بایگانی برای‘دسته‌بندی نشده’ دسته

اولین موی سپیدم

دوشنبه, فروردین ۲۸م, ۱۳۹۶

تو آیینه داشتم خودمو نگاه می کردمو موهامو شونه می کردم که یهو انگاری یه چیزی لا به لای موهام برق میزد…بیشتر که توجه کردم دیدم ااااا اولین موی سپیدم داره می درخشه..یه لحظه مکث کردم..رفتم تو فکر..موی سپید..من..۲۸ سالو و ۴ ماه..
تلاش..امید..جوانی..قله ی زندگی..پیری..مرگ
سریع سرچ کردم “اولین موی سپیدم” حرفای جالبی خوندم حس هایی شبیه حس های خودم..با یه تفاوت..
تفاوت کوچیکی نبود..
من مونا؛ سالهاست پاهامو از دست دادم زیبایی جسممو از دست دادم..آتروفی پاها و چندتا جراحی و جسمی نا زیبا..کدوم خانومیه که جسم زیبا و متناسب از خدا نخواد..دوست نداشته باشه گاه گاهی وسط این گردش سریع روزگار پیراهن کوتاه بپوشه و جلو آیینه تمام قد وایسه به چپ و به راست بچرخه و دست به کمر بذاره و از رویاهاش تو آیینه بگه و با نقاشی خدا ذوق کنه؟ کدوم خانومیه که دوست نداشته باشه خودشو تصور کنه تو قشنگ ترین و پر چین ترین لباس عروس دنیا…؟ با کفش های سپید تق تقی و تاجی از سپیدترین و خوشبوترین گلهای دنیا روی سرش؟ کدوم خانومیه که دوست نداشته باشه زیبایی تن و قد و هیکلش از هم جنس و غیر همجنس تحسین بشه..؟ سالهاست این حریم جذابیت و زیبایی و ماندگاریم تهدید شده… خیلی سخته به این نتیجه رسیدن و دوری از سرکوب و انکار و .. واقعا بپذیری و کنار بیای و اینکه چشمات چقدر بفهمه تا از همه ی این زشتی ها، زیبایی ها رو ببینه خوبی و عشق و محبت و خدا رو ببینه…خوب می دونم یه چیزی غیر از جسم و بدن محتوای این زندگی رو میسازه.. خوب میدونم که تو این مسیر زندگانی همه ی آدما یواش یواش چه بخوان چه نخوان جسمشون به سمت نابودی میره به سمت پیری میره یکی زودتر یکی دیرتر و یکی هم خیلی خیلی زودتر..
اما حقیقتا اونچه که موندگاره از ازل تا ابد روحی پر از عشق و مهربانیه..آیینه میتونه بهت پاهای کج و کوله ت و موهای سپیدت رو نشون بده ناراحت بشی و یا یه اندام زیبا و بی نقص رو بت نشون بده و هی ازش ایراد بگیری و بازم دلت نخواتش..اما اونچه که بهت از دیدن خودت در آیینه حس پرواز میده یه چیزی تو عمق چشمهاست یه نور یه خوشحالی یه شادمانی یه تشکر و رضایت و یه فهم عمیقه..یه چیزی توی صداته توی حرفات تو کلماتته توی احساسته توی وجودته..یافتنش در عمق وجود سخته اما شدنیه..میشه..
بر من مبارک باشه این اولین سپیدی که توش هزاران هزاران تجربه ست…یه روزی بشه که تنها موی سیاه توی سرم مبارکم باشه یعنی میشه اون روز دستام در محضر خداوند پر باشه و دلم به زلالیه آبی اقیانوس…روزی که چشمامو ببندم و دراز بکشم توی برکه ی عشق..خدا قطره قطره رحمت بشه و تنم رو بپوشونه..روحم رو همینطور
و وقتی چشم باز می کنم، پروانه ای سپیدی شده باشم که از سرانگشت فرشته ایی پر زده… Heart


________
* عکس از اینجا
** زن و چالش سن هم از اینجا بخونید.

رونمایی از مونا و ویلچرش

یکشنبه, فروردین ۲۰م, ۱۳۹۶

اضطراب یه دیدارو دارم..
دیدار دوستای کلاس اول دبستانم بعد بیست سال…
بعد از نخاعی شدن و فاصله ی دور خونمون از اون مدرسه و دوستام جدا شدم حالا قراره همه توی یه رستوران جمع بشیم و من روی ویلچر..
بعضی ها که هم دانشگاهی شدیم می دونن شرایطمو اما بعضی ها نمی دونن.. تاکیدم همش تو گروه این بود که رستوران بدون پله باشه و یکی از دوستانم گفت مونا جون مگه بارداری؟ من گفتم بله پا به ماهم اونم دوقلو Grin یه دختر و یه پسر هی گفتن زنده باشن مبارک باشه و فلان Grin

ای وای من چی بپوشم؟؟؟؟؟

دارم گریه مى کنم..

شنبه, فروردین ۱۹م, ۱۳۹۶

می دانی دارم چیکار میکنم؟ دارم گریه می کنم
اما من بر عکس همه ى آدم ها اشک هایم را پاک نمى کنم، اشک هایم را جمع مى کنم و دلم را ماهى مى کنم و مى اندازم در آن…

اول دلم ماهى بود و اشک هایم توى تنگ جا مى شدند…بعدها ماهى هی بزرگتر شد و اشک ها بیشتر و ناگزیر محتاج حوضى شدم و برکه ایى و دریاچه ایى و دریایى…

و حالا این نهنگى که در دلم میتپد اقیانوسى مى خواهد از اشک
از من مپرس که دارم چیکار مى کنم، دارم براى نهنگم اقیانوسى درست مى کنم، دارم گریه مى کنم…
___________
#نظرآهاری جان جانم
اولین نقاشى سال ٩۶ جالبه که بعد از کشیدن نقاشى؛ این متن رو خوندم Heart

از عشق ها

چهارشنبه, فروردین ۱۶م, ۱۳۹۶


خداوندا ممنونم که طلوع های بی نظیری رو تو این زندگانی بهم دادی… من عاشق طلوعم و مست این همه زیبایی و قدرتت…شکرت شکرت شکرت
الهی زندگانیتون پر از طلوع های خوش و مهربون و لطیف و غرق آرامش

ماه خوب خدا..

پنجشنبه, فروردین ۱۰م, ۱۳۹۶

هر سال یه حسرتی باهامه توی ماه رجب..حسرت اینکه حتی نمی تونم یه گوشه از مسجد برم برای خلوت با خدا..و اعتکافو به جا بیارم..همیشه دوست داشتم همیشه..
اما خب
قرار نیست هر چی که میخوایم برامون تو این دنیا فراهم باشه اصلا همین سختی هاست که صیقل روحن صبوری همین سختی هاست که رشد و بزرگ شدن توشون شاید با به جا اوردن اعتکاف برابری میکنه، به یه دوستی گفتم زندگی خیلی سخته با این شرایط! گفت که زندگی همینه دیگه! کسی به شما گفته بود قراره کلا جلو آفتاب دراز بکشی و آب نارگیل بخوری که الان شاکی هستی؟ گفتم نه نگفته بود ولی این مدلیشم سخته که هر چیزی برات حسرت بشه..گفت زندگی یعنی گذر از همین سختی ها..سختی نیست مسئله ایی که باید حلش کرد..بعد گفت زشته به خدا تو مشاوری من باید از این چرندیات بهت بگم….برو از خدا بترس..
امسال دلم میخواد یه جایگزینی داشته باشم برای اعتکاف..تو اون سه روز سپید رجب من هم کاری کنم که خدا و خلق خدا ازم راضی باشن و با وجود همه ی ارتباطات اجتماعی که ممکنه منو از معتکف بودن خارج کنه خودم رو پاک نگه دارم…خوبِ خوبِ خوبِ خوب باشم

تو این فکر بودم، که با هر بهونه..یه بار آسمون رو بیارم تو خونه
حواسم نبود که به تو فکر کردن خودِ آسمونه….خودِ آسمونه Heart

ماه رجب ماه کاشتن مهربانی ها بر همه تون مبارک و بر من نیز In Love لطفا اگر رفتین اعتکاف من رو یاد کنید Heart

سفر به اروندکنار (مرز ایران و عراق)

یکشنبه, فروردین ۶م, ۱۳۹۶

به نام خداوند بخشنده ی مهربان
سلام و سال نو مبارک Smile

امسال سال نو رو با تجربه ایی متفاوت شروع کردم به جایی رفتم که در دو قدمیمون بود اما تا به حال ندیدده بودم..با بارونی که میبارید شبیه بهشت بود..آسمون پر از ابرهای سیاه و تالاب های خشکی که از بارون خیس شده بودن و یا کمی آبدار و پرنده هایی که دسته دسته دنبال رد بارون جمع شده روی خشکی زمین بودن..نخل های سوخته ایی که حکایت از تن های بی شمار سوخته داشتند و مادرانی منتظر..و سکوت و سکوت و سکوت..حس غریبی داشت..حس یه شادی تلخ

من و ویلچر نو و مهدی خواستیم بزنیم به دل مناطق جنگی و بریم سر مزار ۸ غواص گمنام عملیات ولفجر اما تو گِل گیر کردیم..و مجبور شدیم برگردیم اما بقیه که رفتن میگن بینهایت عارفانه بود و من فقط موفق شدم از روی پل یه سلامی به اروند و نهرهاش و هزاران هزار عاشق بدم….


خوشحالم از اینکه اینقدر تجربیات متفاوتی پیدا کردم تو این یه سال و اینقدر مستقل رفتم این ور اونور و به دل خطر زدم که برای رفتن تو گِل و شرایط سخت نه تنها خونواده مخالفت نکردن بلکه همش می گفتن بیا و بیا حیف شد نیومدی کاش با ماشین میرفتی و…. و این واسه من یه پیروزی بود…
سال جدید رو اول با فاتحه ایی برای شهدای خوشنام این سرزمین و بعد هم با آرزوی سلامتی برای همه و تلاش برای اخلاق نیکو آغاز می کنیم.. Heart
سال خوبی بسازید و برای تحقق تک دعای من در این زندگانیم نیز دعا کنید.. Rose Rose

_________
*اروندکنار خیلی زیباست اگر بهش برسن یه چیزی شبیه هلنده و توی بیست سی تا نهری که از وسط شهر میگذره با قایق میشه تو شهر تردد کرد خیلی زیباست In Love پیشنهاد می شود در یک روز بارانی برویدددد

بوى نو شدن

پنجشنبه, اسفند ۲۶م, ۱۳۹۵

امروز محل کارم خیلی شلوغ بود خیلی خیلی خسته شدم…اما آخر کار دعوتمون کردن و عیدی بهمون دادن و شکلات و شیرینی واسه خونه، یهو حس خونواده داشتن و بابا بودن و عیالواری و انتظار بچه ها بهم دست داد پر از شادی شدم حتی با این رویا که به. یمن وجود گل روی بابا مونا، امشب شیرینی خورونه (الهی که هیچ پدری شب عیدی شرمنده بچه هاش نشه و حتمی این حس خوب بهش دست بده و بچه هاشم شاد باشن )از طرفی یه کوه که از بسته های شکلات درست شده بود رنگ رنگی بودن این شیرینیجاتو چشما و دلو شاد میکرد….همه شاد بودن و این خنده ها همینطوری بیشتر بیشتر میشد بس که جریان دلشت انرژی…. رفتیم پشت سفره هفت سین و عکس انداختین و منم با یه حس رهایی و تلاش برای تازه شدن رسیدم خونه..
یه نگاه به اتاق پر از خاکم انداختم و بخش انگیزشیمو تحریک کردم و کلی انگیزه گرفتم (آخه پاک کردن خاک انگیزه میخواد چون بعد از چند ساعت یه عالم خاک مجدد روی وسایله و واقعا با خودت فکر میکنی تمیزکاری توی هوای گردوخاکی اهواز بیهوده ست لعنت به باعث و بانیشو هرکی میتونسته کاری بکنه برای این هوا و نکرده)…
با اینکه خیلی خسته بودم و پر سوز روسری کلفتی بستمو شروع کردم واااای که چه کیفی داره اتاق تکونی..یه تشت آب کفى و سابوندن دیوارا از زمین تا جایی که قدم برسه و کشون کشون سابوندن کف اتاق و قفسه و خلاصه تا تونستم چرخیدم
داداشم مهدی میگه نمی دونم توی این اتاقت چند کیلومتر حرکت کردی تو باید جی پی اس بت وصل کنم اما حدسیاتم بر اینه اگه یه خط راست رفته بودی الان آبادان بودی Evil Grin
خیلی درد دارم
اما چشمامو میبندم پر میشم از بوی خوش بهاری مایع زمین شوی بوژنه و غرق میشم توی ملافه هایی که بوی مست کننده ی اریل میدنو به صدای حرکت ماهی ها که دارن توی تنگ می رقصن گوش میدم و خدا رو شکر میکنم بابت این همه نعمت و این بهار توى راه Heart

هدف گذاری در سال جدید..

چهارشنبه, اسفند ۲۵م, ۱۳۹۵


Rainbow مهارت های زندگی Rainbow
Star همه ما شوق و انگیزه زیادی در ابتدای سال برای برنامه ریزی و هدف گذاری داریم.

اهدافی که گاهی در دسترس نیستند و بیشتر جنبه کاهش موقتی عذاب وجدان هدف نداشتن در ما را دارند!

Star دو عامل کلیدی که مشخص میکند هر فردی به هدفی که برای خود تعیین می کند پایبند می ماند و راهش را تا دستیابی به هدف ادامه می دهد یا خیر؟
۱) چقدر این هدف چالشی و انگیزش دهنده است؟
۲) این هدف چقدر دست یافتنی به نظر می رسد؟

Star تا زمانی که افراد به میزان کافی به چالش کشیده نشوند، حس دستیابی به هدف به آنها دست نمی دهد،
اما این چالش باید به میزانی باشد که احتمال منطقی برای دستیابی به هدف نیز وجود داشته باشد.

Star توصیه هایی برای هدف گذاری در سال جدید:

Rose هدف های خود را روی کاغذ بیاورید.

Rose اهدافتان را خیلی تخیلی و بزرگ تعیین نکنید. سنگ بزرگ علامت نزدن است!

Rose تعداد زیادی هدف تعیین نکنید. یک یا دو هدف بهترین انتخاب است. موفقیت شما وقتی روی یک موضوع تمرکز می کنید خیلی بیشتر میشود.

Rose لزوما روی اهداف متداولی که همه فکر می کنند، تمرکز نکنید. شما متفاوید! ببینید از زندگی چه میخواهید.

Rose هدف اصلی خود را به اهداف و گام های کوچک تر تقسیم کنید. هر هدف را به گام هایی خرد کنید که مشخص و قابل اندازه گیری باشند. گام هایی که نشان می دهد چطور باید به اهداف خرد شده خود برسید.

Rose در هر لحظه، شما باید تعدادی از اهداف را بر تعدادی دیگر مهم تر بدانید.(اولویت بندی کنید)

Rose با انجام هر گام، خودتان را تشویق کنید.

Rose برنامه ریزی همراه با زمانبندی انجام کارها، قسمت اساسی هدف گذاری است.
علاوه بر برنامه ریزی، بخشی از زمان خود را به چگونگی انجام آن اختصاص دهید.

Rose به برنامه خود پایبند باشید.

Rose موانع را حذف کنید.
برخی روابط،عادات و رفتارها موانع اصلی شما در رسیدن به اهدافتان هستند.
با خودتان رُک باشید و موارد بیهوده و اضافی آنها را هرس کنید.

Rose انعطاف در برنامه بر اساس شرایط را بپذیرید.

Rose خود را در جمع افراد همفکر یا حامی قرار دهید.

Rose از اهل فن حتماً در تمامی مراحل، “مشورت” بگیرید.

Rose اگر در گام یا هدفی شکست خوردید، نااُمید نشوید! دوباره و چندباره تلاش کنید.

Rose Rose Rose Rose Rose
نوروز بمانید که ایام شمایید..
آغاز شمایید و سرانجام شمایید..
گیرم که سحر رفته و شب دور و دراز است..
در کوچه‌ی خاموش زمان، گام شمایید..
Rose Rose Rose Rose Rose

_______________
* از کانال مهارت های زندگی

https://telegram.me/joinchat/CaWwCj_Qgz6pUUQOeQfb_Q

مادر، بهار، فاطمه…

یکشنبه, اسفند ۲۲م, ۱۳۹۵

خیلی اتفاقی رفتم تو اتاقشون..گفت همینو می گفتم خانمی..نگاش کردم گفت متن آماده می کنی به مناسبت روز مادر..به نظرمون اومد تو خوب از پسش بر بیای..لبخند زدم گفتم باشه حتما..یه متن در اوردم راجع به تشبیه مادر به بهار و سین های هفت سینی که مادر برای خودش می چینه..از خانم عرفان نظر آهاری جونم
گفتم ۵شنبه و جمعه وقت خوبیه برای تمرین..آهنگ پس زمینه هم جور کردم متناسب با متن با کلی حس خوب به فکر مراسم بودم..اما ۵شنبه صبح که خواستم بلند شم گردنم پیچ خورد رگ به رگ شد از این درد ناجورا که نمی تونستم بلند شم و جمعه رفتم دکتر آمپول نوش جان کردم تا خوب شم و هیچ تمرینی نکردم..شب بود اعصابم از گرد و خاک بهم ریخته بود دیگه گرد و خاک میشه حس مردن بهم میده چون میزنه همه چیو کثیف می کنه بلند شدم با اون همه درد به تمیز کردن اتاقم اما نرسیدم تمرین کنم متنم رو..تا که صبح امروز پا شدم..دردم خوب بود و ساکت شده بود اما آسمون سرخ بود از خاک..غمگین از خونه زدم بیرون..
هر چی به برگزاری مراسم نزدیک و نزدیک تر شدیم حالم بهتر شد..وقتی تو سالن یه عالمه خانم خوشحال دیدم، حس خوبی بهم منتقل شد..اولش صدام لرزید اما بعدش خوب و عالی خوندم..همه ساکت بودن خیلی ها تو فکر بودن..خیلی ها هم لبخند تحسین و تایید داشتن و من پر بودم از حس خوب…….

“نام مادرم ، بهار است. و ما دوازده فرزندیم. خواهر بزرگم، فروردین و برادر کوچکم، اسفند است. پدرم، بازگشته است، پیروز و عمویم نوروز، پیش ماست. و مادر به شکرانه این شادمانی، سفره ای می چیند و جشنی می گیرد.
اولین سین سفره ما سیبی سرخ است که مادر آن را از شاخه های دورِ آفرینش چیده است، آن روز که از بهشت بیرون می آمد. ما آن را در سفره می گذاریم تا به یاد بیاوریم که جهان با سیبی سرخ شروع شد؛ همرنگ عشق.
مادر سکه هایی را در ظرف می چیند، سکه هایی از عهد سلیمان را، سکه هایی که به نام خدا ضرب خورده است و می گوید: باشد که به یاد آوریم که تنها خدا پادشاه جهان است و تنها نام اوست که هرگز از سکه نمی افتد و تنها پیام آوران اویند که بر هستی حکومت می کنند و سکه آنان است که از ازل تا ابد، رونق بازار جهان است.
مادر به جای سنبل و به جای سوسن، گیاه سیاووشان را بر سفره می گذارد، که از خون سیاوش روییده است. این سومین سین هفت سین ماست. تا به یادآوریم که باید پاک بود و دلیر و از آتش گذشت. و بدانیم که پاکان و عاشقان را پروای آتش نیست.
مادر می گوید: ما عاشقی می کنیم و پاکی، آنقدر تا سوگ سیاووش را به شور سیاووش بدل کنیم.
و سین چهارممان، سرود سروش است تا از سبزپوشان آسمان یادی کنیم و یاری بخواهیم که جهان اگر سبز است، از سبزی آنان است و هر سبزه که هر جا می روید از ردّ پای فرشته ای است که پا بر خاک نهاده است.
مادر، تنگ بلور را از آب جیحون پر می کند و ماهی، بی تاب می شود. زیرا که ماهیان بوی جوی مولیان را می شناسند. و ما دعا می کنیم که آن ماهی از جوی مولیان تا دریای بیکران، عشق را یکریز شنا کند.
مادر می گوید: ما همه ماهیانیم بی تاب دریای دوست.
مادر، پری از سیمرغ بر سفره می گذارد تا به یادمان بیاورد که سفری هست و سیمرغی و کوه قافی و ما همه مرغانیم در پی هدهد. باشد که پست و بلند این سفر را تاب بیاوریم که هر پرنده سزاوار سیمرغ است. مبادا که گنجشکی کنیم و زاغی و طاووسی، که سیمرغ ما را می طلبد.
مادرم، شاخه ای سرو بر سفره می نشاند که نشان سربلندی است و می گوید: تعلق بار است، خموده و خمیده تان می کند. و بی تعلقی سرافرازی. و سرو این چنین است، بی تعلق و سرفراز و آزاد. باشد که در خاک جهان سرو آزاد باشیم.
سین هفتم هفت سین مان، سرمه ای است از خاک وطن که مادر آن را توتیای چشمش کرده است. ما نیز آن را بر چشم می کشیم و از توتیای این خاک است که بینا می شویم و چشم مان روشن.
***
مادر آب می آورد و آیینه و قرآن، و سپند را در آتشدان می ریزد و گرداگرد این سرزمین می چرخاند، سپندی برای دفع چشم زخم آنکه شور و شادی و شکوه این سرزمین را نتواند دید”

و بعدش تجلیل به عنوان زن فعال..حس خوبی داشتم از اینکه زن هستم و دوست دارم که از امروز تا همیشه به عنوان یک زن عزیز شمارده بشم..و بهم تبریک گفته بشه…به زن بودنم افتخار کنم..حس بززرگ شدن دارممم و دلم خواست از روز دختر بکشم بیرون Smile
فقط بگم از بعد از مراسم تا الان باران بی وقفه می باره و تمام خاک ها رو شست.. In Love مچکرم خدا جون

میلاد فرخنده و با سعادت اسوه تمام عیار مکارم و قله رفیع فضایل صدیقه کبری، حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) هفته ی بزرگداشت مقام زن و روز مادر و آغاز فصل بهار و سال نو، این همزمانی دو بهار زیبا را به همه ی زنان و مادران سرزمینم پیشاپیش تبریک و شاد باش می گم.. Rose Rose

فیلم جلسه‌ ها The Sessions 2012

دوشنبه, اسفند ۱۶م, ۱۳۹۵

چند روز پیش بعد از بررسی چند مقاله به عنوان فیلمی برخورد کردم که خیلی مشتاق شدم که ببینمش
فیلم داستان زندگی واقعی مارک اَُ برایان یک شاعر (با احساسات لطیف) مبتلا به فلج اطفال است که از گردن به پایین فلج شده و به دلیل مشکلات تنفسی و گردش خون توی یه مخزن فشار روزگار میگذرنه..و تنها به مدت ۳-۴ ساعت امکان بیرون اومدن از دستگاه رو داره..

مارک فردی معتقد به کلیسا و باورهای مذهبیست..و با یک تخت برقی که دور تا دورش آینه کاری شده برای دیدن اطرافش در سطح شهر تردد میکنه اما از وقتی که چند تا حادثه رانندگی براش پیش اومده اجازه تردد تنها نداره و با پرستارش در شهر تردد می کنه..مارک با یه ابزار که تو دهانش میذاره شعر و مقاله مینویسه و تماس تلفنی میگیره و با آدمها ارتباط داره..و توی کلیسا هم با کشیش جوانی دوسته..یه روز مارک از گناهی که مرتکب میشه با کشیش صحبت می کنه و می گه که من نیاز به ازدواج و همسر دارم و در کنار پرستارم دارم گناه میکنم؛ گناه ذهنی…اون منو دوست داره ولی عاشقم نیست و وقتی بهش پیشنهاد دادم که ازدواج کنیم منو گذاشت و رفت…از این رویه زجر میکشم چه راهی برام پیشنهاد داری..

کشیش که خود مجرد است مارک رو به یک روانپزشک ارجاع میده..روانپزشک هم بعد از صحبت هایی، تنها رابط جنسی رو به مارک پیشنهاد میده..علی رغم باورهای مذهبی مارک، با مشورت کشیش در محراب با گرفتن دست مارک از خداوند اجازه می گیره و به مارک میگه میدونم که خداوند به خاطر این کار تو را خواهد بخشید….

جلسات در واقع ۶ جلسه ی درمانی و تجربه ی رابطه ی جنسی (سکسوتراپی) ست که در اون مارک خود و بدن خود و جنس مخالف رو میشناسه…و علی رغم باورهای رایج در مورد افراد معلول (که فکر می کنن معلولا خواجه ن Laugh )و همینطور با اینکه اصلا رابط جنسی اجازه ی ادامه ارتباط و یا خارج از ۶ جلسه کاری، اجازه ی ملاقات با مارک رو نداره اما رابط جنسی رو به خودش علاقمند میکنه….

تو نقدش می خوندم فیلم The Sessions یا جلسات درمانی را فیلمی بی ارزش سانتامانتالیسم که تنها شرایط سخت جسمی نقش اول فیلم به خودی خود دل هر بیننده ای را به درد می آورد، محسوب کرده اند. از طرفی فیلم را فاقد امید و تلاش و استقامت و از نگاه غیراسلامی و ذهنی باز! درک ناشدنی و غیر قابل باور و تنها حامل پیام هایی جهت جریحه دار کردن احساسات بیننده داشته است توصیف کرده است…

اما نظر من: Smile
من مارک رو شخصی فعال و با امید و تلاشگر و با اراده میدیدم کسی که با تخت و دراز کش و با این همه ناتوانی و استیصال و درد حتی از ۳ ساعتی که فقط اجازه داشت از دستگاه خارج بشه به دل مردم میزد و از زمان و زندگیش استفاده می کرد مقاله مینوشت به دیدن کیس های مقاله هاش میرفت و با ضبط صوت صداهاشونو ضبط میکرد واقعا تحسین برانگیز بود..(کار هر کسی نیست ادامه ی این زندگی پُر رنج و پیدا کردن راه حل برای شرایط سخت که به خوبی به تصویر کشیده شده بود)..

از طرفی مارک یک چیز رو خوب میدونست اینکه نیازش رو فقط از طریق ازدواج باید رفع کنه نه هر چیز دیگری خارج از اون؛ اونم توی دنیای باز و ولنگاری که هر کس هر کاری میخواد میکنه…اما..نمی تونست که از طریق ازدواج نیازش رو برطرف کنه! یعنی کسی رضایت نمی داد که جواب مثبت به خواستگاریش بده..شجاعت و اعتماد به نفس مارک برای تقاضا و درخواست حق و نیاز طبیعی ازدواج؛ مثال زدنی بود.. این اطرافیان بودند که به انتخاب هاش نه می گفتند..! و اون دغدغه ش رو که داشت منتهی به گناه می شد رو با فردی مورد اعتماد در میون گذاشت..(شجاعت، اعتماد به نفس، مشورت با فردی امین، تلاش برای حل مسئله و پایبندی به قوانین و عرف و دینش و نادیده نگرفتن نیاز جنسی و باورهای مذهبیش مثال زدنی بود).

در تئوری هر گونه آمیزش جنسی خارج از چارچوب ازدواج، توسط کلیسای کاتولیک گناه تلقی می شود..در این فیلم ابهام و دوگانگی و درماندگی در پاسخگویی صریح از سوی کشیش، به مارک برای آغاز جلسات درمانی از سوی رابط جنسی به شدت مشهود بود..چیزی که در اسلام با عنوان صیغه برای افراد حل شده..و کیشیش با گفتن “من در دلم می دانم که خدا در این مورد از تو خواهد گذشت، برو و انجامش بده” مارک رو از منع و گناه آلود بودن در ذهن نجات میده..(جلوگیری از سرکوب نیاز، درمان روح و روان، تجربه و اهمیت جلوگیری از گناه و اثرات روحی و روانی ناشی از اون و در واقع اهمیت به خود و بدن خود.. )

از طرفی به شدت لزوم رعایت در پرستاری و حمایت از سوی پرستاران و درمانگران و خانواده و بستگان و دوستان در ارتباط با افرادی که دچار فلجی کامل اندام ها هستند، گوشزد میشه که در کمک و نگهداری و حمام و شستن و …به بدن و هویت جنسی افراد احترام گذاشته بشه و نادیده گرفته نشه این موضوع..بهتره بگم تصاویری که فرد حموم داده می شد و همه بی تفاوت بودند و مارک تو ذهنش با خودش در مورد علایق جنسیش حرف میزد نقطه ی قابل تامل فیلم بود…

مسائل جنسی یک موضوعیست که به فیزیولوژی مغزی مرتبطه بنابراین حتی اگر به واسطه ی آسیب (آسیب در سیستم عصبی محیطی و مرکزی مثل نخاع)؛ محرک های حسی و حرکتی به مغز نرسن..سایر محرک ها از جمله چشایی بویایی و شنوایی و بینایی به همون مقدار میتونه فرد رو تحریک و برانگیخته کنه و یا حتی به علت عدم ارضا فرد رو در عذاب جسم و روح بگذاره…(در فیلم به خوبی نشون داد که برخورد بد پرستار اول با بدن مارک در شستشو چقدر برای مارک چالش ذهنی ایجاد کرده بود و از طرفی برخورد بسیار بسیار باز و مهربانانه ی پرستار دوم از جمله زدن ریش و رابطه ی نزدیک چهره به چهره مارک رو تحریک و آشفته کرده بود به طوری که همش آرزو می کرد کاش دستام فقط حرکت می کرد تا بغلش کنم…)

نکته ی دیگه اینکه درجه بندی سنی فیلم R (مناسب برای افراد بالای ۱۸ سال) جلسه ها به هیچ عنوان در مورد رابطه جنسی و محرک نیست..در مورد دو نفر است که راجع به نیازهای خود تفکر می کنند و از کشف خود به آرامش می رسند و احساس خوبی دارند.. بیننده همپای مارک از این شناخت و کشف به آرامش می رسه و خوشحال میشه..این فیلم صحنه های جنسی بی ارزش و احمقانه ی دیگر فیلم ها را ملامت و اصلاح می کند..

دانلود فیلم جلسه‌ ها The Sessions 2012…
دانلود زیر نویس فارسی فیلم جلسه ها

این یک یاد آوری است که باید با هم مهربان باشیم ..

__________
*درجه بندی سنی فیلم R (مناسب برای افراد بالای ۱۸ سال)
**پیشنهاد می کنم اونهایی که به نوعی درگیر این موضوع هستند حتما فیلم رو ببینند..
***نقد دیگر فیلم از راجر ایبرت

بیست

جمعه, اسفند ۱۳م, ۱۳۹۵

توی اسفند کمی قبل از بهار بود درست مثل همچین روزی که …برای همیشه نشستم روی ویلچر..
و حالا بعد از بیست ساله که خوب میدونم؛
هیچی مثه سلامتی تاج بندگی نیست..
خیلی دلم می خواست که من هم سلامت بودم..
برای همه چی سلامتی مهمه..حتی یه خواب راحت..کمک به خودت کمک به دیگران..پیوند و ارتباط با آدمها..
توی مسیر زندگی..از مدرسه رفتن و دانشگاه و کار و ازدواج و بچه دار شدن و…
همه و همه
جدا از اون نگاه آدما و تحت تاثیر قرار گرفتن روابط اجتماعیت..با تحقیر توهین ترحم و زنشت بودن و ناتوان بودن و نادیده گرفتن و بی ارزش بودن و سربار بودن و…همه و همه که اعتماد به نفست رو نابود می کنه.. و روحت هم با جسمت فلج میشه..
بیست سال سختی بود و از این به بعد هم سخت تر…
اگر همه ی این سن تا اینجا تنها صبوری کردی دیگه تو این سن تنهایی صبوری کردن سخت و سخت تره..
آدمای دور و برت تغییر کردن..هیچ دیالوگ مشترکی نداری با دوستات..تنها حرفهای عمر تلف کن مشترکن..یا قلبت بشه فقط به وقت درد و رنج مردم که همش بریزن توش… اونا مسیر رشد و زندگانیشونو همونجور که تو نظام خلقت هست طی می کنن و با همون تغییرها و تحول ها و ارضای نیازها ولی تو نه..
باید کنار بیای و بپذیری این همه سختی رو به عشق معبودت که این رو برات خواسته و علاوه بر اون باید جواب بدی که چته؟ چرا مثل قبل نیستی؟ مگر تو مثل قبلی؟ تو هم مثل قبل نیستی اما طبق مسیر خلقت پیش رفتی این منم که نتونستم این مسیر رو طبق خلقت پیش برم و اینجاست که منو متفاوت میبینی…خیلی بده که بخوای به همه بفهمونی که منم مثل تو ام..اصلا هستم؟ یه چالش بزرگه
.

.

.
هنوزم دوست دارم کارگر نظیف تمیز منزل می بودم؛ در کنارش با تحصیلات دانشگاهی و پرستار.. با شش تا بچه سه تا دختر سه تا پسر…
آخ اگه بشه اون دنیا کارگر و پرستار و مادر باشم..
می دونم که صدامو میشنوی یا جابِرَ الْعَظْمِ الْکَسِیر…. Heart

سفرنامه آلمان ۱۲

سه شنبه, اسفند ۱۰م, ۱۳۹۵

یه چیزی که فهمیدم اونجا این بود که تو خیابونا و مراکز خرید و.. رمپ یا شیب یا پل و… ندارن! چون کلا پله ندارن و یا جوی آب ندارن که نیاز به پل باشه یا وسط خیابانوشان گل کاری و یا حصار وسط خیابون ندارن..تا چشم کار میکنه صافه..پیاده رو از خیابون به واسطه ی سنگفرش متفاوتش مشخص میشه گاهی بعضی پیاده رو ها با یه ارتفاع ۵ سانی از خیابون بلند تره که با نزدیک شدن به چهار راه ها و یا جایی که عابر پیاده میتونه عبور کنه از این سمت خیابون به اون سمت به طور ظریفی با یه شب ملایم ارتفاع ۵ سانتی پیاده رو به خیابون وصل میشه بنابراین اصلا متوجه نبودم که من الان رو ویلچرم و هیچ جا دلم خون نشد برای گشت زدن تو خیابونا..

اولین روز که خواستم برم مرکز شهر سر ساعت باید خودم رو به ایستگاه اتوبوس میرسوندم..مثلا ۲:۰۲ ساعت دو و دو دقیقه اگر دو و سه دقیقه میرسیدم اتوبوس رفته بود..سر ثانیه اتوبوس ها و مترو و قطار می ایستنو حرکت میکنن(نهایت ۲۰ ثانیه)..وقتی خواستم از عرض خیابون رد بشم و خودم رو به ایستگاه اتوبوس برسونم یک میله که روش یه جعبه ی کوچیکه سر خط عابر پیاده هست و اون جعبه رو لمس می کنم..اون وقته که چراغ برای خودروهای در حال عبور قرمز می شد و برای منه عابر سبز و میتونستم از خیابون رد بشم ..واسه همین هم جریان ماشین هاشون تنده وقتی که عابری نیست… هم وقتی عابر هستو ماشینی هم نیست و تردد ماشین کنده عابر معطل نمیشه تا چراغ واسش سبز بشه همه چی دست عابره Grin فقط نمی دونم اونایی که تتراپلژی هستند چیکار می کنن اما قطعا راهی برای اونا هست..

اتوبوس هاشون دو نوعند از لحاظ خدمات به ویلچری ها..بعضی اتوبوس ها با دکمه ایی که راننده میزنه اتوبوس به سمت درب متمایل میشه میاد پایین (اتوبوس کج میشه انگار) و همسطح پیاده رو میشه..بعضی اتوبوسها که قدیمی ترند راننده پیاده میشه و از وسط اتوبوس رمپ رو از کف میکنه و به سمت در اتوبوس میاره و یه شیب برای اتوبوس درست میشه و البته اینم بگم درب وردی سایر مسافرا رو بسته نگه داشت اول راننده اومد منو با احترام سوار کرد و بعد رفت سراغ سوار کردن سایر مسافرا..جای ویلچر هم هست همونجوری که روی ویلچر بودم کمربند بسته بودم و به مناظر نگاه می کردم و به این فکر می کردم که بعد از بیست سال این دومین باریه که سوار اتوبوس میشمو چقدر دیدن دنیا از پشت پنجره های بزرگ اتوبوس و از بلندی لذت بخشه و خاطره ی اولین باری که به لطف دوستام سوار اتوبوس شدمو مرور می کردم (البته هزینه ی حمل و نقل گرونه اونجا برای رفت بین ۵ تا ۷ یورو یعنی برای ما ۲۰ تا ۲۸ هزار برای مرکز شهر و البته جاهای دور تر خب خیلی بیشتر و اینکه معلولین و دانش آموزا و مادر با بچه کوچیک کارت تردد ارزان دارن اما نه معلولین مسافر..پس امکانات هم الکی نمی دن و هزینه باید کرد)

چند روز پیش رییس محل کارم یک معمار اورده بود تا بهش بگه فضای داخلی رو چه تغییراتی بده..معمار ایده هاشو که میداد فهمیدم به طور کلی می خوان محل رو بکوبن و جدید درست بکنن..وقتی همین ایده هایی که تو آلمان دیده بودم رو به رییسم گفتم رییسم گفت اونجا بهشته و با یک پوزخند گفت که اینجا همچین کاری نمیشه کرد! من ادامه ندادم اما واقعا یک سوال دارم از رییسم که خیلی هم خوشفکر و روشن فکره.. واقعا چرا نمیشه؟ چرا ما نمی تونیم خودمون برای خودمون بهشت درست کنیم و فقط کارهای دیگران برامون بهشته و دست نیافتنی..به رییسم گفتم میدونم آخرش صندلی های این مرکز سمعی بصری برای کارگاه ها رو که میخواین چنین و چنان درستش کنید رو اینقدر به همدیگه می چسبونید که ویلچر رد نشه و من پشت در بمونم!! خندید و گفت خب فضا محدوده و ما باید بیشترین ظرفیت صندلی رو توش قرار بدیم…….

تو رو به خداوندیه خدا..توی هر کار و هر رشته هر سمتی که هستید سعی کنید همه رو بفهمید…اینه که میگم رفتار و فرهنگ و احترام اونجا حاکمه و دلم مناسب سازی هاش رو نخواست دلم این همه احترام و فکر و فرهنگ و توجه رو خواست..

به فکر هم باشیم.. درک و همدلیمون رو ببریم بالا اینجا هم بهشت میشه.. Rainbow Heart

حس مورچه ایی

جمعه, اسفند ۶م, ۱۳۹۵

این غروب چهارشنبه ها تا طلوع شنبه ها..این وقتایی که حس و حالت تو هیچ کلمه ایی جا نمی شه..این کلافه بودن، حوصله نداشتن؛ این سکوت و این همه نیاز به حرف زدن، شنیده شدن..این وقتایی که جای زندگی تو همین لحظه و همین جا، غرق آینده و رویاء و خیال میشی..ثانیه ها رو می شماری نقشه می کشی..این حس سر در گمی..این خستگی ها..
برای حال خوب باید جنگید..تلاش کرد..حرفی هم توش نیست..

وقتای بیکاری خیلی بهم سخت میگذره از سه ماه پیش، یه مقداری از روز تعطیل، تخم مرغ سفالی رنگ می کردم..تا به امروز..حالا دیگه به وقت بهار..تخم مرغ ها باید برن خونه شون روی سفره ی هفت سین..زیر دست هایی که با زمزمه ی حول حالنا الی احسن الحال به آسمون بلند شدن..کنار قرآن و آیینه و شمعدون و رقص ماهی قرمز..پیش دلایی که یه عالمه حرف دارن و نقشه..

آخه چطوری ازشون عکس بگیرم خوشگلیاشون معلوم شه؟..حرفهای تو دلشون شنیده بشه..؟ می شنوین چی می گن؟

___________
*فروش به منظور خیریه..

سفرنامه آلمان ۱۱

چهارشنبه, اسفند ۴م, ۱۳۹۵

در مورد نحوه ی ارتباط با پرفسور سمیعی که کلینیکشون توی هانوفر آلمانه
اول بگم که پرفسور سمیعی یه اکیپ فوق العاده خوب دارند..یعنی پزشکایی که باشون همکاری دارن همگی پرفسور هستتند و خبره..
من توی کنگره ی مغز و اعصاب تهران خیلی خیلی اتفاقی با کمک و محبت بچه های خبرنگار پایگاه ریاست جمهوری، با پرفسور محمدی صحبت کردم..که از دوستان نزدیک و جز اکیپ پرفسور توی ساختمون مغز هانوفر هستند..سوالاتم بیشتر حول و حوش سوختن بدنم بود..یه چیزی شبیه آتیش توی دستم..وقتی دستم رو معاینه کرد با دیدن ناخن هام مشکلم رو تایید کرد و گفت اعصاب سمپاتیک و پاراسماتیکت تحت فشاره و قابلیت درمان و کنترل داره..من خیلیی خوشحال شدم اولا علت مشکل ناخن هام رو فهمیدم..همیشه باید ناخن هامو قایم می کردم از اینکه خودکار دست بگیرم و دیگران به ناخن هام نگاه می کردن خجالت می کشیدم از اینکه ممکن با خودشون فکر کنن چرا به ناخن هاش نمی رسه خیلی معذب بودم..با اینکه من خیلی پیگیر بودم و هیچکس متوجه نمی شد چرا ناخن های کشیده ی من به یک سوم حالت اولیه شون تقلیل پیدا کردن و چرا فقط توی یه دستم با این شدت اتفاق افتاده!! احتمالات زیاد بود از کمبود کلسیم تا قارچ و پسوریازیس و سایر اگزماهای پوستی اما هیچکدوم نبود که نبود..و این منو آگاه کرد که مشکل ناخن هام منشاش چیه و بعد اینکه احتما درمان و کنترل درد بود که منو امیدوار کرد که یه روزی میشه که این درد درمان بشه یعنی من که با صحبت با پرفسور محمدی خیلی امیدوار شدم……

اما
همه ی اینها نیاز به هزینه ی سنگینی داره یعنی درمان تو کلینیک پرفسور سمیعی مال هر کسی نیست(جالبه بدونید که مال میلیاردها و بازیگرهای هالیوود و فوتبالیست های مشهور و… دنیاست و البته ناگفته نمونه که کلینیک پرفسور به زبان آلمانی، انگلیسی و عربی! خوش آمد گویی کرده اما به فارسی نه!!! و این نشون میده دقیقا چه کسایی میتونن تو اون کلینیک خودشون رو درمان کنن)..فقط ام آر آی اون کلینیک ۷۰۰ یورو به بالاست که تقریبا معادل سه میلیون وجه رایج مملکته (سه ماه کار کنی و هیچی نخوری تا بتونی ام ار ای بگیری Grin )، ام آر آیی که تو کشورمون با ۲۰۰ هزار تومن می گیرن..دیگه جراحی ها و بستری و… مبالغ سنگینی (احتمالا بالای ۵۰۰ میلیون) داره که هر کسی از پسش بر نمیاد متاسفانه..

از طرفی قبل از اینکه بخوای بری آلمان تو مراحل ویزا گرفتن باید علت رفتن مشخص بشه..برای چی میخوای توی خاک کشورشون بری؟ چه انگیزه و هدفی داری؟ برای هر هدفی مراحل خاصی داره..من ویزای دیدار بستگان گرفتم..وقتی می گی دیدار بستگان و گزینه ی درمان پزشکی رو نمی زنی تو مرحله ی تحقیقاتشون (از مصاحبه تا زمان صدور ویزا دو هفته طول می کشه) اگر ببینن تو توی کلینیکی نوبت داری و یا به منظور پزشکی و هدف درمانی داری به کشورشون میری رد میشی به خاطر دروغت و ویزا صادر نمیشه و من نمی تونستم تا قبل از صدور ویزا هیچ مکاتبه ایی با کلینیک پرفسور داشته باشم..شاید از خودتون بپرسین خب چرا ویزای پزشکی نگرفتم؟؟ ویزای پزشکی گرفتن بسیار مشکله اولین نکته ش اینه که حتما حتما باید یک حساب پر پول داشته باشی و مطمئن باشن تو از پس کلیه ی مخارج درمانیت بر میای و این حساب باید به نام خودت و مال خودت حتما باشه و …(این مال خودت هم منظور اینه که نمیشه حتی قبل از مصاحبه ۵۰۰ میلیون بریزی به حسابت تا ویزا روو بگیری و بعد مثلا به صاحب مال پس بدی یا حتی بذاری بری سفر و بیای.. حداقل باید یه سال توی حسابی به نام خودت در جریان باشه..خوب میدونن چطور مردم دوروشون میزنن Grin ).

اما برای ویزای دیدار بستگان نه..بازم اونم سختی های خاص خودش رو داره..اما خب خیلی خیلی راحت تره نسبت به ویزای پزشکی..فقط کافیه حمایت مالی خانوادگی، شغل (ترجیحا دولتی) و کار و بار و فعالیت و تحصیلات و …داشته باشی Grin یه جورایی همه چی باید داشته باشی و بدونن که آدم آویزونی نیستی و خودت اینجا برای خودت کسی هستی و همه رو باید مستند ببری توی مصاحبه(مدت کار، بیمه ی کار، حقوق دریافتی، حساب بانکی (گردش یک ساله)، تحصیلات، تعداد روزهای مرخصیت Grin ، اموال به نامت(که من نداشتم ولی تحت تکفل پدرم اموال پدرم رو ارائه دادم) …… من حتی به پیشنهاد بستگانم کارت پستالای چاپ شده در موسسه رعد و فعالیت های هنری و جایزه هایی که گرفتم هم ارائه دادم. Laugh خواستم بگم خیلی فعالم مثلا Sick وای که چقدر دوست داشتم تندیس برنزی شدن وبلاگمم ارائه بدم اما خب دیگه Grin Grin خویشتن داری کردم

به همین دلایل من تا صدور ویزا هیچ نوبتی تو کلینیک نداشتم و بعد از گرفتن ویزا تا شروع تاریخ ویزا برای رفتن به آلمان فقط یه هفته وقت داشتم که طبیعتا نمی شد هیچ کاری کرد.. Thinking
من توی این سفرم نرفتم که ویزیت بشم چون تنها بودم و خونواده ام همراهم نبودن و خب بار اولم بود و برام همه چی ناشناخته بود..از قضا درست همزمان با سفر من پرفسور سمیعی ایران بودن و در دانشگاه علوم پزشکی بابل مهمان..اما خب وقتی اونجایی شاید بشه که ویزیت بشی مثلا اگر دو ماه میمونی از همون روز اول نوبت بگیری برای ویزیت تا مثلا یه ماه بعد شاید بتونی ویزیت بشی..

اما چطور میشه با پرفسور ارتباط گرفت؟

ابتدا گرفتن ام آر آی یا سی تی اسکن..به صورت سی دی..فیلمش رو بگیرین از همون جایی که ام آر آی میگیرن ازتون
بعد ارسال فیلم به این ایمیل با گفتن شرح حال مختصر (به زبان انگلیسی بهتره) request@ini-hannover.de
به دلیل حجم بالای ایمیل ها به کلینیک پاسخگویی بین ده تا ۱۴ روز طول میکشه یا شاید بیشتر ولی خب پاسخ میدن..
که پاسخ مبنی بر اینه که درمان داره یا خیر و اینکه ممکن ازکیفیت ام آر ای تون رضایت نداشته باشن و بگن که باید یه ام آر آی خوب و شفاف بگیرید(من که از کیفیت ام آر آی ملاصدرای تهران خیلی راضی بودم و خیلی شفاف و با کیفته)
و در صورت درمان میتونید باز به همون ایمیل برای گرفتن نوبت مکاتبه کنید و البته وقتی میخواین برین آلمان این مکاتباتتون رو باید حتما به سفارت ارائه بدین چون بعد خودشون درش میارن و اگر نگفته باشین به خاطر پنهان کاری توی مصاحبه رد میشین به همین سادگی

اینم صفحه ی کاملا رسمی پرفسور سمیعی که جدیدا نوه شون فیلم های پرفسور رو میذاره و مردم رو راهنمایی می کنه..

از خداوند طلب دارم که هیچ بنی بشری درد نکشه..به امید سلامتی همه ی بیماران و یادآوری اینکه قدران نعمت سلامتی و هر آنچه که داریم باشیم… Rose Rose

پول یا اراده؟ (۲)

چهارشنبه, بهمن ۲۷م, ۱۳۹۵

این پولای ذره ذره فقط کفاف رفت و اومدم می شد و نه کار دیگه..بعضی وقتا واقعا دیگه خسته می شدم از رفت و اومد و دنبال کار بودن..چندین بار کارم درست میشد اما می گفتن یه مدت بدون حقوق تا بعد اما من اصلا دلم نمی خواست که با این شرایط و سختی و هزینه سلامتیمو فدای بیگاری کنم به خودم میگفتم ۴ تا مشاوره تلفنی و تحصیلی و کمک و راهنمایی به دوستا خیلی بهتر از اینه که این مدلی کار کنم..

یه روز از روزها که تقریبا یک سال و دوماه از بیکاری! گذشته بود مجدد رفتم برای کار اما دیگه مدارکمو نبردم! گفتم میرم به دوستام سر میزنم و روحیه ایی تازه میکنم وقتی از رییس نیروی انسانی پرسیدم گفت نیا امکانش نیست گفتم یعنی برم؟؟ که بهم گفت نه یه نیم ساعت دیگه بمون..موندم و بعد از نیم ساعت گفت مدارکت؟ گفتم نیوردم گفت زنگ بزن خونه برات بفرستن یعنی همه چیز یهویی و غیر منتظره بود معلوم بود خدا پارتیم شده بود..

یه هفته ی اول کار خیلی کلافه و خسته بودم و بدون برنامه؛ نمی دونستم چیکار کنم…فقط هی به خودم می گفتم: نمی تونم و تمام ! ..مونا شکست خوردی! عمراً بتونی ادامه بدی..هر کی از کارم می پرسید می گفتم: خوبه فقط لباس پوشیدن روزانه برام سخته و تنظیم برنامه ی دستشویی..بی توجه به حرفم میرفتن سراغ حرفای دیگه..و اینکه هیچ کس هیچ کس متوجه نشد من چی میگم؟ گاهی که میگفتم به دوستام خسته شدم از دو ساعت لباس پوشیدن روزانه و در اوردن و سایر کارها وقتی میدیدم به دو ساعت من می خندن و یا با تعجب و خنده میگفتن دو ساعت چیکار می کنی تو دستشویی یا چرا اینقدر طولش میدی یه شلوار که این حرفا رو نداره یا میگفتن وای ما هم همینطور واسمون عذابه!!!.. عصبی میشدم.. و با خودم عهد کردم که دیگه به کسی درد و رنجی که میکشم رو نگم..بعد از دو سه هفته کار، مصمم شدم که نرم سرکار و شکست رو بپذیرم فقط به فکر دل مامان و بابام بودم!! به دکتر سین سینم گفتم خیلی خسته م و نمی تونم دیگه برم سرکار چیکار کنم؟ بهم گفت نهایت بعد از ۶ ماه روی روال میشی و کار کردن مطمئنا بهتر از بیکاریه برای روحیه ت..سعی کن ادامه بدی (یک سال و دو ماهی هست کار میکنم)
راستم میگفت ولی چیکار باید میکردم؟ هیچکس رو نداشتم کمکم کنه و هیچ راهی جلوی پام نبود …جز سختی

یه روز با گریه تو گوگل نوشتم spinal cord injury activities daily living یا dreesing spinal cord injury و …alone aalone alone..یه عالمه فیلم تو یوتیوپ بود که نخاعی ها از آماده شدن روزانه ی زندگیشون گرفته بودن..اولش که دیدم گفتم وای چقدر بدبختن اینا اصلا یادم رفته بود که خودمم همینجورم و الان به هوای راه چاره دارم جستجو می کنم.. فیلما رو نگاه کردمو زار میزدم می گفتم چقدر من ضعیفم چه زود باختم و نمی تونم..کلی از این خودگویی های منفی..

یه کاغذ گذاشتم جلوم و برنامه نوشتم و برای هر کاری که باید صبح قبل از خروج از خونه انجام بدم زمان در نظر گرفتم و نوشتم..با این حساب کتابا ساعتم رو روی اذان صبح تنظیم کردم(و البته یه دقیقه و یه دقیقه یه دقیقه بعدش..آخه عجیب خواب تو این یه دقیقه ها میچسبه Grin ) و اتمام کار و آماده بودن رو روی طلوع آفتاب گذاشتم..و به همه چی توجه کردم مثلا شلواری که می خوام بپوشم دکمه یا زیپ نداشته باشه و بالاش کش پهن و نرم و راحت باشه پارچه ش کلفت یا خشک (مثل شلوار جین) یا سنگین! نباشه که راحت تر و با سرعت بیشتری بتونم پام کنم و راحت تر بتونم سوار ماشین بشم..جوراب ها کوتاه باشه خیلی بلند نباشه.. کفش از پام در نیاد..و…از ساعت ۳ تا ۱۲ شب زیاد آب بخورم و به فکر کلیه هام باشم (آخه مجبورم هر روز ۷ ساعت آب نخورم..)
بیشتر زمانم برای کنترل پاهام میرفت یعنی پاهام اسپاسم داشت و استرس دیرم شد و سرویس رفت باعث میشد بیشتر دیوونه بازی در بیارن و تا من با دستام آرومشون کنم طول میکشید برای هدایت راحت تره پاهام این ابزار ساده رو دیدم


بنابر این دست به کار شدم مثلش دوختم..تقریبا اینطوری

و روی لباس تو خونه ام هم دوختم.. دور زانوی شلوار، دو لا پارچه ( که ضخیم بشه و با کشیدنش پارچه پاره نشه) و یه بند آویزون از زانو که راحت باش میتونستم از زانو پاهامو با دست حرکت بدم Grin نیازی به اون قسمت پایینی ابزار برای ساق پا هم نداشتم همین که میتونستم پامو راحت و سریع خم و راست کنم کافی بود..و بعد مثه تصویر زیر شلوار بپوشم..

برای جوراب پوشیدن هم همینطور، بعضی ها ممکنه برای نگه داشتنه ساق پاشون به این ابزار نیاز داشته باشن

که اگر از جوراب کوتاه و خیلی نرم استفاده کنن نیاز نیست که اینجوری پاشون رو نگه دارن و مثه تصویر ۲ در عکس زیر هم میشه..

برای پوشیدن کفش

من چندین ساله دیگه خودم کارهامو میکنم بدون نیاز به کسی منتهی کار روزانه و سرعت بالا برای این کار رو هیچوقت بش فکر نکرده بودم..اینکه هر روز پنج صبح بیدار شی با سرعت جت یه عالمه کار کنی حتی فکر کردن بهش هم تهوع آورهSick البته این یه ذره ش بود کلی کار دیگه هست خصوصا وضو و نماز Laugh

نمی دونم پول بود یا اراده که من رفتم آلمان ولی اینو مطمئن هستم اگر نمی رفتم سرکار هیچوقت نمی رفتم آلمان و برای به دست اوردن این حق الزحمه ی کارم عرق های جبینییی میریزم Grin Grin و البته همین سلامتی دستها و گردنم هم در خطره…البته گفته باشم من عمرا فردای روزگار رفتم خونه بخت کار کنم به چشم یه دختر شاغل بهم نگااه نکنید همین که خونه داری و شوهر داری و بچه داری کنم باید کلاهمو بندازم هوااا که هر کدومشون پروسه ایی عظیم و گریه زاری و گوگل گردی و خودگویی های منفی داره Grin امضاء
_______________
*تا حالا با خودتون عمیقا فکر کردین چرا به این دنیا اومدین؟
من فقط به این نتیجه رسیدم ماها الکی به این دنیا نیومدیم..هر کدوممون یه ماموریتی رو دوشمونه..
و اینکه دستهای مادر و پدر رو باید بوسید خودشون بودن و هستن که منو تا اینجا رسوندن… Heart

**چقدر بد که بیمار بعد از نخاعی شدن (یا هر بیماری) بدون آموزش مهارتهای زندگی تو ناآگاهی و رنج و درد از طرف سیستم سلامت رها میشه..باید فکری کرد..