بایگانی برای‘دسته‌بندی نشده’ دسته

سفرنامه مشهد۵

شنبه, مهر ۱م, ۱۳۹۶

این سفر برنامه های دیگه هم داشت مثل پارک آبی و …اما من نرفتم
پیشنهاد می کنم مستند “یکی از میان جمع” که روایت مهربونی های مادر سپید و کار بسیار سنگین و وقت گیر ایشون هست رو به صورت تصویری ببینید Smile

مجموعه «یکی از میان جمع» این هفته به معرفی بانویی ایرانی می پردازد که زمینه سفر گروهی از خانواده ها به مشهد مقدس را فراهم کرده است. /….کمک به دیگران و در حقیقت خیرخواهی و خیراندیشی برای جامعه، یکی از دستورات دین مبین اسلام است که اگر با هدف کسب رضایت الهی و خدمت به مسلمانان صورت بگیرد دارای اجر خواهد بود.*** مجموعه «یکی از میان جمع» که به تاثیر دین در سبک زندگی افراد جامعه می پردازد این هفته در رابطه با یکی از همین افراد است. در این قسمت به معرفی خانم زینب ناصری پرداخته می شود؛ کسی که گروهی از خانواده های کودکان کم بینا و نابینا را گرد هم آورده و با این گروه به زیارت امام رضا(ع) رفته اند…)

لینک مستند «یکی از میان جمع»

همین جام..

سه شنبه, شهریور ۲۱م, ۱۳۹۶

همین جام، همین جا، نشسته م لبه ى تخت…دلِ دستام نقاشى کشیدن میخوان، دست میکشم به هواى اطراف و توى هوا با انگشتم گُل میکشم؛ میزنم به موهام، قلب میکشم نازش میکنم، خورشید مى کشم به چه بزرگى و روشنى..ابر میکشم.. بغلش میکنم…
صداى مهدى از توى پذیرایى میاد داره با بابا از اخبار میگه: میگه توى میانمار دارن آدم کشى، مظلوم کشى مى کنن میگه چشماى شهید حججى رو دیدى توى عکسى که داعش از اسارتش منتشر کرده، میگه سازمان سنجش هنوز اطلاعیه نداده که دقیقا کى نتایج کنکور رو میده، بابا با ذوق و لبخند میگه: خلاقیت این پدره رو دیدى که کفشهاى بچه ى معلولش رو چسبونده به کفشاى خودش، دستاشو میگیره راه که میره، بچه ش هم باش راه میره؟
من اینجا لبخند مى زنم…صداى مهدى از پذیرایى میاد: کجایى موناااااا؟ سرم رو بلند مى کنم، از راهى دور میگم: همین جام…..Smile

یه چیزهایى باید بدونى

یکشنبه, شهریور ۱۹م, ۱۳۹۶

خیلى خیلى اتفاقى تلویزیون رو روشن کردم و من و پدر و مادر توجهمون به حرفهایى که نرگس توى برنامه ى “یه چیزهایى باید بدونى” از شبکه سه سیما راجع به پدر و مادرش زد جلب شد..چهره ى دلنشین نرگس و فن بیان و ادب و احترام نسبت به والدینش بیشتر میخکوبمون کرد
“نرگس طهمورثى” دختر ٩ ساله ى سالم از پدر میوپاتى و ویلچرنشین و مادر با بیماری فلج اطفال و محدودیت حرکتى در یک پا، پشت تریبون ایستاده بود و براى حضار هر آنچه از دلش راجع به پدر و مادرش در ذهن داشت مى گفت..
در پشت صحنه ى برنامه مادر و پدرى بودند که واقعا میگفتن نمى دونیم نرگس آیا از شرایط ما ناراحت هست یا نه..!! و آیا از اینکه ما پدر و مادر معلول والدینش هستیم آزرده خاطر هست یا نه..؟
و در صحنه نرگسى با تربیت بینظیر و خونه ى سرشار از محبت پدر و مادر بزرگ شده بود با قامت کوچک و صداى بچگانه اش دل بزرگش و پدر و مادر مهربونش رو به تصویر کشید….

انتقادم به قسمت نهایى برنامه:
مجرى در ابتدا از پدر و مادر خواست تا از فرزندشون تشکر کنند و قدردانى…چونکه نرگس چند ا گفت من به پدرم کمک مى کنم و براش ویلچرشو میارم و دستش رو میگیرم تا روى ویلچرش بشینه…

به رسم معمول بهتر بود در ابتدا نرگس از پدر و مادرش تشکر کنه…و حرف نهاییش رو به پدر و مادرش بگه اولا پدر و مادر بزرگترن و احترامشون واجب و جایگاهشون ویژه ست در ثانى این پدر و مادر با شرایط خاص قطعا جایگاهشون ویژه تره به دلیل شرایط و مشکلات خاصى که داشتن و از جون مایه گذاشتن همچین بچه ایی رو تربیت کردند…سختى هایى که این پدر و مادر داشتن در راه بزرگ کردن نرگس قطعا با سایرین متفاوته و این ثمره واقعا تحسین برانگیزه

من که به مامانم گفتم کاشکی اول از نرگس میخواست تا از پدر و مادرش تشکر کنه نه اول از پدر و مادرش
مامانم میگفت نه بابا اشکالى نداره سخت نگیر…ولیکن من چون شرایطم خودمم مشابه به شدت تو این موارد توجه میکنم که در گفتار و رفتار چقدر آدمها با معلولین تغییر میکنن
باور کنین اگر یه پدر و مادر بد سرپرست و خون به دل بچه کرده بودن اما مثلا بعد از چند سال مجدد بچه ى خودشون رو سرپرستى میکردن اول به بچه میگفتن از پدر و مادرت تشکر کن یا پدر و مادر بیخیال و تن پرور که حتى بچه رو در فشار روحى و…گذاشتن و انواع اذیتها رو کردن اما بچه شون به یه سرانجامى رسیده بود میگفتن اول از مامان و بابات تشکر کن…
حالا تا رسید به یه بچه ایی که مثلا ویلچر میگیره کنار تخت باباش اول باید پدر و مادرش ازش تشکر کنند…؟؟؟
فقط یادم افتاد به زیر دو سالگى نرگس که اون دو سال چطور نرگس رو قشنگ و خانوم و عزیز بزرگ کردن چون بچه کوچیک و نوپا واقعا بزرگ کردنش مشکله!

احترام به پدر و مادر از اوجب واجبات حالا هر جورى که باشند و نباشند
خداوند این خونواده رو حفظ کنه
حتما این برنامه ى ١۵ قسمتی رو که هر شب از شبکه ٣ ساعت ١٠:٣٠ پخش میشه رو ببینید

پروانه ایى

جمعه, شهریور ۱۷م, ۱۳۹۶

همیشه هر چیزى (هدیه و سوپرایز و…) بى تکلف تر و ساده تر و از دل بر اومده تر منو هزار بار بیشتر از چیزهاى آنتیک و گرونو و از پول بر اومده خوشحال میکنه… همیشه
بالاخره بعد از ٧ ماه تونستم برم خونه سودى جونم و بچه ٧ ماهش رو بغل بگیرم…ورودی خونه رو دو تا قلب آویزون بود که روش پیرینت کرده بود خاله مونا خوش اومدى
بگو از دیدنش چه حالى داشتم؟

عیدتون مبارک و دلتون آروم

سوتوکوریشم خوبه

جمعه, شهریور ۱۷م, ۱۳۹۶

این سوتو کوریه وبلاگم رو دوست دارم…اینکه با وجود اون همه آدم و اون همه صفحه و.. تو اینستا کسی دیگه وبلاگستانو عددى حساب هم نمی کنه… حیف ! حیف که دیگه مشاورم و خزعبلات!! نویسى ممنوعه وگرنههههه تا خرخره حرف هست Evil Grin یه مشاوریم بیا و ببین! هر چى از کسى دورتر و بى نسبت تر باشم بیشتر آرامش بخششم و هر چى بهم نزدیک تر باشه نتیجه معکوسه میزنم طرف رو نابود میکنم… آخریش هم یه خانمیه که با چند واسطه از شمال کشور رسیده به یه مشاور جنوبى که من باشم…عاشق لهجه شمالیشم… اینقدر مصائبش پیچ در پیچه که وقتى باهاش صحبت می کنم فقط یه گوشمو و انعکاس میدم همین…و اونم همینطور میگه و میگه و میگه…آخرش که میگه پر از آرامش شدم بات صحبت کردم دلم مثه صبح بهشت میشه Smile دلم میخواد بهش بگم منم رو ویلچرم و مصائب پیچ در پیچ دارم و با حرف زدن با تو آروم میشم اما یادم میاد که هى مونا تو مشاورى به قدر اعتدال و تنها یه جاهایى میتونى از خودت بگى..هر چند که اگر مشاوره فیس تو فیس بود که کلا باید مى بود بالاخره منو روى این ماشینم میدید…. همش هم دعام که میکنه میگه ایشاالله عروسیت و منم ذوق میکنم Big Smile با یه حیاى خاصى میگم ممنون ایشاالله!! خودم خنده م میگیره Big Smile

بعد برام دنیا خیلى قشنگه بیشتر که فکر میکنم براى دلایلش میبینم دلایلش آدماى دورو برمن.. هر روز که از سرکار میام مهدى با ویلچر دم در منتظرمه که من از ماشین پیاده شم…همینجورى که میبرتم تو راه از پشت سرم یه ماچ میزنه به سرم و میگه الهى قربونت برم و منم بهش میگ فداى انگشتاى تپلت بشم که همش پروانه اییم میکنى..کاشکى خدا برام حفظش کنه و به هیچ بهانه ایى مثه درس و کار و ازدواج و…ازم دور نباشه…
تا میرسه به گفتن از پدر و مادر دلم میگیره…گاهى یادم میاد بعضى ها پدر و مادرشون در قید حیات نیستن دلم نمى خواد حسرت به دل کسى بندازم با حرفام…فقط تا هستن قدر بدونیم همین…بودنشون به هر طریقى چه جسم چه روح باغه بهشته…خداوند خونواده م رو حفظ کنه بلند بگو آمین

دکتر سین سینم خوبه سلام داره از خبرگزاریها که پیگیریش میکنم و میبینم ویزیت رایگان و سخنرانى و…داره دلم پرواز میکنه…آدمى که خوب و دستگیر و مهربون و پناه فقرا و یتیمان و بیماران و … باشه انعکاسش جز رنگین کمانى وسط یه جنگل بارون خورده ى تمیز چى میتونه باشه آخه؟؟

همه چى رو دوست دارم… هنوزم که هنوزه مهمترین نعمتها برام ایناست: سلامتى، عشق، عقل!
عقل و عشق رو که دارم و اما سلامتى! دروغ چرا روزگار خیلى سخت میگذره خیلى..دلم خیلى چیزا میخواد که سلامتى تنها گذرگاهشه اما مجبورم پاى نداشته ام رو بذارم روى دلم…

خاله جون

سه شنبه, شهریور ۷م, ۱۳۹۶

خیلى حس خوبیه که میبینم دوستاى صمیمیم اونایى که یه روزایى تو سر و کله هم میزدیم و میگفتیم و میخندیدم و بچگى میکردیم حالا خودشون بچه میارن و مادر میشن Smile
مامان نسیمت یکى از کساییه که در حقم خیلى خوبى و مهربونى کرده یه نسیم ملایم و مهربون که همیشه رو زندگیم میوزه…
دلم خواست حس خوب به دنیا اومدنت توى دلم همیشه و همیشه ثبت بشه خاله جون Heart
یک عدد خاله موناااا

اینم من یه ماه پیشا درست کردم به عشق به دنیا اومدن نى نی که فردا میاد

مادر و پدر با فرزند بیمار مزمن

سه شنبه, شهریور ۷م, ۱۳۹۶

چون خودم بیمارم همیشه نگاهم اینجوری بوده که روزی من یه مادر بیمارم و فرزندی دارم و چه کارهایی باید در حقش انجام بدم و چه جوری…چه سختیهایی برام داره و اون چه حسی نسبت به من داره و من چه حسی نسبت به اون…
اما

از یه دریچه دیگه ایی هم باید تامل کرد اینکه مادری باشی که فرزند بیمار داری..فکر می کنم این مورد صبوریش به مراتب بیشتر و سخت تر باشه..اینکه ببینی تو از وجودت کسی رو به این دنیا اوردی اما درد و سختی می کشه و مثل خودت و سایر بچه هایی که روزانه جلوی چشمت هستند نیست و یا حتی با اومدنش کلی محدودیت نقش برات به وجود اومده و رسیدگی به امور روزانه ات برنامه ریزی جدی می خواد از طرفی درمان و دیدن درد بچه خصوصا تزریق و …به شدت دل خونواده رو به درد میاره..میگن پدر و مادر طاقت خار رفتن به دست بچه شونم ندارن حالا با این همه موارد درمانی به شدت تحت فشار روحی و روانی درد ناشی از درد فرزند قرار میگیرن…

چند وقتی هست پیچ “خوشحالی با چیزهای کوچک” رو پیدا کردم..خانمی ایرانی و مقیم هلند که دختری ۱۱ ساله معلول ذهنی و جسمی حرکتی با مشکل بینایی داره…برنامه ریزی زندگی و مراقبت از فرزندش بسیار تحسین بر انگیزه.. آیسان فرشته ی مادر..اتاقی مجهز به تخت طبی و بالابری ویژه جهت انتقال از تخت به ویلچر و بالعکس..تخت حمام در اتاق خواب آیسان..ویلچری طبی و با قالب بدن آیسان..غذای مناسب..ورزش و توانبخش جسمی..رسیدگی به بهداشت و پوشیدن لباس مرتب و همانند سایر بچه ها..گرفتن جشن تولد..در آغوش گرفتن و بوسیدن و محبت…

از برنامه ریزی های شخصی مادر بگم ..ورزش روزانه و بدنسازی (هم جهت شادی و طراوت و سلامتی خودش هم برای مراقبت از فرزندش)..دو روز در هفته استراحت با فرستادن فرزندش پیش مادر بزرگ و پدر بزرگ..مطالعه و تفریح و رسیدگی به فرزند دیگه..آشپزی و خانه داری و…

به نظر من بزرگترین و بهترین و مثمر ثمرترین نکته برای صبوری و ادامه ی یک مادر با داشتن فرزند بیمار، برنامه ریزی صحیح زندگی روزانه و تنها نبودنه…اینکه حس کنه تنها نیست و از طرف خانواده حمایت بشه..هم کمک روحی هم کمک جسمی برای رسیدگی به امور روزمره..یعنی واقعا تنها نباشه روزهایی باشه که نزدیکانش کمکش کنند ولو برای یک شونه زدن موهای بچه ش یا غذا دادن..روزهایی باشه برای استراحت و تجدید قوا..اونوقته که مادر جون میگیره…تطابق سخته اما شدنیه…

در خوشی و ناخوشی برای یه زندگی خوب و خدا پسندانه بهم کمک کنیم…

می دونم خیلیییی خیلی سخته اما خوشحالم که مادرانی هستند که از فرزتدانشون با معلولیت های شدید ذهنی و جسمی نگهداری می کنند و لای پر قو بزرگشون میکنن..و بی انکار فریاد میزنن که من مادرم، مادر فرزندی بیمار…این دید وسیع و قلب بزرگ و حامی های مهربون می خواد علاوه بر فاکتورهای دیگه.. و خوشحال تر اینکه اشتراک این تصاویر باعث میشه که خیلی از مادرهای دیگه ایی که چنین تجربه ایی دارن احساس خوب و ارزشمندی داشته باشند و خوب مادری کنند در حق بچه شون…

_______________
* هیچ چیز ازمون دور نیست نه بیمار شدن خودمون نه بیماری فرزندانمون…یادمون نره…

سومین نمایشگاه بین المللی تخصصی، خدمات توانبخشی، معلولین

یکشنبه, شهریور ۵م, ۱۳۹۶

روز پزشک مبارک

جمعه, شهریور ۳م, ۱۳۹۶

با تاخیر روز پزشک رو به همه ى پزشکاى مهربون و ایثارگر که براى بیمارانشون از جون و دل مایه میذارن تبریک و شادباش میگم
خداوند بهتون کلی انرژى و خیر و برکت بده تا دستاتون مثل همیشه شفا دل و جان بیماران باشه…

خدایا شکرت

پنجشنبه, شهریور ۲م, ۱۳۹۶

تقریبا ده روزیه نمی رم سرکار، از گرمای سنگین خستگیم بیشتر میشه و همش هم دلم تو خونه ست انگار دلم نمیخواد جایی غیر از خونمون باشم
دیروز دو تا از همکارام برام پیام گذاشتن
یکیش روى عکسِ دو نفرمون نوشته آخه تو چقدر خوبى زود زود آدم دلش برات تنگ میشه
یکی دیگه هم که خیلی ارتباطمون معمولیه و مدت کوتاهیه که با هم آشنا شدیم بهم پیامک داده نوشته : دلم برات تنگید پس کى میاى؟
از امروز براى شنبه که مجدد میخوام برم خوشحالم…..یعنى با همه ى خستگیها سرِ ذوق اوردنم این دو خوب Heart

مستند کیمیای سعادت (آیدا الهی)

سه شنبه, مرداد ۲۴م, ۱۳۹۶

مستند تلویزیونی کیمیای سعادت قسمت ۲۴ آیدا الهی
سه شنبه ساعت ۲۱:۱۰ از شبکه قرآن
شماره پیامک جهت نقد و ارائه نظرات ۳۰۰۰۰۴۴۴
__________
باید بگم من اگه سازنده این برنامه بودم یه جور دیگه این برنامه رو میساختم چونکه حقیقتا از نگاه من که خودمم نخاعی ام حتی ذره ایی هم از توانایی بینظیر آیدا به نمایش گذاشته نشد…
ولی روی هم رفته به عنوان اولین برنامه امتیاز قابل قبولی میدم….
امشب ساعت ۹ این برنامه رو از دست ندیدن Smile

هذه من فضل ربى :)

دوشنبه, مرداد ۱۶م, ۱۳۹۶

خدایا شکرت براى اینکه این خونواده رو دارم و تو این خونواده دنیا اومدم…..

روحش شاد و راهش پر رهرو..

شنبه, تیر ۲۴م, ۱۳۹۶

در گذشت خانم مریم میرزاخانی نابغه ی ریاضیات جهان رو به پدر بزرگوارشون جناب آقای احمد میرزاخانی رییس موسسه نیکوکاری رعد(یکی از بهترین موسسات مربوط معلولین) هستند رو تسلیت میگم خداوند بهشون صبر بده…

عازمم..

شنبه, تیر ۲۴م, ۱۳۹۶

توی یه بحران سخت زندگیم و خیلی خیلی اتفاقی طلبیده شدم Smile منی که تو برنامه ی سفرهای امسالم(زمان و مرخصی و مالی و…) سفر به این شهر نبود اما خب وقتی که طلبیده میشی همه چی خود به خود جور میشه و دلت هم روی برنامه هات و فکرهای دیگه ت خط میکشه…
خیلییی خوشحالم که تجربه یه سفر تنهایی رو به بهشت دارم با کلی برنامه که قراره داشته باشم…خودم هم از مرور برنامه م در این سفر ذوق زده و هیجان زده م و دوست دارم زودتر ببینم چطوری از آب در میاد و تجربه ش چقدر دلنشینه ؟؟ البته اگر عمری و توانی باقی باشه….
پیش به سوی ..عشق….
_________________
دعاگوی همه ی دوستای خوبم هستم Heart

خدایا

یکشنبه, تیر ۱۸م, ۱۳۹۶

هول بود و چشماش نگران خیلی نگران… گفت مونا یه اتفاق بدى براى دخترداییم افتاده
تصادف کرده استخونش خورده به نخاعش…بعد از دو روز یکم پاشو تکون داده البته…
خیلی ناراحتم..دکترای فلان رشته زیبا عزیز دردونه مستقل و کاری و…خیلی نگرانیم… سنى نداره یچاره
.
.

همش دو سال از من بزرگتره… چقدر ناراحت و غمگین شدم از شنیدن اتفاقی که براش افتاده عمیقا رفتم تو فکر…تو دلم گفتم تازه اول بدترین تجربیاتش تو زندگی و البته سخترینه
مثل یه فیلم تموم دوستای نخاعیم تموم اونایی که تو پایان نامه ام کمک کردن و خیلی های دیگه عبور کردن… کی تحصیل کرده کی مستقله کی عزیز دردونه ست کی کاریه با خودم گفتم چقدر شرایط کنونیم وقتی از بیرون بش نگاه می کنم وحشتناکه نه؟ چقدر برای دیگران وحشتناکه؟ من دارم مثه همه حداقل تو ظاهر زندگی میکنم درس میخونم کار میکنم سفر میرم اما همچنان از نگاه دیگران کسی که نخاعی میشه زندگیش نابود شده و بدبخت و بیچاره ست

چقدر ناراحت کننده ست وقتی به تعداد نخاعی ها اضافه میشه ولی خب این نیز بگذرد این مسیر زندگانی یه روزى با همه ی سختیاش تموم میشه…همه تسلیمیم

یه ایمان عمیق میخوام
یه ایمانى که هیچوقت ذره ایی تکون نخوره
خدایا خودت دلمو به دلت بند کن….خودت صبرم بده….
————-
*براى بیمار ذکر شده دعا کنید لطفا شاید همین اول کارى به خواست خداوند و دستاى پزشکا نجات پیدا کنه…