اردیبهشت ۲۶م, ۱۳۹۱
مهدی میگوید بیا برویم کانون زبان..زبانت خوب میشود…فول میشوی به درد آینده ات میخورد..یکم که فکر می کنم نگاهش می کنم ..بهش می گویم نمی شود! گفت می شود میدانم که می شود! یک پسری می آید کانون زبان روی ویلچر نشسته است..دوستانش ۵ ،۶ نفری یک صدا می گویند “یا علی ” و پله ها را یکی یکی می برنش بالا..تو هم بیا خودم میبرمت! گفتم اگر پسر بودم می آمدم با تو..تو” یا علی ” می گفتی من را با خودت میبردی آن بالا…زبانم خوب می شد..فول می شد! به درد آینده ام میخورد..آینده ام… فقط با تو..اما من دخترم و تو پسر !
بهش گفتم میدانی همیشه دوست داشتم تو دختر باشی…خواهرم بودی..معرکه میشد…نه؟ گفت من دوست دارم پسر باشم..کاشکی تو پسر بودی…برادرم بودی..آنوقت خیلی معرکه میشد..نه ؟
بهش گفتم : تو چقدر مهربانی پسرک عزیز من..
چقدر قشنگ است این جمله : “یا علی” گفتیمو عشق آغاز شد..
نوشته شده در دستهبندی نشده | ۶ دیدگاه »
اردیبهشت ۱۷م, ۱۳۹۱
انگار زمان زود می گذرد خیلی زود…انگار همین دیروز بود که نسرین آمد جلو و دستم را گرفت مرا دیده بود توی کلاس …ویلچرم را دیده بود می دانست که من همکلاسی اش هستم…می دانست قرار است ۴ سال با هم باشیم اما نمی دانست شاید همه ی عمر با هم باشیم..آمد پیشم گفت : ما همکلاسی هستیم میدانی ؟؟ گفتم : نه! اما از آشنایی با شما خوشبختم…چادر روی سرش مهربان ترش کرده بود حس امنیت را توی دلم انداخت حس آغاز مهربانی ها را توی دنیای بسته ی من باز کرد..حرف زدیم از پشت کنکوری بودن از حس و حال قبولی امان..ریحانه در حالی که برگه های انتخاب واحد دستش بود آمد سمتمان…او هم می دانست من همکلاسی اش هستم ویلچرم را دیده بود…ویلچرم کارش را خوب بلد بود انگار…برگه را داد دستم یک شعر از حافظ خواند یادم نیست آن بیت ها را اما هرچه بود برای آغاز یک دوستی کافی بود…نسیم توی سالن بود دو تا صندلی آنور تر از رضوان ..همدیگر را توی کلاسهای کنکور دیده بودند اما دوست نبودند فقط فهمیدن که همکلاسی شده اند…نسیم با بندها ی کوله پشتی اش بازی می کردو رضوان از پشت عینک فرم مشکی اش آدمها را نگاه میکرد که میرفتند و می آمدند من را نگاه میکرد، ویلچرم را نگاه میکرد، نسیم آمد به امید برگه ی انتخاب واحدش، ویلچرم را دیده بود میدانست همکلاسش هستم..و رضوان هم آمد به هوای نسیم.. بعد نمی دانم چه شد که ۵ تایی رفتیم توی همان آلاچیق سبز و دوستی امان شروع شد..
۴، ۵ سال گذشت از آن موقع ها چقدر تغییر کرده ایم نه بچه ها ؟چقدر بزرگ شده ایم؟ حالا درسمان تمام شد..بهانه امان برای دیدار هر روزه امان تما شد..اما..
رضوان آمد پشت فرمان با نسرین زنگ در خانه امان را صد بار زدهاند صدای زنگ به تعداد طپش های آن روز من بود دستم را دور قلبم گرفتم، قلبم انگار خیلی خوشحال بود قلبم میدانست می خواهیم بریم خانه ی نسیم…خانه ی نسیم..خانه ی متاهلی اش..که اولین شام را خانه اشان مهمان باشیم..دلم پیش ریحانه بود یادم نرفته بود حس و حالی را که آن موقع ها با شعرهایش بهمان میداد…به ریحانه گفتم: ریحانه میدانی همش فکر می کنم وقتی میروم خانه ی نسیم تو آنجا هستی…هی حس می کنم تو را هم می بینم آنجا..گفتم ریحانه دوستت دارم..آن هم گفت : دوستت دارم..
با سرعت ۲۰ ، ۳۰ کیلومتر شهر را طی کردیم رسیدیم به خانه ی نسیم..پیاده شدیم سه تایی رو به روی خانه اش…ذوق داشتیم..قلبم هنوز هم میزد..تند تند تند..بازی اش گرفته بود قلبم..قلبم خیلی خوشحال بود..
دلم نمی آمد با ویلچرام خانه ی نو و تازه اش را کثیف کنم..اما..
ویلچرم کارش را خوب بلد بود انگار!

نوشته شده در دستهبندی نشده | ۲۲ دیدگاه »
اردیبهشت ۵م, ۱۳۹۱
هی برای خودم توی خیال خانه می سازم..خانه ای که اول از همه پله نداشته باشد، سکو و بلندی هم نداشته باشد تا خیالم راحت باشد که خودم بروم و بیایم بروم توی حیاطش آب پاشی کنم بعد پر از گلدان سُفالی کوچک باشد توی حیاط پر از کاکتوس پر از یاس پر از شب بو..پر باشد از آن محبوبه شب ها و و دیوارش پوشیده باشد از پیچک، سبز ِ سبز باشد و لنگ دراز، پر باشد از زندگی .. دیوارهای خانه همه سفید باشد مثل یک آسمان صاف که وقتی نگاهش کنی پشته پشته های ابر را تویش ببینی ..و بعد یک نفس عمیق بکشی تا دلت سفید شود، تازه شود هر روز هر روز..همه چی پایین باشد مثل وسایل آشپزخانه اش تا آشپزی کنم کیک شکلاتی با لایه های آناناسی درست کنم…تا ظرفها را یکی یکی خودم بچینم توی قفسه ..تا…
چند روز پیش ها مهدی گفت بیا با هم خانه بسازیم من به دوستانم گفته ام خانه ی کاردستی من اول است چون خواهرم اول است خواهرم کمکم می کند برای ساخت خانه ی کوچکم ..گفت : بزن قدش!! زدم قدش..بعد دوباره یاد خانه ی خیالی خودم افتادم یاد محبوبه شب ها..یاد کیک شکلاتی با لایه های آناناسی اش..یاد ویلچر و پله و سکو و بلندی
با دستهای مهربانش و با ذوق که مقوا را میبرید دلم همت و اشتیاق اش را تحسین کرد دلم تلاشش را خواست و دلم خانه خواست..
خانه که درست شد برد به همه نشان داد..گفت نگاه کنید اهالی خانه این خانه ی من و موناست..بابا در نگاه اول گفت خانه اتان مشکل دارد این سقف اش کامل درب وردی را نپوشانده است باران که بیاید می آید توی خانه اتان..راست می گفت بابا..بابا فکرش کجا بود..پیش باران …پیش آفتاب …پیش آینده ی خانه امان…پیش سختی هایش…فراز و نشیب هایش..راست می گفت بابا..باران که بیاید مستقیم می آمد توی خانه امان…
مهدی گفت این خانه مقوایی ست کاردستی است…باران ندارد..آفتاب ندارد..خانه امان عیب و ایرادی ندارد…خانه امان اول است…خواهر من اول است…بزن قدش…

______________
*یاد این مَثَل افتادم :” تو مو می بینی و من پیچش مو” …بابا را می گویم!
*مادرانه: “می گویند دعای مادر اگر پُشت سرت باشد٬
به جاهای خوب می رسی!
به جاهای خیلی خوووب…”
مادر دعایم کن در این شبهای پر از بغض..یا فاطمه (س)
(حسینیه ی دل)
**دوستان پیغام خصوصی وبلاگ مشکل داره و مطالب خصوصی شما رو عمومی نشون میده لطفا پیغام خصوصی نگذارید..
نوشته شده در دستهبندی نشده | ۲۰ دیدگاه »
فروردین ۲۹م, ۱۳۹۱

یکی دو سالی ست که دلم می خواهد مادر باشم ..
یعنی خیلی قبل ترها که بچه بودم شاید ۶ یا ۷ ساله همش به مامان می گفتم پس من کی بزرگ می شوم کی مادر می شوم بعد که هی بزرگ می شدم اصلا مادرانه بودن یادم رفت ..یادم رفت که یک زمانی آرزو داشتم مادر باشم حتی عروسکم را که لباسش قرمز اناری بودو لپهایش گُلی و چشمانش دُرشت، را یادم رفت… یادم رفت یک زمانی تَر و خشک کردن عروسکم عشق ورزیِ روزمره ام بود..
بعد حالا که بزرگ شدم بعد از سالها دوباره یکهو دلم خواست مادر باشم مثل همان سالها، مثل تب و تابِ مادرانه ی کودکی ام، اما اینبار دلم خواست عروسکِ توی آغوشم نفس بکشد، بخندد، گریه کند و مرا طلب کند تا برایش مادری کنم نه اینکه نقش بازی کنم
دلم خواست لپهای گلی اش را در اوج خنده هایش ببوسم ، بو کنم و صدای تُند تندِ قلبِ کوچکِ بهشتی اش را با همه ی وجودم بشنوم وسیراب شوم از همه ی عشق های خدایی
دلم خواست دندان در بیاورد، تاتی تاتی کند و راه برود و بدود بعد با هم برویم بیرون ، هرجا که او خواست میدانم از پسش بر نمی آیم خب میخواهد شیطنت کند بازی کند آنوقت با این ناتوانی ام باید با یک طناب بلند ببندمش به ویلچر تا گم نشود؟ تا فقط جلوی چشمانم باشد تا دور نشود از من بی دست و پا..تا لازم نباشد دنبال قدمهای کوچکش قدم بزنم!
می گفت : مونا محبتت زیاد است تو مهربانی..
گفت این حصارهای دور و بر خودت را بشکنو رها شو..گفت این همه بچه مهربانی ات را نثارشان کن…مثل مادرها…به خودم گفتم : مونا مادر شو! ..یک مادر واقعی که دلش می تپد برای نفس بچه اش!
افسانه گفت هر جا تو بگویی همانجا میرویم …همان لحظه دلم بچه ای سیاه و سوخته ای با چشمان درشت مشکی خواست که دستش را حلقه کند دور گردنم..گفتم برویم پیش کودکان بی سرپرست…همین حالا..
____________
*نکند دل مادرانی که بر ویلچر نشسته اند را شکسته باشم..حکایت حکایت ناتوانی و احساسِ من است…و همین!
**طب اسلامی برای زندگی مناسب و راحت تر ضایعات نخاعی
نوشته شده در دستهبندی نشده | ۱۳ دیدگاه »
فروردین ۱۲م, ۱۳۹۱
یادش بخیر آن موقع ها حوالی عید و بهار ۵تایی با دوستانم میرفتیم توی آلاچیق سرسبز رو به روی دانشکده امان هی بوی تازه ی شبنم و باران و خاک خیس خورده می آمد و نفسمان حال و هوایش عوض میشد و هی از آمدن تعطیلات حرف میزدیم که چنان می کنیمو و چُنان…که مثل بچه های کوچولوی خسته از درس و کار و بار منتظر همین تفریح و دور هم جمع شدن ها و سفر رفتن ها و مهمانی های عید بودیم..بعد برای هم تعریف میکردیم که تعطیلات خود را چطور گذاراندیم ..جایمان امسال خالی بود توی آلاچیق خاطراتمان اما امسال عید هوایش هوای دیگری بودو نفسمان حال و هوایش با رخت عروسی نسیم پاک و تازه شد..که من از همان حوالی عید منتظر بودم بدون اینکه طبق سالهای گذشته برای کسی از تعطیلاتم بگویم که بگویم چقدر خوشحالم و چقدر منتظر…بعد بفهمم که شاید پله های زندگی ام نگذارند که هی نفسم حال و هوایش خوش تر شود…و شاید نشود که بروم دوست خوب گروه ۵ نفره امان رو توی رخت سفید عروسی اش ببینم…تنها کاری که می توانستم بکنم این بود که بروم رو به روی آرایشگاه اش بیاستم تا فقط یک لحظه فقط یک لحظه چهره ی معصومش را ببینم در پس آن سفیدی و آن زیبایی..و با اطمینان به خودم بگویم که زیباترین عروسی ست که دیدم..مبارکت نسیم بهاری من!

و بعد امشب پشت این دکمه های سرد لپ تاپم مثل باران بهاری ببارم و اشک ها یم از چشمها ،گردِ گرد بیفتد روی گلهای رنگاورنگ شلوارم تا امسال عید حال و هوایشان عوض شود…افسانه!
نوشته شده در دستهبندی نشده | ۲۱ دیدگاه »
فروردین ۱م, ۱۳۹۱
هوای خواب
در اغوش این بهار تازه
به وداع روزگار رفته!


کاشکی با این تحول سال یکمی هم حالمون متحول می شد…کاشکی ! …الهی حول حالنا الی احسن الحال
سال نو همگی مبارک
__________
* هایکوی: از عباس حسین نژاد
نوشته شده در دستهبندی نشده | ۱۷ دیدگاه »
اسفند ۲۳م, ۱۳۹۰
نمی دونم چی شدم شبها بیدارم و روزا خواب…یعنی نه شبم شبه نه روزم روز
نصف شبی که مشغول فکر و خیالبافی و …بودم یهو این وسطا یه ایده ای به ذهنم رسید که اگه درست شه زندگیم از این رو به اون رو میشه یعنی ۶۰ تا ۷۰ درصد شاید تو بعضی کارها مستقل بشم
همینجور فکر میکردم که کی میتونه کمکم کنه یه دفعه یاد مسعود اقدسی فام افتادم همون بچه المپیادیه..ساعتو نگاه نکرده پیامک دادم که یه دانشمند مکانیک میخوام واسه راستو ریس کردن ایده ی نصفی شبی به ذهن رسیده ام…ایده امو تو پیامک توضیح دادم اونم گفت اختراع خوبیه ها یکی رو پیدا کن به نام خودت ثبت کنه گفتم ثبت به نام خودم رو نمی خوام کارم را بیافته فقط…همین!
حالا ایده چی بود همون بالابره اما سیار با چرخ های کوچولو که بشه تو خونه جا به جاش کرد به قدر نیاز بیاد پایینو به قدر نیاز بره بالا…بعدش فکر کردم لامپ اتاق بسوزه هم خودم میتونم برم بالا درستش کنم بعدش یه دکمه بزنم بیاد پایینو بپرم رو تخت..:دی

تازه دیگه زمین نشستن و از زمین پا شدنو رو ویلچر نشستنو آشپزی و سفره پهن کردنو خیلی چیزای دیگه حل میشه عجب اختراعی بشه این اختراع..
مهدی میگه این میله ای که قراره صفحه ی بالابر روش قرار بگیره و بالاو پایین بره یه جوری طراحی بشه که قابلیت تا شدن داشته باشه :دی ..یعنی میشه که بشه ؟
کلهم خونوادگی ایده پردازیم..هه!
پ. ن. کسی هست به امیرعلی کوچولو و کودکان مشابه دیگر او کمکی کنه ؟
نوشته شده در دستهبندی نشده | ۲۱ دیدگاه »
اسفند ۱۹م, ۱۳۹۰
یادمه اون موقع ها که کلاس اول دبستان بودیم جا کم میومد یه گوشه روی زمین دفتر رو میذاشتیم رو پا تند تند و با دلی شاد مینوشتیم گاهی هم سره بیرون رفتن دعوا میشدو کسی خواهان روی زمین نشستن نبود آخه روپوش مدرسه خاکی میشد و یا دستخطمون کج و کوله میشد…
برای کنکور کارشناسی ارشد برای مبارزه با افت فشار خون مجبور شدم تو اون سه ساعت کنکور به یاد همون روزهای اول دبستان روی زمین بشینم!! هم روپوشم خاکی شد هم دستخطم کج و کوله و هم برگه ام سوراخ..
اما نفسم راحت بود مثله یه گنجشک !
پ.ن.سومین کنفرانس اینترنتی آسیب نخاعی با عنوان ” ورزش و آسیب نخاعی “
نوشته شده در دستهبندی نشده | ۱۴ دیدگاه »
اسفند ۱م, ۱۳۹۰
روز اولی که رفتم کلاس استاد روی تخته نوشت با داشتن ۳ ت به موفقیت خواهید رسی۱٫تصمیم۲٫تلاش۳٫توکل
از اون به بعد انگار همین ۳ ت روی قلبم نوشته بود میخوای موفق بشی تصصمیم قطعیتو بگیر که چی میخوای وقتی گرفتی واسش تلاش کن و بعدش دیگه بسپارش به خدا و توکل کن…
چقدر یاد این نوشته افتادم
طب اسلامی برای ضایعات نخاعی
نوشته شده در دستهبندی نشده | ۱۸ دیدگاه »
بهمن ۱۳م, ۱۳۹۰
عنکبوتی کوچک٬
بر سقف
تنهاییم هر دو امشب

نخل ها زیر باران

پل سفید اهواز

پل جدید اهواز

نخلستان در مه

این عنکبوت تنهای شبهای بابل زیر نور ماه برای خودش حالی میکند ها…
______________
* هایکوی : از رابرت گیبسون
و عکسها همه از لنز کوچک دوربینم گرفته شده اند! همین روزها !
نوشته شده در دستهبندی نشده | ۱۰ دیدگاه »