پول یا اراده؟ (۲)

بهمن ۲۷م, ۱۳۹۵

این پولای ذره ذره فقط کفاف رفت و اومدم می شد و نه کار دیگه..بعضی وقتا واقعا دیگه خسته می شدم از رفت و اومد و دنبال کار بودن..چندین بار کارم درست میشد اما می گفتن یه مدت بدون حقوق تا بعد اما من اصلا دلم نمی خواست که با این شرایط و سختی و هزینه سلامتیمو فدای بیگاری کنم به خودم میگفتم ۴ تا مشاوره تلفنی و تحصیلی و کمک و راهنمایی به دوستا خیلی بهتر از اینه که این مدلی کار کنم..

یه روز از روزها که تقریبا یک سال و دوماه از بیکاری! گذشته بود مجدد رفتم برای کار اما دیگه مدارکمو نبردم! گفتم میرم به دوستام سر میزنم و روحیه ایی تازه میکنم وقتی از رییس نیروی انسانی پرسیدم گفت نیا امکانش نیست گفتم یعنی برم؟؟ که بهم گفت نه یه نیم ساعت دیگه بمون..موندم و بعد از نیم ساعت گفت مدارکت؟ گفتم نیوردم گفت زنگ بزن خونه برات بفرستن یعنی همه چیز یهویی و غیر منتظره بود معلوم بود خدا پارتیم شده بود..

یه هفته ی اول کار خیلی کلافه و خسته بودم و بدون برنامه؛ نمی دونستم چیکار کنم…فقط هی به خودم می گفتم: نمی تونم و تمام ! ..مونا شکست خوردی! عمراً بتونی ادامه بدی..هر کی از کارم می پرسید می گفتم: خوبه فقط لباس پوشیدن روزانه برام سخته و تنظیم برنامه ی دستشویی..بی توجه به حرفم میرفتن سراغ حرفای دیگه..و اینکه هیچ کس هیچ کس متوجه نشد من چی میگم؟ گاهی که میگفتم به دوستام خسته شدم از دو ساعت لباس پوشیدن روزانه و در اوردن و سایر کارها وقتی میدیدم به دو ساعت من می خندن و یا با تعجب و خنده میگفتن دو ساعت چیکار می کنی تو دستشویی یا چرا اینقدر طولش میدی یه شلوار که این حرفا رو نداره یا میگفتن وای ما هم همینطور واسمون عذابه!!!.. عصبی میشدم.. و با خودم عهد کردم که دیگه به کسی درد و رنجی که میکشم رو نگم..بعد از دو سه هفته کار، مصمم شدم که نرم سرکار و شکست رو بپذیرم فقط به فکر دل مامان و بابام بودم!! به دکتر سین سینم گفتم خیلی خسته م و نمی تونم دیگه برم سرکار چیکار کنم؟ بهم گفت نهایت بعد از ۶ ماه روی روال میشی و کار کردن مطمئنا بهتر از بیکاریه برای روحیه ت..سعی کن ادامه بدی (یک سال و دو ماهی هست کار میکنم)
راستم میگفت ولی چیکار باید میکردم؟ هیچکس رو نداشتم کمکم کنه و هیچ راهی جلوی پام نبود …جز سختی

یه روز با گریه تو گوگل نوشتم spinal cord injury activities daily living یا dreesing spinal cord injury و …alone aalone alone..یه عالمه فیلم تو یوتیوپ بود که نخاعی ها از آماده شدن روزانه ی زندگیشون گرفته بودن..اولش که دیدم گفتم وای چقدر بدبختن اینا اصلا یادم رفته بود که خودمم همینجورم و الان به هوای راه چاره دارم جستجو می کنم.. فیلما رو نگاه کردمو زار میزدم می گفتم چقدر من ضعیفم چه زود باختم و نمی تونم..کلی از این خودگویی های منفی..

یه کاغذ گذاشتم جلوم و برنامه نوشتم و برای هر کاری که باید صبح قبل از خروج از خونه انجام بدم زمان در نظر گرفتم و نوشتم..با این حساب کتابا ساعتم رو روی اذان صبح تنظیم کردم(و البته یه دقیقه و یه دقیقه یه دقیقه بعدش..آخه عجیب خواب تو این یه دقیقه ها میچسبه Grin ) و اتمام کار و آماده بودن رو روی طلوع آفتاب گذاشتم..و به همه چی توجه کردم مثلا شلواری که می خوام بپوشم دکمه یا زیپ نداشته باشه و بالاش کش پهن و نرم و راحت باشه پارچه ش کلفت یا خشک (مثل شلوار جین) یا سنگین! نباشه که راحت تر و با سرعت بیشتری بتونم پام کنم و راحت تر بتونم سوار ماشین بشم..جوراب ها کوتاه باشه خیلی بلند نباشه.. کفش از پام در نیاد..و…از ساعت ۳ تا ۱۲ شب زیاد آب بخورم و به فکر کلیه هام باشم (آخه مجبورم هر روز ۷ ساعت آب نخورم..)
بیشتر زمانم برای کنترل پاهام میرفت یعنی پاهام اسپاسم داشت و استرس دیرم شد و سرویس رفت باعث میشد بیشتر دیوونه بازی در بیارن و تا من با دستام آرومشون کنم طول میکشید برای هدایت راحت تره پاهام این ابزار ساده رو دیدم


بنابر این دست به کار شدم مثلش دوختم..تقریبا اینطوری

و روی لباس تو خونه ام هم دوختم.. دور زانوی شلوار، دو لا پارچه ( که ضخیم بشه و با کشیدنش پارچه پاره نشه) و یه بند آویزون از زانو که راحت باش میتونستم از زانو پاهامو با دست حرکت بدم Grin نیازی به اون قسمت پایینی ابزار برای ساق پا هم نداشتم همین که میتونستم پامو راحت و سریع خم و راست کنم کافی بود..و بعد مثه تصویر زیر شلوار بپوشم..

برای جوراب پوشیدن هم همینطور، بعضی ها ممکنه برای نگه داشتنه ساق پاشون به این ابزار نیاز داشته باشن

که اگر از جوراب کوتاه و خیلی نرم استفاده کنن نیاز نیست که اینجوری پاشون رو نگه دارن و مثه تصویر ۲ در عکس زیر هم میشه..

برای پوشیدن کفش

من چندین ساله دیگه خودم کارهامو میکنم بدون نیاز به کسی منتهی کار روزانه و سرعت بالا برای این کار رو هیچوقت بش فکر نکرده بودم..اینکه هر روز پنج صبح بیدار شی با سرعت جت یه عالمه کار کنی حتی فکر کردن بهش هم تهوع آورهSick البته این یه ذره ش بود کلی کار دیگه هست خصوصا وضو و نماز Laugh

نمی دونم پول بود یا اراده که من رفتم آلمان ولی اینو مطمئن هستم اگر نمی رفتم سرکار هیچوقت نمی رفتم آلمان و برای به دست اوردن این حق الزحمه ی کارم عرق های جبینییی میریزم Grin Grin و البته همین سلامتی دستها و گردنم هم در خطره…البته گفته باشم من عمرا فردای روزگار رفتم خونه بخت کار کنم به چشم یه دختر شاغل بهم نگااه نکنید همین که خونه داری و شوهر داری و بچه داری کنم باید کلاهمو بندازم هوااا که هر کدومشون پروسه ایی عظیم و گریه زاری و گوگل گردی و خودگویی های منفی داره Grin امضاء
_______________
*تا حالا با خودتون عمیقا فکر کردین چرا به این دنیا اومدین؟
من فقط به این نتیجه رسیدم ماها الکی به این دنیا نیومدیم..هر کدوممون یه ماموریتی رو دوشمونه..
و اینکه دستهای مادر و پدر رو باید بوسید خودشون بودن و هستن که منو تا اینجا رسوندن… Heart

**چقدر بد که بیمار بعد از نخاعی شدن (یا هر بیماری) بدون آموزش مهارتهای زندگی تو ناآگاهی و رنج و درد از طرف سیستم سلامت رها میشه..باید فکری کرد..

پول یا اراده؟ (۱)

بهمن ۲۵م, ۱۳۹۵

وقتی یکی از خواننده های وبلاگم و البته دوستم بهم گفت همیشه اراده ت رو تحسین می کردم اما حالا به این نتیجه رسیدم که چیزی غیر از اراده تو موفقیت آدم تاثیر داره و اون پوله خیلی به فکر فرو رفتم..راستش برای خودم اصلا اینطوری نیست..نه اینکه من آدم موفقی باشم ( البته از خودم راضیم) و نه اینکه چون رفتم سفر خارج از کشور غرق پولم
به نظرم تو موفقیت آدما یه چیز خیلی مهمه و اون تفکر نسبت به توانایی ها و اراده و کاره..اینکه بیکار نباشه و به هر طریقی (انگیزه) خودش رو مشغول کنه و در کنارش از اون تلاشش واسه خودش در آمد کسب کنه..می دونم پول خیلی مهمه! خصوصا اگر بیمار باشی و حامی هم نداشته باشی..درد جسمی و بیماری صعب العلاج و لاعلاج با دارو های گرون قیمت و امکانات و مناسب سازی زندگی و سایر احتیاجات، مثه خونه، غذا، لباس، تفریح، تاکسی و جا به جایی و….همش پول می خواد..اما …اما..

راستش خوندن کتاب بینهایت تلخه “پیله و پروانه” بیس تفکر من رو در مورد توانایی هام دگرگون کرد.. این کتاب داستان زندگی مردی به نام ژان دومینیک بوبی ست مردی که به خاطر فلج ناگهانی و عمومی بدن همه چیزش رو از دست داد..حتی بو کشیدن دستپخت همسرش، مگس پروندن از روی بینیش، تکون دادن پلکش و جمع کردن آب دهانش، در آغوش کشیدن بچه ش، ریش تراش کشیدن به صورتِ پیرِ پدرش.. پلکِ فلجِ سمتِ راستش رو برای جلوگیری از خشک شدن قرنیه و.. بهم دوخته بودن..تنها داراییش از این زندگی؛ پلک چپش بود…الله اکبر.. چقدر آدمی میتونه در عین ناتوانی توانا باشه که با همون یک پلک به حروفی که روی یک صفحه نوشته شده بودن اشاره کنه و کتابِ زندگینامه ش رو بنویسه؟؟؟ و این کتاب به زبان های مختلف ترجمه بشه و به فروش برسه و حتی درآمدی داشته باشه!! (خدا بیامرزتشون)
البته این کتاب از این جهت تلخه که اینقدر توانایی ها و لذت های بیشماری رو شمرده که ماها تو روزمره ی زندگی نادیده می گیریمشون، و خواننده از خودش بدش میاد که با این همه دارایی و توانایی و نعمت خداوندی داره مثه کپک و بی عشق روزگار میگذرونه!


از طرفی از اون روزی که برنامه از کجا شروع کنم؟ درآمدی آیدا الهی رو از شبکه یک دیدم و دیدم که با یک لپ تاپ و یک دیکشنری و یک انگشتی که با ابزار فیکس شده و میدونم دردناکه(که فکر کنم هر کسی که این متن رو داره میخونه هر سه تاشو داره ) تونسته کتاب ترجمه کنه و باش درآمدی ماهانه داشته باشه دیگه مهرش به قلبم زده شد که من نبایستی در هیچ شرایطی بیکار باشم و همیشه باید تلاشم رو بکنم..حتی با وجود هزاران هزار درد(البته خیلی سخته در حد حرف، و اینکه این درآمد در مقایسه با درد و رنج و هزینه ایی که براش میشه ناچیزه و قطعا کفاف زندگی پر خرج کسی که نخاعی هست رو نمیده اما ته ته این قصه، چند چیز روشنه.. امید، تلاش، مفید بودن، موثر بودن، ماندگاری و اعتبار….و البته باز شدن دریچه های گوناگون و بلندا بالا، به زندگی آدمی…)

اما در مورد اولین درآمد خودم سه سال پیش..وقتی خسته و خورد از کارشناسی ارشد و سختی های مسیرش عبور کردم..نوبت به پیدا کردن کار رسید منم مثه همه باید میگشتم و میرفتمو میومدم و از طرفی دیگه توی سنی بودم که اصلا دلم نمی خواست حتی پول تاکسی هامو از بابام و مامانم بگیرم و یا برادرم هی منو ببره و بیاره..و خب با ویلچر که نمیشداز اتوبوس و حمل و نقل ارزان استفاده کرد دست کم هر روزی که میزدم بیرون باید سی هزار تومن تا ۵۰ تومن برای تاکسی در نظر می گرفتم..
حتی خودمم نمی دونستم یه روزی از هیچ بتونم درآمدی داشته باشم از پیراهن کوچیک شده ی چهار خونه ی مهدی که گوشه کمد افتاده بودو به زودی رد میشد میرفت (زیر بغل های پیراهن رو به خدا انداختم دور Grin ) و یه بسته ی کاموا رنگی رنگی و دو تا مقوا لول شده و یه عالم پولک یحتمل مال ۴، ۵ سال گذشته..بتونم با همین دستها، همین چشمها، و همین قصه های توی ذهنم کارت بسازم..من تو ساخت این کارت ها طراح لباس و آرایشگر و شنیون کار و …هم شدم و با عشق برای دخمل هام مو می بافتمو لپ های گل گلی و یه لبخند از ته دل می گذاشتم…
و بعد با رای زنی های متعدد و دیدن و به دل نشستن رییس بهترین کتافروشی شهر اجازه داد که اینها تو ویترینشون باشه (البته با کسب سود Grin، گرونتر میفروخت خب Grin ) و یا نقاشی هایی بکشم که چاپ بشنو تو مراکز خیریه به فروش برسن و یه گوشه ایی از درد کسی رو تسکین بده..که خودش کلی برام اعتبار اورد…بعدها فقط خود خدا میدونه چقدر از کارهامو و زحمت هایی که کشیدم رو هدیه میدادم می رفت اما کلی برام برکت داشت…..

هیچوقت اولین درآمدم رو که از کتابفروشی به حسابم واریز کردن رو فراموش نمی کنم، دلم نمی خواست خرجش کنم ابدا، انگاری دلم می خواست بذارم تو موزه یا قاب کنم بذارم ور دلم هی باش ذوق کنمIn Love 250 تومن برای ۵۰ عدد کارت پستال Grin بعضی وقتا اصلا پولها ارزش ندارن فقط حس فعال بودن و ماندگاری رو بهت میده…….

(الان دیگه با وجود فروش مجازی از طریق وبلاگ یا صفحه ی اینستاگرام هر کسی توی خونه ش میتونه محصولاتش رو خیلی راحت نمایش بده و بفروشه و واقعا خریدار هم داره فقط اونم یکم تبلیغ میخواد و جلب اعتماد و برخورد خوب و منصفانه.. این روش خیلی خوبیه برای اونایی که به لحاظ جسمی امکان بیرون رفتن ندارن و یا جایی رو برای نمایش کارهاشون ندارن..)

ادامه دارد….

___________
* پشت همه ی این کارای به ظاهر ساده م یه عالمه سختی بوده و درد..پر از درد …پر از درد…و البته یه حس خوب..
** کتابفروشی ازم پرسید خانم اسم محصولاتتون چیه؟ منم رو حساب اینکه تو خونه برادرم بهم می گه moon گفتم مون..کارت پستال های ماه Umbrella Moon

سفرنامه آلمان ۱۰

بهمن ۲۲م, ۱۳۹۵

قبلا تو وبلاگم در مورد نونا پسانین (+ و + )دونده ی مشهدی که توی ورزشگاه آزادی درب چند تُنی ورزشگاه افتاد روش و آسیب نخاعی و تتراپلژی (فلج ۴ اندام) شد نوشته بودم گفتم که یک ماه بعد برای معالجه، نونا به آلمان کلینیک پرفسور سمیعی رفت.. و الان با گذشت ۶ سال اونجا زندگی می کنه و من هم یک روز از این سفر دو هفته ایی رو مهمان خونه ی نونا بودم.. Smile
خونه ی نونا اینا طبقه ی دوم یه آپارتمان قدیمی و زیباست که علاوه بر اینکه درب ورودی آپارتمان که دو پله می خوره رمپ داره یه در از طبقه دوم به بیرون باز میشه که بی هیچ پله و رمپ و…به یه باغ و بعد به خیابون منتهی میشه…این همون دری هست که نونا با ویلچر برقیش ازش میزنه بیرونو میره مدرسه..من از درب رمپ دار وارد آپارتمان شدم..درب آسانسور رو کسی به روم باز کرد که فکر کردم نوناست و دیگه میتونه راه بره آخه نونا یه خواهر دو قلو داره که عین یه سیب از وسط نصف شده هستن.. In Love
یه خونواده ی شاد که منتظر من بودن همه کلی ذوق داشتیم باورم نمی شد که من الان از اون سر دنیا تو خونه ی کسی هستم که به طور مجازی و از طریق وبلاگم باش آشنا شدم..نونا با ویلچر برقیش دم در منتظر بود..همیشه برای رفتن به مهمانی وقتی میخوام وارد خونه ایی بشم خیلی معذبم آخه خیلی ویلچر کثیفه عینه این میمونه که با کفش می خوام برم تو..اما تو آلمان به خاطر تمیزی بیش از حد خیابونا این مورد خیلی محسوس نبود از طرفی اونایی که خودشون ویلچر نشین دارن همیشه یه راهی دارن و اینکه برخوردی که می کنن از ته دله..مثلا اگر میگن بیا رو فرش موردی نیست از ته دله یا اگه ملافه پهن می کنن یا دستمال میارن پاک می کنن یا هر چی…میدونی که چون خودشون با این مورد مواجهه شدن قبلا و هر تصمیمی می گیرن و بهت می گن بهش فکر کردن و احساساتی نشدن..
در خونه ی نونا اینا با کمال میل به روی من و یلچرم باز بود و من اصلا معذب نبودم..یه خونه ی ساده و زیبا که آفتاب افتاده بود وسط خونه و یه میز زیبا با خوراکی هاش Grin با چند تا شمع خونه رو گرم تر کرده بود..حرف ها زیاد اما اولین اولین حرفم این بود که تو چطور اینقدر عکس های خوشگل خوشگل میگیری میذاری اینستاگرامت؟ نونا هر دو دستش رو میتونه تا حدودی به جز مچ و انگشتان رو حرکت بده..و انگشتاش هم کمی به سمت داخل به صورت مچ بسته شده و حالت گرفته با کمک هر دو دست گوشی رو به سمت سوژه می گیره و تنظیمات دوربین گوشیش رو هم روی عکاسی صوتی گذاشته و با گفتن کپچر گوشیش عکس میگیره:

گاهی هم گوشی رو روی پاش نگه میداره..اینجوری

و البته به نظرم برای اونهایی که فقط یک دستشون کار می کنه و دلشون عکاسی می خواد میشه با یه مچ بند و چسب گوشی رو به دست ببندن و یا روی کلاهشون بذارن (این دیگه خطریه البته به عنوان جاسوس نگیرنتون صلوات Grin )و بعد برن تو تنطیمات گوشی و اون رو روی عکاسی با صوت بذارن
میتونید توی گوگل بزنید : تنظیمات عکس گرفتن با موبایل به صورت صوتی و بر حسب مدل گوشیتون یا دوربینتون تنطیماتش رو اعمال کنید.. به همین سادگی

نونا یه عالمه عکس گرفته که خونواده اش به عنوان سوپرایز براش عکس ها رو چاپ کردن و زدن روی دیوار اتاقش..چه حس خوبی میداد دیدن این عکس ها که از دریچه ی نگاه فردی بود که با رنج و سختی اونها رو گرفته..و حتما خیلی خوب این نعمت و حرکت جاریه توی انگشتها رو میفهمه..قدر این انگشت های ظریف و پر از توانایی و راز رو باید تا همیشه دونست..و ازش خوب استفاده کرد و خمس و زکاتشون رو داد..

من رازهایی را با تو خواهم گفت: اما نه به فریاد که به زمزمه..قدری نزدیکتر آی ای دوست..هزار و یک راز با من است که باید با تو در میانش گذارم..

سفرنامه آلمان ۹

بهمن ۱۷م, ۱۳۹۵

دستهایم برگ سبز شد و تنم نیلوفر؛ با اینکه همه چیز مرداب بود، من زنده آبش کردم..
انگار قصه همین بود که سرم را از گنداب بیرون بیاورم و چنان زشتی را به زیبایی بدل کنم و لجن زار را به گلزار، که پلشتی شرمنده شود..

هر “نیلوفر” به من می گوید حتی اگر همه ی جهان زشت است تو زیبای خودت باش

آری.. قصه همین بود..

سی لایف شبیه سازی زندگی تو اعماق دریا اما روی زمینه (مشابه آکواریوم کیش منتهی خیلی خیلی بزرگ).. و من باز چشمم به مناسب سازی ها و توجه های زیباشون به آدم ها بود..که چقدر دقیق به آدم ها و نیازهاشون توجه می کنن Smile
عمه م همش نگران بود برای رفتن به اونجا می گفت یه جاهاییش ویلچررو نیست و ممکن اذیت بشیم اما من که باورم نمی شد تو ساخت یه جای دیدنی فکر من و امثال منو نکرده باشن..با تردید تا خرید بلیط رفتیم و پرسیدیمو گفتن مشکلی نیست و برای ورودی آکواریوم و جنگل آسانسور هست..

یاد پارک آبی مشهد افتادم بزرگترین پارک آبی خاورمیانه!!..تا حالا نگفته بودم اما هیچ وقت یادم نمیره اون سالی که با دوستام رفتم مشهد قبل رفتن به پارک آبی من از اهواز تماس گرفتم..اینجا که میرم استخر و آب درمانی چون آسیب نخاعی هستم به خاطر داشتن کنترل ادرار باید برای استخر تاییدیه پزشکی ببرم..آره من از اهواز به هوای رفتن به پارک آبی با پارک آبی تماس گرفتم و با پزشک پارک صحبت کردم..شرایطم رو کامل توضیح دادم و پرسیدم که چه مدارکی نیاز هست باهام باشه؟ که من آماده کنم..پزشک پارک گفت هیچی! (من اعتنایی نکردم و بازم رفتم پزشک و گواهی گرفتم) و چند تا مدرک مبنی بر بازگشت کنترل ادرار رو هم که داشتم با خودم بردم وقتی خواستم تلفن رو قطع کنم گفتم ببخشید خانم دکتر اصلا من میتونم با شرایط جسمیم از بازی های پارک استفاده کنم؟..چند تا رو نام برد یکیش همون تیوپ و رودخونه بود Grin که آره میتونی از چند تا استفاده کنی…
هیچی دیگه ما ۴ تا دوست با کلی هزینه و شادی رسیدیم به پارک..موقع دادن بلیط که توی یه صف طویل بودیم انتظامات پارک که یه آقایی بود اومد سمتم گفت خانم شما نمی تونی بری پارک
من Thinking
دوستام Shock
چرا ؟ خانم این ورودی رو نگاه کنید..دویست تا پله میخوره میره پایین بعد از استخر کلر باید رد بشی بعد دوباره باید دویست پله بری بالا تا به پارک برسی..از پارک هم نمی تونی استفاده کنی..امکانات خاصی برای شما نداره..
من که سنگ کوب کردم خداوند شاهده که نه برای خودم برای دوستام که میدونستم پارک رفتنشونو حالا به خاطر من کنسل می کنن گفتم یعنی چی؟ من که با پزشکتون صحبت کردم Cry هیچی دیگه به اندازه ی پارک آبی گریه کردم اصلا یه اقیانوس گریه کردم الانم که یادم اومد گریه کردم Grin هی آقاهه می گفت بابام جان من خودم تو بنیاد جانبازان کار کردم کامل شرایط شما رو میشناسم باور کن راه نداره بری..دوستام می گفتن آسانسور نداره به پارک؟ گفتن نه! وسط یه عالمه آب که آسانسور و برق کشی نمی کنن!!! دوستام هی می گفتن ما میبریمت..من می گفتم نه و گریه..وسط گریه ریحانه و نسیم رفته بودن بلیطا رو پس بدن و رضوان رو به روم بود اونم به گریه انداختم هی می گفت تو رو خدا قبول کن ببریمت مونا ما میبریمت ..منم اون موقع تنها جایی نرفته بودم هی تو ذهنم می گفتم برم حرم بمونم منتظرتا اینا بیان و نمی دونستم چیکار کنم مثل خر گیر کرده بودن..هی هم یادم میومد دوستام دارن بلیطاشونو پس میدن و ضجه میزدم Grin هیچی دیگه وسط گریه با اصرارهای رضوان بله رو گفتم Grin اونم دیگه محل من نداد بم Grin سریع زنگ زد به اون دوتا گفت بلیطا رو پس ندینننن مونا میاد ما میبریمش اونا هم تی ثانیه و از خدا خواسته برگشتن..

پزشکای پارک آبی ازم تعهد گرفتن که هر بلایی سرت اومد پای خودت و دوستاته و امضا کردیم..دو نفر منو بلند کردن و یه نفر هم صندلی پلاستیکی رو با خودش میورد که تو پا گرد های راه پله من بشینم رو صندلی تا اون دو نفر نفسی چاق کنن..من که جایی رو نمی دیدم از اشک یکی از بدترین جاهایی بود که به واسطه ی بیماریم و عدم مناسب سازی تحقیر می شدم..هر نفس نفسی که دوستام از خستگی میزدن پتکی روی سر من بود..و من اونا رو خسته می کردم و به جایی میرفتم که هیچ تفریحی برای من نبود و فقط به واسطه ی تفریح کردن اونا داشتم این خستگی رو بهشون تحمیل می کردم..دلم می خواست زمین باز بشه منو بخوره..
هیچی دیگه بی ویلچر به پارک به اون بزرگی رسیدیم من یه گوشه رو صندلی نشستم و دوستام رفتن بازی و نوبت نوبتی بهم سر میزدن و حال و احوال می کردن و منم از حس و حال و هیجان بازی ها ازشون میپرسیدم و یا از بالای سرسره آبی ها باهام بای بای می کردم..و من تا تنها می شدم گریه می کردم…

میدونید آخر قصه های اینجوری برای هر کسی که تعریف کردم آدم قهرمانه اونایی هستن که مردونگی کردن کمک کنن و حس سرباری برای منه.. در صورتی که من مردونگی کردم و این خفت رو پذیرفتم برای شادی اونا که رو دوش دوستام ۴۰۰ پله رفتمو هر کس میرسید میپرسید چی شده و… حسم رو نمی تونم بگم ولی دوست ندارم به جاهایی که مناسب سازی نیست و دردسر برای دیگرانه و من مستقل نیستم برم..

sealife آلمان محل شنا کردن نبود اما یکی از بهترین مکان های تفریحی آبی به جهت مناسب سازی بود که رفتم، با اینکه شبیه سازی دریا و جتگل بود اما برای معلولین خیلی راحت بود..
اول از همه بلیط ورودی یه مُهر بود که روی دست میزدن اینجوری بچه ها و معلولین(نابینایان) راحت بودن و اجازه داشتن هر جا می خوان برن و بیان حتی بیرون از پارک برن..

آسانسوری که برای چند پله ی کوچیک آماده شده بود و هیچ بنی بشر سالمی نمی دونست این درب آسانسوره چون مخصوصه معلولین فقط و پوشیده شده بود..

و دستشویی ویژه ی معلولین وسط دریا Smile

به محض اینکه وارد شدم یه آقایی پشت سرمون حرکت می کرد و توی راهرو ها هدایتمون می کرد و مدام احوالمون رو می پرسید و نظرمون می پرسید در مورد زیبایی و یا اینکه چیزی نیاز دارین یا نه و یا اینکه توی تونل های باریک از مردم خواهش می کرد به من اجازه بدن رد بشم عمه م گفت اینا تا دیدن ویلچر هست سریع این رو فرستادن Smile

دستهایم برگ سبز شد و تنم نیلوفر؛ با اینکه همه چیز مرداب بود، من زنده آبش کردم..
انگار قصه همین بود که سرم را از گنداب بیرون بیاورم و چنان زشتی را به زیبایی بدل کنم و لجن زار را به گلزار، که پلشتی شرمنده شود..

هر “نیلوفر” به من می گوید حتی اگر همه ی جهان زشت است تو زیبای خودت باش

سفرنامه آلمان ۸

بهمن ۴م, ۱۳۹۵

به نظرم اونجا ارزش چند تا چیز رو خیلی بیشتر فهمیدم..یعنی یه جورایی به یقین برام تبدیل شد و گرنه قبلا هم ارزششون رو میدونستم..و اینکه برای چند چیز حس خیلی خوبی در من وجود داشت..
مردم آلمان، مردم گشاده رویی هستند از کنار هم رد میشن بدون اینکه هم رو بشسناسن به هم دیگه سلام میدن..جالبه که زن به زن سلام میده و مرد به مرد..یعنی اون مرزهای بین زن و مرد هم توی روابط عمومیشون رعایت میشه..من ندیدم مردی به من سلام بده یا حرفی بزنه یا نگاهی بکنه(با توجه به اینکه روی ویلچرم و در واقع گاو پیشونی سفید)..اما تا دلتون بخواد زن و دختر و بچه و … سلام دادن..رد میشن با مهربانی میگن hallo (هالُ).. وقتی می خوان بهت کمک کنن حتما ازت اجازه می گیرن.. هیچ مردی و یا حتی زنی(چون معمولا آقایون کمک می کنن) به ویلچر من دست نمی زد و حتما قبلش ازم اجازه می گرفت..دلم می خواست اینجا هم این فرهنگ پا بر جا بشه که هیچ احدی به ویلچر من دست نزنه جز وقتی که خودم بخوام؛ این ویلچر پاهای منه شما تو خیابون پاهای کسی رو هل میدین به طرف جایی، کسی رو به زور به سمت در و مسیری هدایت می کنید؟..چند روز پیش وسط سالن در محل کارم بودم مشغول صحبت با همکارم و چند قدمی به اسانسور فاصله داشتم یکی از همکاران آقا بدون اجازه منو تکون داد به سمت اسانسور که به شدت باش برخورد کردم و اونم گفت فقط خواستم کمک کنم!!!

اولین چیزی که به من تو ارتباطاتم در آلمان حس خوب میداد زبانم بود..زبان فارسی..اینکه تو فروشگاه ها و مراکز تفریحی و .. من به زبان فارسی حرف میزنم و مردم اونجا با تعجبی آمیخته با شوق به حرف زدن من توجه می کردن..و خب میفهمیدن که من مهمان خارجیشون هستم و زبانم براشون جالب بود این حس رو به من انتقال میداد که من چیز خیلی مهمی رو دارم..و باید قدرش رو بدونم..

با توجه به اینکه همیشه پاسپورتم همراهم بود هم کارت شناساییم بود هم اینکه با نشون دادن پاسپورتم و دادن برگه های مالیات میتونستم وسایل توی فروشگاه رو بدون مالیاتی که خود آلمانی ها باید بدن بخرم در واقع یکم ارزونتر بخرم وقتی پاسپورتم و ملیتم رو نشون می دادم و با روی گشاده بهم می گفتن که ایرانی هستی حس خوبی در من بود

پرچم ایران.. من از اینکه نقاشی پرچم ایران با قلم موی خودم به ویلچرم هست حس خوبی بهم دست میداد یعنی بدون توجه به زبان و لباس و پوشش و پاسپورت و.. دیگران بفهمن من کجایی ام؟ نگاه اونا جالبه و به آدم حس خوبی میده و اصلا هم اونجوری که قبلا تو تصورم بود که آلمانی ها نژاد پرستن و یا با غیر خودی ها فلان فلانن نبود..

لباس و پوشش و حجاب هم که دیگه نگم بهتره..من همیشه لباسهام (مانتو شال و کفش) رو از یک برند ایرانی می گیرم Grin ترکیبی از سنتی و مدرنیته البته لباس رسمی نه لباسی که روزانه برای کار و یا انجام امور روزانه ازش استفاده می کنم..پوشیدن این مانتوی ایرانی با کفش های ایرانی و اینکه مدام ازت بپرسن که این رو از کجا گرفتی؟ خارجین؟ خارجی شدی ؟ و بعد بگی نه اینها کاملا ایرانی ان Grin و براشون هم جالب باشه که ایران هم همچین کیفیت و.. داره حس خوبی به آدم میداد…و اینکه برای روسری بهت بگن یو آر ماسلم ؟ و تو بگی آره و اون هم با خوشحالی بگه آره بینهایت به آدم خوشحالی میده

از طرفی اونجا اصالت چهره ت رو بی هیچ آرایشی و با اعتماد نفس دوست داری..نمی دونم چرا ؟ شاید به خاطر این باشه که اونجا خیلی کم از وسایل آرایشی استفاده می کنن و بیشتری ها اون چیزی هستن که هستن و چهره شون رو تغییر نمی دن
و یه چیز دیگه..وقتی میرفتم بیرون اینقدر دختر و پسر جوون هم سن و سال خودم روی ویلچر میدیدم که راحت تردد می کنن و تو کتاب فروشی و فروشگاه و مراکز تفریحی با دوستاشون سرگرمن و فعال و پویا حس خوبی بهم دست میداد که ببین چقدر جوون روی ویلچر که سرحال و خوشتیپ و شاد دارن زندگی می کنن و تو هم ادامه بده..
من توی این ده سالی که توی دانشگاه بودم از دوره تحصیل تا به امروز که تقریبا همه جاش رو رفتم و هیچ پسر و دختری که روی ویلچر نشسته باشن ندیدم (البته یه دندان پزشک دیدم Grin ) .. راستی از معلولین جسمی و نخاعی های حوادث بگذریم این همه جانباز توی خوزستان کجان؟ کار و تفریح و …چیه؟ واقعا غم انگیزه

حس خوب من تو این سفر از برخورد مردمشون این بود که خوشحال بودم ایرانی ام و مسلمان و البته با اعتماد به نفس بودم روی ویلچری که نشستم..امیدوارم این حس راضی بودن از ایرانی بودن و مسلمون بودن و شرایط خاصم رو بتونم همیشه حفظ کنم..

امید به مادری

بهمن ۲م, ۱۳۹۵


ویترین خوشکلش پر بود از سرویس های خواب کودک، طرحای خیلی ساده و کلاسیک و خوشرنگ…باب سلیقه ى من..دلم رفت پی تخت خواب قهوه ایى سوخته ش با تشک سفید مثه برفش، که نرده هاى حفاظتیش سد معبر بود واسه مامان هایى که روى ویلچرن..که به وقت دلتنگى که به وقت اشک هاو بغل بغل خواستن ها، زندان میشه بچه ش و آزادى آغوش مادر رو نداره
تلفنش رو برداشتم زنگ زدم گفتم ببخشید من روى ویلچرم این تخت کودک هاتون میشه حفاظ دورش رو جوری طراحى کنید که مثه پنجره باز بشه؟ اینجورى من بچه م رو چه جوری بذارم تو تخت و بردارم گفت بله طراحى و تولید داریم ما هر طرحى رو که دوست دارین براتون مطابق با شرایطتتون مناسب میکنیم گفتم واقعا؟؟؟؟ چقدر خوب…لبخند زد، از شادیم شاد شد توى دلم گفتم واى خدا رو شکر
گفت واسه کِى میخواى؟
گفتم به وقتش باتون تماس میگیرم

مادرى، تصور قشنگشو الکی و فیلمی بودنش هم به قلب آدم زندگى و امید مى پاشه…


از انگیزه و امیدهاى زندگى : مثلا همیشه توى رویاها مادر باشم..

درخت بودم!

دی ۲۸م, ۱۳۹۵

کى اشکامو پاک میکنه وقتى که غصه دارم؟

کاشکى جاى موهاى همه آدما گل بود جاى پاها ریشه…
بعد از کلى بدو بدو توی حراست نذاشت ویلچرمو بذارم تا بمونه تو محل کارم! تا از هر روز بردن و اوردنش خلاص بشم..درست همون جا که نگهبان به نشونه برو بابا دستشو تکون داد برامو ولم کرد و رفت..یهو دلم خواست درخت باشم..کاشکى درخت بودم…کاشکى همه مون درخت بودیم..اسیر خاک…اونوقت شاید همدیگه رو بهتر درک میکردیم…
این نیز میگذرد…❤️

خوب باشیم…

سفرنامه آلمان ۷

دی ۲۶م, ۱۳۹۵

وقتی رسیدم خونه عمه م تازه فهمیدم چه دلایی نگرانم بوده و به یادم بوده..همه ی بستگان درجه یکم در همه جای دنیا گوش به زنگ بودن..خیلی بیشتر از خونواده خودم Smile و شجاعتم رو تحسین میکردن و میگفتن مثل مامانبزرگ خدا بیامرزت شجاعی In Love و حتی منو به کشورهای محل زندگیشون دعوت کردن و گفتن پیش ما هم باید بیای.. حس و حاله قشنگه روز رسیدنم این بود که من یه جای دور از وطنم توی آلمان وسط تقریبا یه محله شبیه به جنگل توی خونه ی ویلایی که دیوارهای شیشه ایی داشت و از لا به لای پرده ی سفید توری، نور میوفتاد روی فرش ایرانی و سفره ی با نقش و نگار اصفهانی، خورشت بادمجونِ عمه پز خوردم و خدا رو برای همه ی نعماتی که بهم داده و نداده شکر کردم..

دلم می خواست تا غروب نشده یکم برم بیرون همون دور و بر خونه بگردیم.. پس شال و کلاه کردم..
اونجا بود که فهمیدم زندگی برای نخاعی ها مشابه با شرایط جسمی من و دست تنها، با وجود همه ی امکانات خیلی سخته..آخه هوا خیلی سرده و برای هر بیرون رفتنی باید سه تا شلوار و سه تا ژاکت و کت و کلاه و شال گردن و کیسه آب گرم و…رو به خودم میپوشوندم..سرماش خیلی متفاوته..شاید بشه گفت پاییزش شبیه زمستون مشهده..برای من خیلی سرد بود و البته این مراحل لباس پوشیدن و لباس در اوردن بیرون و حتی لباس پوشیدن های توی خونه برای من خیلی سخت بود..انگاری که خودم بچه ی خودم باشم مثل یک بچه مجبور بودم روزی چندین و چندین دفعه خودم رو تر و خشک کنم..و هی به خودم گوشزد کنم که حواست به همه چی باشه مونا، تو اینجا مهمانی..از طرفی تمام کمک ها رو پس میزدم و مثه پلنگ با اون همه لباس خودم رو از زمین میکشیدم روی ویلچر..موقع برگشت به ایران دست و پام کبود بود از این روحیه ی به شدت استقلال طلبانه م..

وقتی رفتم از خونه بیرون اولین چیزی که چشمم رو گرفت سر در خونه ی همسایه شون بود که روی یه تابلوی سبز خوش رنگ در ورودی خونشون نوشته بودن: “إِنَّ اللّه مَعَ الصَّابِرِینَ“..

من تو فکر این بودم که خدا با صابرینه و دستای دختر عمه ی کوچیک و مهربونم دور گردنم و حلقه ایی از گلهای سفید بابونه دور سرم..و قاصدک سفید پنبه ایی تو دستم و آرزوهای خوب رو با فوت کردن به قاصدک به آسمون می فرستادم و از ته دل نفس می کشیدم.و..و برای خودم می خوندم: “صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاست … چاره عشق احتمال شرط محبت وفاست”*…

_________
* سعدی

از مکاشفات ما

دی ۲۴م, ۱۳۹۵

پنج شنبه ست و مامان رفته سر مزار عزیزاش و وقتی برگشته چندتا دسته نرگس گرفته گذاشته تو آب و اورده پیش من..پر از ذوق شدم از عطر نرگس و یه عالمه خوشحال که میدونه من که زنده م، حى و حاضر و نرگس دوست برام گل بخره نه واسه مرده ها که پر پر کنه روی یه سنگ که تا دو دقیقه نشده باد ببرشون به ابرهای دور…
مهدی میگه خوبه که گاهی آدم به یه مصیبت بزرگ دچار بشه میدونی واسه چی؟ فکر میکنم و میگم: خب اونوقته که حامی واقعیشو میشناسه حمایت شیرین رو از آدماى عزیزش میبینه…میگه واای از دست تو.. نه بابا خوبه دچار یه مصیبت بزرگ بشیم چون دیگه تمام اتفاقهاى کوچیک و بیخود و بى ارزشى که تو ذهنمون برای خودمون بزرگشون کردیمو کلی انرژیمونو بردن از ذهنمون پاک میشه..نه؟
و من هنوز غرق عطر نرگسم و خداروشکر میکنم بابت همه ى حامى هاى زندگیم…

_______
*برای هر مزار یه درخت…یا یه گلدون…

آدمی هم با خداست..

دی ۱۳م, ۱۳۹۵

ماهی کوچک دچار آبی بی کران بود ..آرزویش همه این بود که روزی به دریا برسد و هزار و یک گره ی آن را باز کند و چه سخت است وقتی که ماهی کوچک عاشق شود؛ عاشق دریای بزرگ …

ماهی همیشه و همه جا دنبال دریا می گشت اما پیدایش نمی کرد..هر روز و هر شب می رفت اما به دریا نمی رسید..کجا بود این دریای مرموز گمشده ی پنهان که هرچه بیشتر می گشت، گم تر می شد و هرچه که می رفت، دورتر..
ماهی مدام می گریست؛ از دوری و از دلتنگی و در اشک و دلتنگی اش غوطه می خورد .
همیشه با خود می گفت:
این جا سرزمین اشک ها ست..
اشک عاشقانی که پیش از من گریسته اند چون هیچ وقت دریا را ندیدند و فکر می کرد شاید جایی دور از این قطره های شور حزن انگیز دریا منتظر است .

ماهی یک عمر گریست و در اشک های خود غرق شد و مرد، اما هیچ وقت نفهمید که دریا همان بود که عمری در آن غوطه می خورد .

قصه که به این جا رسید ، آدمی گفت :
- ماهی در آب بود و نمی دانست.
شاید آدمی هم با خدا ست و نمی داند
و شاید آن دوری که عمری از آن دم زدیم، تنها یک اشتباه باشد.
آن وقت لبخند زد، خوشبختی از راه رسید و بهشت همان دم بر پا شد..

_____________
متن از خانم عرفان نظر آهاری

*با خداییمو نمی دونیم….تنها نیستیم..

هو شفا

دی ۸م, ۱۳۹۵

زیر نویسه دلم همین خاطره های آرومه کشیدنشه…….خوش به حال دلم..

سفرنامه آلمان۶

آذر ۲۹م, ۱۳۹۵

با نشستن هواپیما تو خاک آلمان یه نفس راحت کشیدم و خدا رو شکر کردم که بالاخره تونستم با همه ی سختیاش۱۴ ساعت رو صبوری کنم.. به شدت حالم بد شد مدت پروازِ طولانی حسابی خسته ام کرده بود بعد از اینکه همه ی مسافرا پیاده شدن من همینطور تکیه داده به صندلیم و منتظر بودم، مدام مهماندارها حالم رو میپرسیدن..بعد یه خانم دکتر آلمانی تقریبا ۶۵ ساله اومد بالای سرم، خوش آمد گویی کرد..حالم رو پرسید..پاهام رو چک کرد خیلی مهربان و مودب و آروم بود..حتی برای اینکه موقعی که پاهام اسپاسم داشت و میخواست بهم کمک کنه ازم اجازه گرفت..با لطافت اسپاسمه پامو شکوند!!! (در خستگی زیاد به شدت پام منقبض میشه و گاها نیازه برای خم کردن زانو یه فشار شدید به پام بیارم) و بعد پرسید تنهایی؟ میتونی سر پا بیاستی؟ گفتم تنهام و نه
تا گفتم نه دو نیروی جوان خدمات ویلچری اومدن، یک خانم و یه آقا..پزشک هم که خانم بود..خانم پشت سرم ایستاد و گفت من از بالا تنه کمک میکنم و آقا پاهام رو کمک کرد..(تو بلاد کفر همه شون خدمات ویلچری خانم دارن پس توی جمهوری اسلامی ایران چی؟ کاشکی برای ما هم بذارن نه اینکه توی هواپیمایی که همه تو خاک ایران، لُخت نشستن!! و من تنها کسی هستم روسری سرمه سرِ محرم و نامحرم با من که خدمات ویلچیری ام و باید بهم کمک کنند بحث میکنن و میگن ما نمی تونیم تو رو کمک کنیم )

بعد از اینکه پیاده ام کردند همه ی مسافرا تو صف چک پاسپورت ایستاده بودن..فوری با صدای بلند مسافرا رو به سمت چپ و راست هدایت کردند و من از وسط مسیر به اول صف بردند و نفر اول پاسپورتمو چک کردند..با هم رفتیم چمدونو و ویلچرمو تحویل دادند و من رو سپرده ن به دست خونواده ام Smile (جا داره که بگم وقتی برگشتم ایران اول سرِ پیاده کردن من بحث بود می گفتن ما نامحرمیم نمی تونیم تو رو از صندلی بلند کنیم بذاریم روی آی چِر و منم خب خیلی خسته بودم میترسیدم بیفتم! نقش بر زمین بشم و بعد با کلی بحث، که شما موظف هستید وظیفه تون رو انجام بدید اگ نه یه خدماتی خانم بذارید..یعنی چی نامحرم هستید مگه میخوایم چی کار کنیم بلند کردن بیمار اصول داره و همیشه و همه جا باید یکجور بلند کنند فردی که پشت سر بیمار می ایسته وقتی دستانش رو میذاره زیر بغل بیمار باید دو کف دست بیمار رو از زیر بغلش بگیره و به سمت سینه فشار بده و یک نفر هم از پا بلند کنه و با اعلام یک دو سه بیمار رو آماده کنه
مثه این، نقاشیم خوب نیست Grin

بماند که بعد از بلند کردن من بدجور و بی هوا منو همینجور توی آسمون نگهم داشتن و هی یکی رو صدا می کنن بیاد ویلچر رو نگه داره و بعد من رو توی باند فرودگاه رها کردن گفتن خودت برو ورودی فرودگاه یه سکو داشت و همونجا نشستم به گریه تا بعد از بیست دقیقه یه سرباز اومد منو رد کرد و بعدش نه تنها خودشون کمکم نکردن اجازه نمی دادن برادرام بیان کمکم برای چمدونم یه وضعی بود..نکنید این کارو Confused

خدمات ویلچری فرودگاه هانوفر آلمان:

ایستگاه هایی داشت مخصوص همه ی معلولین ناشنوا و نابینا معلول جسمی..دکمه ی زنگ هم به قد کسایی که روی ویلچرن هم به قد بقیه..
با زنگ زدن بلافاصله خدمات ویلچری های مهربونشون میرسن..زیادی انسانن واقعا

خدمات برای نابیناها عالی بود تمام راه های اصلی توی فرودگاه با خط بریل و برجسته روی زمین مشخص شده بود..

اینم از بسته ی مقوایی قرص سرما خوردگی Grin با بریل اسم دارو روش نوشته شده (سرما خوردم این رو کشف کردم Grin ) ..منوی غذاها..بلیطها همه و همه..با بریل هم بودن

چقدر با ایده های ساده میشه به زندگی راحت معلولین کمک کرد..کاشکی همه دست به دست هم بدیم و این ایده های ساده رو عملی کنیم

سفرنامه آلمان۵

آذر ۲۱م, ۱۳۹۵

از اون بالا بالاها مبهوت منظره ی سبزِ زیر پام شده بودم..که اینکه از اون بالا من و شماها که عاشقتونم و خونه ها و ماشین ها و برج ها و …..فقط یه نقطه ایم..یه نقطه از زمین و زمین هم یه نقطه از این جهان..و با خودم فکر می کردم که ما آدما هر کدوممون تو ذهنمون دنبال یه قدرت و برتری نسبت به دیگرانیم دلمون می خواد اینقدر خوب باشیم، خواستنی باشیم دوست داشتنی باشیم که بقیه رو به ستایش خودمون در بیاریم..با دیدن این منظره ها میشه فهمید ما یه مورچه اییم در اقیانوس، این همه تلاش برای به قدرت رسیدن توی یه قسمت ناچیز از این دنیا به این بزرگی، و تویه یه فرصت محدود؛ چقدر بی ارزش میتونه باشه..
آره من یه نقطه ام و تنها عشق تو و درک قدرت بیکرانت هست؛ که چنان بزرگی و ابهتی بهم میده که باعث میشه بخوام فقط در راه تو قدم بردارم نه راه خودم…………….

در جایی که قرن ها و فرسنگ ها با اینجا فاصله دارد، دو جاده ی جنگلی از هم جدا می شدند، و من…

من راهی را که کم گذر بود برگزیدم، و تمام تفاوت ها ناشی از این انتخاب بود.“**

__________
*برای اولین بار در زندگانی در ردیف ۱۶ هواپیما و کنار بال و پنجره و در جای اصلیم من رو نشوندن..همه چیز سر نظم و در کمال لطافت انجام شد Smile

**رابرت فراست (۱۸۷۴-۱۹۶۳)

۱۰۲۲۸ روزه ام!

آذر ۱۷م, ۱۳۹۵

بیست و هشت سال و بیست و هشت دقیقه به وقت دل من
امسال سال خوبی بود
دیدن فیلم های خوب
خوندن کتاب های خوب
انجام کارهای خوب روزانه
سر کار رفتن..روزی هشت ساعت
و دیدن طلوع بر فراز کارون هر صبح
سفرهای خوب اونم تنها تنها
کشیدن نقاشی های خوب
یه عالمه فکر خوب
دیدن آدم های خوب
دغدغه های خوب
حرف های خوب
اومدن تولدم تو یه ماه خوب
فقط ده هزارتایی شدم، یکم عددش زیادی گنده نشده؟
______________
* این رو صبح نوشتم ولی الان خیلی خیلی خیلی حالِ دلم بهتره به لطف شما خوبایی که دارم..خدا رو شکر به خاطر وجود همه تون..حالِ دلِ همه خوب باشه ان شاالله..

سفرنامه آلمان۴

آذر ۱۲م, ۱۳۹۵

من فقط ۲ساعت و خورده ایی تا پرواز بعدی وقت داشتم..تنها بودم و فکرم مشغول که حالا باید چیکار کنم..گوشه ایی که پریز برق بود نشستم تا هم موبایلم رو بذارم تو شارژ هم یخورده فکر کنم!! همین که خواستم شارژرو بزنم به برق یک خانم سیاهپوست بلند شد اومد سمتم و گفت مبدلت به پریز نمی خوره بیا این رو استفاده کن..مبدل خودشو داد..ازش تشکر کردم..و باب صحبت رو باز کردم و گفتم کجایی هستین و کجا میرین؟ گفت اهل نیجریه و می رم چین..از منم پرسید Grin گفتم ایرانی ام میرم آلمان (حس خوبی داره بخوای از اصالتت بگی برای خارجی ها)..بعد بش گفتم چقدر موهات قشنگهSmile آخه موهاش رو از کف سر بافته بود..لبخند زد تشکر کرد..گفت تنهایی؟؟ گفتم بله..هر کس من رو میدید اولین سوالش این بود: تنهایی؟؟ گفت : اوه مای گاد، چقدر خوب که تنها سفر می کنی..بهت تبریک میگم..
یکی زدم تو سرم گفتم هی وایه من..من الان تنهام و وقتی نمونده نشستم دارم برای خودم گپ میزنم و باید سریع تر برم دستشویی..از قبل دستشویی های فرودگاه استامبول رو بررسی کرده بودم..با توضیحات و اطلاعاتی که از افراد مختلف گرفته بودم (بچه دار، پیر جوون) میدونستم که دستشویی های فرودگاه شبیه دستشویی های سیتی سنتر اصفهانه و خب کامل می دونستم چه جوریه و برای یه فرد نخاعی کمری که دستاش یاریش می کنه تقریبا میشه گفت راحته!..اما خب اشتباهی که کرده بودم ویلچر خودم رو نگرفته بودم و ویلچرهای بزرگ اونجا کارمو خیلی سخت کرده بود..با یاد آوری زمان چشم چشم کردم و دور و اطراف رو برای پیدا کردن دستشویی بررسی کردم، دستشویی ویژه ویلچری ها خیلی دارند..و خود ترک ها به دستشویی میگن توالت و خیلی از ورودی ها و گیت ها یک تابلوی بزرگ توالت با عکس ویلچر داره..


ورودی دستشویی یه دکمه داره که دکمه رو فشار میدی و درب فلزی کشویی باز میشه..خب تا اینجا یک هیچ به نفع دستشویی فرودگاه استامبول نسبت به اصفهان! چرا؟؟ چون درب ورودی دستشویی معلولین اصفهان به بیرون باز میشه! یعنی وقتی دکمه رو میزنی باید ویلچر ببری عقب در باز بشه بعد بری تو! اما این درب ش کشویی بود و خب راحت میرفتی داخل! بعد از اینکه میری داخل خودش چشم الکترونیکی داره گویا! چون تا میری داخل درب بسته میشه و دیگه باز نمیشه تا خودت از داخل دکمه بزنی و مجدد درو باز کنی..با این حساب اونایی هم که تو صف دستشویی هستن اگه دکمه بزنن درب باز نمیشه و علامت دبیلو سی ویلچر چراغش قرمز میشه..یعنی اشغاله..خیالتون راحت Grin

تمام وسایل دستشویی الکترونیکی هستن..هم دستشویی هم ریختن مایع و…دور تا دور اتاقک میله هایی هست میتونی ازش کمک بگیری و خودت رو بکشی یا وایسی و اینکه حتی شیر آب دستشویی فرنگیش سر خود تو خود دستشویی میتونی با دکمه شدتش رو تنطیم کنی و گرم و سردیش رو Grin در آخر رو زمین و هوا هم دکمه های اورژانسی هست که اگر خدایی نکرده افتادی یا هر چی و به کمک نیاز داشتی میتونی دکمه ی اورژانسی رو بزنی..ترکیه هم کشور مسلمان و خدمه ی خانم و محجبه هم تا دلتون بخواد..البته آلمان هم همش خانم کمک یار من بود اما اینجا Frown
تنها بودن خیلی سخته.. اینکه کسی باشه خب بالاخره قوت قلبه حتی اگر هیچ کاری ازش نخوای..
______________
*یکی از مراحل سخت تنهایی با ویلچر سفر کردن به خارج از کشور همینه..به شدت توصیه می کنم قرص ضد اسپاسم و حرکات ناگهانی در نخاعی ها، قرص مسهل، قرص یبوست، قرص های تاخیری ادرار و… که میتونید با مشورت پزشکتون و نسبت به شرایط جسمیتون همراه داشته باشید..از طرفی وسایل بهداشتی و پزشکی(سوند فولی، پدهای بهداشتی)، زیرانداز بهداشتی یک بار مصرف، کیسه ی زباله ی تیره یا روشن فقط جوری باشه که محتویات تو کیسه معلوم نباشه، دستمال مرطوب دستمال توالت و کِرِم و خوشبوجات در حد ۲۰ میلی لیتر و دو دست لباس اضافی حتما همراه داشته باشید Smile

**یه پیشنهادی هم که خودم دارم که بهتره توی دستشویی های معلولین بذارن! یه تخت، برای لباس در اوردن و لباس پوشیدن مخصوصا اگر فرد همراه نداشته باشه روی ویلچر خیلی سخت و وقت گیره اما روی تخت خیلی راحته..میتونن از تخت های پلاستیکی مشابه جنس وان ها استفاده کنن و شستشو و خشک کردن و تمیز کردنشم اینجوری راحته، اینجوری فرد قشنگ میتونه روی تخت بشینه و یا برای بالا بردن شلوارش دراز بکشه..

این عکس رو توی یکی از فروشگاه های آلمان گرفتم. یه بخشی برای تعویض لباس بچه به طور رایگان در نظر گرفتن و هر شرکتی برای تبلیغ همه ی محصولاتش رو اونجا میذاره..مثلا دستمال مرطوب رول زیرانداز، مایع دستشویی و ……
توی دستشویی ها ی معلولین هم اگر اینجوری یه تخت بگذارن عالی میشه

امیدوارم سلامت باشین و قدر نعمت بزرگ خداوند یعنی سلامتی رو بدونید In Love Smile و از هر توان و قدرت و نعمتی که دارین بهترین استفاده ها رو بکنید…