از زخم های باز و ولو شده ….

خرداد ۳م, ۱۳۹۵

همونجا که گریه کردم چرا چاوشی برام نخوند: یه دنیا غریبم کجایی عزیزم؟ بیا تا چشامو تو چشمات بریزم… نگو دل بردی، خدایی نکرده…ببین خوابه چشمات با چشمام چه کرده؟ همه جا رو گشتم کجایی عزیزم؟ بیا تا رگامو تو خونت بریزم؟ بیا روتو رو کن، منو زیرو رو کن..بیا زخم هامو یه جوری روفو کن..

میز محل کار یعنی نباید یه گلدون روش باشه؟ خب نشده برم بخرم Neutral با بطری دلستر و کاموا و دکمه گل گلی اینا درست کردم فعلا میبینمش شادم و مراجعین هم یکی پس از دیگری خواهانش هستن..
____________
* کار خوب روزانه

شب نیمه ی شعبان

خرداد ۱م, ۱۳۹۵

استیون هاوکینگ : توصیه ی من به دیگر معلولان این است که تمرکزتان را روی مواردی بگذارید که معلولیتتان مانع شما برای انجام دادنش نشده باشد و محزون مواردی که مربوط به معلولیت است نباشید. همانند وضعیت جسمی، در روحیه تان معلول نباشید.

هیچ چیز مثل درد نمی تونه آدم ها رو متوقف کنه..
مثلا من امشب باید تو هتل رزرو شده ی بغل جمکران می بودم و شب نیمه ی شعبان تولد امام زمان عج رو در حیاط مسجد جمکران احیا می کردم…ولی خب نشد…و باید به موسیقی محلی دو تا همسایه اونورترو و بزرگترین کیک که تو منطقه مان درست شده فکر کنم و نهایتا بشینم پای خندوانه و دورهمی اشک بریزم…
یعنی الان محزون نباشم استیون؟ روحیه م معلول نیست، روحیه م مُرد دور از جون عزیزان
.
.
.
از اون شباست که میشه یه دل بزرگ و روح بزرگ و مهربون رو آفرید در خود..
برم سراغ دلم..دلش..دلش..دلش…

پزشکی نوین

اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۹۵

کاش می شد عمل کنی دلت تنگ نشه..یا فیزیوتراپی کنی دلت گرم بشه..یا یه آمپول صبوری و یه سرم عشق و دوستت دارم عزیزم و کپسول میمیرم برات نوش جان کنی..

دانشمندان و پزشکان و نخبگان و …. یه کاری بکنید خب..اه

مشورت

اردیبهشت ۲۷م, ۱۳۹۵

حس کسی رو دارم که خیلی کوچیکه..دلش میخواد بزرگ شه..خیلی بزرگ..روح بزرگ، دل بزرگ..دل خدایی..شجاع جسور امیدوار با اعتماد به نفس راضیِ راضیِ راضی از داده ها و نداده ها بخشنده مهربان و از اینجور دلها
چیکار باید بکنم؟

گمنام..

اردیبهشت ۲۶م, ۱۳۹۵

چند روز پیش دلم رفت پی شهدای گمنام دانشگاهمون..مقبره شون کنار مسجد دانشگاست..برای اینکه بری بشینی سر مزار باید از سه تا پله بری بالا..اولش فکر کردم وقت نماز برم که شلوغه که کسی باشه کمک کنه اما پشیمون شدم دلم خواست تنها باشم..تنها برم..تو ذهنم همش فکر پله ها بودم..و فکر قرآن..دلم قرآن کاغذی خواست که بسم الله بگم و بازش کنم..تصمیم گرفتم اول برم کتابخونه قرآن امانت بگیرم..مشغول امانت گرفتن قرآن بودم که گوشیم زنگ خورد..
سودابه: مونا کجایی؟
مونا: کتابخونهههه تو کجایی؟
سودابه: من اومدم پیشت نیستی!!!!!!
مونا: باورم نمیشه تو سه روز پیشا اومدی دیدنم..تو دلم گفتم خدا تو رو رسوند..بش گفتم دارم میرم سر مزار شهدای گمنام میای با هم بریم؟..
سودابه: بله بله بریم..
و این چنین شد که با دوست جانم رفتیم سر مزار شهدای گمنام..قرآن رو باز کردم..سوره کهف..
تو دلم هم می گفتم ۵ شهید گمنام، ۵ خونواده ی منتظر…من الان سر مزار باباهای کیا هستم؟

سوره ی کهف………..

___________
* کار خوب روزانه

از مکالمات محل کار

اردیبهشت ۲۶م, ۱۳۹۵

همکار۱: دیشب یه فیلمی دیدم معرکه ی معرکه
مونا: چه خوب به منم معرفیش کن
همکار۱: نه ولش کن..اتفاقا یادت افتادم ولی گفتم تو ببینی افسردگی می گیری
همکار۲: این فیلم های افسردگی آور برای چی میبینی آخه ؟
همکار۱: نه من افسردگی نمی گیرم مونا ببینه افسردگی میگیره Neutral
مونا: همچنان ساکت و لبخند بر لب
همکار۲: تو بارداری از این فیلم ها نبین خوب نیست (همکار ۱ باردار هستند)
همکار۱: نه آخه می دونی جریان یه فرد ضایعه نخاعیه که سالهاست به همه آدما امید میده، ولی بعد از ۱۵،۱۶ سال تصمیم به خودکشی میگیره و همه ی مردم شاخ در میارن Neutral
من: Neutral
همکار۲: Neutral
همکار۱: Grin
____________
*گیاهی که زود بچه ش دنیا اومد و محل کار ما رو نورانی کرد..با کلمات خوب که زاییده ی فکرمون هستند دنیا رو نورانی کنیم..

**کار خوب روزانه

حس مورچه ایی :)

اردیبهشت ۲۲م, ۱۳۹۵

راننده سرویس می خواد کمکم کنه برای بالا رفتن از رمپ..بهش میگم ممنونم، دستتون درد نکنه بقیه ش رو خودم میرم..میگه اجازه بده کمک کنم..من مدیون شمام..کمک به شما رزق منه..
رد و بدل شدن حرفها و حس های مورچه ایی…

_________
*کار خوب روزانه

تحرک

اردیبهشت ۷م, ۱۳۹۵

از وقتی که توی نمایشگاه دستاوردهای وسایل پزشکی مغز و اعصاب توی پنچمین سمپوزیوم جهانی مغز و اعصاب دیدمش دلم رفت پی اش..
اسمش جناب “تحرکه”..میشه باش ایستاد، قدم زد، دوید..
دلم، قلبم و ریه هام، نفس نفس زدنِ از دویدن می خواد.. In Love

_____________
* اینم سایت تحرک خان
** کار خوب روزانه

بی انتهایی..

اردیبهشت ۶م, ۱۳۹۵

توی اتاقم دراز کشیدم موبایل هم توی دستم همه به کار خودشون مشغولن بابا جلوی تلویزیون نشسته مامان توی اتاقش نشسته.. من میچرخم توی صفحه های تو در تو و بی انتهای اینستاگرام..وسط عکسها..وسط حرفها..درد و دل ها، لبخندها و اشکها دردها..وسط خنده های از ته دل..عکسهای بارداری ها مادرها..نوزادها..بچه های تپل مپل..توی صفحه های تصاویر گلها، پارک ها کوهها دریاها..توی صفحه های شهدا، مردها، پدرها، دلدارها.. توی صفحه های عاشقانه ها، نوازش ها، بوس ها، بغل ها…چیدن سفره ی ساده و مهربانی ها..غذاهای خوشگل با بهترین طمع ها، بوها دیزاین ها..توی صفحه ی دعا ها، راز و نیازها، باورها و منش ها و رفتارها….دلم همه ش رو میخواد..
خسته از گشت و گذار و بی رمق و پر سوززز موبایل رو میذارم کنار و خودمو از درد بغل می کنم.
مهدی : تو را چه شده است خواهر پاکدامنم؟
مونا : شونه هامو میندازم بالا، پشت می کنم بهش و جوابش رو نمی دم..
یهو یه دستش رو میذاره زیر گردنم یه دستش زیر زانو بلندم میکنه جیغ میزنممم تو هوا نگهم میداره و بلند بلند میخنده..بازم جیغ میزنمممم وای بذارم زمین…خدایاااا…از خندیدنش خنده ام میگیره..خنده ام رو که میبینه دیگه ول کن نیست…من تو بغلش، اون میدوه میره تو اتاق پیش مامان، میگه مونا اومده تو رو ببوسه..میریم پیش بابا میگه مونا اومده تو رو ببوسه..تا بوس نکنم ول کن نیست..اصلا بوس مجوز حرکته..بر می گرده منو میذاره سر جام..می خندم میخنده، میخنده می خندم..میدونی تو خیلی بزرگی..خیلی…به اندازه ی تمام تمام تمام صفحه های تو در توی اینستاگرام بی انتهایی..

___________
* کار خوب روزانه

اولین سفر کاملا تنهایی :)

اردیبهشت ۴م, ۱۳۹۵

این “تنهایی” سفر کردن خیلی برام مهمه..همیشه فکر میکردم که اگر بگم تنها میخوام برم سفر نذارن خوونواده ام..یعنی نمیذاشتن..آره همیشه در برابر هر سفر یا جایی که تنها می خواستم برم یه کلمه میشنیدم “نـــــه”
این بود که به هر پیشنهادی از جانب دوستام قبل از اینکه بخوام درگیر هیجانات سفر بشم میگفتم نه و بدون اینکه فکرشو ببرم خونه پاکش میکردم
البته حقم داشتن و دارن..جدا از شرایط خاص در عبور و مرور و انجام کارهای شخصی و هزینه بر بودن، مواظبت از خودم مشکله..اینکه نیفتم اینکه به هر دلیلی صدمه نبینم و یا تو این دنیای بی در و پیکر از آدمها آسیب نبینم..همه ی اینها هست..مواظبت میخواد و مقاومت، تنها سفر کردن..
یه روز سال دوم دوره کارشناسیم آب پاکی رو ریختم رو دست دوستام گفتم دوست دارم اما نمیشه هیچی جور نیست بنابراین دیگه بهم پیشنهاد سفر ندین..این شد که چند بار خواستن کوله بار سفرو بدون من ببندن و برن اما نشد..سفرشون هی “عجیب گونه” کنسل میشد!..یه روز به من گفتن چون تو با ما نمیای و دلت به سفر رفتن ما نیست واسه همین سفرمون کنسل میشه! تو امواج کنسلی سفر میفرستی!..تو هم بیا، ما چه گناهی کردیم آخه؟..گفتم باور کنید اینجوری نیست..من عادت کردم من از همون روزی که بچه های مدرسه میرفتن شهربازی و از سرسره های بزرگ و چزخ و فلک و …میگفتن عادت کردم..دوست دارم که تو شادی ها شریک شم اما زیاد یاد گرفتم که به دلم بگم نــه! بنابراین دلم نه شنیدن زیاد شنیده، صبوره طاقت میاره..شما هم با خیال راحت برین…{از ته دل میگم که اصلا تمایلی به سفر رفتن نداشتم..آخه در کنار همه ی اینها من خجالتی هم بودم خیلییی Blush و کمک از کسی نمی گرفتم}
اولین و دومین و سومین سفرم که بالاخره جور شد و در واقع راضی به رفتن شدم باعث شد تجربیات بینظیری کسب کنم..در کنارش زندگی من در این چهار سال اخیر به طور کلی چرخید، یعنی زمونه باعث شد که مونای لوس ناز پرورده که همه چی براش مهیا بود به کسی تبدیل بشه که مدام ناکامی های جورواجوری براش به وجود میاد و همین به تنهایی کافی بود که مونا راه حل خیلی کارها رو کشف کنه و با تجربه بشه…
از یه سال پیش که فهمیدم پنجمین سمپوزیوم جهانی مغز و اعصاب به ریاست پرفسور سمیعی و با حضور ۵۰۰ جراح از تمام دنیا قراره تو ایران برگزار بشه تصمیم گرفتم که اگر اوضاع مساعد بود حتما شرکت کنم و این کنگره چون علاقه ی شخصی منه و در واقع میتونه یه سفر منحصر به مونا باشه بهتره که تجربه ی اولین سفر کاملا تنهایی رو برای اون روز بگذارم Grin سفر تنهایی دو تا داشتم اما به مقصدی بوده که اونجا دیگه تنها نبودم اما این دفعه علاوه بر اینکه رفت و برگشت تنها بودم یه روز هم کلهم تنها بودم Evil Grin بعله مونا حتی هتل مناسب هم گیرش نیومد که یه نفسی تازه کنه صبح رفت شب برگشت..بماند که وسط روز به غلط کردن افتادم..اما در حال حاضر پر از غرورم با اجازه تون Smile البته نه غرور کاذب خدا وکیلی غرور به جاییه Grin

____________
* کار خوب روزانه

روز پدر

اردیبهشت ۱م, ۱۳۹۵

“دیوار مهربانی” فقط پدر
بر که نمیداره، هیچ!
داره، میذاره
نداره هم، میذاره…
هر چی هم میذاره تکثیر میشه تا خدا……

میلاد حضرت علی علیه سلام و روز پدر مبارک Rose

____________
* کار خوب روزانه

آرزو

فروردین ۲۸م, ۱۳۹۵

داشتتم تو لیله الرغائب فکر میکردم به آرزوهام یعنی من چه آرزوی مهمی دارم؟ اوووم هر چی فکر کردم نتونستم یه آرزو برای خودم انتخاب کنم..شاید دیدن شادی عزیزانم بزرگترین آرزوم باشه که با شادیشون شادم از ته دل… Heart

مرخصی :)

فروردین ۲۵م, ۱۳۹۵

باز هوا بده..آسمون سرخه از خاک..سر درد شدید میگیرم از گردو خاک و گاهی هم مشکلات تنفسی..مدارس و دانشگاه تعطیله فردا..دلم میخواست که مثلا دانش آموز بودم یا دانشجو که فردا تعطیل باشم..احساس درماندگی دارم..راننده زنگ میزنه میگه دستش سوخته نمی تونه ویلچرو جا به جا کنه..حسم میگه فردا رو نرو سرکار موناااا حالا که نه مراجعه کننده داری و نه سرویست رو به راهه واسه چی میری..بعد سر تی ثانیه می گم نمیرممممم..هورااااا…
من از غیبت بیخود اضطراب می گیرم..از بچگی همینطور بودم بیشترین دوران غیبتم تو نوجوونی بود که میموندم خونه می خوابیدم Grin اثرات بلوغ و البته جراحی Grin اما یادم نمیاد تو دانشگاه و یا کار، روزی بوده باشه که الکی بخوام دو در کنم و نرم..آره اضطراب می گیرم و تو خونه که باشم مدام با خودم فکر می کنم که الان در نبود من چی میشه!!!! نکنه کسی چیزی از دست بده یا خودم چیزی از دست بدم!!!! اما اینقدر خسته ام که بسی شادمانم از این نرفتن…خب فردا رو چیکار کنم؟؟؟؟ In Love

تلگرام و اینستاگرام کار خوب روزانه رو دنبال می کنید که ؟ ببینیم چیا داره برای فردامون Smile

استقلال در ویلچررانی

فروردین ۱۸م, ۱۳۹۵

اینایی که یه جوری ویلچر رو هل میدن که انگار میخوان استارت مسابقات رالی داکارو بزنن و هیجان خودشون رو میریزن رو دایره و یه لحظه یه ضربه شلاقی به گردنت وارد می کنن و وسایل روی پات میرن تا مرز افتادن روی زمین و یه دست به ترمز و یه دست به وسیله با قلبی نا مطمئن باید همراه شدن باشون رو ادامه بدی..اینا همدردا و همدلای خوبی نیستن درکی هم ندارن که یه آدم رو ویلچر نشسته…آدم ها
اینایی که وقتی بهشون میگی از سمت چپ برو با حالتی حق به جانب پیچ میزنن میرن راست و تو رو هم با خودشون به مسیری میبرن که میلشونه و پشمکم حسابت نمی کنن..اینا کارشون شبیه تجاوزه..مگه تجاوز شاخ و دم داره
اینایی که وقتی میخوای یه جا بایستی به زور جا به جات می کنن در حالی که بهشون نگاه می کنی و میگی که همین جا راحتم همین جا خوبه و محکم دستات رو به چرخها گرفتی که ثابت نگهشون داری اما به زور بازو و خود رأی ویلچرتو هل میدن فکر میکنن دارن تو محبت کردن مدال میگیرن اینا هم کارشون تجاوزه..یه لحظه چشماتو ببند خودتو تصور کن که یه جا وایسادی بعد یکی بیاد به زور بِکشتت بذارتت دو قدم یا صد قدم اونورتر؟ یعنی این تن بمیره نمی زنی تو گوشش؟
اینایی که اینقدر آهسته هل میدن که دلت میخواد داد بزنی بگی تند تر دیرم شد..خوابت برده؟ که اگه خودم میرفتم زود تر میرسیدم به مقصد…اینا تو احتیاط غرقن و تو هم مجبوری که به ساز شخصیتشون برقصی…
ویلچرتو باید یکی هل بده که شخصیتش شبیه ته…که اگه راه میرفتی قدماش با قدمات هماهنگ بود و پا به پات راه میرفت..ویلچرو باید کسی هل بده که حستو درک میکنه و میفهمه جای ناهموار تو رو اذیت می کنه بات همدلی کنه ویلچرو باید کسی هل بده که دوستت داشته باشه ..دوستت داشته باشه..

مونا خیلی مستقل شده دیگه خودش تنها تنها هر جا میخواد میره… Smile و اجازه نمیده هر کسی بش کمک کنه…
خدا رو شکر..
____________________
* کانال هر روز یک کار خوب پیشنهاد می شود https://telegram.me/DailyGoodWork

صفحه ی اینستاگرام https://www.instagram.com/DailyGoodWork/

شروع کار : از ۲۱ فروردین ۹۵

هر روز یک کار خوب

فروردین ۱۶م, ۱۳۹۵

برای تغییر رفتار به سمت خوبی ها و عادتهای خوب تلاش کنیم… با هر روز یک کار خوب

کانال هر روز یک کار خوب پیشنهاد می شود : Smile https://telegram.me/DailyGoodWork

صفحه ی اینستاگرام https://www.instagram.com/DailyGoodWork/

شروع کار : از ۲۱ فروردین ۹۵