بایگانی برای‘دسته‌بندی نشده’ دسته

سفر به اروندکنار (مرز ایران و عراق)

یکشنبه, فروردین ۶م, ۱۳۹۶

به نام خداوند بخشنده ی مهربان
سلام و سال نو مبارک Smile

امسال سال نو رو با تجربه ایی متفاوت شروع کردم به جایی رفتم که در دو قدمیمون بود اما تا به حال ندیدده بودم..با بارونی که میبارید شبیه بهشت بود..آسمون پر از ابرهای سیاه و تالاب های خشکی که از بارون خیس شده بودن و یا کمی آبدار و پرنده هایی که دسته دسته دنبال رد بارون جمع شده روی خشکی زمین بودن..نخل های سوخته ایی که حکایت از تن های بی شمار سوخته داشتند و مادرانی منتظر..و سکوت و سکوت و سکوت..حس غریبی داشت..حس یه شادی تلخ

من و ویلچر نو و مهدی خواستیم بزنیم به دل مناطق جنگی و بریم سر مزار ۸ غواص گمنام عملیات ولفجر اما تو گِل گیر کردیم..و مجبور شدیم برگردیم اما بقیه که رفتن میگن بینهایت عارفانه بود و من فقط موفق شدم از روی پل یه سلامی به اروند و نهرهاش و هزاران هزار عاشق بدم….


خوشحالم از اینکه اینقدر تجربیات متفاوتی پیدا کردم تو این یه سال و اینقدر مستقل رفتم این ور اونور و به دل خطر زدم که برای رفتن تو گِل و شرایط سخت نه تنها خونواده مخالفت نکردن بلکه همش می گفتن بیا و بیا حیف شد نیومدی کاش با ماشین میرفتی و…. و این واسه من یه پیروزی بود…
سال جدید رو اول با فاتحه ایی برای شهدای خوشنام این سرزمین و بعد هم با آرزوی سلامتی برای همه و تلاش برای اخلاق نیکو آغاز می کنیم.. Heart
سال خوبی بسازید و برای تحقق تک دعای من در این زندگانیم نیز دعا کنید.. Rose Rose

_________
*اروندکنار خیلی زیباست اگر بهش برسن یه چیزی شبیه هلنده و توی بیست سی تا نهری که از وسط شهر میگذره با قایق میشه تو شهر تردد کرد خیلی زیباست In Love پیشنهاد می شود در یک روز بارانی برویدددد

بوى نو شدن

پنجشنبه, اسفند ۲۶م, ۱۳۹۵

امروز محل کارم خیلی شلوغ بود خیلی خیلی خسته شدم…اما آخر کار دعوتمون کردن و عیدی بهمون دادن و شکلات و شیرینی واسه خونه، یهو حس خونواده داشتن و بابا بودن و عیالواری و انتظار بچه ها بهم دست داد پر از شادی شدم حتی با این رویا که به. یمن وجود گل روی بابا مونا، امشب شیرینی خورونه (الهی که هیچ پدری شب عیدی شرمنده بچه هاش نشه و حتمی این حس خوب بهش دست بده و بچه هاشم شاد باشن )از طرفی یه کوه که از بسته های شکلات درست شده بود رنگ رنگی بودن این شیرینیجاتو چشما و دلو شاد میکرد….همه شاد بودن و این خنده ها همینطوری بیشتر بیشتر میشد بس که جریان دلشت انرژی…. رفتیم پشت سفره هفت سین و عکس انداختین و منم با یه حس رهایی و تلاش برای تازه شدن رسیدم خونه..
یه نگاه به اتاق پر از خاکم انداختم و بخش انگیزشیمو تحریک کردم و کلی انگیزه گرفتم (آخه پاک کردن خاک انگیزه میخواد چون بعد از چند ساعت یه عالم خاک مجدد روی وسایله و واقعا با خودت فکر میکنی تمیزکاری توی هوای گردوخاکی اهواز بیهوده ست لعنت به باعث و بانیشو هرکی میتونسته کاری بکنه برای این هوا و نکرده)…
با اینکه خیلی خسته بودم و پر سوز روسری کلفتی بستمو شروع کردم واااای که چه کیفی داره اتاق تکونی..یه تشت آب کفى و سابوندن دیوارا از زمین تا جایی که قدم برسه و کشون کشون سابوندن کف اتاق و قفسه و خلاصه تا تونستم چرخیدم
داداشم مهدی میگه نمی دونم توی این اتاقت چند کیلومتر حرکت کردی تو باید جی پی اس بت وصل کنم اما حدسیاتم بر اینه اگه یه خط راست رفته بودی الان آبادان بودی Evil Grin
خیلی درد دارم
اما چشمامو میبندم پر میشم از بوی خوش بهاری مایع زمین شوی بوژنه و غرق میشم توی ملافه هایی که بوی مست کننده ی اریل میدنو به صدای حرکت ماهی ها که دارن توی تنگ می رقصن گوش میدم و خدا رو شکر میکنم بابت این همه نعمت و این بهار توى راه Heart

هدف گذاری در سال جدید..

چهارشنبه, اسفند ۲۵م, ۱۳۹۵


Rainbow مهارت های زندگی Rainbow
Star همه ما شوق و انگیزه زیادی در ابتدای سال برای برنامه ریزی و هدف گذاری داریم.

اهدافی که گاهی در دسترس نیستند و بیشتر جنبه کاهش موقتی عذاب وجدان هدف نداشتن در ما را دارند!

Star دو عامل کلیدی که مشخص میکند هر فردی به هدفی که برای خود تعیین می کند پایبند می ماند و راهش را تا دستیابی به هدف ادامه می دهد یا خیر؟
۱) چقدر این هدف چالشی و انگیزش دهنده است؟
۲) این هدف چقدر دست یافتنی به نظر می رسد؟

Star تا زمانی که افراد به میزان کافی به چالش کشیده نشوند، حس دستیابی به هدف به آنها دست نمی دهد،
اما این چالش باید به میزانی باشد که احتمال منطقی برای دستیابی به هدف نیز وجود داشته باشد.

Star توصیه هایی برای هدف گذاری در سال جدید:

Rose هدف های خود را روی کاغذ بیاورید.

Rose اهدافتان را خیلی تخیلی و بزرگ تعیین نکنید. سنگ بزرگ علامت نزدن است!

Rose تعداد زیادی هدف تعیین نکنید. یک یا دو هدف بهترین انتخاب است. موفقیت شما وقتی روی یک موضوع تمرکز می کنید خیلی بیشتر میشود.

Rose لزوما روی اهداف متداولی که همه فکر می کنند، تمرکز نکنید. شما متفاوید! ببینید از زندگی چه میخواهید.

Rose هدف اصلی خود را به اهداف و گام های کوچک تر تقسیم کنید. هر هدف را به گام هایی خرد کنید که مشخص و قابل اندازه گیری باشند. گام هایی که نشان می دهد چطور باید به اهداف خرد شده خود برسید.

Rose در هر لحظه، شما باید تعدادی از اهداف را بر تعدادی دیگر مهم تر بدانید.(اولویت بندی کنید)

Rose با انجام هر گام، خودتان را تشویق کنید.

Rose برنامه ریزی همراه با زمانبندی انجام کارها، قسمت اساسی هدف گذاری است.
علاوه بر برنامه ریزی، بخشی از زمان خود را به چگونگی انجام آن اختصاص دهید.

Rose به برنامه خود پایبند باشید.

Rose موانع را حذف کنید.
برخی روابط،عادات و رفتارها موانع اصلی شما در رسیدن به اهدافتان هستند.
با خودتان رُک باشید و موارد بیهوده و اضافی آنها را هرس کنید.

Rose انعطاف در برنامه بر اساس شرایط را بپذیرید.

Rose خود را در جمع افراد همفکر یا حامی قرار دهید.

Rose از اهل فن حتماً در تمامی مراحل، “مشورت” بگیرید.

Rose اگر در گام یا هدفی شکست خوردید، نااُمید نشوید! دوباره و چندباره تلاش کنید.

Rose Rose Rose Rose Rose
نوروز بمانید که ایام شمایید..
آغاز شمایید و سرانجام شمایید..
گیرم که سحر رفته و شب دور و دراز است..
در کوچه‌ی خاموش زمان، گام شمایید..
Rose Rose Rose Rose Rose

_______________
* از کانال مهارت های زندگی

https://telegram.me/joinchat/CaWwCj_Qgz6pUUQOeQfb_Q

مادر، بهار، فاطمه…

یکشنبه, اسفند ۲۲م, ۱۳۹۵

خیلی اتفاقی رفتم تو اتاقشون..گفت همینو می گفتم خانمی..نگاش کردم گفت متن آماده می کنی به مناسبت روز مادر..به نظرمون اومد تو خوب از پسش بر بیای..لبخند زدم گفتم باشه حتما..یه متن در اوردم راجع به تشبیه مادر به بهار و سین های هفت سینی که مادر برای خودش می چینه..از خانم عرفان نظر آهاری جونم
گفتم ۵شنبه و جمعه وقت خوبیه برای تمرین..آهنگ پس زمینه هم جور کردم متناسب با متن با کلی حس خوب به فکر مراسم بودم..اما ۵شنبه صبح که خواستم بلند شم گردنم پیچ خورد رگ به رگ شد از این درد ناجورا که نمی تونستم بلند شم و جمعه رفتم دکتر آمپول نوش جان کردم تا خوب شم و هیچ تمرینی نکردم..شب بود اعصابم از گرد و خاک بهم ریخته بود دیگه گرد و خاک میشه حس مردن بهم میده چون میزنه همه چیو کثیف می کنه بلند شدم با اون همه درد به تمیز کردن اتاقم اما نرسیدم تمرین کنم متنم رو..تا که صبح امروز پا شدم..دردم خوب بود و ساکت شده بود اما آسمون سرخ بود از خاک..غمگین از خونه زدم بیرون..
هر چی به برگزاری مراسم نزدیک و نزدیک تر شدیم حالم بهتر شد..وقتی تو سالن یه عالمه خانم خوشحال دیدم، حس خوبی بهم منتقل شد..اولش صدام لرزید اما بعدش خوب و عالی خوندم..همه ساکت بودن خیلی ها تو فکر بودن..خیلی ها هم لبخند تحسین و تایید داشتن و من پر بودم از حس خوب…….

“نام مادرم ، بهار است. و ما دوازده فرزندیم. خواهر بزرگم، فروردین و برادر کوچکم، اسفند است. پدرم، بازگشته است، پیروز و عمویم نوروز، پیش ماست. و مادر به شکرانه این شادمانی، سفره ای می چیند و جشنی می گیرد.
اولین سین سفره ما سیبی سرخ است که مادر آن را از شاخه های دورِ آفرینش چیده است، آن روز که از بهشت بیرون می آمد. ما آن را در سفره می گذاریم تا به یاد بیاوریم که جهان با سیبی سرخ شروع شد؛ همرنگ عشق.
مادر سکه هایی را در ظرف می چیند، سکه هایی از عهد سلیمان را، سکه هایی که به نام خدا ضرب خورده است و می گوید: باشد که به یاد آوریم که تنها خدا پادشاه جهان است و تنها نام اوست که هرگز از سکه نمی افتد و تنها پیام آوران اویند که بر هستی حکومت می کنند و سکه آنان است که از ازل تا ابد، رونق بازار جهان است.
مادر به جای سنبل و به جای سوسن، گیاه سیاووشان را بر سفره می گذارد، که از خون سیاوش روییده است. این سومین سین هفت سین ماست. تا به یادآوریم که باید پاک بود و دلیر و از آتش گذشت. و بدانیم که پاکان و عاشقان را پروای آتش نیست.
مادر می گوید: ما عاشقی می کنیم و پاکی، آنقدر تا سوگ سیاووش را به شور سیاووش بدل کنیم.
و سین چهارممان، سرود سروش است تا از سبزپوشان آسمان یادی کنیم و یاری بخواهیم که جهان اگر سبز است، از سبزی آنان است و هر سبزه که هر جا می روید از ردّ پای فرشته ای است که پا بر خاک نهاده است.
مادر، تنگ بلور را از آب جیحون پر می کند و ماهی، بی تاب می شود. زیرا که ماهیان بوی جوی مولیان را می شناسند. و ما دعا می کنیم که آن ماهی از جوی مولیان تا دریای بیکران، عشق را یکریز شنا کند.
مادر می گوید: ما همه ماهیانیم بی تاب دریای دوست.
مادر، پری از سیمرغ بر سفره می گذارد تا به یادمان بیاورد که سفری هست و سیمرغی و کوه قافی و ما همه مرغانیم در پی هدهد. باشد که پست و بلند این سفر را تاب بیاوریم که هر پرنده سزاوار سیمرغ است. مبادا که گنجشکی کنیم و زاغی و طاووسی، که سیمرغ ما را می طلبد.
مادرم، شاخه ای سرو بر سفره می نشاند که نشان سربلندی است و می گوید: تعلق بار است، خموده و خمیده تان می کند. و بی تعلقی سرافرازی. و سرو این چنین است، بی تعلق و سرفراز و آزاد. باشد که در خاک جهان سرو آزاد باشیم.
سین هفتم هفت سین مان، سرمه ای است از خاک وطن که مادر آن را توتیای چشمش کرده است. ما نیز آن را بر چشم می کشیم و از توتیای این خاک است که بینا می شویم و چشم مان روشن.
***
مادر آب می آورد و آیینه و قرآن، و سپند را در آتشدان می ریزد و گرداگرد این سرزمین می چرخاند، سپندی برای دفع چشم زخم آنکه شور و شادی و شکوه این سرزمین را نتواند دید”

و بعدش تجلیل به عنوان زن فعال..حس خوبی داشتم از اینکه زن هستم و دوست دارم که از امروز تا همیشه به عنوان یک زن عزیز شمارده بشم..و بهم تبریک گفته بشه…به زن بودنم افتخار کنم..حس بززرگ شدن دارممم و دلم خواست از روز دختر بکشم بیرون Smile
فقط بگم از بعد از مراسم تا الان باران بی وقفه می باره و تمام خاک ها رو شست.. In Love مچکرم خدا جون

میلاد فرخنده و با سعادت اسوه تمام عیار مکارم و قله رفیع فضایل صدیقه کبری، حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) هفته ی بزرگداشت مقام زن و روز مادر و آغاز فصل بهار و سال نو، این همزمانی دو بهار زیبا را به همه ی زنان و مادران سرزمینم پیشاپیش تبریک و شاد باش می گم.. Rose Rose

فیلم جلسه‌ ها The Sessions 2012

دوشنبه, اسفند ۱۶م, ۱۳۹۵

چند روز پیش بعد از بررسی چند مقاله به عنوان فیلمی برخورد کردم که خیلی مشتاق شدم که ببینمش
فیلم داستان زندگی واقعی مارک اَُ برایان یک شاعر (با احساسات لطیف) مبتلا به فلج اطفال است که از گردن به پایین فلج شده و به دلیل مشکلات تنفسی و گردش خون توی یه مخزن فشار روزگار میگذرنه..و تنها به مدت ۳-۴ ساعت امکان بیرون اومدن از دستگاه رو داره..

مارک فردی معتقد به کلیسا و باورهای مذهبیست..و با یک تخت برقی که دور تا دورش آینه کاری شده برای دیدن اطرافش در سطح شهر تردد میکنه اما از وقتی که چند تا حادثه رانندگی براش پیش اومده اجازه تردد تنها نداره و با پرستارش در شهر تردد می کنه..مارک با یه ابزار که تو دهانش میذاره شعر و مقاله مینویسه و تماس تلفنی میگیره و با آدمها ارتباط داره..و توی کلیسا هم با کشیش جوانی دوسته..یه روز مارک از گناهی که مرتکب میشه با کشیش صحبت می کنه و می گه که من نیاز به ازدواج و همسر دارم و در کنار پرستارم دارم گناه میکنم؛ گناه ذهنی…اون منو دوست داره ولی عاشقم نیست و وقتی بهش پیشنهاد دادم که ازدواج کنیم منو گذاشت و رفت…از این رویه زجر میکشم چه راهی برام پیشنهاد داری..

کشیش که خود مجرد است مارک رو به یک روانپزشک ارجاع میده..روانپزشک هم بعد از صحبت هایی، تنها رابط جنسی رو به مارک پیشنهاد میده..علی رغم باورهای مذهبی مارک، با مشورت کشیش در محراب با گرفتن دست مارک از خداوند اجازه می گیره و به مارک میگه میدونم که خداوند به خاطر این کار تو را خواهد بخشید….

جلسات در واقع ۶ جلسه ی درمانی و تجربه ی رابطه ی جنسی (سکسوتراپی) ست که در اون مارک خود و بدن خود و جنس مخالف رو میشناسه…و علی رغم باورهای رایج در مورد افراد معلول (که فکر می کنن معلولا خواجه ن Laugh )و همینطور با اینکه اصلا رابط جنسی اجازه ی ادامه ارتباط و یا خارج از ۶ جلسه کاری، اجازه ی ملاقات با مارک رو نداره اما رابط جنسی رو به خودش علاقمند میکنه….

تو نقدش می خوندم فیلم The Sessions یا جلسات درمانی را فیلمی بی ارزش سانتامانتالیسم که تنها شرایط سخت جسمی نقش اول فیلم به خودی خود دل هر بیننده ای را به درد می آورد، محسوب کرده اند. از طرفی فیلم را فاقد امید و تلاش و استقامت و از نگاه غیراسلامی و ذهنی باز! درک ناشدنی و غیر قابل باور و تنها حامل پیام هایی جهت جریحه دار کردن احساسات بیننده داشته است توصیف کرده است…

اما نظر من: Smile
من مارک رو شخصی فعال و با امید و تلاشگر و با اراده میدیدم کسی که با تخت و دراز کش و با این همه ناتوانی و استیصال و درد حتی از ۳ ساعتی که فقط اجازه داشت از دستگاه خارج بشه به دل مردم میزد و از زمان و زندگیش استفاده می کرد مقاله مینوشت به دیدن کیس های مقاله هاش میرفت و با ضبط صوت صداهاشونو ضبط میکرد واقعا تحسین برانگیز بود..(کار هر کسی نیست ادامه ی این زندگی پُر رنج و پیدا کردن راه حل برای شرایط سخت که به خوبی به تصویر کشیده شده بود)..

از طرفی مارک یک چیز رو خوب میدونست اینکه نیازش رو فقط از طریق ازدواج باید رفع کنه نه هر چیز دیگری خارج از اون؛ اونم توی دنیای باز و ولنگاری که هر کس هر کاری میخواد میکنه…اما..نمی تونست که از طریق ازدواج نیازش رو برطرف کنه! یعنی کسی رضایت نمی داد که جواب مثبت به خواستگاریش بده..شجاعت و اعتماد به نفس مارک برای تقاضا و درخواست حق و نیاز طبیعی ازدواج؛ مثال زدنی بود.. این اطرافیان بودند که به انتخاب هاش نه می گفتند..! و اون دغدغه ش رو که داشت منتهی به گناه می شد رو با فردی مورد اعتماد در میون گذاشت..(شجاعت، اعتماد به نفس، مشورت با فردی امین، تلاش برای حل مسئله و پایبندی به قوانین و عرف و دینش و نادیده نگرفتن نیاز جنسی و باورهای مذهبیش مثال زدنی بود).

در تئوری هر گونه آمیزش جنسی خارج از چارچوب ازدواج، توسط کلیسای کاتولیک گناه تلقی می شود..در این فیلم ابهام و دوگانگی و درماندگی در پاسخگویی صریح از سوی کشیش، به مارک برای آغاز جلسات درمانی از سوی رابط جنسی به شدت مشهود بود..چیزی که در اسلام با عنوان صیغه برای افراد حل شده..و کیشیش با گفتن “من در دلم می دانم که خدا در این مورد از تو خواهد گذشت، برو و انجامش بده” مارک رو از منع و گناه آلود بودن در ذهن نجات میده..(جلوگیری از سرکوب نیاز، درمان روح و روان، تجربه و اهمیت جلوگیری از گناه و اثرات روحی و روانی ناشی از اون و در واقع اهمیت به خود و بدن خود.. )

از طرفی به شدت لزوم رعایت در پرستاری و حمایت از سوی پرستاران و درمانگران و خانواده و بستگان و دوستان در ارتباط با افرادی که دچار فلجی کامل اندام ها هستند، گوشزد میشه که در کمک و نگهداری و حمام و شستن و …به بدن و هویت جنسی افراد احترام گذاشته بشه و نادیده گرفته نشه این موضوع..بهتره بگم تصاویری که فرد حموم داده می شد و همه بی تفاوت بودند و مارک تو ذهنش با خودش در مورد علایق جنسیش حرف میزد نقطه ی قابل تامل فیلم بود…

مسائل جنسی یک موضوعیست که به فیزیولوژی مغزی مرتبطه بنابراین حتی اگر به واسطه ی آسیب (آسیب در سیستم عصبی محیطی و مرکزی مثل نخاع)؛ محرک های حسی و حرکتی به مغز نرسن..سایر محرک ها از جمله چشایی بویایی و شنوایی و بینایی به همون مقدار میتونه فرد رو تحریک و برانگیخته کنه و یا حتی به علت عدم ارضا فرد رو در عذاب جسم و روح بگذاره…(در فیلم به خوبی نشون داد که برخورد بد پرستار اول با بدن مارک در شستشو چقدر برای مارک چالش ذهنی ایجاد کرده بود و از طرفی برخورد بسیار بسیار باز و مهربانانه ی پرستار دوم از جمله زدن ریش و رابطه ی نزدیک چهره به چهره مارک رو تحریک و آشفته کرده بود به طوری که همش آرزو می کرد کاش دستام فقط حرکت می کرد تا بغلش کنم…)

نکته ی دیگه اینکه درجه بندی سنی فیلم R (مناسب برای افراد بالای ۱۸ سال) جلسه ها به هیچ عنوان در مورد رابطه جنسی و محرک نیست..در مورد دو نفر است که راجع به نیازهای خود تفکر می کنند و از کشف خود به آرامش می رسند و احساس خوبی دارند.. بیننده همپای مارک از این شناخت و کشف به آرامش می رسه و خوشحال میشه..این فیلم صحنه های جنسی بی ارزش و احمقانه ی دیگر فیلم ها را ملامت و اصلاح می کند..

دانلود فیلم جلسه‌ ها The Sessions 2012…
دانلود زیر نویس فارسی فیلم جلسه ها

این یک یاد آوری است که باید با هم مهربان باشیم ..

__________
*درجه بندی سنی فیلم R (مناسب برای افراد بالای ۱۸ سال)
**پیشنهاد می کنم اونهایی که به نوعی درگیر این موضوع هستند حتما فیلم رو ببینند..
***نقد دیگر فیلم از راجر ایبرت

بیست

جمعه, اسفند ۱۳م, ۱۳۹۵

توی اسفند کمی قبل از بهار بود درست مثل همچین روزی که …برای همیشه نشستم روی ویلچر..
و حالا بعد از بیست ساله که خوب میدونم؛
هیچی مثه سلامتی تاج بندگی نیست..
خیلی دلم می خواست که من هم سلامت بودم..
برای همه چی سلامتی مهمه..حتی یه خواب راحت..کمک به خودت کمک به دیگران..پیوند و ارتباط با آدمها..
توی مسیر زندگی..از مدرسه رفتن و دانشگاه و کار و ازدواج و بچه دار شدن و…
همه و همه
جدا از اون نگاه آدما و تحت تاثیر قرار گرفتن روابط اجتماعیت..با تحقیر توهین ترحم و زنشت بودن و ناتوان بودن و نادیده گرفتن و بی ارزش بودن و سربار بودن و…همه و همه که اعتماد به نفست رو نابود می کنه.. و روحت هم با جسمت فلج میشه..
بیست سال سختی بود و از این به بعد هم سخت تر…
اگر همه ی این سن تا اینجا تنها صبوری کردی دیگه تو این سن تنهایی صبوری کردن سخت و سخت تره..
آدمای دور و برت تغییر کردن..هیچ دیالوگ مشترکی نداری با دوستات..تنها حرفهای عمر تلف کن مشترکن..یا قلبت بشه فقط به وقت درد و رنج مردم که همش بریزن توش… اونا مسیر رشد و زندگانیشونو همونجور که تو نظام خلقت هست طی می کنن و با همون تغییرها و تحول ها و ارضای نیازها ولی تو نه..
باید کنار بیای و بپذیری این همه سختی رو به عشق معبودت که این رو برات خواسته و علاوه بر اون باید جواب بدی که چته؟ چرا مثل قبل نیستی؟ مگر تو مثل قبلی؟ تو هم مثل قبل نیستی اما طبق مسیر خلقت پیش رفتی این منم که نتونستم این مسیر رو طبق خلقت پیش برم و اینجاست که منو متفاوت میبینی…خیلی بده که بخوای به همه بفهمونی که منم مثل تو ام..اصلا هستم؟ یه چالش بزرگه
.

.

.
هنوزم دوست دارم کارگر نظیف تمیز منزل می بودم؛ در کنارش با تحصیلات دانشگاهی و پرستار.. با شش تا بچه سه تا دختر سه تا پسر…
آخ اگه بشه اون دنیا کارگر و پرستار و مادر باشم..
می دونم که صدامو میشنوی یا جابِرَ الْعَظْمِ الْکَسِیر…. Heart

سفرنامه آلمان ۱۲

سه شنبه, اسفند ۱۰م, ۱۳۹۵

یه چیزی که فهمیدم اونجا این بود که تو خیابونا و مراکز خرید و.. رمپ یا شیب یا پل و… ندارن! چون کلا پله ندارن و یا جوی آب ندارن که نیاز به پل باشه یا وسط خیابانوشان گل کاری و یا حصار وسط خیابون ندارن..تا چشم کار میکنه صافه..پیاده رو از خیابون به واسطه ی سنگفرش متفاوتش مشخص میشه گاهی بعضی پیاده رو ها با یه ارتفاع ۵ سانی از خیابون بلند تره که با نزدیک شدن به چهار راه ها و یا جایی که عابر پیاده میتونه عبور کنه از این سمت خیابون به اون سمت به طور ظریفی با یه شب ملایم ارتفاع ۵ سانتی پیاده رو به خیابون وصل میشه بنابراین اصلا متوجه نبودم که من الان رو ویلچرم و هیچ جا دلم خون نشد برای گشت زدن تو خیابونا..

اولین روز که خواستم برم مرکز شهر سر ساعت باید خودم رو به ایستگاه اتوبوس میرسوندم..مثلا ۲:۰۲ ساعت دو و دو دقیقه اگر دو و سه دقیقه میرسیدم اتوبوس رفته بود..سر ثانیه اتوبوس ها و مترو و قطار می ایستنو حرکت میکنن(نهایت ۲۰ ثانیه)..وقتی خواستم از عرض خیابون رد بشم و خودم رو به ایستگاه اتوبوس برسونم یک میله که روش یه جعبه ی کوچیکه سر خط عابر پیاده هست و اون جعبه رو لمس می کنم..اون وقته که چراغ برای خودروهای در حال عبور قرمز می شد و برای منه عابر سبز و میتونستم از خیابون رد بشم ..واسه همین هم جریان ماشین هاشون تنده وقتی که عابری نیست… هم وقتی عابر هستو ماشینی هم نیست و تردد ماشین کنده عابر معطل نمیشه تا چراغ واسش سبز بشه همه چی دست عابره Grin فقط نمی دونم اونایی که تتراپلژی هستند چیکار می کنن اما قطعا راهی برای اونا هست..

اتوبوس هاشون دو نوعند از لحاظ خدمات به ویلچری ها..بعضی اتوبوس ها با دکمه ایی که راننده میزنه اتوبوس به سمت درب متمایل میشه میاد پایین (اتوبوس کج میشه انگار) و همسطح پیاده رو میشه..بعضی اتوبوسها که قدیمی ترند راننده پیاده میشه و از وسط اتوبوس رمپ رو از کف میکنه و به سمت در اتوبوس میاره و یه شیب برای اتوبوس درست میشه و البته اینم بگم درب وردی سایر مسافرا رو بسته نگه داشت اول راننده اومد منو با احترام سوار کرد و بعد رفت سراغ سوار کردن سایر مسافرا..جای ویلچر هم هست همونجوری که روی ویلچر بودم کمربند بسته بودم و به مناظر نگاه می کردم و به این فکر می کردم که بعد از بیست سال این دومین باریه که سوار اتوبوس میشمو چقدر دیدن دنیا از پشت پنجره های بزرگ اتوبوس و از بلندی لذت بخشه و خاطره ی اولین باری که به لطف دوستام سوار اتوبوس شدمو مرور می کردم (البته هزینه ی حمل و نقل گرونه اونجا برای رفت بین ۵ تا ۷ یورو یعنی برای ما ۲۰ تا ۲۸ هزار برای مرکز شهر و البته جاهای دور تر خب خیلی بیشتر و اینکه معلولین و دانش آموزا و مادر با بچه کوچیک کارت تردد ارزان دارن اما نه معلولین مسافر..پس امکانات هم الکی نمی دن و هزینه باید کرد)

چند روز پیش رییس محل کارم یک معمار اورده بود تا بهش بگه فضای داخلی رو چه تغییراتی بده..معمار ایده هاشو که میداد فهمیدم به طور کلی می خوان محل رو بکوبن و جدید درست بکنن..وقتی همین ایده هایی که تو آلمان دیده بودم رو به رییسم گفتم رییسم گفت اونجا بهشته و با یک پوزخند گفت که اینجا همچین کاری نمیشه کرد! من ادامه ندادم اما واقعا یک سوال دارم از رییسم که خیلی هم خوشفکر و روشن فکره.. واقعا چرا نمیشه؟ چرا ما نمی تونیم خودمون برای خودمون بهشت درست کنیم و فقط کارهای دیگران برامون بهشته و دست نیافتنی..به رییسم گفتم میدونم آخرش صندلی های این مرکز سمعی بصری برای کارگاه ها رو که میخواین چنین و چنان درستش کنید رو اینقدر به همدیگه می چسبونید که ویلچر رد نشه و من پشت در بمونم!! خندید و گفت خب فضا محدوده و ما باید بیشترین ظرفیت صندلی رو توش قرار بدیم…….

تو رو به خداوندیه خدا..توی هر کار و هر رشته هر سمتی که هستید سعی کنید همه رو بفهمید…اینه که میگم رفتار و فرهنگ و احترام اونجا حاکمه و دلم مناسب سازی هاش رو نخواست دلم این همه احترام و فکر و فرهنگ و توجه رو خواست..

به فکر هم باشیم.. درک و همدلیمون رو ببریم بالا اینجا هم بهشت میشه.. Rainbow Heart

حس مورچه ایی

جمعه, اسفند ۶م, ۱۳۹۵

این غروب چهارشنبه ها تا طلوع شنبه ها..این وقتایی که حس و حالت تو هیچ کلمه ایی جا نمی شه..این کلافه بودن، حوصله نداشتن؛ این سکوت و این همه نیاز به حرف زدن، شنیده شدن..این وقتایی که جای زندگی تو همین لحظه و همین جا، غرق آینده و رویاء و خیال میشی..ثانیه ها رو می شماری نقشه می کشی..این حس سر در گمی..این خستگی ها..
برای حال خوب باید جنگید..تلاش کرد..حرفی هم توش نیست..

وقتای بیکاری خیلی بهم سخت میگذره از سه ماه پیش، یه مقداری از روز تعطیل، تخم مرغ سفالی رنگ می کردم..تا به امروز..حالا دیگه به وقت بهار..تخم مرغ ها باید برن خونه شون روی سفره ی هفت سین..زیر دست هایی که با زمزمه ی حول حالنا الی احسن الحال به آسمون بلند شدن..کنار قرآن و آیینه و شمعدون و رقص ماهی قرمز..پیش دلایی که یه عالمه حرف دارن و نقشه..

آخه چطوری ازشون عکس بگیرم خوشگلیاشون معلوم شه؟..حرفهای تو دلشون شنیده بشه..؟ می شنوین چی می گن؟

___________
*فروش به منظور خیریه..

سفرنامه آلمان ۱۱

چهارشنبه, اسفند ۴م, ۱۳۹۵

در مورد نحوه ی ارتباط با پرفسور سمیعی که کلینیکشون توی هانوفر آلمانه
اول بگم که پرفسور سمیعی یه اکیپ فوق العاده خوب دارند..یعنی پزشکایی که باشون همکاری دارن همگی پرفسور هستتند و خبره..
من توی کنگره ی مغز و اعصاب تهران خیلی خیلی اتفاقی با کمک و محبت بچه های خبرنگار پایگاه ریاست جمهوری، با پرفسور محمدی صحبت کردم..که از دوستان نزدیک و جز اکیپ پرفسور توی ساختمون مغز هانوفر هستند..سوالاتم بیشتر حول و حوش سوختن بدنم بود..یه چیزی شبیه آتیش توی دستم..وقتی دستم رو معاینه کرد با دیدن ناخن هام مشکلم رو تایید کرد و گفت اعصاب سمپاتیک و پاراسماتیکت تحت فشاره و قابلیت درمان و کنترل داره..من خیلیی خوشحال شدم اولا علت مشکل ناخن هام رو فهمیدم..همیشه باید ناخن هامو قایم می کردم از اینکه خودکار دست بگیرم و دیگران به ناخن هام نگاه می کردن خجالت می کشیدم از اینکه ممکن با خودشون فکر کنن چرا به ناخن هاش نمی رسه خیلی معذب بودم..با اینکه من خیلی پیگیر بودم و هیچکس متوجه نمی شد چرا ناخن های کشیده ی من به یک سوم حالت اولیه شون تقلیل پیدا کردن و چرا فقط توی یه دستم با این شدت اتفاق افتاده!! احتمالات زیاد بود از کمبود کلسیم تا قارچ و پسوریازیس و سایر اگزماهای پوستی اما هیچکدوم نبود که نبود..و این منو آگاه کرد که مشکل ناخن هام منشاش چیه و بعد اینکه احتما درمان و کنترل درد بود که منو امیدوار کرد که یه روزی میشه که این درد درمان بشه یعنی من که با صحبت با پرفسور محمدی خیلی امیدوار شدم……

اما
همه ی اینها نیاز به هزینه ی سنگینی داره یعنی درمان تو کلینیک پرفسور سمیعی مال هر کسی نیست(جالبه بدونید که مال میلیاردها و بازیگرهای هالیوود و فوتبالیست های مشهور و… دنیاست و البته ناگفته نمونه که کلینیک پرفسور به زبان آلمانی، انگلیسی و عربی! خوش آمد گویی کرده اما به فارسی نه!!! و این نشون میده دقیقا چه کسایی میتونن تو اون کلینیک خودشون رو درمان کنن)..فقط ام آر آی اون کلینیک ۷۰۰ یورو به بالاست که تقریبا معادل سه میلیون وجه رایج مملکته (سه ماه کار کنی و هیچی نخوری تا بتونی ام ار ای بگیری Grin )، ام آر آیی که تو کشورمون با ۲۰۰ هزار تومن می گیرن..دیگه جراحی ها و بستری و… مبالغ سنگینی (احتمالا بالای ۵۰۰ میلیون) داره که هر کسی از پسش بر نمیاد متاسفانه..

از طرفی قبل از اینکه بخوای بری آلمان تو مراحل ویزا گرفتن باید علت رفتن مشخص بشه..برای چی میخوای توی خاک کشورشون بری؟ چه انگیزه و هدفی داری؟ برای هر هدفی مراحل خاصی داره..من ویزای دیدار بستگان گرفتم..وقتی می گی دیدار بستگان و گزینه ی درمان پزشکی رو نمی زنی تو مرحله ی تحقیقاتشون (از مصاحبه تا زمان صدور ویزا دو هفته طول می کشه) اگر ببینن تو توی کلینیکی نوبت داری و یا به منظور پزشکی و هدف درمانی داری به کشورشون میری رد میشی به خاطر دروغت و ویزا صادر نمیشه و من نمی تونستم تا قبل از صدور ویزا هیچ مکاتبه ایی با کلینیک پرفسور داشته باشم..شاید از خودتون بپرسین خب چرا ویزای پزشکی نگرفتم؟؟ ویزای پزشکی گرفتن بسیار مشکله اولین نکته ش اینه که حتما حتما باید یک حساب پر پول داشته باشی و مطمئن باشن تو از پس کلیه ی مخارج درمانیت بر میای و این حساب باید به نام خودت و مال خودت حتما باشه و …(این مال خودت هم منظور اینه که نمیشه حتی قبل از مصاحبه ۵۰۰ میلیون بریزی به حسابت تا ویزا روو بگیری و بعد مثلا به صاحب مال پس بدی یا حتی بذاری بری سفر و بیای.. حداقل باید یه سال توی حسابی به نام خودت در جریان باشه..خوب میدونن چطور مردم دوروشون میزنن Grin ).

اما برای ویزای دیدار بستگان نه..بازم اونم سختی های خاص خودش رو داره..اما خب خیلی خیلی راحت تره نسبت به ویزای پزشکی..فقط کافیه حمایت مالی خانوادگی، شغل (ترجیحا دولتی) و کار و بار و فعالیت و تحصیلات و …داشته باشی Grin یه جورایی همه چی باید داشته باشی و بدونن که آدم آویزونی نیستی و خودت اینجا برای خودت کسی هستی و همه رو باید مستند ببری توی مصاحبه(مدت کار، بیمه ی کار، حقوق دریافتی، حساب بانکی (گردش یک ساله)، تحصیلات، تعداد روزهای مرخصیت Grin ، اموال به نامت(که من نداشتم ولی تحت تکفل پدرم اموال پدرم رو ارائه دادم) …… من حتی به پیشنهاد بستگانم کارت پستالای چاپ شده در موسسه رعد و فعالیت های هنری و جایزه هایی که گرفتم هم ارائه دادم. Laugh خواستم بگم خیلی فعالم مثلا Sick وای که چقدر دوست داشتم تندیس برنزی شدن وبلاگمم ارائه بدم اما خب دیگه Grin Grin خویشتن داری کردم

به همین دلایل من تا صدور ویزا هیچ نوبتی تو کلینیک نداشتم و بعد از گرفتن ویزا تا شروع تاریخ ویزا برای رفتن به آلمان فقط یه هفته وقت داشتم که طبیعتا نمی شد هیچ کاری کرد.. Thinking
من توی این سفرم نرفتم که ویزیت بشم چون تنها بودم و خونواده ام همراهم نبودن و خب بار اولم بود و برام همه چی ناشناخته بود..از قضا درست همزمان با سفر من پرفسور سمیعی ایران بودن و در دانشگاه علوم پزشکی بابل مهمان..اما خب وقتی اونجایی شاید بشه که ویزیت بشی مثلا اگر دو ماه میمونی از همون روز اول نوبت بگیری برای ویزیت تا مثلا یه ماه بعد شاید بتونی ویزیت بشی..

اما چطور میشه با پرفسور ارتباط گرفت؟

ابتدا گرفتن ام آر آی یا سی تی اسکن..به صورت سی دی..فیلمش رو بگیرین از همون جایی که ام آر آی میگیرن ازتون
بعد ارسال فیلم به این ایمیل با گفتن شرح حال مختصر (به زبان انگلیسی بهتره) request@ini-hannover.de
به دلیل حجم بالای ایمیل ها به کلینیک پاسخگویی بین ده تا ۱۴ روز طول میکشه یا شاید بیشتر ولی خب پاسخ میدن..
که پاسخ مبنی بر اینه که درمان داره یا خیر و اینکه ممکن ازکیفیت ام آر ای تون رضایت نداشته باشن و بگن که باید یه ام آر آی خوب و شفاف بگیرید(من که از کیفیت ام آر آی ملاصدرای تهران خیلی راضی بودم و خیلی شفاف و با کیفته)
و در صورت درمان میتونید باز به همون ایمیل برای گرفتن نوبت مکاتبه کنید و البته وقتی میخواین برین آلمان این مکاتباتتون رو باید حتما به سفارت ارائه بدین چون بعد خودشون درش میارن و اگر نگفته باشین به خاطر پنهان کاری توی مصاحبه رد میشین به همین سادگی

اینم صفحه ی کاملا رسمی پرفسور سمیعی که جدیدا نوه شون فیلم های پرفسور رو میذاره و مردم رو راهنمایی می کنه..

از خداوند طلب دارم که هیچ بنی بشری درد نکشه..به امید سلامتی همه ی بیماران و یادآوری اینکه قدران نعمت سلامتی و هر آنچه که داریم باشیم… Rose Rose

پول یا اراده؟ (۲)

چهارشنبه, بهمن ۲۷م, ۱۳۹۵

این پولای ذره ذره فقط کفاف رفت و اومدم می شد و نه کار دیگه..بعضی وقتا واقعا دیگه خسته می شدم از رفت و اومد و دنبال کار بودن..چندین بار کارم درست میشد اما می گفتن یه مدت بدون حقوق تا بعد اما من اصلا دلم نمی خواست که با این شرایط و سختی و هزینه سلامتیمو فدای بیگاری کنم به خودم میگفتم ۴ تا مشاوره تلفنی و تحصیلی و کمک و راهنمایی به دوستا خیلی بهتر از اینه که این مدلی کار کنم..

یه روز از روزها که تقریبا یک سال و دوماه از بیکاری! گذشته بود مجدد رفتم برای کار اما دیگه مدارکمو نبردم! گفتم میرم به دوستام سر میزنم و روحیه ایی تازه میکنم وقتی از رییس نیروی انسانی پرسیدم گفت نیا امکانش نیست گفتم یعنی برم؟؟ که بهم گفت نه یه نیم ساعت دیگه بمون..موندم و بعد از نیم ساعت گفت مدارکت؟ گفتم نیوردم گفت زنگ بزن خونه برات بفرستن یعنی همه چیز یهویی و غیر منتظره بود معلوم بود خدا پارتیم شده بود..

یه هفته ی اول کار خیلی کلافه و خسته بودم و بدون برنامه؛ نمی دونستم چیکار کنم…فقط هی به خودم می گفتم: نمی تونم و تمام ! ..مونا شکست خوردی! عمراً بتونی ادامه بدی..هر کی از کارم می پرسید می گفتم: خوبه فقط لباس پوشیدن روزانه برام سخته و تنظیم برنامه ی دستشویی..بی توجه به حرفم میرفتن سراغ حرفای دیگه..و اینکه هیچ کس هیچ کس متوجه نشد من چی میگم؟ گاهی که میگفتم به دوستام خسته شدم از دو ساعت لباس پوشیدن روزانه و در اوردن و سایر کارها وقتی میدیدم به دو ساعت من می خندن و یا با تعجب و خنده میگفتن دو ساعت چیکار می کنی تو دستشویی یا چرا اینقدر طولش میدی یه شلوار که این حرفا رو نداره یا میگفتن وای ما هم همینطور واسمون عذابه!!!.. عصبی میشدم.. و با خودم عهد کردم که دیگه به کسی درد و رنجی که میکشم رو نگم..بعد از دو سه هفته کار، مصمم شدم که نرم سرکار و شکست رو بپذیرم فقط به فکر دل مامان و بابام بودم!! به دکتر سین سینم گفتم خیلی خسته م و نمی تونم دیگه برم سرکار چیکار کنم؟ بهم گفت نهایت بعد از ۶ ماه روی روال میشی و کار کردن مطمئنا بهتر از بیکاریه برای روحیه ت..سعی کن ادامه بدی (یک سال و دو ماهی هست کار میکنم)
راستم میگفت ولی چیکار باید میکردم؟ هیچکس رو نداشتم کمکم کنه و هیچ راهی جلوی پام نبود …جز سختی

یه روز با گریه تو گوگل نوشتم spinal cord injury activities daily living یا dreesing spinal cord injury و …alone aalone alone..یه عالمه فیلم تو یوتیوپ بود که نخاعی ها از آماده شدن روزانه ی زندگیشون گرفته بودن..اولش که دیدم گفتم وای چقدر بدبختن اینا اصلا یادم رفته بود که خودمم همینجورم و الان به هوای راه چاره دارم جستجو می کنم.. فیلما رو نگاه کردمو زار میزدم می گفتم چقدر من ضعیفم چه زود باختم و نمی تونم..کلی از این خودگویی های منفی..

یه کاغذ گذاشتم جلوم و برنامه نوشتم و برای هر کاری که باید صبح قبل از خروج از خونه انجام بدم زمان در نظر گرفتم و نوشتم..با این حساب کتابا ساعتم رو روی اذان صبح تنظیم کردم(و البته یه دقیقه و یه دقیقه یه دقیقه بعدش..آخه عجیب خواب تو این یه دقیقه ها میچسبه Grin ) و اتمام کار و آماده بودن رو روی طلوع آفتاب گذاشتم..و به همه چی توجه کردم مثلا شلواری که می خوام بپوشم دکمه یا زیپ نداشته باشه و بالاش کش پهن و نرم و راحت باشه پارچه ش کلفت یا خشک (مثل شلوار جین) یا سنگین! نباشه که راحت تر و با سرعت بیشتری بتونم پام کنم و راحت تر بتونم سوار ماشین بشم..جوراب ها کوتاه باشه خیلی بلند نباشه.. کفش از پام در نیاد..و…از ساعت ۳ تا ۱۲ شب زیاد آب بخورم و به فکر کلیه هام باشم (آخه مجبورم هر روز ۷ ساعت آب نخورم..)
بیشتر زمانم برای کنترل پاهام میرفت یعنی پاهام اسپاسم داشت و استرس دیرم شد و سرویس رفت باعث میشد بیشتر دیوونه بازی در بیارن و تا من با دستام آرومشون کنم طول میکشید برای هدایت راحت تره پاهام این ابزار ساده رو دیدم


بنابر این دست به کار شدم مثلش دوختم..تقریبا اینطوری

و روی لباس تو خونه ام هم دوختم.. دور زانوی شلوار، دو لا پارچه ( که ضخیم بشه و با کشیدنش پارچه پاره نشه) و یه بند آویزون از زانو که راحت باش میتونستم از زانو پاهامو با دست حرکت بدم Grin نیازی به اون قسمت پایینی ابزار برای ساق پا هم نداشتم همین که میتونستم پامو راحت و سریع خم و راست کنم کافی بود..و بعد مثه تصویر زیر شلوار بپوشم..

برای جوراب پوشیدن هم همینطور، بعضی ها ممکنه برای نگه داشتنه ساق پاشون به این ابزار نیاز داشته باشن

که اگر از جوراب کوتاه و خیلی نرم استفاده کنن نیاز نیست که اینجوری پاشون رو نگه دارن و مثه تصویر ۲ در عکس زیر هم میشه..

برای پوشیدن کفش

من چندین ساله دیگه خودم کارهامو میکنم بدون نیاز به کسی منتهی کار روزانه و سرعت بالا برای این کار رو هیچوقت بش فکر نکرده بودم..اینکه هر روز پنج صبح بیدار شی با سرعت جت یه عالمه کار کنی حتی فکر کردن بهش هم تهوع آورهSick البته این یه ذره ش بود کلی کار دیگه هست خصوصا وضو و نماز Laugh

نمی دونم پول بود یا اراده که من رفتم آلمان ولی اینو مطمئن هستم اگر نمی رفتم سرکار هیچوقت نمی رفتم آلمان و برای به دست اوردن این حق الزحمه ی کارم عرق های جبینییی میریزم Grin Grin و البته همین سلامتی دستها و گردنم هم در خطره…البته گفته باشم من عمرا فردای روزگار رفتم خونه بخت کار کنم به چشم یه دختر شاغل بهم نگااه نکنید همین که خونه داری و شوهر داری و بچه داری کنم باید کلاهمو بندازم هوااا که هر کدومشون پروسه ایی عظیم و گریه زاری و گوگل گردی و خودگویی های منفی داره Grin امضاء
_______________
*تا حالا با خودتون عمیقا فکر کردین چرا به این دنیا اومدین؟
من فقط به این نتیجه رسیدم ماها الکی به این دنیا نیومدیم..هر کدوممون یه ماموریتی رو دوشمونه..
و اینکه دستهای مادر و پدر رو باید بوسید خودشون بودن و هستن که منو تا اینجا رسوندن… Heart

**چقدر بد که بیمار بعد از نخاعی شدن (یا هر بیماری) بدون آموزش مهارتهای زندگی تو ناآگاهی و رنج و درد از طرف سیستم سلامت رها میشه..باید فکری کرد..

پول یا اراده؟ (۱)

دوشنبه, بهمن ۲۵م, ۱۳۹۵

وقتی یکی از خواننده های وبلاگم و البته دوستم بهم گفت همیشه اراده ت رو تحسین می کردم اما حالا به این نتیجه رسیدم که چیزی غیر از اراده تو موفقیت آدم تاثیر داره و اون پوله خیلی به فکر فرو رفتم..راستش برای خودم اصلا اینطوری نیست..نه اینکه من آدم موفقی باشم ( البته از خودم راضیم) و نه اینکه چون رفتم سفر خارج از کشور غرق پولم
به نظرم تو موفقیت آدما یه چیز خیلی مهمه و اون تفکر نسبت به توانایی ها و اراده و کاره..اینکه بیکار نباشه و به هر طریقی (انگیزه) خودش رو مشغول کنه و در کنارش از اون تلاشش واسه خودش در آمد کسب کنه..می دونم پول خیلی مهمه! خصوصا اگر بیمار باشی و حامی هم نداشته باشی..درد جسمی و بیماری صعب العلاج و لاعلاج با دارو های گرون قیمت و امکانات و مناسب سازی زندگی و سایر احتیاجات، مثه خونه، غذا، لباس، تفریح، تاکسی و جا به جایی و….همش پول می خواد..اما …اما..

راستش خوندن کتاب بینهایت تلخه “پیله و پروانه” بیس تفکر من رو در مورد توانایی هام دگرگون کرد.. این کتاب داستان زندگی مردی به نام ژان دومینیک بوبی ست مردی که به خاطر فلج ناگهانی و عمومی بدن همه چیزش رو از دست داد..حتی بو کشیدن دستپخت همسرش، مگس پروندن از روی بینیش، تکون دادن پلکش و جمع کردن آب دهانش، در آغوش کشیدن بچه ش، ریش تراش کشیدن به صورتِ پیرِ پدرش.. پلکِ فلجِ سمتِ راستش رو برای جلوگیری از خشک شدن قرنیه و.. بهم دوخته بودن..تنها داراییش از این زندگی؛ پلک چپش بود…الله اکبر.. چقدر آدمی میتونه در عین ناتوانی توانا باشه که با همون یک پلک به حروفی که روی یک صفحه نوشته شده بودن اشاره کنه و کتابِ زندگینامه ش رو بنویسه؟؟؟ و این کتاب به زبان های مختلف ترجمه بشه و به فروش برسه و حتی درآمدی داشته باشه!! (خدا بیامرزتشون)
البته این کتاب از این جهت تلخه که اینقدر توانایی ها و لذت های بیشماری رو شمرده که ماها تو روزمره ی زندگی نادیده می گیریمشون، و خواننده از خودش بدش میاد که با این همه دارایی و توانایی و نعمت خداوندی داره مثه کپک و بی عشق روزگار میگذرونه!


از طرفی از اون روزی که برنامه از کجا شروع کنم؟ درآمدی آیدا الهی رو از شبکه یک دیدم و دیدم که با یک لپ تاپ و یک دیکشنری و یک انگشتی که با ابزار فیکس شده و میدونم دردناکه(که فکر کنم هر کسی که این متن رو داره میخونه هر سه تاشو داره ) تونسته کتاب ترجمه کنه و باش درآمدی ماهانه داشته باشه دیگه مهرش به قلبم زده شد که من نبایستی در هیچ شرایطی بیکار باشم و همیشه باید تلاشم رو بکنم..حتی با وجود هزاران هزار درد(البته خیلی سخته در حد حرف، و اینکه این درآمد در مقایسه با درد و رنج و هزینه ایی که براش میشه ناچیزه و قطعا کفاف زندگی پر خرج کسی که نخاعی هست رو نمیده اما ته ته این قصه، چند چیز روشنه.. امید، تلاش، مفید بودن، موثر بودن، ماندگاری و اعتبار….و البته باز شدن دریچه های گوناگون و بلندا بالا، به زندگی آدمی…)

اما در مورد اولین درآمد خودم سه سال پیش..وقتی خسته و خورد از کارشناسی ارشد و سختی های مسیرش عبور کردم..نوبت به پیدا کردن کار رسید منم مثه همه باید میگشتم و میرفتمو میومدم و از طرفی دیگه توی سنی بودم که اصلا دلم نمی خواست حتی پول تاکسی هامو از بابام و مامانم بگیرم و یا برادرم هی منو ببره و بیاره..و خب با ویلچر که نمیشداز اتوبوس و حمل و نقل ارزان استفاده کرد دست کم هر روزی که میزدم بیرون باید سی هزار تومن تا ۵۰ تومن برای تاکسی در نظر می گرفتم..
حتی خودمم نمی دونستم یه روزی از هیچ بتونم درآمدی داشته باشم از پیراهن کوچیک شده ی چهار خونه ی مهدی که گوشه کمد افتاده بودو به زودی رد میشد میرفت (زیر بغل های پیراهن رو به خدا انداختم دور Grin ) و یه بسته ی کاموا رنگی رنگی و دو تا مقوا لول شده و یه عالم پولک یحتمل مال ۴، ۵ سال گذشته..بتونم با همین دستها، همین چشمها، و همین قصه های توی ذهنم کارت بسازم..من تو ساخت این کارت ها طراح لباس و آرایشگر و شنیون کار و …هم شدم و با عشق برای دخمل هام مو می بافتمو لپ های گل گلی و یه لبخند از ته دل می گذاشتم…
و بعد با رای زنی های متعدد و دیدن و به دل نشستن رییس بهترین کتافروشی شهر اجازه داد که اینها تو ویترینشون باشه (البته با کسب سود Grin، گرونتر میفروخت خب Grin ) و یا نقاشی هایی بکشم که چاپ بشنو تو مراکز خیریه به فروش برسن و یه گوشه ایی از درد کسی رو تسکین بده..که خودش کلی برام اعتبار اورد…بعدها فقط خود خدا میدونه چقدر از کارهامو و زحمت هایی که کشیدم رو هدیه میدادم می رفت اما کلی برام برکت داشت…..

هیچوقت اولین درآمدم رو که از کتابفروشی به حسابم واریز کردن رو فراموش نمی کنم، دلم نمی خواست خرجش کنم ابدا، انگاری دلم می خواست بذارم تو موزه یا قاب کنم بذارم ور دلم هی باش ذوق کنمIn Love 250 تومن برای ۵۰ عدد کارت پستال Grin بعضی وقتا اصلا پولها ارزش ندارن فقط حس فعال بودن و ماندگاری رو بهت میده…….

(الان دیگه با وجود فروش مجازی از طریق وبلاگ یا صفحه ی اینستاگرام هر کسی توی خونه ش میتونه محصولاتش رو خیلی راحت نمایش بده و بفروشه و واقعا خریدار هم داره فقط اونم یکم تبلیغ میخواد و جلب اعتماد و برخورد خوب و منصفانه.. این روش خیلی خوبیه برای اونایی که به لحاظ جسمی امکان بیرون رفتن ندارن و یا جایی رو برای نمایش کارهاشون ندارن..)

ادامه دارد….

___________
* پشت همه ی این کارای به ظاهر ساده م یه عالمه سختی بوده و درد..پر از درد …پر از درد…و البته یه حس خوب..
** کتابفروشی ازم پرسید خانم اسم محصولاتتون چیه؟ منم رو حساب اینکه تو خونه برادرم بهم می گه moon گفتم مون..کارت پستال های ماه Umbrella Moon

سفرنامه آلمان ۱۰

جمعه, بهمن ۲۲م, ۱۳۹۵

قبلا تو وبلاگم در مورد نونا پسانین (+ و + )دونده ی مشهدی که توی ورزشگاه آزادی درب چند تُنی ورزشگاه افتاد روش و آسیب نخاعی و تتراپلژی (فلج ۴ اندام) شد نوشته بودم گفتم که یک ماه بعد برای معالجه، نونا به آلمان کلینیک پرفسور سمیعی رفت.. و الان با گذشت ۶ سال اونجا زندگی می کنه و من هم یک روز از این سفر دو هفته ایی رو مهمان خونه ی نونا بودم.. Smile
خونه ی نونا اینا طبقه ی دوم یه آپارتمان قدیمی و زیباست که علاوه بر اینکه درب ورودی آپارتمان که دو پله می خوره رمپ داره یه در از طبقه دوم به بیرون باز میشه که بی هیچ پله و رمپ و…به یه باغ و بعد به خیابون منتهی میشه…این همون دری هست که نونا با ویلچر برقیش ازش میزنه بیرونو میره مدرسه..من از درب رمپ دار وارد آپارتمان شدم..درب آسانسور رو کسی به روم باز کرد که فکر کردم نوناست و دیگه میتونه راه بره آخه نونا یه خواهر دو قلو داره که عین یه سیب از وسط نصف شده هستن.. In Love
یه خونواده ی شاد که منتظر من بودن همه کلی ذوق داشتیم باورم نمی شد که من الان از اون سر دنیا تو خونه ی کسی هستم که به طور مجازی و از طریق وبلاگم باش آشنا شدم..نونا با ویلچر برقیش دم در منتظر بود..همیشه برای رفتن به مهمانی وقتی میخوام وارد خونه ایی بشم خیلی معذبم آخه خیلی ویلچر کثیفه عینه این میمونه که با کفش می خوام برم تو..اما تو آلمان به خاطر تمیزی بیش از حد خیابونا این مورد خیلی محسوس نبود از طرفی اونایی که خودشون ویلچر نشین دارن همیشه یه راهی دارن و اینکه برخوردی که می کنن از ته دله..مثلا اگر میگن بیا رو فرش موردی نیست از ته دله یا اگه ملافه پهن می کنن یا دستمال میارن پاک می کنن یا هر چی…میدونی که چون خودشون با این مورد مواجهه شدن قبلا و هر تصمیمی می گیرن و بهت می گن بهش فکر کردن و احساساتی نشدن..
در خونه ی نونا اینا با کمال میل به روی من و یلچرم باز بود و من اصلا معذب نبودم..یه خونه ی ساده و زیبا که آفتاب افتاده بود وسط خونه و یه میز زیبا با خوراکی هاش Grin با چند تا شمع خونه رو گرم تر کرده بود..حرف ها زیاد اما اولین اولین حرفم این بود که تو چطور اینقدر عکس های خوشگل خوشگل میگیری میذاری اینستاگرامت؟ نونا هر دو دستش رو میتونه تا حدودی به جز مچ و انگشتان رو حرکت بده..و انگشتاش هم کمی به سمت داخل به صورت مچ بسته شده و حالت گرفته با کمک هر دو دست گوشی رو به سمت سوژه می گیره و تنظیمات دوربین گوشیش رو هم روی عکاسی صوتی گذاشته و با گفتن کپچر گوشیش عکس میگیره:

گاهی هم گوشی رو روی پاش نگه میداره..اینجوری

و البته به نظرم برای اونهایی که فقط یک دستشون کار می کنه و دلشون عکاسی می خواد میشه با یه مچ بند و چسب گوشی رو به دست ببندن و یا روی کلاهشون بذارن (این دیگه خطریه البته به عنوان جاسوس نگیرنتون صلوات Grin )و بعد برن تو تنطیمات گوشی و اون رو روی عکاسی با صوت بذارن
میتونید توی گوگل بزنید : تنظیمات عکس گرفتن با موبایل به صورت صوتی و بر حسب مدل گوشیتون یا دوربینتون تنطیماتش رو اعمال کنید.. به همین سادگی

نونا یه عالمه عکس گرفته که خونواده اش به عنوان سوپرایز براش عکس ها رو چاپ کردن و زدن روی دیوار اتاقش..چه حس خوبی میداد دیدن این عکس ها که از دریچه ی نگاه فردی بود که با رنج و سختی اونها رو گرفته..و حتما خیلی خوب این نعمت و حرکت جاریه توی انگشتها رو میفهمه..قدر این انگشت های ظریف و پر از توانایی و راز رو باید تا همیشه دونست..و ازش خوب استفاده کرد و خمس و زکاتشون رو داد..

من رازهایی را با تو خواهم گفت: اما نه به فریاد که به زمزمه..قدری نزدیکتر آی ای دوست..هزار و یک راز با من است که باید با تو در میانش گذارم..

سفرنامه آلمان ۹

یکشنبه, بهمن ۱۷م, ۱۳۹۵

دستهایم برگ سبز شد و تنم نیلوفر؛ با اینکه همه چیز مرداب بود، من زنده آبش کردم..
انگار قصه همین بود که سرم را از گنداب بیرون بیاورم و چنان زشتی را به زیبایی بدل کنم و لجن زار را به گلزار، که پلشتی شرمنده شود..

هر “نیلوفر” به من می گوید حتی اگر همه ی جهان زشت است تو زیبای خودت باش

آری.. قصه همین بود..

سی لایف شبیه سازی زندگی تو اعماق دریا اما روی زمینه (مشابه آکواریوم کیش منتهی خیلی خیلی بزرگ).. و من باز چشمم به مناسب سازی ها و توجه های زیباشون به آدم ها بود..که چقدر دقیق به آدم ها و نیازهاشون توجه می کنن Smile
عمه م همش نگران بود برای رفتن به اونجا می گفت یه جاهاییش ویلچررو نیست و ممکن اذیت بشیم اما من که باورم نمی شد تو ساخت یه جای دیدنی فکر من و امثال منو نکرده باشن..با تردید تا خرید بلیط رفتیم و پرسیدیمو گفتن مشکلی نیست و برای ورودی آکواریوم و جنگل آسانسور هست..

یاد پارک آبی مشهد افتادم بزرگترین پارک آبی خاورمیانه!!..تا حالا نگفته بودم اما هیچ وقت یادم نمیره اون سالی که با دوستام رفتم مشهد قبل رفتن به پارک آبی من از اهواز تماس گرفتم..اینجا که میرم استخر و آب درمانی چون آسیب نخاعی هستم به خاطر داشتن کنترل ادرار باید برای استخر تاییدیه پزشکی ببرم..آره من از اهواز به هوای رفتن به پارک آبی با پارک آبی تماس گرفتم و با پزشک پارک صحبت کردم..شرایطم رو کامل توضیح دادم و پرسیدم که چه مدارکی نیاز هست باهام باشه؟ که من آماده کنم..پزشک پارک گفت هیچی! (من اعتنایی نکردم و بازم رفتم پزشک و گواهی گرفتم) و چند تا مدرک مبنی بر بازگشت کنترل ادرار رو هم که داشتم با خودم بردم وقتی خواستم تلفن رو قطع کنم گفتم ببخشید خانم دکتر اصلا من میتونم با شرایط جسمیم از بازی های پارک استفاده کنم؟..چند تا رو نام برد یکیش همون تیوپ و رودخونه بود Grin که آره میتونی از چند تا استفاده کنی…
هیچی دیگه ما ۴ تا دوست با کلی هزینه و شادی رسیدیم به پارک..موقع دادن بلیط که توی یه صف طویل بودیم انتظامات پارک که یه آقایی بود اومد سمتم گفت خانم شما نمی تونی بری پارک
من Thinking
دوستام Shock
چرا ؟ خانم این ورودی رو نگاه کنید..دویست تا پله میخوره میره پایین بعد از استخر کلر باید رد بشی بعد دوباره باید دویست پله بری بالا تا به پارک برسی..از پارک هم نمی تونی استفاده کنی..امکانات خاصی برای شما نداره..
من که سنگ کوب کردم خداوند شاهده که نه برای خودم برای دوستام که میدونستم پارک رفتنشونو حالا به خاطر من کنسل می کنن گفتم یعنی چی؟ من که با پزشکتون صحبت کردم Cry هیچی دیگه به اندازه ی پارک آبی گریه کردم اصلا یه اقیانوس گریه کردم الانم که یادم اومد گریه کردم Grin هی آقاهه می گفت بابام جان من خودم تو بنیاد جانبازان کار کردم کامل شرایط شما رو میشناسم باور کن راه نداره بری..دوستام می گفتن آسانسور نداره به پارک؟ گفتن نه! وسط یه عالمه آب که آسانسور و برق کشی نمی کنن!!! دوستام هی می گفتن ما میبریمت..من می گفتم نه و گریه..وسط گریه ریحانه و نسیم رفته بودن بلیطا رو پس بدن و رضوان رو به روم بود اونم به گریه انداختم هی می گفت تو رو خدا قبول کن ببریمت مونا ما میبریمت ..منم اون موقع تنها جایی نرفته بودم هی تو ذهنم می گفتم برم حرم بمونم منتظرتا اینا بیان و نمی دونستم چیکار کنم مثل خر گیر کرده بودن..هی هم یادم میومد دوستام دارن بلیطاشونو پس میدن و ضجه میزدم Grin هیچی دیگه وسط گریه با اصرارهای رضوان بله رو گفتم Grin اونم دیگه محل من نداد بم Grin سریع زنگ زد به اون دوتا گفت بلیطا رو پس ندینننن مونا میاد ما میبریمش اونا هم تی ثانیه و از خدا خواسته برگشتن..

پزشکای پارک آبی ازم تعهد گرفتن که هر بلایی سرت اومد پای خودت و دوستاته و امضا کردیم..دو نفر منو بلند کردن و یه نفر هم صندلی پلاستیکی رو با خودش میورد که تو پا گرد های راه پله من بشینم رو صندلی تا اون دو نفر نفسی چاق کنن..من که جایی رو نمی دیدم از اشک یکی از بدترین جاهایی بود که به واسطه ی بیماریم و عدم مناسب سازی تحقیر می شدم..هر نفس نفسی که دوستام از خستگی میزدن پتکی روی سر من بود..و من اونا رو خسته می کردم و به جایی میرفتم که هیچ تفریحی برای من نبود و فقط به واسطه ی تفریح کردن اونا داشتم این خستگی رو بهشون تحمیل می کردم..دلم می خواست زمین باز بشه منو بخوره..
هیچی دیگه بی ویلچر به پارک به اون بزرگی رسیدیم من یه گوشه رو صندلی نشستم و دوستام رفتن بازی و نوبت نوبتی بهم سر میزدن و حال و احوال می کردن و منم از حس و حال و هیجان بازی ها ازشون میپرسیدم و یا از بالای سرسره آبی ها باهام بای بای می کردم..و من تا تنها می شدم گریه می کردم…

میدونید آخر قصه های اینجوری برای هر کسی که تعریف کردم آدم قهرمانه اونایی هستن که مردونگی کردن کمک کنن و حس سرباری برای منه.. در صورتی که من مردونگی کردم و این خفت رو پذیرفتم برای شادی اونا که رو دوش دوستام ۴۰۰ پله رفتمو هر کس میرسید میپرسید چی شده و… حسم رو نمی تونم بگم ولی دوست ندارم به جاهایی که مناسب سازی نیست و دردسر برای دیگرانه و من مستقل نیستم برم..

sealife آلمان محل شنا کردن نبود اما یکی از بهترین مکان های تفریحی آبی به جهت مناسب سازی بود که رفتم، با اینکه شبیه سازی دریا و جتگل بود اما برای معلولین خیلی راحت بود..
اول از همه بلیط ورودی یه مُهر بود که روی دست میزدن اینجوری بچه ها و معلولین(نابینایان) راحت بودن و اجازه داشتن هر جا می خوان برن و بیان حتی بیرون از پارک برن..

آسانسوری که برای چند پله ی کوچیک آماده شده بود و هیچ بنی بشر سالمی نمی دونست این درب آسانسوره چون مخصوصه معلولین فقط و پوشیده شده بود..

و دستشویی ویژه ی معلولین وسط دریا Smile

به محض اینکه وارد شدم یه آقایی پشت سرمون حرکت می کرد و توی راهرو ها هدایتمون می کرد و مدام احوالمون رو می پرسید و نظرمون می پرسید در مورد زیبایی و یا اینکه چیزی نیاز دارین یا نه و یا اینکه توی تونل های باریک از مردم خواهش می کرد به من اجازه بدن رد بشم عمه م گفت اینا تا دیدن ویلچر هست سریع این رو فرستادن Smile

دستهایم برگ سبز شد و تنم نیلوفر؛ با اینکه همه چیز مرداب بود، من زنده آبش کردم..
انگار قصه همین بود که سرم را از گنداب بیرون بیاورم و چنان زشتی را به زیبایی بدل کنم و لجن زار را به گلزار، که پلشتی شرمنده شود..

هر “نیلوفر” به من می گوید حتی اگر همه ی جهان زشت است تو زیبای خودت باش

سفرنامه آلمان ۸

دوشنبه, بهمن ۴م, ۱۳۹۵

به نظرم اونجا ارزش چند تا چیز رو خیلی بیشتر فهمیدم..یعنی یه جورایی به یقین برام تبدیل شد و گرنه قبلا هم ارزششون رو میدونستم..و اینکه برای چند چیز حس خیلی خوبی در من وجود داشت..
مردم آلمان، مردم گشاده رویی هستند از کنار هم رد میشن بدون اینکه هم رو بشسناسن به هم دیگه سلام میدن..جالبه که زن به زن سلام میده و مرد به مرد..یعنی اون مرزهای بین زن و مرد هم توی روابط عمومیشون رعایت میشه..من ندیدم مردی به من سلام بده یا حرفی بزنه یا نگاهی بکنه(با توجه به اینکه روی ویلچرم و در واقع گاو پیشونی سفید)..اما تا دلتون بخواد زن و دختر و بچه و … سلام دادن..رد میشن با مهربانی میگن hallo (هالُ).. وقتی می خوان بهت کمک کنن حتما ازت اجازه می گیرن.. هیچ مردی و یا حتی زنی(چون معمولا آقایون کمک می کنن) به ویلچر من دست نمی زد و حتما قبلش ازم اجازه می گرفت..دلم می خواست اینجا هم این فرهنگ پا بر جا بشه که هیچ احدی به ویلچر من دست نزنه جز وقتی که خودم بخوام؛ این ویلچر پاهای منه شما تو خیابون پاهای کسی رو هل میدین به طرف جایی، کسی رو به زور به سمت در و مسیری هدایت می کنید؟..چند روز پیش وسط سالن در محل کارم بودم مشغول صحبت با همکارم و چند قدمی به اسانسور فاصله داشتم یکی از همکاران آقا بدون اجازه منو تکون داد به سمت اسانسور که به شدت باش برخورد کردم و اونم گفت فقط خواستم کمک کنم!!!

اولین چیزی که به من تو ارتباطاتم در آلمان حس خوب میداد زبانم بود..زبان فارسی..اینکه تو فروشگاه ها و مراکز تفریحی و .. من به زبان فارسی حرف میزنم و مردم اونجا با تعجبی آمیخته با شوق به حرف زدن من توجه می کردن..و خب میفهمیدن که من مهمان خارجیشون هستم و زبانم براشون جالب بود این حس رو به من انتقال میداد که من چیز خیلی مهمی رو دارم..و باید قدرش رو بدونم..

با توجه به اینکه همیشه پاسپورتم همراهم بود هم کارت شناساییم بود هم اینکه با نشون دادن پاسپورتم و دادن برگه های مالیات میتونستم وسایل توی فروشگاه رو بدون مالیاتی که خود آلمانی ها باید بدن بخرم در واقع یکم ارزونتر بخرم وقتی پاسپورتم و ملیتم رو نشون می دادم و با روی گشاده بهم می گفتن که ایرانی هستی حس خوبی در من بود

پرچم ایران.. من از اینکه نقاشی پرچم ایران با قلم موی خودم به ویلچرم هست حس خوبی بهم دست میداد یعنی بدون توجه به زبان و لباس و پوشش و پاسپورت و.. دیگران بفهمن من کجایی ام؟ نگاه اونا جالبه و به آدم حس خوبی میده و اصلا هم اونجوری که قبلا تو تصورم بود که آلمانی ها نژاد پرستن و یا با غیر خودی ها فلان فلانن نبود..

لباس و پوشش و حجاب هم که دیگه نگم بهتره..من همیشه لباسهام (مانتو شال و کفش) رو از یک برند ایرانی می گیرم Grin ترکیبی از سنتی و مدرنیته البته لباس رسمی نه لباسی که روزانه برای کار و یا انجام امور روزانه ازش استفاده می کنم..پوشیدن این مانتوی ایرانی با کفش های ایرانی و اینکه مدام ازت بپرسن که این رو از کجا گرفتی؟ خارجین؟ خارجی شدی ؟ و بعد بگی نه اینها کاملا ایرانی ان Grin و براشون هم جالب باشه که ایران هم همچین کیفیت و.. داره حس خوبی به آدم میداد…و اینکه برای روسری بهت بگن یو آر ماسلم ؟ و تو بگی آره و اون هم با خوشحالی بگه آره بینهایت به آدم خوشحالی میده

از طرفی اونجا اصالت چهره ت رو بی هیچ آرایشی و با اعتماد نفس دوست داری..نمی دونم چرا ؟ شاید به خاطر این باشه که اونجا خیلی کم از وسایل آرایشی استفاده می کنن و بیشتری ها اون چیزی هستن که هستن و چهره شون رو تغییر نمی دن
و یه چیز دیگه..وقتی میرفتم بیرون اینقدر دختر و پسر جوون هم سن و سال خودم روی ویلچر میدیدم که راحت تردد می کنن و تو کتاب فروشی و فروشگاه و مراکز تفریحی با دوستاشون سرگرمن و فعال و پویا حس خوبی بهم دست میداد که ببین چقدر جوون روی ویلچر که سرحال و خوشتیپ و شاد دارن زندگی می کنن و تو هم ادامه بده..
من توی این ده سالی که توی دانشگاه بودم از دوره تحصیل تا به امروز که تقریبا همه جاش رو رفتم و هیچ پسر و دختری که روی ویلچر نشسته باشن ندیدم (البته یه دندان پزشک دیدم Grin ) .. راستی از معلولین جسمی و نخاعی های حوادث بگذریم این همه جانباز توی خوزستان کجان؟ کار و تفریح و …چیه؟ واقعا غم انگیزه

حس خوب من تو این سفر از برخورد مردمشون این بود که خوشحال بودم ایرانی ام و مسلمان و البته با اعتماد به نفس بودم روی ویلچری که نشستم..امیدوارم این حس راضی بودن از ایرانی بودن و مسلمون بودن و شرایط خاصم رو بتونم همیشه حفظ کنم..

امید به مادری

شنبه, بهمن ۲م, ۱۳۹۵


ویترین خوشکلش پر بود از سرویس های خواب کودک، طرحای خیلی ساده و کلاسیک و خوشرنگ…باب سلیقه ى من..دلم رفت پی تخت خواب قهوه ایى سوخته ش با تشک سفید مثه برفش، که نرده هاى حفاظتیش سد معبر بود واسه مامان هایى که روى ویلچرن..که به وقت دلتنگى که به وقت اشک هاو بغل بغل خواستن ها، زندان میشه بچه ش و آزادى آغوش مادر رو نداره
تلفنش رو برداشتم زنگ زدم گفتم ببخشید من روى ویلچرم این تخت کودک هاتون میشه حفاظ دورش رو جوری طراحى کنید که مثه پنجره باز بشه؟ اینجورى من بچه م رو چه جوری بذارم تو تخت و بردارم گفت بله طراحى و تولید داریم ما هر طرحى رو که دوست دارین براتون مطابق با شرایطتتون مناسب میکنیم گفتم واقعا؟؟؟؟ چقدر خوب…لبخند زد، از شادیم شاد شد توى دلم گفتم واى خدا رو شکر
گفت واسه کِى میخواى؟
گفتم به وقتش باتون تماس میگیرم

مادرى، تصور قشنگشو الکی و فیلمی بودنش هم به قلب آدم زندگى و امید مى پاشه…


از انگیزه و امیدهاى زندگى : مثلا همیشه توى رویاها مادر باشم..