بایگانی برای‘دسته‌بندی نشده’ دسته

روشنایى…

چهارشنبه, خرداد ۳۱م, ۱۳۹۶


هر جاى دنیا که باشى هر چى که پیش بیاد و از هر کوه و دشت و دریایى ام گذر کنى….
بازم که بازه عشق اتفاقیست مونا…اتفاقى بین قلب ها…
این عشق روشناییست مثه آب و ماه و آفتاب ..مثه شبنم روى گل…مثه اشک..

نقاشی ها به وقت گرمای ۵٠درجه و تعطیلات Heart

روز اهداى خون

جمعه, خرداد ۲۶م, ۱۳۹۶

١۴ ژوئن روز جهانیه اهداى خون و تقدیر از خون دهنده هاى همیشگیه…رفتم خون بدم هر کاری کردم و هر توضیحی دادم نپذیرفتن گفتم بابا من هیچیم نیست نبینین رو ویلچرم سرحالم..صبح تا شب ول میچرخم کار و بار و درس و.. هنوزم جون دارم لپامو که از آفتاب ۵٠ درجه ایی سرخ بود نشون دادم گفتم ببینید پر خونم…خلاصه از من اصرار از اونا انکار..نشد که نشد..گفت قد و وزنت و فشار پایین وضعیتیت متناسب نیست برای خون دادن
خون دادن براى سلامتى خوبه راستش اول به فکر سلامتى خودم بودم گفتم یکم شاید از خستگى هام کم بشه و سرحال بشم و بعدش هم فکر نیازمندا..
کاشکى یکم تبلیغ بشه واسه یه روز مهمی مثه روز اهداى خون..اما خب هیچ خبرى نبود! یا حداقل من ندیدم…
شما هم اگر میتونین خون بدین براى سلامتى خیلى خوبه…تازه کار خیر کردین…چى بهتر از این که یکیو تو یه جایى دور و نزدیک، تو این زندگانى که به سرعت در حال عبوره حیاته دوباره بدین..ما که طبق معمول این سعادتو نداشتیم….

ایثار و فداکاری و گذشت

شنبه, خرداد ۲۰م, ۱۳۹۶

توی بحران خوبه که به فکر اونایی که ضعیف ترن باشیم..مثه بیماران و معلولین و بچه ها و کهنسالان و.. نه اینکه جاشون بذاریم و بریم.. حالا نه اینکه صد در صد جون و توانشونو بذارن یعنی درست و اصولیش اینه که تصمیم درست بگیرن یه وقتایی خوبه اول کمک بشه با هم برن مثه همین حادثه تروریستی یه وقتایی هم خوبه اول جون خودشو فرد نجات بده بعد که اوضاع آروم شد بره سراغ اونی که کمک میخواد مثه زلزله…
چند سال پیش که چندین و چند بار اهواز زلزله اومد..این مهدی داداشم که باش رفیقم حسابی خب کوچیکتر بود، دو تا پا داشت و دو تا پا هم غرض می کرد مثه فرفره میپرید تو کوچه بعد مامان و بابام دوتایی میومدن تو اتاق من و کمک می کردن و منو با کمک هم مثه کیسه برنج بلند میکردن مورچه وار با خودشون میبردن..بعد به مهدی میگفتم آخه انصافه این پیرزن و پیرمرد رو بذاری بری؟ دِ تو خجالت نمی کشی؟ خلاصه بخند بخند حالیش کردم اینقدر ترسو و خودخواه نباشه و با تعریف فداکاری مامان و بابا براش سعی کردم ایثار رو یاد بگیره و یا حتی با تعریف زندگی شهدایی که بچه های کوچیک و قد و نیم قد و ناز و عزیز داشتن اما جونشون کف دستشون بوده و شاید برای یه کمک کوچیک مثه کوتاه کردن مو و یا جارو کردن و.. دست بقیه رو تو جبهه می گرفتن..یادم گرفت انصافا خوب یاد گرفت..الانه که خیلی امنه به قدری که باید بش بگم بگذر و برو..

خوبه که به بچه هامون ایثار و فداکاری رو یاد بدیم که در حق دیگران خوب رفتار کنن مطمئنا یه روزی و یه جایی اون بچه دست ما رو هم میگیره..
حالا اینا به کنار..من موندم کسی که نماینده ی مردم هست و قراره حرف مردم رو به گوش مسئولین برسونه چطوره که حتی نتونسته محیط کار خودش رو درست کنه..چطور که نتونسته یه رمپ درست یه آسانسور اضطراری درست یه راه خروج درست حتی یه ویلچر کم وزن و باریک برای مواقع اضطراری اونجا قرار بده..خیلی حرفه هاااا…
البته سلفی گرفتن و لبخند زدن این نماینده ی معلول به دوربین برای اینکه نشون بدن حال امن و خوب خودشونو و یه عده مردم بیچاره بیرون دارن تو خون می غلتن هم بماند! بماند که این لبخند آبی بود رو دل آتش کشیده ی بعضی ها و یا بنزین؟

به بچه هاتون ایثار رو یاد بدین شاید هم باید گفت خودتون ایثارگر خوبی باشین بچه ها ببینن یاد می گیرن..دنیا به گذشت و ایثار و فداکاری نیاز داره..

____________
* ایثار چیست؟

** مدیریت بحران

صبوری تا بینهایت..

چهارشنبه, خرداد ۱۷م, ۱۳۹۶

چشمام پر از اشکه..
به دکتر سین سینم میگم دلم بچه می خواد، خیلی غمگینم..زندگی انگار الکیه اینجوری..نه؟
میگه حق داری..برات از خدا میخوام که مادر بشی..
بعد میرم تو فکر دو دو تا چهار تا میکنم که حتی اگه خدا بخواد کمه کمه کم دو سال زمان می خواد تا رسیدن به آرزو این دسته کمشه
دو سال میشه ۷۳۰ روز ۱۷۵۲۰ساعت..دسته کمش ۱۷ هزار ساعت صبوریه..
یاد جانبازهای جنگ می فتم که سی ساله گوشه ی آسایشگان..اونا هم حتما تسبیح به دست و ذکر خدا به لب این آرزوها رو شمردن این روزها رو شمردن این ساعتها رو شمردن..اما نشد…یعنی اونا میتونن شاد باشن؟

دنبال اون حس رضایتم چطوره که این همه ساعت، با یه عالمه آرزویی که بهش نرسیدن صبوری میکنن؟ باید خودمو آماده کنم..

ماهِ عشق..

یکشنبه, خرداد ۱۴م, ۱۳۹۶

به قول استاد علی صالحى :” اگر عشق آخرین عبادت ما نیست، پس آمده ایم اینجا براى کدام درد بى شفا؟”

التماس دعا..

نوشتن…

جمعه, خرداد ۵م, ۱۳۹۶

براى من یکى یه چیزى بیشتر از چهار تا جمله و حرف و خاطره ست
یه چیزى که وقتى یادت میاد سر تا سر دلت عشق میشه
یه قسمتى از وجودت
شاید بش بگیم روح
اون قسمت از لطافت روحت که فقط میتونه یه جاهایى مصرف بشه اون قسمت از احساسات که هر چى بیشتر و با ارزش تر هدیه بدیش بیشتر میاد جاش و اصلا قانونش اینه
براى من اینه
شاید براى همینه که قانون جهان فرشته هایى رو رویاوار میذاره سر راهم..فرشته هایى که رویاوار خوبند..رویاوار مهر از نگاهشون میباره…رویا وار دستمو مى گیرن..رویاوار دلمو آررم مى کنن…
اون اتفاقى که منو شاد میکنه و به وجد میاره سادگیشه..
اونجایى که بتونى روحت رو تقسیم کنى و به تصویر بکشى
انگار باید عشق رو خوب بخونى باید عشق رو خوب بلد باشى باید عشق ملکه ى ذهنت باشه….
انگار براى هر کلمه باید بگى خداروشکر برای هر پلک زدن…براى این عشق باید بگى خدای مهربونم شکرت

اینم پیغام خدا از شبکه ى یک، تو دل تاریکى و از صفحه ى تلویزیون اتاقم Heart

از آوازهای بهشتیت…

چهارشنبه, خرداد ۳م, ۱۳۹۶

فسقلی با مامان و باباش اومده دانشگاه..مامان دستپاچه ست تند تند داره تایپ می کنه و بابا داره مامانو راهنمایی می کنه بعد این فسقلی با دکمه های پیرهن سورمه ایی بابا بازی می کنه انگاری داره از آسمون ستاره میچینه و بلند بلند می خونه قاااااااا قا قا اِ دِ و اینجا رو گذاشته رو سرش
دِ آخه تو چی میگی جوجه؟
صداش سکوت رو شکسته و حس تازه ایی داده به اینجا و منو اورده رو فُرم، توی دلم میگم ای دخمله که گوشواره هات از دور داره برق میزنه بیا و برام هر روز آواز بخون…

که هست..که دارمش..

سه شنبه, اردیبهشت ۲۶م, ۱۳۹۶

گاهی هم لازمه بدون هیچ حرفی فقط سرت رو بگیری بالا.. اونقدری بالا که تمام صورتت مماس آسمون بشه…آروم و بدون نگرانی بگی، خداااا……مهربونم…تو برام خدایی کن…خدایی کن خدای مهربونم…بغضم که داشتی…باشه…نگهش دار پیش خودت، با سر بالا با شونه های صاف ….با بزرگی انسان بودنت از خودش حضورش رو بخواه…و شک نکن شک نکن خالق این موجودیت بی کران مسئول تر، دقیق تر و لطیف تر از تمام تفکرات ماست شک نکن که هست که میبینه که تکیه کردنت به اون درست ترین راه برای رفتنه…

من دلم بگیره جایی جز گوشه اتاقم و قرآنم رو تو بغلم گرفتن و سر به سوی وجودش بلند کردن ندارم..ثابتم کرده نه یک بار نه یک جا ….همیشه، همه جا…
ثابتم کرده که هست که هست..

خوشبختى

یکشنبه, اردیبهشت ۲۴م, ۱۳۹۶

و من شدم آفتابگردان کوچکى که هر صبح براى طلوع آفتاب دعا مى کرد
آفتابگردان تو بودن بزرگترین خوشبختى من بود……

خداوندا خیلى دوستت دارم Heart

ازدواج مرد غیرمعلول با زن دارای معلولیت

سه شنبه, اردیبهشت ۱۹م, ۱۳۹۶

در مورد این ویدیو که در رسانه پخش شد (ازدواج مرد غیرمعلول با زن دارای معلولیت)
من هم خوشحال میشوم از پیوند و شادی دو نفر اما تماشای این خبر، بند بند وجودم را به درد می آورد؛ از تحقیر نامحسوس و محسوسی که در هر صحنۀ این ویدیو هست… از بغل زدنِ دختر معلول تا حرفهای مادر داماد خطاب به پسرش: “این دختر را مادرش تر و خشک میکنه… میتونی همه کارها رو انجام بدی؟”، تا از راه رسیدن اسب سپید خوشبختی و شازده ای که دلدادگی اش به دختری معلول، معادل “ایثار” و “از خودگذشتگی” تلقی میشود و مورد ستایش قرار می گیرد. و بدتر آنکه، حتی دختر معلول نیز خود جزیی از سیستمِ تحقیر علیه خودش شده که در اطرافش حاکم است؛ و به دوربین اجازه میدهد تصویری از شخصی ترین لحظۀ ممکن میان او و همسرش را همگانی کند: آقای داماد، چنان با افتخار عروس خانم را جلوی دوربین روی دست بلند و جابجا میکند که گویی عَلَم انسانیت و جوانمردیش را به همه نشان میدهد.

در فهم هایی از روابط انسانی که متکی بر جسم و البته جسم کامل و “بدون نقص” است، رویکرد عاشقانۀ افراد غیرمعلول به افراد دارای معلولیت چنان بعید به نظر میرسد که اگر کسی وارد رابطه ای عاشقانه با فردی معلول بشود، با ناباوری و تحیر، به شدت مورد ستایش قرار می گیرد و از طرف خداوندگارانِ روی زمین، جایگاهی خاص در بهشت موعود برایش ذخیره می شود. جالب اینکه حتی در همین فرهنگ رایج و از همین زاویه دید، ازدواج زنان غیرمعلول با مردان دارای معلولیت آنقدر ارزشمند تلقی نمی شود که اگر مردی “ایثار” به خرج دهد و با زنی معلول ازدواج کند.

نه فقط معلولیت، بلکه هر شرایطی که هر انسانی را در جزیی ترین امورش به دیگری وابسته کند، به مرور زمان، زمینه های تسلط و برترپنداری حامیان، و کوچک شماریِ حمایت شدگان را فراهم می آورد. افراد دارای معلولیت نیازمند امکاناتی هستند که آنها را تا حد ممکن مستقل کند و شان و شخصیت و حرمت آنها را مثل هر فرد دیگری در جامعه، محترم و محفوظ نگاه دارد.

این ویدیو و بازنمایی رسانه ای معلولیت و زندگی همراه با معلولیت، سرشار است از واقعیت های تلخی که در زندگی خیلی از افراد معلول جریان دارد: “معلولیت” به خودی خود “ضد ارزش” و “امتیاز منفی” تلقی می شود و در نبودن امکانات لازم، توانمندی ها و فعالیت های ضروری برای استقلال نسبی فرد، آوار همۀ برچسب ها و باورها و احساس های غلط را روی فرد معلول می ریزد…

پی نوشت: برای این عروس و داماد زندگی شیرین و خوشبختی ماندگار آرزو دارم. به تصمیم این آقا احترام میگذارم و بنای زیرسوال بردن علاقه و عشق ایشان را ندارم، بلکه منظور، نقد افکار اشتباه نسبت به افراد دارای معلولیت و ازدواج آنها با افراد غیرمعلول، و به خصوص نوع برخورد اطرافیان و همینطور رسانه ها با این نوع رویدادهاست.
_____________________
یادداشتی از دکتر نگین حسینی، روزنامه نگار، فعال حقوق معلولیت
* ازدواج عاشقانه حجت و عاطفه

بى قرار

جمعه, اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۹۶

دلت که گرم باشه، غروب جمعه هم روز اول عیده.. میگه یه جوری دوستش داشته باش همیشه، که فکر کنی هر لحظه یکی منتظره از چنگت درش بیاره..اوهوم این مسیر که وقتی از مقصد قشنگ تر باشه، میشه یک عمر توی راه موند و لذتشو برد..اینایی که با دوست داشتنشون، خودت رو بیشتر از قبل دوست داری، اینا رو میشه تو زندگیت نگه داری..این وقتاییکه توی جمع هستی و دورت شلوغه بیشتر دلت واسش تنگ میشه، انگار حضور آدما، یادت میندازه که فقط اونه که به تنهاییت ترجیحش میدی..اینکه بدونه دوستش داری، حق اونه ولی اینکه چقدر دوستش داری چی ؟ نچ حق توئه….اونیکه کنارش هر چند کوتاه، از لحظه هات لذت میبری..این صمیمیتی که با تو دست و پا بودن فرق داره..
این تو که اگه کسی رو دوست داشته باشی همیشه بهانه ایی برای دیدنش پیدا می کنی..حتی اگر حرفی برای گفتن باهاش نداشته باشی..حتی اگر هزارتا درد و غصه داشته باشی و فرصتی نباشه الویت اول و آخرته..اینایی رو که کم میبینی اما همین کم ها خستگیتو در میکنه و تا کمی دیگر روزهارو با حس خوب سپری می کنی..ایناییکه یه جوری خوبن که باعث می شن به تنهاییامون که انقدر دوسشون داریم خیانت کنیم..اینایی که یه جوری خوبن و مهربونن که باید زیر لحظه هایی که باهاشونی کاربن بذاری..اوناییکه که یجوری خواستنین که دوست داری یه دل سیر بغلشون کنی..این لحظه هایی که کنارته و بازم دلت تنگ میشه..ایناییکه یکیو دارن که نگرانشونه قدرشو بدونن و نگران نگرانیاش باشن..
این دوست داشتن فقط یه جمله ست باید یکی رو پیدا کنی که برات از اون معنی بسازه
این خوشبختی که یعنی دلیل خنده هاش باشی…این قشنگترین تصویر دنیا، وقتیکه چشاش می خنده..این حس خوب دوست داشتن که بدون خودخواهیت باشه بدون توقعت باشه، بدون منت باشه.. این لحظه هایی که هم سعی می کنی یادت بیاد چی داشت می گفت. ولی بیشتر از اون یادته چند تا پلک زد، چند بار با نگاهش دلت خندید..این حضور بعضی ها توی زندگی، یه نشونه ست..اینکه یادت بمونه همیشه که تو هم آدم خوش شانسی هستی..این عشق که یعنی: طوری نگاش کنی که انگار آدم قحظه..
این وقتایی که باید دستش رو محکم توی دستت فشار بدی نه واسه اینکه بدونه دوستش داری..واسه اینکه باور کنی حضورش واقعیه و خواب نمیبینی
این دو دست، دو چشم و یک لب و آغوشش، که من تسلیم این پنج به علاوه ی یک تو شدم..
اییناییکه با دل بهشون محرم می شی نه فقط با خطبه ی عقد
این بعضی چیزها که گفتنی و نوشتنی نیست فقط زندگی کردنیه..

______________
*تکرار
**مى دونى من و تو زنده موندیمو به سختى زندگى کردیم.. گذشته، حال و آینده؛ من و تو وارث دردیم…تا میتونى تحمل کن..که خورشید اتفاقى نیست…. Heart


آره خورشید اتفاقى نیست…اتفاقى نیست

آخر مسیر

جمعه, اردیبهشت ۸م, ۱۳۹۶

می دانی شهید، همه چیز بر باد رفته است…پیراهن آبی شما، این سجاده، این چفیه آن خون که ریخته شد و آن بهار و آن دشت و آن گلهای کوچکش
می دانی شهید، دیگر فتحی نیست که بشود روایتش کرد.. همه اش شکست است.. و شکست را نباید روایت کرد باید پنهانش کرد جنگ تمام شد اما هزاران مین، باقی مانده است که هر روز زیر پای انسانیت و اخلاق و شرافت و صداقت و ایمان و عشق منفجر می شود. ما مجروحان مین های هر روزه ایم…
کاش بیشتر مانده بودید کاش مین های بیشتری روبیده بودید.
کاش…اما حالا دیگر خیلی دیر است..
به خدا سلام برسان ای شهید، به فرشته هایش هم.
می دانم که در بهشت هر چهار فصل بهار است…
این بهار ابدی بر شما گوارا باد..
برسد به دست شهدای گمنام و خوشنام..
________
* برنامه ی “با همستان” خانم عرفان نظر آهاری جان جانم و حرفهای قشنگش مثل این رو حتما ببینید…
** ایستگاه آخر پیاده روی کارکنان دانشگاه به مناسبت هفته ی سلامت، مزار شهدای گمنام دانشگاه بود..من که با این دستای سوخته هر چرخی که میزدم و هر قدمی که جلو میرفتم دلم پیش مادرای آخر این مسیر بود…

هفته سلامت

جمعه, اردیبهشت ۸م, ۱۳۹۶


حرف بزنیم با هم تا افسردگى نگیریم..
براى هم وقت بذاریم
به هم اهمیت بدیم
یه گوش و یه دل باشیم براى همدیگه…

اولین موی سپیدم

دوشنبه, فروردین ۲۸م, ۱۳۹۶

تو آیینه داشتم خودمو نگاه می کردمو موهامو شونه می کردم که یهو انگاری یه چیزی لا به لای موهام برق میزد…بیشتر که توجه کردم دیدم ااااا اولین موی سپیدم داره می درخشه..یه لحظه مکث کردم..رفتم تو فکر..موی سپید..من..۲۸ سالو و ۴ ماه..
تلاش..امید..جوانی..قله ی زندگی..پیری..مرگ
سریع سرچ کردم “اولین موی سپیدم” حرفای جالبی خوندم حس هایی شبیه حس های خودم..با یه تفاوت..
تفاوت کوچیکی نبود..
من مونا؛ سالهاست پاهامو از دست دادم زیبایی جسممو از دست دادم..آتروفی پاها و چندتا جراحی و جسمی نا زیبا..کدوم خانومیه که جسم زیبا و متناسب از خدا نخواد..دوست نداشته باشه گاه گاهی وسط این گردش سریع روزگار پیراهن کوتاه بپوشه و جلو آیینه تمام قد وایسه به چپ و به راست بچرخه و دست به کمر بذاره و از رویاهاش تو آیینه بگه و با نقاشی خدا ذوق کنه؟ کدوم خانومیه که دوست نداشته باشه خودشو تصور کنه تو قشنگ ترین و پر چین ترین لباس عروس دنیا…؟ با کفش های سپید تق تقی و تاجی از سپیدترین و خوشبوترین گلهای دنیا روی سرش؟ کدوم خانومیه که دوست نداشته باشه زیبایی تن و قد و هیکلش از هم جنس و غیر همجنس تحسین بشه..؟ سالهاست این حریم جذابیت و زیبایی و ماندگاریم تهدید شده… خیلی سخته به این نتیجه رسیدن و دوری از سرکوب و انکار و .. واقعا بپذیری و کنار بیای و اینکه چشمات چقدر بفهمه تا از همه ی این زشتی ها، زیبایی ها رو ببینه خوبی و عشق و محبت و خدا رو ببینه…خوب می دونم یه چیزی غیر از جسم و بدن محتوای این زندگی رو میسازه.. خوب میدونم که تو این مسیر زندگانی همه ی آدما یواش یواش چه بخوان چه نخوان جسمشون به سمت نابودی میره به سمت پیری میره یکی زودتر یکی دیرتر و یکی هم خیلی خیلی زودتر..
اما حقیقتا اونچه که موندگاره از ازل تا ابد روحی پر از عشق و مهربانیه..آیینه میتونه بهت پاهای کج و کوله ت و موهای سپیدت رو نشون بده ناراحت بشی و یا یه اندام زیبا و بی نقص رو بت نشون بده و هی ازش ایراد بگیری و بازم دلت نخواتش..اما اونچه که بهت از دیدن خودت در آیینه حس پرواز میده یه چیزی تو عمق چشمهاست یه نور یه خوشحالی یه شادمانی یه تشکر و رضایت و یه فهم عمیقه..یه چیزی توی صداته توی حرفات تو کلماتته توی احساسته توی وجودته..یافتنش در عمق وجود سخته اما شدنیه..میشه..
بر من مبارک باشه این اولین سپیدی که توش هزاران هزاران تجربه ست…یه روزی بشه که تنها موی سیاه توی سرم مبارکم باشه یعنی میشه اون روز دستام در محضر خداوند پر باشه و دلم به زلالیه آبی اقیانوس…روزی که چشمامو ببندم و دراز بکشم توی برکه ی عشق..خدا قطره قطره رحمت بشه و تنم رو بپوشونه..روحم رو همینطور
و وقتی چشم باز می کنم، پروانه ای سپیدی شده باشم که از سرانگشت فرشته ایی پر زده… Heart


________
* عکس از اینجا
** زن و چالش سن هم از اینجا بخونید.

رونمایی از مونا و ویلچرش

یکشنبه, فروردین ۲۰م, ۱۳۹۶

اضطراب یه دیدارو دارم..
دیدار دوستای کلاس اول دبستانم بعد بیست سال…
بعد از نخاعی شدن و فاصله ی دور خونمون از اون مدرسه و دوستام جدا شدم حالا قراره همه توی یه رستوران جمع بشیم و من روی ویلچر..
بعضی ها که هم دانشگاهی شدیم می دونن شرایطمو اما بعضی ها نمی دونن.. تاکیدم همش تو گروه این بود که رستوران بدون پله باشه و یکی از دوستانم گفت مونا جون مگه بارداری؟ من گفتم بله پا به ماهم اونم دوقلو Grin یه دختر و یه پسر هی گفتن زنده باشن مبارک باشه و فلان Grin

ای وای من چی بپوشم؟؟؟؟؟