی حرم همه منظم و دست به دست وایساده بودن که یه وقت خدایی نکرده گم نشن و مادر سپید هزارتا بلیط برای بازی های مختلف گرفت تا بچه ها با خونواده هاشون بتونن سه تا از بازی ها رو که از قبل هماهنگ کرده بودن سوار بشن..
بازی ها اینها بود
ترن (قطار دور شهربازی)
ماشین سواری
و کشتی صبا ۸-)

من که از کوچیکی عاشق کشتی صبا بودم اما مردد بودم آخه کشتی صبا کلی پله می خورد و من تنها بودم و خانواده ام نبودن اما یه چیز جالبی که بود این بود که کشتی صبای شهربازی مشهد آسانسور دارههههه بله آسانسور داره Grin
با آسانسور میری بالا و بعد خیلی راحت میری میشینی تو کشتی و پرواز می کنی..منم با کمک مریم جونو و محبوبه جون که دخترش روشندله رفتم، هیجان انگیز ترش این بود که کنار دستی و رو به رو یی هام همه رو ویلچر بودن و مثل خودم، بعد هیجان و جیغاشونو میدیدمم و اینکه بندگان خدا روشندلا رو گذاشته بودن رو نوکه کشتی..جیغ و ویغاشونو که میدیدم از خنده می پوکیدم Grin مریم جون هم اتاقیمم پشت سرم نشسته بودو و همش می گفت خدا نکشتت مونا چه غلطی کردم اومدم Grin تجربه ی اول و ترسشون خیلی خنده دار بود

اینم عکس از آسانسور کشتی صبا که یه ورودی با پله هم جدا گانه از یه سمت دیگه داشت..

این منم از اون بالا Smile

چقدر ارزش و ثواب داره شاد کردن دل بچه هایی که به هر دلیلی نمی تونن برن شهربازی..؟؟؟؟ به هر دلیلییی چه بیماری چه فقر چه نداشتن پدر و مادر In Love In Love

دعای خیرم پشت و پناه مادر سپید و گروه صمیمی و دلسوزش Heart

همین جام..

شهریور ۲۱م, ۱۳۹۶

همین جام، همین جا، نشسته م لبه ى تخت…دلِ دستام نقاشى کشیدن میخوان، دست میکشم به هواى اطراف و توى هوا با انگشتم گُل میکشم؛ میزنم به موهام، قلب میکشم نازش میکنم، خورشید مى کشم به چه بزرگى و روشنى..ابر میکشم.. بغلش میکنم…
صداى مهدى از توى پذیرایى میاد داره با بابا از اخبار میگه: میگه توى میانمار دارن آدم کشى، مظلوم کشى مى کنن میگه چشماى شهید حججى رو دیدى توى عکسى که داعش از اسارتش منتشر کرده، میگه سازمان سنجش هنوز اطلاعیه نداده که دقیقا کى نتایج کنکور رو میده، بابا با ذوق و لبخند میگه: خلاقیت این پدره رو دیدى که کفشهاى بچه ى معلولش رو چسبونده به کفشاى خودش، دستاشو میگیره راه که میره، بچه ش هم باش راه میره؟
من اینجا لبخند مى زنم…صداى مهدى از پذیرایى میاد: کجایى موناااااا؟ سرم رو بلند مى کنم، از راهى دور میگم: همین جام…..Smile