بایگانی برای‘دسته‌بندی نشده’ دسته

گم مى شود..

سه شنبه, خرداد ۲۲م, ۱۳۹۷

هر چه با عشق پیدا مى کنى گم مى شود
دل به روى هر کسى وا مى کنى گم مى شود
روزهاى زندگى را با هزاران آرزو
یک به یک وقتى که فردا مى کنى، گم مى شود……

عشق

یکشنبه, خرداد ۶م, ۱۳۹۷

فیلم فرانسوی amour، داستانی از یک عشق است که درسهای ریزی دارد…
بزرگترین پیامهای این فیلم برای منی که کاملا شرایط خانم بیمار(فلج مغزی) در فیلم عشق رو درک کردم..

از چه راههایی مراقب می تواند برای بیمار آسایش به وجود آورد؟

هر کس نیازهای خاصی دارد، اما بسیاری از احساسات منفی بیماران در شرایط سخت زندگی تقریباً یکسان اند. این عواطف شامل ترس از تنها ماندن یا ترس از سربار شدن هستند. آن ها همین طور از این که اعتبار شان پایین آید یا این که نتوانند خود را کنترل کنند، می ترسند.

بعضی از راه هایی که مراقبان می توانند با استفاده از آن ها برای بیمار آرامش فراهم آورند عبارتند از:
- Heart همراه بیمار باشید، با او حرف بزنید، فیلم تماشا کنید، چیزی برای او بخوانید، یا فقط در کنار او باشید.
- Heart به بیمار اجازه دهید تا ترس ها و نگرانی های خود را از مرگ ابراز کند، نظیر ابراز ترس های بیمار از این که خانواده و دوستان خود را ترک می کند. برای شنیدن آن ها آماده باشید.
- Heart راجع به زندگی گذشته ی بیمار حرف بزنید.
- Heart از یاد آوری جنبه های منفی اجتناب نکنید، چون بیش تر بیماران ترجیح می دهند که در حرف هایی که می زنند از دردهایشان نیز سخن بگویند
- Heart به بیمار اطمینان خاطر دهید که اوامرش را در زندگی اجرا می کنید
- Heart از او سوال کنید که آیا کاری هست که بتوانید برای او انجام دهید
- Heart در زمانی که دوست دارد با خود تنها باشد او را تنها بگذارید

دیدن فیلم “عشق” پیشنهاد میشود..

آرزو..

چهارشنبه, خرداد ۲م, ۱۳۹۷

همکار و دوست جدیدی پیدا کردم که یکی از آرزوهاش و دغدغه هاش شده راه رفتن من..
دیروز عکس همون دختر کرمانشاهی رو برام فرستاد که موقع زلزله میره داخل خونه تا خواهر کوچیکشو نجات بده و آوار میوفته رو سرش و نخاعی میشه..عکسشو برام فرستاده بود در حالی که آتل به پا بسته ایستاده و خندانه..
عکس رو نگاه کردم . بهش پیام دادم که خدا رو شکر که دوباره تونسته راه بره..
هر چند که تو دلم میدونستم یا نخاعش آسیب ندیده یا اگر نخاعش آسیب دیده این فقط یه عکس ایستاده است که منم از این مدل عکس دارم و دلیلی بر بازگشت سلامتیش نیست
امروز صبح با ذوق و امید بهم گفت خیلی دوست دارم راه بری و خوب بشی Smile
بهش گفتم الهی قربونت برم که ایننقدر خوبی..

ماه خوب خدا

جمعه, اردیبهشت ۲۸م, ۱۳۹۷

درست همین لحظه دلم کسى رو میخواست که وقت داشته باشه و با همه ى دلم خوشحالیمو براش مو به مو تعریف کنم..گوشم بده…حتى اگر بیخودترین خوشحالیه دنیا براش بود با همه ى دلش لبخند بزنه و بغلم کنه و از خوشحالیم خوشحال بشه Smile
رمضان مبارک
التماس دعا

مادر آسیب نخاعى

دوشنبه, فروردین ۲۷م, ۱۳۹۷

امروز با یه خانمى آشنا شدم که از روند بچه داریش و فرمولاى خاص بچه داریش با وجود آسیب نخاعی از مهره های گردنى، فیلم گرفته بود. تو اپیزود هاى یه دقیقه ایى و یا بیشتر و هر چى جلو تر میرفتم میدیدم بچه ش بزرگ و بزرگ تر میشه شور و هیجان میگرفتم از دیدنشSmile هر چى بچه بزرگتر میشد سخت تر میشد نگهداریش اما خیلى قشنگ بچه رو تربیت میکرد که توى این فرآیند کمکش کنه اوج داستانش وقتى بود که بچه ى اولش ۴ساله شده بود و بچه ى دوم به دنیا اومده بود و دختر ۴ساله ش پوشک خواهر چند ماهش رو عوض میکرد و کوچکترین مامان دنیا دخترش رو خطاب میکرد…
فکر میکنم چیزى جز عشق و مهربانى و محبت به کمک آدمى نمیاد و این مادر نخاعى، مهربونیش در تربیت و هوش و ذکاوتش در مدیریت بچه هاش عمیقا به کمکش اومده بود

چند تا از موارد بچه داریش رو دوس داشتم تو وبلاگم بذارم براى همه ى مادران نخاعى که میشه میشه میشه میشه….
اولیش این بود که بچه رو از رو پاش میخواست بذاره تو گهواره
اول یه پتو رو پاش پهن کرد و بعد بچه رو خوابوند روش و با خوندن شعر و بوسیدن بچه ش آرومش میکرد بعد پتو رو از بالا جمع کرد و سر پتو رو دور مچ دستش پیچوند و بچه رو بلند کرد گذاشت تو گهواره و زودی دالى دالى پتو رو باز کرد و بچه شاد و شنگول رفت تو گهواره

١.

٢.

٣.

۴.

یه مورد دیگه وقتیکه بچه ش تقریبا دو ساله بود براش یه پله درست کرده بودند تا از پله بره بالا و بتونه بیاد تو بغل مامانش…خیلى جالب بود مخصوصا که بچه به هواى شیر خوردن بیقرارى آغوش مادرو میکرد و مادرش کلی تلاش میکرد که لباس و تن بچه رو بکشه و کمکش کنه زودتر بیاد رو پاش تا شیر بخوره
این پله براى وقتى که بچه دیگه سنگین میشه و مادر نخاعى نمیتونه بلندش کنه خیلی جالب و کارآمد بود واسم

١.

٢.

٣.

۴.

براى دیدن فیلمهاشون میتونید به سایتشون مراجعه کنید من این عکسها رو از فیلم ها در اوردم اما خب شنیدن صداى خانم و نحوه ى ابراز محبت و برخورد با بچه هاش جدا از این ریزه کاریاى بچه دارى ، یه دنیا مى ارزه و اصلش همونه Smile

اى کاش..

شنبه, فروردین ۱۸م, ۱۳۹۷

اى کاش..!
دلم پنجره ایى دیگر داشت
اى کاش..!
دلم فقط شقایق مى کاشت
اى کاش..!
یکى مى آمد و غم ها را،
از قلب اهالى زمین بر مى داشت..

#سهراب_سپهرى

آغاز بهار مبارک

سه شنبه, اسفند ۲۹م, ۱۳۹۶

اى مقلب القلوب هواى دلمون رو داشته باش مثل همیشه

بهترین هاى خداى بزرگ براى همه

الهى که سال تلاش و کار و سلامتى و خوبى و خوشى باشه براى همه…
الهى به امید تو..
بسم الله..

هر چى آرزوى خوبه مال تو

جمعه, اسفند ۴م, ۱۳۹۶

چقدر این نیم بیت زیبا حس خوب منتشر میکنه، گذاشتمش براى پروفایل برنامه هاى مختلفم گفتم حیفه تو وبلاگم نباشه
روح زنده یاد افشین یداللهى هم شاد باشه شب جمعه است

فاتحه ایى نثار روح شهدا و درگذشتگان …
بیاین براى دل هم حمد بخونیم…

از آرزوها

سه شنبه, اسفند ۱م, ۱۳۹۶

دوست داشتم میتونستم به پدر و مادرم خدمت کنم
دوست داشتم گاهى دعوت من بودن
دوست داشتم براشون به درد بخور میبودم
یه روزى به آرزوهام مى رسم..

از دوستاى جدید که خدا میفرسته

سه شنبه, بهمن ۲۴م, ۱۳۹۶

یه دورهمى دیگه داشتیم با دوستاى کلاس اول دبستانم بعد صرف شام یه مسیری رو پیاده رفتیم تا برسیم بستنی فروشی
نمی دونم کی و کجا اما وقتی رسیدم خونه، بهار دوستم پیام داد که یه خانمى وقتی منو دیدن ناخودآگاه اومدن دنبالمون و از دیدن روحیه ى من و گپو گفت با دوستامو خنده و شادیم خیلی احساس خوبی داشتن و شماره تلفنشون رو دادن به بهار و گفتن به من برسونه و بگه من باعث شدم که یاد دخترشون بیفتن و دوست دارن که با من ارتباط داشته باشن و گفتن دخترشون هم مثل من روى ویلچره
تا بهار شماره رو داد پیام دادم خانمى به غایت مهربون و فرهیخته، حالا تصمیم گرفتم برم منزلشون خیلى ذوق دارم دلم میخواد براى دخترشون یه نقاشی خوشکل بکشم و برم…. چى بکشم؟

** واى نمی دونم چرا کامنت دونى بسته بود؟؟ حالا باز شد…

ذهن شلوغ

جمعه, بهمن ۲۰م, ۱۳۹۶

نمى تونم آدما رو درک کنم تو عشق و عاشقى یکى رو با کلى خاطره ول میکنن میرن سراغ یکى دیگه و ادعاى عاشقی دوباره هم دارن خیلی راحت و آسون عشق به همین سادگیه براشون

من اما هر چه بیشتر بیشتر زمان میگذره و سنم میره بالاتر حس میکنم عاشق شدن سخته سازگارى سخته برام عشق مبهمه و فکر میکنم تو کل زندگیم جز خونواده م و دکتر سین سین که جزئى از خونواده م هس رو نمى تونم اینقدر عمیق و خالصانه و صادقانه دوست داشته باشم عاشقشونم عمیقااا زیاد شدیدا حاضرم همه زندگیم رو بدم همه ى همه ى همه ش برای یه لبخند پدر و مادر و برادرو دکترم
ولی عاشقى برام جدیدا سخته
نه اینکه نخوام
میخوام
ولی خیلی سخته زمان خیلی مهمه تا با عمق وجودت بگى عاشقى…فکر مى کنم سی سالگى انگار خیلى دیره انگار شوق و ذوق ٢٠ و ٢۵ نیست براى پذیرفتن کسى که عشقت و روحت رو باهاش قسمت کنى
حالا جاى شور و نشاط اول جوونى دلت فقط امنیت و اعتماد و سایه میخواد و آرامش
دلم میخواست برمى گشتم به ٢۵ سالگى و اون موقع تو گذر زندگى عشقمو پیدا مى کردم یا عشق منو پیدا مى کرد و الان در چند قدمى سی سالگى و با یه تجربه ى ۵ساله عشقم جوونه میزد….
خیلی سخته که بخواى توى سی و یا بعدترها عشق رو تجربه کنى و یا حتى توى این سن هى بگردى و ببینى با کى میتونى این تجربه رو داشته باشى و عشق رو پیدا کنى خیلی سخت و حتى عجیب!
عشق زمان میخواد و درک و یه عالمه ملاک عشق شور میخواد ذوق و نشاط و اشتیاق مى خواد
چطوره که آدما زود عاشق میشنو زود فارغ و این چرخه ادامه داره نمی دونم والله
چند روز پیش به این فکر میکردم کاش عشقى که پیدا میکردم یا عشقى که منو پیدا مى کرد از نوجوانى بود و با من بزرگ میشد رشد میکرد شریک لحظه هام بود حتما وصال اینجورى خیلی قشنگ و عمیقه حتما همو خوب میشناسن و قلق هاى همو خوب میدونن
و عاشقیشونو و دوست داشتنشون شیرینه
حالا که فعلا باید منتظر بود سی چهل پنجاه شصت سالگى یا شاید هیچوقت
ولى خوب ذهنه دیگه شلوغ میشه
نمى دونم فکر کنم حرفام علائم افسردگیه

خواهر آقاى دکتر هستم:))

جمعه, بهمن ۲۰م, ۱۳۹۶

با سودابه تو شهرک دانشگاهى راه میرفتیم که صدای دو بوق پشت سرهم آشنایی رو شنیدم دیدم دکتر مهدى داداش کوچولومه که دوستش هم کنارش نشسته رد که شد سرمو تازه بلند کردم و براش با کلى ذوق باى باى کردم میدونستم الان تو آیینه داره نگام میکنه
همیشه وقتی دوستاش هستن نمیاد، با خودم فکر میکردم که شاید دوست نداره که بگه من خواهرشم یا شاید خجالت بکشه بگه من خواهرش هستم
وقتی رفتیم خونه جمعمون جمع بود گفتم الهى قربونت برم که برام بوق میزنىSmile بعد گفت منم قربونت برم اتفاقا دوستم پرسید کى بود آشنا بود؟ بش گفتم آره بابا خواهرم بود Smile اینو که گفت کلى خوشحال شدم گفتم واقعا گفتى؟ گفت آره چرااا میپرسی و مگه چیه
هیچى نگفتم فقط با خودم گفتم الکى داستان میبافى مونا

ورزش

شنبه, دی ۳۰م, ۱۳۹۶

سرکار نرفتن روزانه و روتین سابق باعث شد که با کلى وقت روى دستم و جهت تلطیف روح و روان و جسم یه تصمیم جدید بگیرم و اونم شروع بدنسازى بود
بسی شادمانم که تصمیمم رو عملى کردم و ۴ جلسه ست که میرم بدن سازى، هفته ایی دو روز
دوستاى خوب و جدیدى پیدا کردم
از اینکه تو باشگاه هر کس رد میشه با گفتن یه حرف خوب و یا تحسین و یا یه لبخند بهم حس خوب منتقل میکنه خداوند رو شاکرم، خداوند رو شاکرم که مهربونى هیچوقت تموم نمیشه
مربى ناز و مهربونم میگه از دستات معلومه، که یه عمر جاى پاهات ازشون استفاده کردى ولى باید قوى تر از این حرفا بشی و سلول سلول بدنت رو به حرکت و تلاش وا دارى…
حتما عکس ورزشایی که انجام میدم رو میذارم، تو خونه هم همش رو میشه انجام داد..
به امید سلامتى براى همه

سفرنامه شمال١

دوشنبه, آذر ۲۷م, ۱۳۹۶

سفر شمالم در نوع خودش بینظیر بود تو این سفرم با خونواده ی خیلی خیلی درجه یکى آشنا شدم…آشنا که بودیم اما خب شدیم خواهر مادر فرزند نمی دونم جورى که غریبى نکنى اون حس چیه چه جوریاست؟ همونطورى
دوستیمون بر می گشت به هشت سال پیش و افتتاح وبلاگم! که یه مامان مهربون گاهى برام پیام میگذاشتن وبلاگشون رو که میخوندم شعرهاى بینظیرى داشتن شعرهایی در وصف تک دخترشون و چشمهاى آبى پسرشون…اوایل فکر میکردم مثلا دخترشون ۴ساله پسرشون ۶ساله هستند برام جالب بود که یه مادر تمام اشعارش در وصف و تقدیمى به فرزندانش هست شعرهاى کوتاهشون رو گاهى دلم میخواست تو پیامک ها استفاده کنم این شد که اولین بار به طور جدى باشون صحبت کردم و اجازه گرفتم براى کپى!
خلاصه که با همین ارتباط محدود و کم گذشت تا همین یکی دو سال پیشا که یه روز اینستاگرامشونو که نگاه میکردم اسم آشنایی رو در لا به لاى پیام ها و دوستان مادر مهربونه قصه مون دیدم Big Smile
“رزا”
این همون اسمى بود که بیشتر اشعار مادر تقدیمش شده بود فهمیدم همون رزاى معروفمون میباشد و اون زمان آغاز دوستیمون بود جالبیش این بود که رزا یک سال هم از من بزرگتر بود..همسن بودنمون باعث نزدیکیمون شد رزا اهل هنر و سفر و طبیعت و… بود و به روحیاتم نزدیک
دوست داشتیم که یه تجربه ى سفر با هم دیگه رو داشته باشیم اوایل برنامه مون روی یه سفر خارجه بود بعد تصمیم گرفتیم داخلى باشه من بیشتر به خاطر آشنایى رزا با شرایطم سعى کردم بیشتر با نظراتش کنار بیام یعنى ترس هاش رو در نظر میگرفتم هر چند که واقعا شجاع و مثه خودم کله خرابه ولی اون نگرانى هایى که انگار از پذیرفتن مسئولیت همسفر شدن با من رو داشت میفهمیدم هر چند که همیشه بهم می گفت لجباز! یعنى بنازم به درکمBig Smile راستش من خیلى لجبازم خصوصا تو چیزهایى که به طور مستقیم و غیر مستقیم مربوط میشه به شرایط جسمیم! حرف حرفه خودمه مونا سالاریه تو سیستممNeutral و اینکه من باید مدیریت دقیقى روى پولم هم میکردم چون دلم نمی خواست از کسى بگیرم دوست داشتم که با پس انداز خودم باشه
خلاصه بهم میگفت لجباز
بعد تصمیم اینکه سفرمون داخلى باشه فعلا ، انتخاب من روستاى فیل بند (بام بابل) در استان مازندران بود روستایی در ارتفاع ٢٠٠٠ مترى از سطح دریا که در حصارى از ابر بود و معروفه به سرزمین ابرها..از خیلی وقت پیشها اونجا رو زیر نظر داشتم واقعا جایی بسیار بکر و زیباست توى تابستون هم بخارى روشن میکنن یه روز که تو گرماى ۶٠ درجه اهواز به سرکار میرفتم یه آقایى به رادیو جوان زنگ زده بودو میگفت ما از فیل بند پاى بخارى نشستیم این بود که خیلی خیلی مصمم شدم که از این گرما فرار کنم و پناه ببرم به سر سبزى روستایی وسط ابرها و توى کلبه ایى پاى شومینه….
چند تا شماره از مردم محلى فیل بند جهت رزرو کلبه پیدا کردم و تماس گرفتم..قبل از تماس گرفتن تمام پیج هاى خروجى این شماره ها رو چک میکردم که مطمئن بشم اینستاگرام و کانال هاى تلگرامى و… و بعد تماس میگرفتم یه آقایى رو یافتم کلبه ها متعلق به پدر و مادرش بود و مادرش هم غذاى محلى میپخت و هم اینکه در مورد شرایط خاصم و ویلچر تک تک کلبه ها رو با عکس و توضیح برام فرستاد تنها مشکلی که بود این بود که من و رزا قطعا به خاطر ویلچر و سرازیرى و سراشیبی اونجا ریسک بود که تنها بلند شیم بریم تصمیم گیرى برام خیلى سخت بود…
با مشورت با مادرا وآقا کلبه ایى و ما دو تا “فیل بند” کنسل شد Frown
——————
* شنیدم دلیل نام گذارى این روستا به فیل بند اینه که اینقدر بارش برف توى زمستون اونجا سنگینه که اگر فیل هم بره نمی تونه برگرده و گیر میکنه و اونجا یک سرزمین ییلاقیه و در زمستون راهها ورودی به روستا مسدوده و شرایط جوى سختىداره
*** عکس هم از فیل بند زیباى استان مازندران

سفرها باید رفت….

دوشنبه, آذر ۲۷م, ۱۳۹۶

با اینکه آخر مهر ماه بود که یه سفر خیلی عالى به تهران و مازندران و با یه همراه عالى تر داشتم ولی Heart Heart بازم سفر میخوام، یه ماهه که بیکار شدم قرارداد دو ساله ام تموم شده و خونه نشینم دوست دارم پسندازم رو به خاطر دورى از افسردگى از تنهایى و بیکارى و بیمارى صرف سفر رفتن بکنم! خیلی تحقیق کردم کلی سفر ارزان قیمت داخلى و خارجی هست ولی با ویلچر نمیشه که نمیشه! یعنی با ویلچر باید به هزاران هزاران چیز فکر کنى حتی راه آب دستشویى هتل! داره نداره بزرگه کوچیکه؟ Neutral به امنیتش که چقدر میتونم از خودم مواظبت کنم… هر سفر کلى ازم انرژى میگیره علاوه بر اون حتما باید یه پایه خانم داشته باشم کسی که هم باهاش بهم خوش بگذره هم اهل سفر باشه و این راه رو دوست داشته باشه هم یه جاهایی از خود گذشتگى و ایثار کنه دست منو بگیره تو سفر..
این کوچ سرفینگ رو که میبینم دق میکنم دلم میخواست پا داشتم حداقل یه بار تو این تنهایى هام کوله م رو میذاشتم رو دوشم و میرفتم طبیعت گردى ! مثلا یه روستاى دور افتاده تو برزیل تو یه کلبه میگذروندمو نون محلی میخوردم و با بچه ها وسطى بازى میکردم!
البته اگر پا داشتم الویتم در این سن ازدواج و بچه داشتن بود Heart
اگر اگر اگر
کاشکى کاشکى کاشکى
چقدر قشنگى داره زندگى
خدایا شکرت