۱۰۲۲۸ روزه ام!

آذر ۱۷م, ۱۳۹۵

بیست و هشت سال و بیست و هشت دقیقه به وقت دل من
امسال سال خوبی بود
دیدن فیلم های خوب
خوندن کتاب های خوب
انجام کارهای خوب روزانه
سر کار رفتن..روزی هشت ساعت
و دیدن طلوع بر فراز کارون هر صبح
سفرهای خوب اونم تنها تنها
کشیدن نقاشی های خوب
یه عالمه فکر خوب
دیدن آدم های خوب
دغدغه های خوب
حرف های خوب
اومدن تولدم تو یه ماه خوب
فقط ده هزارتایی شدم، یکم عددش زیادی گنده نشده؟
______________
* این رو صبح نوشتم ولی الان خیلی خیلی خیلی حالِ دلم بهتره به لطف شما خوبایی که دارم..خدا رو شکر به خاطر وجود همه تون..حالِ دلِ همه خوب باشه ان شاالله..

سفرنامه آلمان۴

آذر ۱۲م, ۱۳۹۵

من فقط ۲ساعت و خورده ایی تا پرواز بعدی وقت داشتم..تنها بودم و فکرم مشغول که حالا باید چیکار کنم..گوشه ایی که پریز برق بود نشستم تا هم موبایلم رو بذارم تو شارژ هم یخورده فکر کنم!! همین که خواستم شارژرو بزنم به برق یک خانم سیاهپوست بلند شد اومد سمتم و گفت مبدلت به پریز نمی خوره بیا این رو استفاده کن..مبدل خودشو داد..ازش تشکر کردم..و باب صحبت رو باز کردم و گفتم کجایی هستین و کجا میرین؟ گفت اهل نیجریه و می رم چین..از منم پرسید Grin گفتم ایرانی ام میرم آلمان (حس خوبی داره بخوای از اصالتت بگی برای خارجی ها)..بعد بش گفتم چقدر موهات قشنگهSmile آخه موهاش رو از کف سر بافته بود..لبخند زد تشکر کرد..گفت تنهایی؟؟ گفتم بله..هر کس من رو میدید اولین سوالش این بود: تنهایی؟؟ گفت : اوه مای گاد، چقدر خوب که تنها سفر می کنی..بهت تبریک میگم..
یکی زدم تو سرم گفتم هی وایه من..من الان تنهام و وقتی نمونده نشستم دارم برای خودم گپ میزنم و باید سریع تر برم دستشویی..از قبل دستشویی های فرودگاه استامبول رو بررسی کرده بودم..با توضیحات و اطلاعاتی که از افراد مختلف گرفته بودم (بچه دار، پیر جوون) میدونستم که دستشویی های فرودگاه شبیه دستشویی های سیتی سنتر اصفهانه و خب کامل می دونستم چه جوریه و برای یه فرد نخاعی کمری که دستاش یاریش می کنه تقریبا میشه گفت راحته!..اما خب اشتباهی که کرده بودم ویلچر خودم رو نگرفته بودم و ویلچرهای بزرگ اونجا کارمو خیلی سخت کرده بود..با یاد آوری زمان چشم چشم کردم و دور و اطراف رو برای پیدا کردن دستشویی بررسی کردم، دستشویی ویژه ویلچری ها خیلی دارند..و خود ترک ها به دستشویی میگن توالت و خیلی از ورودی ها و گیت ها یک تابلوی بزرگ توالت با عکس ویلچر داره..


ورودی دستشویی یه دکمه داره که دکمه رو فشار میدی و درب فلزی کشویی باز میشه..خب تا اینجا یک هیچ به نفع دستشویی فرودگاه استامبول نسبت به اصفهان! چرا؟؟ چون درب ورودی دستشویی معلولین اصفهان به بیرون باز میشه! یعنی وقتی دکمه رو میزنی باید ویلچر ببری عقب در باز بشه بعد بری تو! اما این درب ش کشویی بود و خب راحت میرفتی داخل! بعد از اینکه میری داخل خودش چشم الکترونیکی داره گویا! چون تا میری داخل درب بسته میشه و دیگه باز نمیشه تا خودت از داخل دکمه بزنی و مجدد درو باز کنی..با این حساب اونایی هم که تو صف دستشویی هستن اگه دکمه بزنن درب باز نمیشه و علامت دبیلو سی ویلچر چراغش قرمز میشه..یعنی اشغاله..خیالتون راحت Grin

تمام وسایل دستشویی الکترونیکی هستن..هم دستشویی هم ریختن مایع و…دور تا دور اتاقک میله هایی هست میتونی ازش کمک بگیری و خودت رو بکشی یا وایسی و اینکه حتی شیر آب دستشویی فرنگیش سر خود تو خود دستشویی میتونی با دکمه شدتش رو تنطیم کنی و گرم و سردیش رو Grin در آخر رو زمین و هوا هم دکمه های اورژانسی هست که اگر خدایی نکرده افتادی یا هر چی و به کمک نیاز داشتی میتونی دکمه ی اورژانسی رو بزنی..ترکیه هم کشور مسلمان و خدمه ی خانم و محجبه هم تا دلتون بخواد..البته آلمان هم همش خانم کمک یار من بود اما اینجا Frown
تنها بودن خیلی سخته.. اینکه کسی باشه خب بالاخره قوت قلبه حتی اگر هیچ کاری ازش نخوای..
______________
*یکی از مراحل سخت تنهایی با ویلچر سفر کردن به خارج از کشور همینه..به شدت توصیه می کنم قرص ضد اسپاسم و حرکات ناگهانی در نخاعی ها، قرص مسهل، قرص یبوست، قرص های تاخیری ادرار و… که میتونید با مشورت پزشکتون و نسبت به شرایط جسمیتون همراه داشته باشید..از طرفی وسایل بهداشتی و پزشکی(سوند فولی، پدهای بهداشتی)، زیرانداز بهداشتی یک بار مصرف، کیسه ی زباله ی تیره یا روشن فقط جوری باشه که محتویات تو کیسه معلوم نباشه، دستمال مرطوب دستمال توالت و کِرِم و خوشبوجات در حد ۲۰ میلی لیتر و دو دست لباس اضافی حتما همراه داشته باشید Smile

**یه پیشنهادی هم که خودم دارم که بهتره توی دستشویی های معلولین بذارن! یه تخت، برای لباس در اوردن و لباس پوشیدن مخصوصا اگر فرد همراه نداشته باشه روی ویلچر خیلی سخت و وقت گیره اما روی تخت خیلی راحته..میتونن از تخت های پلاستیکی مشابه جنس وان ها استفاده کنن و شستشو و خشک کردن و تمیز کردنشم اینجوری راحته، اینجوری فرد قشنگ میتونه روی تخت بشینه و یا برای بالا بردن شلوارش دراز بکشه..

این عکس رو توی یکی از فروشگاه های آلمان گرفتم. یه بخشی برای تعویض لباس بچه به طور رایگان در نظر گرفتن و هر شرکتی برای تبلیغ همه ی محصولاتش رو اونجا میذاره..مثلا دستمال مرطوب رول زیرانداز، مایع دستشویی و ……
توی دستشویی ها ی معلولین هم اگر اینجوری یه تخت بگذارن عالی میشه

امیدوارم سلامت باشین و قدر نعمت بزرگ خداوند یعنی سلامتی رو بدونید In Love Smile و از هر توان و قدرت و نعمتی که دارین بهترین استفاده ها رو بکنید…

سفرنامه آلمان۳

آذر ۹م, ۱۳۹۵

تو فراز و فرود و چاله های هوایی دستای دکتر لیلا روی شونه هام بود محکم نگه م میداشت، هوامو داشت، مدام حالم رو میپرسید…از زندگی توی آلمان برام گفت از کار و بار و خونواده ش از جراحی یکی از نزدیکانش پیش پرفسور سمیعی..عکسایی که توی اورژانس محل کارش از خودش داشتو نشونم داد..از همه چی..با دیدن عکسای خونوادگیش سرگرمم کرد..وقتی عکسای بچه های خواهر و برادراش و نوه هاشونو میدیدم کلی ذوق کرده بودم..سرمو که بالا بردم گوشیشو بدم بهش، تو چشمام نگاه کرد و بهم گفت ایشاالله بچه خودت..واسه بچه خودت ذوق کنی..

تا اینو گفت توی دلم گفتم آخ..آخ دکتر لیلا..بچه نداشته باشی، بچه نتونی بیاری و بیماری فلجی کوری کری و… یه طرف؛ اینکه هیچ بنی بشری آدم حسابت نمی کنه، خانم حسابت نمی کنه، بهت حق نمیده که تو هم حس و عشق و عاطفه و نیاز داری یه طرف..آخ دکتر لیلا ممنونم منو آدم حساب کردی..ممنونم که بهم حق دادی که منم میتونم آفریننده باشم و از آفریده م ذوق کنم..ممنونم که بهم این حس رو دادی که این دوست داشتن های من الکی نیست طبیعیه و تو نهاد هر خانمی هست..حتی یه خانم فلج!

وقتی رسیدیم فرودگاه ترکیه، طبق خواسته ی من برام ویلچر اوردن و خبری از ویلچر خودم نبود، تقریبا بیشتر خدمات ویلپچری ترکیه پسرا و دخترای زیر بیست سال به نظر میرسیدند؛ جوان و شاداب و سرعتی و با لباس های فرم و تمیز.. سه چهار نفری معلول رو بلند می کنن میذارن روی ویلچر همه چی سرعت داره، نظم داره..با گفتن یک دو سه(البته به ترکی) متوجه ت میکنن که دارن بلندت میکنن و بعد تو همون ماشین مخصوص حمل ویلچر بلیطها رو چک می کنن تا مدت زمانی رو هرکس تا پرواز بعدی وقت داره رو بررسی کنن..اینجا بود که مجبور شدم از دکتر لیلا جدا بشم تو لحظه های آخر شماره تلفنش رو داد یادداشت کردم فقط همین و خداحافظی کردیم..فرودگاه استامبول خیلیییی بزرگ و شلوغه یه فرودگاه ۴۰۰ گیته کمتر یا بیشتر با کلی پرواز ترانزیتی که هر پنج دقیقه یه هواپیما به سمت کشوری بلند میشه طبعا پیدا کردن گیت سخت و وقت گیره.. خصوصا اگر با ویلچر باشی..اما خب تدابیر زیبایی اندیشیده بودن Grin ..

بعد از ورود تو فرودگاه منو از اون ویلچر پیاده کردن و گذاشتن روی یه سری ویلچر برقی که از پشت سر من هم یه بلندی داشت و یه خدمه میره اونجا می ایسته و کنترل حرکت ویلچر هم با خودشه و من خیلی شیک و خانومی تکیه م رو دادم و فقط مقصدم رو گفتم..توی مسیرهای شلوغ آژیر رو روشن می کرد و بوق میزد و من رو از لا به لای آدمها خیلی راحت بدون هیچ گونه صحبت و برخوردی رد میکرد..من رو ۱۵ دقیقه ایی تقریبا به گیتی رسوندن که تمام معلولین اونجا جمع میشن و بعد باید اونجا سه ساعت رو بگذرونی تا موقع پروازت بشه و به سمت هواپیما ببرنت..
ا

مشکلاتم به خاطر تنهایی دقیقا از همین جا شروع شد..من رو توی ویلچر دستی پیاده کردن..ویلچری که خیلی بزرگ بود و من توش غرق بودم به آسونی نمی تونستم چرخاشو بگردونم بسکه عرض ویلچر زیاد بود.. خسته بودم تنها بودم باید میرفتم دستشویی پاهام ورم داشت به شدت از سه ساعت و نیم پرواز له و لورده بودم..درمانده بودم..همش دلم ویلچر خودمو میخواست..بهش عادت داشتم و مطمئنا خیلی راحت تر میتونستم این سه ساعتو تحمل کنم..و کارهامو بکنم، ذکر هر ثانیه ی من خدایا مامانمو میخوامممم

کمى عشق

آذر ۵م, ۱۳۹۵

زندگى سخت نیست
کمى نور
کمى لطافت
کمى تعطیلى
کمى حرف
اینها را همه جا میتوان پیدا کرد..
“کریستن بوبن”

قال مونا:
و “کمى عشق”
که از لابه لاى یک عالمه کتاب و قفسه و آدم تو هفته ى کتاب یافتمش Smile

چهار میثاق (۴)

آبان ۳۰م, ۱۳۹۵

در هر شرایطی، همیشه نهایت تلاشتان را بکنید، نه بیشتر و نه کمتر. اما به خاطر داشته باشید که بیشترین تلاش شما همواره یکسان نیست. همه چیز زنده است و دائما در حال تغییر، پس گاهی اوقات بیشترین تلاش شما از کیفیتی عالی برخوردار است و گاهی اوقات به اندازه ی کافی خوب نیست. بیشترین تلاش شما وقتی سالم هستید به نسبت وقتی که بیمار هستید یا زمانی که هوشیار هستید هستید نسبت به وقتی گیج هستید متفاوت است.

بدون توجه به کیفیت همچنان بیشترین تلاشتان را بکنید(نه بیشتر نه کمتر). اگر خیلی سعی کنید تا بیش از نهایت تلاشتان انجام دهید، انرژی بیش از حدی مصرف می کنید، و تازه به احتمال زیاد بیشترین تلاشتان کافی نخواهد بود. وقتی بیش از اندازه کار می کنید، بدن خود را از انرژی تهی می سازید. و به زیان خود عمل می کنید. به طوری که برای رسیدن به هدف باید وقت بیشتری صرف کنید. اما اگر کمتر از آنچه می توانید انجام دهید، خود را دچار احساس تقصیر، گناه و پشیمانی می کنید.

فقط بیشترین تلاشتان را بکنید و این قانون را در همه ی موقعیت های زندگی خود مراعات کنید. مهم نیست که بیمار یا خسته باشید، وقتی که بیشترین تلاشتان را بکنید، جایی برای قضاوت و احساس تقصیر نمی ماند.

با انجام دادن بیشترین تلاش در همه ی موارد، طلسمی عظیم را که تحت نفوذش بوده اید باطل می کنید.

میثاق چهارم: همیشه بیشترین تلاشتان را بکنید.

به همه ی دوستان پیشنهاد می کنم این کتاب خوب رو بخونند
چهار میثاق نوشته ی میگوئل روئیز ترچمه ی خانم دل آرا قهرمان Smile

چهار میثاق (۳)

آبان ۳۰م, ۱۳۹۵

ما تمایل داریم که درباره ی همه چیز تصوراتی به سر راه دهیم. مشکل این جاست که این تصورات را باور می کنیم. می توانیم سوگند یاد کنیم که واقعی هستند. ما درباره ی آنچه دیگران می اندیشند و یا انجام می دهند، تصوراتی داریم (آنها را به خود می گیریم) آن وقت سرزنششان می کنیم و با ارسال زهر عاطفی با کلاممان، واکنش نشان می دهیم. به همین دلیل است که هر وقت تصوراتی به سر راه می دهیم، دنبال مشکل می گردیم. تصور می کنیم، تعبیر غلط می کنیم، مسئله را به خود می گیریم و از هیچ، فاجعه ایی عظیم می سازیم.

ما فقط آنچه را که خواهیم می بینیم و آنچه را می خواهیم می شنویم. چیزها را آن طور که هستند درک نمی کنیم. عادت داریم خیالپردازی هایی کنیم که هیچ مبنایی در واقعیت ندارند. ما عملا در ذهن خود خیالاتی می پروانیم. چون چیزی را نمی فهمیم، درباره ی معنای آن به تصورتمان متوسل می شویم، و هنگامی که حقیقت روشن می شود، حباب خیالات ما در هم می شکند و در می یابیم که واقعیت اصلا با آنچه ما می پنداشتیم مطالبت ندارد.

میثاق سوم: تصورات باطل نکنید.

چهار میثاق (۲)

آبان ۲۵م, ۱۳۹۵

هر اتفاقی که در اطراف شما افتاد، آن را به خود نگیرید. مثالی می زنم: اگر من شما را در خیابان ببینم و بی آن که شما را بشناسم بگویم: ” هی تو چقدر احمق هستی”، مسلما این جمله به شما بر نمی گردد، بلکه به خودم بر می گردد. شما اگر آن را به خود بگیرید، شاید باور کنید که احمق هستید. شاید فکر کنید: “از کجا می داند؟
هیچ کدام از کارهایی که دیگران می کنند، به خاطر شما نیست. به خاطر خودشان است. همه ی مردم در رویا و ذهن خود زندگی می کنند. آنان در دنیایی کاملا متفاوت با دنیای ما زندگی می کنند. ما وقتی چیزی را به خود می گیریم فرض می کنیم که آن ها می دانند در دنیای ما چه می گذرد. و می کوشیم دنیای خود را به دنیای آنها تحمیل کنیم.
اگر به این میثاق وفادار بمانید، می توانید با قلبی کاملا گشوده به جهان سفر کنید، و هیچ کس به شما آسیب نخواهد زد می توانید بگویید: دوستت دارم بدون اینکه از مسخره شدن یا طرد شدن بترسید. می توانید آنچه را نیاز دارید بخواهید. می توانید آری بگویید یا نه بگویید ( هر کدام که دلتان خواست) بدون احساس گناه یا قضاوت درباره ی خویش می توانید تصمیم بگیرید و به دنبال دل خود بروید.

میثاق دوم: هیچ چیز را به خود نگیرید.

چهار میثاق (۱)

آبان ۲۵م, ۱۳۹۵

کلام شما قدرتی است که برای آفرینش در دست دارید. کلام موهبتی است که مستقیماً از سوی خداوند به شما داده شده است. در سِفر آفرینش عهد قدیم، هنگامی که از آفرینش جهان سخن می رود، گفته شده : ” در آغاز کلمه بود، و کلمه نزد خدا بود و خدا کلمه بود.” شما از طریق کلام توان آفرینندگی خویش را بیان می کنید. از طریق کلام است که همه چیز را متجلی می کنید. به هر زبانی که سخن بگویید، نیت شما از طریق کلام متجلی می شود. آنچه آرزو می کنید، آنچه احساس می کنید و آنچه حقیقتا هستید از طریق کلام متجلی می شود.
کلام به قدری قدرتمند است که یک کلمه می تواند زندگی یک فرد را عوض کند و یا زندگی میلیون ها انسان را نابود سازد.

ذهن آدمی به خاکی بارور می ماند که دائما بذرهایی در آن کاشته می شود. بذرها عقاید آرمان ها و مفاهیم هستند. شما بذری را می کارید، اندیشه ایی را می کارید که آن رشد می کند. کلام مانند بذر است ذهن بشر بسیار حاصلخیز!
آنچه اهمیت دارد این است که ببینیم ذهن ما برای چه نوع بذرهایی حاصلخیز است و آن را برای دریافت بذرهای عشق آماده سازیم.
گناه کاری است که شما به زیان خویشتن می کنید هر احساس، باور یا کلامی که به زیان شماست گناه است.

میثاق اول :با کلام خود گناه نکنید

سفرنامه ی آلمان۲

آبان ۲۱م, ۱۳۹۵

با اینکه خیلی دوست داشتم هواپیمای انتخابیم ایرانی یا آلمانی باشه؛ به ناچار هواپیمای ترکی رو انتخاب کردم.. چون جدیدا هواپیمای ترکی با ترانزیت تو ترکیه تقریبا از تمام کلان شهرهای ایران پرواز داره به تمام کلان شهرهای دلخواهت توی هر کشوری که بخوای و نیازی نبود من برای پرواز خارجه از اهواز به فرودگاه امام برم..و این برای من که تنها می خواستم سفر کنم و شرایطمم خاصه گزینه ی بهتری بود..چون دست کم دو روز قبل باید می رفتم تهران و چندین ساعت قبل به سمت فرودگاه امام و از طرفی در شهر هامبورگ یا دوسلدورف پیاده می شدم و مجددا برای پرواز به شهر هانوفر سوار هواپیما می شدم…کل زمان پرواز مشابه همون پرواز از اهواز میشد فقط باید هم تو ایران هم تو آلمان برای رفتن به فرودگاه بین المللی مبدا و مقصد با هواپیما میرفتم!!!! پس پرواز ترکیش ایر لاین رو انتخاب کردم با مسیر ۱۴ ساعتی!! اهواز->کرمانشاه(توقف ۴۵ دقیقه ایی بدون تعویض هواپیما)->استامبول(توقف ۳ساعته با تعوض هواپیما)->هانوفر و موقع خرید بلیط خدمات ویلچیری رو هم لحاظ کردم..

صندلی های بسیار خشک و ناراحت ترکیش ایرلاین کلاس ایکونامی برای من خیلی سخت بود تحمل کردن این صندلی ها..صندلی های پروازهای داخلی ایران خیلی خیلی راحت ترن تا این

ترکیش در آسمان شب
هر مسافر یه مانیتور داره که کلی امکانات صوتی و تصویری از جمله انواع فیلم های روز دنیا با انواع موسیقی انواع بازی و … که میتونه سرگرم بشه تا زمان زود بگذره البته به همراه پورت یو اس بی برای شارژ موبایل

صندلی های بسیار راحت تخت شوی ترکیش ایرلاین کلاس بیزینس (این خیلی گرونه.. برای نخاعی ها عالیه ولی خب خیلی گرونه من که نخوابیدم رو این صندلی ها والا Grin )

موقعی که داشتم چمدونم رو تو گیت فرودگاه اهواز تحویل میدادم بهم گفتن بارت رو توی هانوفر بهت تحویل میدیم اما ویلچرت رو تو استامبول بدیم یا هانوفر؟ چون تو استامبول هواپیماتو باید عوض کنی..اونجا خودشون برات ویلچر میارن منم چون ترسیدم که بیخودی ویلچر و بارم از هم جدا بشنو نکنه ویلچرم تو استامبول گمو گور بشه گفتم ویلچرمم تو هانوفر تحویل میگیرم..و با یه کوله پشتی که دو دست لباس و یکم میوه و داروهام بود به سمت گیت نشون دادن پاسپورت رفتم وقتی پلیس مهاجرت مقصد نهاییم رو ازم پرسیدن همین که گفتم آلمان، خانمی که کنارم وایساده بود گفت: جدییی؟؟ منم دارم میرم آلمان..چه خووب همسفریم..خوشحال بودم که یه همسفر با مقصد نهایی آلمان پیدا کردم..با خونواده خداحافظی کردم که برم تو سالن انتظار، اونا هم از اینکه اون خانم همسفرم هست خوشحال شدن..و خیالشون کمی راحت شد..کم چون تا ظاهر و تیپ و قیافه ش رو دیدن گفتن این هیچ رقمه بهش نمی خوره که در صورت نیاز حتی بلد باشه به مونا کمک کنه..دیگه چه برسه که بخواد که کمک کنه اما خب روی هم رفته دلشون کمی آروم شد که یه همزبون باهام هست..

تو سالن انتظار من و اون خانم شروع کردیم صحبت کردن..خانمی قد بلند و زیبا و جیگول میگول اما بسیار متواضع و خاکی هم صحبتم شده بود..ازم پرسید که مشکلت چیه و براش کمی از بیماریم گفتم و ازم پرسید چرا داری میری آلمان؟ گفتم که برای یه سفر دو هفته ایی.. وقتی ازش پرسیدم که شما چطور برای چی میرید آلمان؟ گفت که من زندگیم تو آلمان، همسرم و بچه هام اونجان..سالهاست آلمان زندگی می کنم..پزشک هستم..متخصص داخلی..ولی اصالتا اهوازیم اومدم خونواده مو دیدم

تا گفت پزشک اهوازیم گل از گلم شکفت..تو دلم گفتم آخ جوووون..راستش خیالم خیلی خیلی راحت شد..چون خیلی متواضع و خاکی و زود جوش بود از طرفی پزشک از طرفی تو آلمان زندگی می کرد و طبابت رو تو یه جامعه ایی داشت انجام میداد که همه جوره به بیمار احترام میذارن و هواشو دارن.. از طرفی تر میدونستم کنارم تو هواپیما کسی نشسته که پزشکه در صورت حمله های اتونومیک و تپش قلب و درد و …ناگهانی بالاخره یه پزشک خانم کنارمه..خودم خیلی خوشحال شدم..و سریع به مهدی پیام دادم که همسفرم یه خانم دکتر مهربونه Smile تو نیم ساعتی که کنار هم نشستیم کلی با هم صمیمی شدیم و خودش بلند شد رفت صندلیشو تو هواپیما پیش من گرفت و اومدن شماره صندلی منو چک کردن تا خانم دکتر رو پیش من بذارن..

تو دلم گفتم از همین اول راهی داری، کَرَمتو نشون میدی اوس کریم.. Heart

این دست ها..

آبان ۱۴م, ۱۳۹۵

تو کتابفروشی وسط قفسه های کتب روانشناسی بودم یهو یاد کتابش افتادم؛ گفتم ببخشید کتاب ” داستانی فراموش ناشدنی” رو هم دارین؟ گفت بله رو به روتونه..تو بخش کتاب های مهارتهای زندگی دیدمش؛ می دونید این واژه ها خودِ خودِ خودِ زندگی ن..
آیدا؛ تو با این روحِ لطیف و مهربانت، چشمها و دستات، واژه ها رو به لطافت پروانه ها ترجمه می کنی…
.
خوش به حال من که همین چند روز پیش دستات تو دستم بود، نگاهت تو دلم Wink بله خب Grin

من خدا را به خاطر “وجود خودم” شکر کردم، برای هر چیزی که داشتم؛ ذهن روح، هویت و حتی بدن. من خدا را به خاطر شیوه ای که به مسائل نگاه می کردم، کارهایی که می توانستم انجام دهم و حتی آنچه قادر به انجام شان نبودم شکر کردم. در حالی که خدا را شکر می کردم می دیدم که او با قدرت خود، همه چیز را مانند قطعات یک پازل، در جای خود قرار می دهد.
زندگی ما مثل یه نقاشی است که خدا اون رو می کشه. ما اغلب می پریم جلوی بوم، یک قلم مو بر می داریم و می خوایم خودمون زندگیمون رو نقاشی کنیم. اما با این کار، فقط یک نسخه ی به درد نخور از شاهکاری رو که خداوند می خواسته برای زندگیمون خلق کنه، از آب در میاریم….
بدن تو، توی ویلچر، برای نقاشی ای که خدا از تو می کشه، فقط یک چهارچوبه. می فهمی، مردم نمیرن گالری نقاشی تا چهارچوب قاب ها رو تحسین کنن؛ توجه اونا به کیفیت و ماهیت نقاشی درون قاب هاست..

______________
*کتاب “داستانی فراموش ناشدنی” نوشته ی خانم جانی اریکسون تادا به ترجمه ی خانم آیدا الهی رو حتما بخونید Smile

سفرنامه آلمان۱

آبان ۳م, ۱۳۹۵

شاید بهتره بگم شروع سفرم به آلمان از یه تصمیم جدی شروع شد. روزی که به قطعیت رسیدم میتونم بدون کمک کسی و تنهایی برم و میتونم مدتی رو جایی غیر از خونه ی خودمون (که هم شرایط تقریبا مهیاست هم اینکه عادت دارم به همه چیش و هم خب خانواده م کنارَمَن و حمایتشونو همه جوره دارم و در صورت نیاز راحت میتونم ازشون تقاضای کمک کنم ) بمونم و روزی که اعتماد به خودم و تواناییم تا حد قابل قبولی شد در واقع سفرم آغاز شد..
اون روز پیام دادم به یکی از بستگان درجه یکم (عمه) در آلمان که من میخوام برم پاسپورتم رو بگیرم به قصد اومدن پیش شما..خیلی خوشحال شد از این تصمیمم و بلافاصله با من تماس گرفت..وقتی رو تعیین کردیم که حسابی در مورد مشکلات و موانعی که ممکن سر راهم باشه صحبت کنیم.. بچه هاش از خوشحالی و رویابافی هاشون برای اومدن من گفتن..دخترش رفت تو فکر چیدمان خونه و تعیین اتاق خواب من و قشنگی و راحتی شرایط خوابم و پسرش رفت تو فکر پله ها و شرایط حموم و دستشویی و …برای من..
با رویابافی و توجه بچه ها تقریبا دستم اومد که شرایط خونه شون چه جوریه..از عمه جانم خواهش کردم از جاهایی توی خونه شون که ممکن بر من به خاطر شرایطم سخت بگذره عکس بگیره..اولین و مهمترین جا، دستشویی و حموم بود و اینچنین بود که عمه جانم برای اولین بار و آخرین بار مجبور به عکس برداری و ارسال عکس از تمام زوایای دستشویی خونشون شد Grin
سبک خونه شبیه ویلاهای شمال، طبقه ی همکف سالن پذیرایی و آشپزخونه و حموم و دستشویی بود و اتاق خوابها و یک حموم و دستشویی دیگه با بالا رفتن از پله های چوبی و مارپیچ در طبقه ی دوم خونه قرار داشت..با این حساب باید در یه مکان عمومی اتراق میکردم! سالن پذیرایی!! و این برای منی که لباس پوشیدن و در اوردن وقت گیره و اغلب نیاز به دراز کشیدن دارم مشکل بود
از طرفی ورودی خونه یه سکو ده پونزده سانتى میخورد و خب برای رفت و آمدم خصوصا اگر تنهایی میخواستم بیرون برم با مشکل مواجه بودم از یه طرف دیگه سیستم دستشویی هاشون کاملا خشکه یعنی کف حموم و دستشویی نه تنها راه آب ندارن! بلکه یه فرش پهنه! برای حموم، وانی کوچک در ارتفاعی سی سانتی از زمین قرار داشت یعنی برای از زمین به وان رفتن ارتفاع بلند بود و برای از ویلچر به وان رفتن ارتفاع کوتاه بود!..پس نه میشد روی ویلچر حمام کرد به خاطر فرش و نبود راه آب و نه میشد رفت تو وان!!!! بعد از بررسى خونشون خواستم که قبل از فرستادن دعوتنامه بهم اجازه بده که فکر کنم و تصمیم نهایی رو بگیرم آخه به نظرم میومد که با این حموم و دستشویى غیرممکن که بتونم مستقل و راحت و بدون درست کردن دردسر برای دیگران از پس کارام بر بیام.. این شد که فکر رفتن از اطمینان به تردید تبدیل شد..


* یه وقتایى آلمان؛ سرزمین مناسب سازی براى معلولین هم آره!! در واقع تو مو میبینی و من پیچش مو!
** تردید خر است..والسلام

سفر به آلمان

مهر ۱۹م, ۱۳۹۵

یه وقتایی واقعیتِ جلوی روت شبیه رویاست و خیال..چشماتو باز می کنی خودتو میبینی کنارِ یه برکه که یه عالمه درخت پاییزی دورش رو گرفته و برکه نارنجی، زرد و سبز شده و رگه رگه های آفتاب طلایی و آسمون صاف هم انعکاس برگای توی برکه رو جلا داده.. بعد با خودت میگی هی نگاه کن اینقدر خدا بهت انرژی داده که تونستی تنها سفر کنی به یه جای رویایی اونور کره ی خاکی..
مونا کی میدونست و فکر میکرد همون روزای سخت که مامان مریض شدو دست تنها شدی و افتادی توی جریان زندگی و تازه یاد گرفتی شلوار و جوراب و خودت پا کنی، اصلا بتونی درستو ادامه بدی و بری سرکار، کار کنی و پول جمع کنی و حالا تنها تنها بیای لب این برکه توی herrenhäuser gärten
خدایا؛ به همین نشونه های آرومت توی گوشه گوشه ی دلم خوشم..

خونه..

مهر ۱۷م, ۱۳۹۵

می دونی کاشکی می شد خونه رو به قد آغوش آدم بسازن که بعد از دوری و دلتنگی، و سرخوشی و خوشحالی از دیدنش…لحظه ی وصال، بغلش بگیری فشارش بدی و بگی چقدر از دیدنت خوشحالم بگی خدارو شکر که هستی بالا سرمون، خدا رو شکر امنی…می دونی خونه رو باید بغل کرد باید بهش گفت دوستت دارم بوس بوس…

از رویای مادری ام..

شهریور ۲۷م, ۱۳۹۵

تو کجایی؟ جان من
که به وقت بی تابیه تو برای عطر زندگی بخش گریبانم، دلم سُر بخورد دنبال رد شیر سُرخورده از کنج لبهایت..
بیا دست راستت را بگذار روی قلبت، بچرخ سمت ناکجایی که فقط خدا می‌داند کجاست..و بگو به نیابت دل بی تابم، سلام می‌دهم به مادر آب‌ها و آیینه‌ها، بانوی نور و روشنی، مادر تمام خیرها و خوبی‌ها:
السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا سَیِّدَهَ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ مِنَ الْأَوَّلِینَ وَ الْآخِرِین
سلامت را نداده آرام آوردی برای دلم، دلارآمم..که سلام هیچ وقت بی جواب نمی‌ماند چه رسد به اینکه فرشته‌ای معصوم، محضر ریحانه‌ای عرض کرده باشد…
جوابش حتما می رسد به سینه‌ام گلکم..
سلام..

*محیا..زندگی، نور، نفس…فقط به یاد دلتنگیات دلتنگیام..

دارایی

شهریور ۱۵م, ۱۳۹۵

از خستگی های روزانه پناه میبرم به قلم مو و رنگ و پیچ در پیچ تذهیب که روحم تازه بشه، قلم مو رو که می کنم توی رنگ و می کشم روی مقوا و تمام تلاشم رو می کنم از خط های کمرنگ که با مداد کشیدم؛ بیرون نزنم..این توجه و دقت من رو یاد دستام و مغزم و روحم میندازه..خدا رو شکر می کنم و حالم خوش میشه از این همه دارایی..
با این دست ها، حال خوش ذخیره میکنم برای روز دلتنگی..