بایگانی برای‘دسته‌بندی نشده’ دسته

مادر، بهار، فاطمه…

یکشنبه, اسفند ۲۲م, ۱۳۹۵

خیلی اتفاقی رفتم تو اتاقشون..گفت همینو می گفتم خانمی..نگاش کردم گفت متن آماده می کنی به مناسبت روز مادر..به نظرمون اومد تو خوب از پسش بر بیای..لبخند زدم گفتم باشه حتما..یه متن در اوردم راجع به تشبیه مادر به بهار و سین های هفت سینی که مادر برای خودش می چینه..از خانم عرفان نظر آهاری جونم
گفتم ۵شنبه و جمعه وقت خوبیه برای تمرین..آهنگ پس زمینه هم جور کردم متناسب با متن با کلی حس خوب به فکر مراسم بودم..اما ۵شنبه صبح که خواستم بلند شم گردنم پیچ خورد رگ به رگ شد از این درد ناجورا که نمی تونستم بلند شم و جمعه رفتم دکتر آمپول نوش جان کردم تا خوب شم و هیچ تمرینی نکردم..شب بود اعصابم از گرد و خاک بهم ریخته بود دیگه گرد و خاک میشه حس مردن بهم میده چون میزنه همه چیو کثیف می کنه بلند شدم با اون همه درد به تمیز کردن اتاقم اما نرسیدم تمرین کنم متنم رو..تا که صبح امروز پا شدم..دردم خوب بود و ساکت شده بود اما آسمون سرخ بود از خاک..غمگین از خونه زدم بیرون..
هر چی به برگزاری مراسم نزدیک و نزدیک تر شدیم حالم بهتر شد..وقتی تو سالن یه عالمه خانم خوشحال دیدم، حس خوبی بهم منتقل شد..اولش صدام لرزید اما بعدش خوب و عالی خوندم..همه ساکت بودن خیلی ها تو فکر بودن..خیلی ها هم لبخند تحسین و تایید داشتن و من پر بودم از حس خوب…….

“نام مادرم ، بهار است. و ما دوازده فرزندیم. خواهر بزرگم، فروردین و برادر کوچکم، اسفند است. پدرم، بازگشته است، پیروز و عمویم نوروز، پیش ماست. و مادر به شکرانه این شادمانی، سفره ای می چیند و جشنی می گیرد.
اولین سین سفره ما سیبی سرخ است که مادر آن را از شاخه های دورِ آفرینش چیده است، آن روز که از بهشت بیرون می آمد. ما آن را در سفره می گذاریم تا به یاد بیاوریم که جهان با سیبی سرخ شروع شد؛ همرنگ عشق.
مادر سکه هایی را در ظرف می چیند، سکه هایی از عهد سلیمان را، سکه هایی که به نام خدا ضرب خورده است و می گوید: باشد که به یاد آوریم که تنها خدا پادشاه جهان است و تنها نام اوست که هرگز از سکه نمی افتد و تنها پیام آوران اویند که بر هستی حکومت می کنند و سکه آنان است که از ازل تا ابد، رونق بازار جهان است.
مادر به جای سنبل و به جای سوسن، گیاه سیاووشان را بر سفره می گذارد، که از خون سیاوش روییده است. این سومین سین هفت سین ماست. تا به یادآوریم که باید پاک بود و دلیر و از آتش گذشت. و بدانیم که پاکان و عاشقان را پروای آتش نیست.
مادر می گوید: ما عاشقی می کنیم و پاکی، آنقدر تا سوگ سیاووش را به شور سیاووش بدل کنیم.
و سین چهارممان، سرود سروش است تا از سبزپوشان آسمان یادی کنیم و یاری بخواهیم که جهان اگر سبز است، از سبزی آنان است و هر سبزه که هر جا می روید از ردّ پای فرشته ای است که پا بر خاک نهاده است.
مادر، تنگ بلور را از آب جیحون پر می کند و ماهی، بی تاب می شود. زیرا که ماهیان بوی جوی مولیان را می شناسند. و ما دعا می کنیم که آن ماهی از جوی مولیان تا دریای بیکران، عشق را یکریز شنا کند.
مادر می گوید: ما همه ماهیانیم بی تاب دریای دوست.
مادر، پری از سیمرغ بر سفره می گذارد تا به یادمان بیاورد که سفری هست و سیمرغی و کوه قافی و ما همه مرغانیم در پی هدهد. باشد که پست و بلند این سفر را تاب بیاوریم که هر پرنده سزاوار سیمرغ است. مبادا که گنجشکی کنیم و زاغی و طاووسی، که سیمرغ ما را می طلبد.
مادرم، شاخه ای سرو بر سفره می نشاند که نشان سربلندی است و می گوید: تعلق بار است، خموده و خمیده تان می کند. و بی تعلقی سرافرازی. و سرو این چنین است، بی تعلق و سرفراز و آزاد. باشد که در خاک جهان سرو آزاد باشیم.
سین هفتم هفت سین مان، سرمه ای است از خاک وطن که مادر آن را توتیای چشمش کرده است. ما نیز آن را بر چشم می کشیم و از توتیای این خاک است که بینا می شویم و چشم مان روشن.
***
مادر آب می آورد و آیینه و قرآن، و سپند را در آتشدان می ریزد و گرداگرد این سرزمین می چرخاند، سپندی برای دفع چشم زخم آنکه شور و شادی و شکوه این سرزمین را نتواند دید”

و بعدش تجلیل به عنوان زن فعال..حس خوبی داشتم از اینکه زن هستم و دوست دارم که از امروز تا همیشه به عنوان یک زن عزیز شمارده بشم..و بهم تبریک گفته بشه…به زن بودنم افتخار کنم..حس بززرگ شدن دارممم و دلم خواست از روز دختر بکشم بیرون Smile
فقط بگم از بعد از مراسم تا الان باران بی وقفه می باره و تمام خاک ها رو شست.. In Love مچکرم خدا جون

میلاد فرخنده و با سعادت اسوه تمام عیار مکارم و قله رفیع فضایل صدیقه کبری، حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) هفته ی بزرگداشت مقام زن و روز مادر و آغاز فصل بهار و سال نو، این همزمانی دو بهار زیبا را به همه ی زنان و مادران سرزمینم پیشاپیش تبریک و شاد باش می گم.. Rose Rose

بیست

جمعه, اسفند ۱۳م, ۱۳۹۵

توی اسفند کمی قبل از بهار بود درست مثل همچین روزی که …برای همیشه نشستم روی ویلچر..
و حالا بعد از بیست ساله که خوب میدونم؛
هیچی مثه سلامتی تاج بندگی نیست..
خیلی دلم می خواست که من هم سلامت بودم..
برای همه چی سلامتی مهمه..حتی یه خواب راحت..کمک به خودت کمک به دیگران..پیوند و ارتباط با آدمها..
توی مسیر زندگی..از مدرسه رفتن و دانشگاه و کار و ازدواج و بچه دار شدن و…
همه و همه
جدا از اون نگاه آدما و تحت تاثیر قرار گرفتن روابط اجتماعیت..با تحقیر توهین ترحم و زنشت بودن و ناتوان بودن و نادیده گرفتن و بی ارزش بودن و سربار بودن و…همه و همه که اعتماد به نفست رو نابود می کنه.. و روحت هم با جسمت فلج میشه..
بیست سال سختی بود و از این به بعد هم سخت تر…
اگر همه ی این سن تا اینجا تنها صبوری کردی دیگه تو این سن تنهایی صبوری کردن سخت و سخت تره..
آدمای دور و برت تغییر کردن..هیچ دیالوگ مشترکی نداری با دوستات..تنها حرفهای عمر تلف کن مشترکن..یا قلبت بشه فقط به وقت درد و رنج مردم که همش بریزن توش… اونا مسیر رشد و زندگانیشونو همونجور که تو نظام خلقت هست طی می کنن و با همون تغییرها و تحول ها و ارضای نیازها ولی تو نه..
باید کنار بیای و بپذیری این همه سختی رو به عشق معبودت که این رو برات خواسته و علاوه بر اون باید جواب بدی که چته؟ چرا مثل قبل نیستی؟ مگر تو مثل قبلی؟ تو هم مثل قبل نیستی اما طبق مسیر خلقت پیش رفتی این منم که نتونستم این مسیر رو طبق خلقت پیش برم و اینجاست که منو متفاوت میبینی…خیلی بده که بخوای به همه بفهمونی که منم مثل تو ام..اصلا هستم؟ یه چالش بزرگه
.

.

.
هنوزم دوست دارم کارگر نظیف تمیز منزل می بودم؛ در کنارش با تحصیلات دانشگاهی و پرستار.. با شش تا بچه سه تا دختر سه تا پسر…
آخ اگه بشه اون دنیا کارگر و پرستار و مادر باشم..
می دونم که صدامو میشنوی یا جابِرَ الْعَظْمِ الْکَسِیر…. Heart

حس مورچه ایی

جمعه, اسفند ۶م, ۱۳۹۵

این غروب چهارشنبه ها تا طلوع شنبه ها..این وقتایی که حس و حالت تو هیچ کلمه ایی جا نمی شه..این کلافه بودن، حوصله نداشتن؛ این سکوت و این همه نیاز به حرف زدن، شنیده شدن..این وقتایی که جای زندگی تو همین لحظه و همین جا، غرق آینده و رویاء و خیال میشی..ثانیه ها رو می شماری نقشه می کشی..این حس سر در گمی..این خستگی ها..
برای حال خوب باید جنگید..تلاش کرد..حرفی هم توش نیست..

وقتای بیکاری خیلی بهم سخت میگذره از سه ماه پیش، یه مقداری از روز تعطیل، تخم مرغ سفالی رنگ می کردم..تا به امروز..حالا دیگه به وقت بهار..تخم مرغ ها باید برن خونه شون روی سفره ی هفت سین..زیر دست هایی که با زمزمه ی حول حالنا الی احسن الحال به آسمون بلند شدن..کنار قرآن و آیینه و شمعدون و رقص ماهی قرمز..پیش دلایی که یه عالمه حرف دارن و نقشه..

آخه چطوری ازشون عکس بگیرم خوشگلیاشون معلوم شه؟..حرفهای تو دلشون شنیده بشه..؟ می شنوین چی می گن؟

___________
*فروش به منظور خیریه..

پول یا اراده؟ (۲)

چهارشنبه, بهمن ۲۷م, ۱۳۹۵

این پولای ذره ذره فقط کفاف رفت و اومدم می شد و نه کار دیگه..بعضی وقتا واقعا دیگه خسته می شدم از رفت و اومد و دنبال کار بودن..چندین بار کارم درست میشد اما می گفتن یه مدت بدون حقوق تا بعد اما من اصلا دلم نمی خواست که با این شرایط و سختی و هزینه سلامتیمو فدای بیگاری کنم به خودم میگفتم ۴ تا مشاوره تلفنی و تحصیلی و کمک و راهنمایی به دوستا خیلی بهتر از اینه که این مدلی کار کنم..

یه روز از روزها که تقریبا یک سال و دوماه از بیکاری! گذشته بود مجدد رفتم برای کار اما دیگه مدارکمو نبردم! گفتم میرم به دوستام سر میزنم و روحیه ایی تازه میکنم وقتی از رییس نیروی انسانی پرسیدم گفت نیا امکانش نیست گفتم یعنی برم؟؟ که بهم گفت نه یه نیم ساعت دیگه بمون..موندم و بعد از نیم ساعت گفت مدارکت؟ گفتم نیوردم گفت زنگ بزن خونه برات بفرستن یعنی همه چیز یهویی و غیر منتظره بود معلوم بود خدا پارتیم شده بود..

یه هفته ی اول کار خیلی کلافه و خسته بودم و بدون برنامه؛ نمی دونستم چیکار کنم…فقط هی به خودم می گفتم: نمی تونم و تمام ! ..مونا شکست خوردی! عمراً بتونی ادامه بدی..هر کی از کارم می پرسید می گفتم: خوبه فقط لباس پوشیدن روزانه برام سخته و تنظیم برنامه ی دستشویی..بی توجه به حرفم میرفتن سراغ حرفای دیگه..و اینکه هیچ کس هیچ کس متوجه نشد من چی میگم؟ گاهی که میگفتم به دوستام خسته شدم از دو ساعت لباس پوشیدن روزانه و در اوردن و سایر کارها وقتی میدیدم به دو ساعت من می خندن و یا با تعجب و خنده میگفتن دو ساعت چیکار می کنی تو دستشویی یا چرا اینقدر طولش میدی یه شلوار که این حرفا رو نداره یا میگفتن وای ما هم همینطور واسمون عذابه!!!.. عصبی میشدم.. و با خودم عهد کردم که دیگه به کسی درد و رنجی که میکشم رو نگم..بعد از دو سه هفته کار، مصمم شدم که نرم سرکار و شکست رو بپذیرم فقط به فکر دل مامان و بابام بودم!! به دکتر سین سینم گفتم خیلی خسته م و نمی تونم دیگه برم سرکار چیکار کنم؟ بهم گفت نهایت بعد از ۶ ماه روی روال میشی و کار کردن مطمئنا بهتر از بیکاریه برای روحیه ت..سعی کن ادامه بدی (یک سال و دو ماهی هست کار میکنم)
راستم میگفت ولی چیکار باید میکردم؟ هیچکس رو نداشتم کمکم کنه و هیچ راهی جلوی پام نبود …جز سختی

یه روز با گریه تو گوگل نوشتم spinal cord injury activities daily living یا dreesing spinal cord injury و …alone aalone alone..یه عالمه فیلم تو یوتیوپ بود که نخاعی ها از آماده شدن روزانه ی زندگیشون گرفته بودن..اولش که دیدم گفتم وای چقدر بدبختن اینا اصلا یادم رفته بود که خودمم همینجورم و الان به هوای راه چاره دارم جستجو می کنم.. فیلما رو نگاه کردمو زار میزدم می گفتم چقدر من ضعیفم چه زود باختم و نمی تونم..کلی از این خودگویی های منفی..

یه کاغذ گذاشتم جلوم و برنامه نوشتم و برای هر کاری که باید صبح قبل از خروج از خونه انجام بدم زمان در نظر گرفتم و نوشتم..با این حساب کتابا ساعتم رو روی اذان صبح تنظیم کردم(و البته یه دقیقه و یه دقیقه یه دقیقه بعدش..آخه عجیب خواب تو این یه دقیقه ها میچسبه Grin ) و اتمام کار و آماده بودن رو روی طلوع آفتاب گذاشتم..و به همه چی توجه کردم مثلا شلواری که می خوام بپوشم دکمه یا زیپ نداشته باشه و بالاش کش پهن و نرم و راحت باشه پارچه ش کلفت یا خشک (مثل شلوار جین) یا سنگین! نباشه که راحت تر و با سرعت بیشتری بتونم پام کنم و راحت تر بتونم سوار ماشین بشم..جوراب ها کوتاه باشه خیلی بلند نباشه.. کفش از پام در نیاد..و…از ساعت ۳ تا ۱۲ شب زیاد آب بخورم و به فکر کلیه هام باشم (آخه مجبورم هر روز ۷ ساعت آب نخورم..)
بیشتر زمانم برای کنترل پاهام میرفت یعنی پاهام اسپاسم داشت و استرس دیرم شد و سرویس رفت باعث میشد بیشتر دیوونه بازی در بیارن و تا من با دستام آرومشون کنم طول میکشید برای هدایت راحت تره پاهام این ابزار ساده رو دیدم


بنابر این دست به کار شدم مثلش دوختم..تقریبا اینطوری

و روی لباس تو خونه ام هم دوختم.. دور زانوی شلوار، دو لا پارچه ( که ضخیم بشه و با کشیدنش پارچه پاره نشه) و یه بند آویزون از زانو که راحت باش میتونستم از زانو پاهامو با دست حرکت بدم Grin نیازی به اون قسمت پایینی ابزار برای ساق پا هم نداشتم همین که میتونستم پامو راحت و سریع خم و راست کنم کافی بود..و بعد مثه تصویر زیر شلوار بپوشم..

برای جوراب پوشیدن هم همینطور، بعضی ها ممکنه برای نگه داشتنه ساق پاشون به این ابزار نیاز داشته باشن

که اگر از جوراب کوتاه و خیلی نرم استفاده کنن نیاز نیست که اینجوری پاشون رو نگه دارن و مثه تصویر ۲ در عکس زیر هم میشه..

برای پوشیدن کفش

من چندین ساله دیگه خودم کارهامو میکنم بدون نیاز به کسی منتهی کار روزانه و سرعت بالا برای این کار رو هیچوقت بش فکر نکرده بودم..اینکه هر روز پنج صبح بیدار شی با سرعت جت یه عالمه کار کنی حتی فکر کردن بهش هم تهوع آورهSick البته این یه ذره ش بود کلی کار دیگه هست خصوصا وضو و نماز Laugh

نمی دونم پول بود یا اراده که من رفتم آلمان ولی اینو مطمئن هستم اگر نمی رفتم سرکار هیچوقت نمی رفتم آلمان و برای به دست اوردن این حق الزحمه ی کارم عرق های جبینییی میریزم Grin Grin و البته همین سلامتی دستها و گردنم هم در خطره…البته گفته باشم من عمرا فردای روزگار رفتم خونه بخت کار کنم به چشم یه دختر شاغل بهم نگااه نکنید همین که خونه داری و شوهر داری و بچه داری کنم باید کلاهمو بندازم هوااا که هر کدومشون پروسه ایی عظیم و گریه زاری و گوگل گردی و خودگویی های منفی داره Grin امضاء
_______________
*تا حالا با خودتون عمیقا فکر کردین چرا به این دنیا اومدین؟
من فقط به این نتیجه رسیدم ماها الکی به این دنیا نیومدیم..هر کدوممون یه ماموریتی رو دوشمونه..
و اینکه دستهای مادر و پدر رو باید بوسید خودشون بودن و هستن که منو تا اینجا رسوندن… Heart

**چقدر بد که بیمار بعد از نخاعی شدن (یا هر بیماری) بدون آموزش مهارتهای زندگی تو ناآگاهی و رنج و درد از طرف سیستم سلامت رها میشه..باید فکری کرد..

پول یا اراده؟ (۱)

دوشنبه, بهمن ۲۵م, ۱۳۹۵

وقتی یکی از خواننده های وبلاگم و البته دوستم بهم گفت همیشه اراده ت رو تحسین می کردم اما حالا به این نتیجه رسیدم که چیزی غیر از اراده تو موفقیت آدم تاثیر داره و اون پوله خیلی به فکر فرو رفتم..راستش برای خودم اصلا اینطوری نیست..نه اینکه من آدم موفقی باشم ( البته از خودم راضیم) و نه اینکه چون رفتم سفر خارج از کشور غرق پولم
به نظرم تو موفقیت آدما یه چیز خیلی مهمه و اون تفکر نسبت به توانایی ها و اراده و کاره..اینکه بیکار نباشه و به هر طریقی (انگیزه) خودش رو مشغول کنه و در کنارش از اون تلاشش واسه خودش در آمد کسب کنه..می دونم پول خیلی مهمه! خصوصا اگر بیمار باشی و حامی هم نداشته باشی..درد جسمی و بیماری صعب العلاج و لاعلاج با دارو های گرون قیمت و امکانات و مناسب سازی زندگی و سایر احتیاجات، مثه خونه، غذا، لباس، تفریح، تاکسی و جا به جایی و….همش پول می خواد..اما …اما..

راستش خوندن کتاب بینهایت تلخه “پیله و پروانه” بیس تفکر من رو در مورد توانایی هام دگرگون کرد.. این کتاب داستان زندگی مردی به نام ژان دومینیک بوبی ست مردی که به خاطر فلج ناگهانی و عمومی بدن همه چیزش رو از دست داد..حتی بو کشیدن دستپخت همسرش، مگس پروندن از روی بینیش، تکون دادن پلکش و جمع کردن آب دهانش، در آغوش کشیدن بچه ش، ریش تراش کشیدن به صورتِ پیرِ پدرش.. پلکِ فلجِ سمتِ راستش رو برای جلوگیری از خشک شدن قرنیه و.. بهم دوخته بودن..تنها داراییش از این زندگی؛ پلک چپش بود…الله اکبر.. چقدر آدمی میتونه در عین ناتوانی توانا باشه که با همون یک پلک به حروفی که روی یک صفحه نوشته شده بودن اشاره کنه و کتابِ زندگینامه ش رو بنویسه؟؟؟ و این کتاب به زبان های مختلف ترجمه بشه و به فروش برسه و حتی درآمدی داشته باشه!! (خدا بیامرزتشون)
البته این کتاب از این جهت تلخه که اینقدر توانایی ها و لذت های بیشماری رو شمرده که ماها تو روزمره ی زندگی نادیده می گیریمشون، و خواننده از خودش بدش میاد که با این همه دارایی و توانایی و نعمت خداوندی داره مثه کپک و بی عشق روزگار میگذرونه!


از طرفی از اون روزی که برنامه از کجا شروع کنم؟ درآمدی آیدا الهی رو از شبکه یک دیدم و دیدم که با یک لپ تاپ و یک دیکشنری و یک انگشتی که با ابزار فیکس شده و میدونم دردناکه(که فکر کنم هر کسی که این متن رو داره میخونه هر سه تاشو داره ) تونسته کتاب ترجمه کنه و باش درآمدی ماهانه داشته باشه دیگه مهرش به قلبم زده شد که من نبایستی در هیچ شرایطی بیکار باشم و همیشه باید تلاشم رو بکنم..حتی با وجود هزاران هزار درد(البته خیلی سخته در حد حرف، و اینکه این درآمد در مقایسه با درد و رنج و هزینه ایی که براش میشه ناچیزه و قطعا کفاف زندگی پر خرج کسی که نخاعی هست رو نمیده اما ته ته این قصه، چند چیز روشنه.. امید، تلاش، مفید بودن، موثر بودن، ماندگاری و اعتبار….و البته باز شدن دریچه های گوناگون و بلندا بالا، به زندگی آدمی…)

اما در مورد اولین درآمد خودم سه سال پیش..وقتی خسته و خورد از کارشناسی ارشد و سختی های مسیرش عبور کردم..نوبت به پیدا کردن کار رسید منم مثه همه باید میگشتم و میرفتمو میومدم و از طرفی دیگه توی سنی بودم که اصلا دلم نمی خواست حتی پول تاکسی هامو از بابام و مامانم بگیرم و یا برادرم هی منو ببره و بیاره..و خب با ویلچر که نمیشداز اتوبوس و حمل و نقل ارزان استفاده کرد دست کم هر روزی که میزدم بیرون باید سی هزار تومن تا ۵۰ تومن برای تاکسی در نظر می گرفتم..
حتی خودمم نمی دونستم یه روزی از هیچ بتونم درآمدی داشته باشم از پیراهن کوچیک شده ی چهار خونه ی مهدی که گوشه کمد افتاده بودو به زودی رد میشد میرفت (زیر بغل های پیراهن رو به خدا انداختم دور Grin ) و یه بسته ی کاموا رنگی رنگی و دو تا مقوا لول شده و یه عالم پولک یحتمل مال ۴، ۵ سال گذشته..بتونم با همین دستها، همین چشمها، و همین قصه های توی ذهنم کارت بسازم..من تو ساخت این کارت ها طراح لباس و آرایشگر و شنیون کار و …هم شدم و با عشق برای دخمل هام مو می بافتمو لپ های گل گلی و یه لبخند از ته دل می گذاشتم…
و بعد با رای زنی های متعدد و دیدن و به دل نشستن رییس بهترین کتافروشی شهر اجازه داد که اینها تو ویترینشون باشه (البته با کسب سود Grin، گرونتر میفروخت خب Grin ) و یا نقاشی هایی بکشم که چاپ بشنو تو مراکز خیریه به فروش برسن و یه گوشه ایی از درد کسی رو تسکین بده..که خودش کلی برام اعتبار اورد…بعدها فقط خود خدا میدونه چقدر از کارهامو و زحمت هایی که کشیدم رو هدیه میدادم می رفت اما کلی برام برکت داشت…..

هیچوقت اولین درآمدم رو که از کتابفروشی به حسابم واریز کردن رو فراموش نمی کنم، دلم نمی خواست خرجش کنم ابدا، انگاری دلم می خواست بذارم تو موزه یا قاب کنم بذارم ور دلم هی باش ذوق کنمIn Love 250 تومن برای ۵۰ عدد کارت پستال Grin بعضی وقتا اصلا پولها ارزش ندارن فقط حس فعال بودن و ماندگاری رو بهت میده…….

(الان دیگه با وجود فروش مجازی از طریق وبلاگ یا صفحه ی اینستاگرام هر کسی توی خونه ش میتونه محصولاتش رو خیلی راحت نمایش بده و بفروشه و واقعا خریدار هم داره فقط اونم یکم تبلیغ میخواد و جلب اعتماد و برخورد خوب و منصفانه.. این روش خیلی خوبیه برای اونایی که به لحاظ جسمی امکان بیرون رفتن ندارن و یا جایی رو برای نمایش کارهاشون ندارن..)

ادامه دارد….

___________
* پشت همه ی این کارای به ظاهر ساده م یه عالمه سختی بوده و درد..پر از درد …پر از درد…و البته یه حس خوب..
** کتابفروشی ازم پرسید خانم اسم محصولاتتون چیه؟ منم رو حساب اینکه تو خونه برادرم بهم می گه moon گفتم مون..کارت پستال های ماه Umbrella Moon

امید به مادری

شنبه, بهمن ۲م, ۱۳۹۵


ویترین خوشکلش پر بود از سرویس های خواب کودک، طرحای خیلی ساده و کلاسیک و خوشرنگ…باب سلیقه ى من..دلم رفت پی تخت خواب قهوه ایى سوخته ش با تشک سفید مثه برفش، که نرده هاى حفاظتیش سد معبر بود واسه مامان هایى که روى ویلچرن..که به وقت دلتنگى که به وقت اشک هاو بغل بغل خواستن ها، زندان میشه بچه ش و آزادى آغوش مادر رو نداره
تلفنش رو برداشتم زنگ زدم گفتم ببخشید من روى ویلچرم این تخت کودک هاتون میشه حفاظ دورش رو جوری طراحى کنید که مثه پنجره باز بشه؟ اینجورى من بچه م رو چه جوری بذارم تو تخت و بردارم گفت بله طراحى و تولید داریم ما هر طرحى رو که دوست دارین براتون مطابق با شرایطتتون مناسب میکنیم گفتم واقعا؟؟؟؟ چقدر خوب…لبخند زد، از شادیم شاد شد توى دلم گفتم واى خدا رو شکر
گفت واسه کِى میخواى؟
گفتم به وقتش باتون تماس میگیرم

مادرى، تصور قشنگشو الکی و فیلمی بودنش هم به قلب آدم زندگى و امید مى پاشه…


از انگیزه و امیدهاى زندگى : مثلا همیشه توى رویاها مادر باشم..

درخت بودم!

سه شنبه, دی ۲۸م, ۱۳۹۵

کى اشکامو پاک میکنه وقتى که غصه دارم؟

کاشکى جاى موهاى همه آدما گل بود جاى پاها ریشه…
بعد از کلى بدو بدو توی حراست نذاشت ویلچرمو بذارم تا بمونه تو محل کارم! تا از هر روز بردن و اوردنش خلاص بشم..درست همون جا که نگهبان به نشونه برو بابا دستشو تکون داد برامو ولم کرد و رفت..یهو دلم خواست درخت باشم..کاشکى درخت بودم…کاشکى همه مون درخت بودیم..اسیر خاک…اونوقت شاید همدیگه رو بهتر درک میکردیم…
این نیز میگذرد…❤️

خوب باشیم…

از مکاشفات ما

جمعه, دی ۲۴م, ۱۳۹۵

پنج شنبه ست و مامان رفته سر مزار عزیزاش و وقتی برگشته چندتا دسته نرگس گرفته گذاشته تو آب و اورده پیش من..پر از ذوق شدم از عطر نرگس و یه عالمه خوشحال که میدونه من که زنده م، حى و حاضر و نرگس دوست برام گل بخره نه واسه مرده ها که پر پر کنه روی یه سنگ که تا دو دقیقه نشده باد ببرشون به ابرهای دور…
مهدی میگه خوبه که گاهی آدم به یه مصیبت بزرگ دچار بشه میدونی واسه چی؟ فکر میکنم و میگم: خب اونوقته که حامی واقعیشو میشناسه حمایت شیرین رو از آدماى عزیزش میبینه…میگه واای از دست تو.. نه بابا خوبه دچار یه مصیبت بزرگ بشیم چون دیگه تمام اتفاقهاى کوچیک و بیخود و بى ارزشى که تو ذهنمون برای خودمون بزرگشون کردیمو کلی انرژیمونو بردن از ذهنمون پاک میشه..نه؟
و من هنوز غرق عطر نرگسم و خداروشکر میکنم بابت همه ى حامى هاى زندگیم…

_______
*برای هر مزار یه درخت…یا یه گلدون…

آدمی هم با خداست..

دوشنبه, دی ۱۳م, ۱۳۹۵

ماهی کوچک دچار آبی بی کران بود ..آرزویش همه این بود که روزی به دریا برسد و هزار و یک گره ی آن را باز کند و چه سخت است وقتی که ماهی کوچک عاشق شود؛ عاشق دریای بزرگ …

ماهی همیشه و همه جا دنبال دریا می گشت اما پیدایش نمی کرد..هر روز و هر شب می رفت اما به دریا نمی رسید..کجا بود این دریای مرموز گمشده ی پنهان که هرچه بیشتر می گشت، گم تر می شد و هرچه که می رفت، دورتر..
ماهی مدام می گریست؛ از دوری و از دلتنگی و در اشک و دلتنگی اش غوطه می خورد .
همیشه با خود می گفت:
این جا سرزمین اشک ها ست..
اشک عاشقانی که پیش از من گریسته اند چون هیچ وقت دریا را ندیدند و فکر می کرد شاید جایی دور از این قطره های شور حزن انگیز دریا منتظر است .

ماهی یک عمر گریست و در اشک های خود غرق شد و مرد، اما هیچ وقت نفهمید که دریا همان بود که عمری در آن غوطه می خورد .

قصه که به این جا رسید ، آدمی گفت :
- ماهی در آب بود و نمی دانست.
شاید آدمی هم با خدا ست و نمی داند
و شاید آن دوری که عمری از آن دم زدیم، تنها یک اشتباه باشد.
آن وقت لبخند زد، خوشبختی از راه رسید و بهشت همان دم بر پا شد..

_____________
متن از خانم عرفان نظر آهاری

*با خداییمو نمی دونیم….تنها نیستیم..

هو شفا

چهارشنبه, دی ۸م, ۱۳۹۵

زیر نویسه دلم همین خاطره های آرومه کشیدنشه…….خوش به حال دلم..

۱۰۲۲۸ روزه ام!

چهارشنبه, آذر ۱۷م, ۱۳۹۵

بیست و هشت سال و بیست و هشت دقیقه به وقت دل من
امسال سال خوبی بود
دیدن فیلم های خوب
خوندن کتاب های خوب
انجام کارهای خوب روزانه
سر کار رفتن..روزی هشت ساعت
و دیدن طلوع بر فراز کارون هر صبح
سفرهای خوب اونم تنها تنها
کشیدن نقاشی های خوب
یه عالمه فکر خوب
دیدن آدم های خوب
دغدغه های خوب
حرف های خوب
اومدن تولدم تو یه ماه خوب
فقط ده هزارتایی شدم، یکم عددش زیادی گنده نشده؟
______________
* این رو صبح نوشتم ولی الان خیلی خیلی خیلی حالِ دلم بهتره به لطف شما خوبایی که دارم..خدا رو شکر به خاطر وجود همه تون..حالِ دلِ همه خوب باشه ان شاالله..

کمى عشق

جمعه, آذر ۵م, ۱۳۹۵

زندگى سخت نیست
کمى نور
کمى لطافت
کمى تعطیلى
کمى حرف
اینها را همه جا میتوان پیدا کرد..
“کریستن بوبن”

قال مونا:
و “کمى عشق”
که از لابه لاى یک عالمه کتاب و قفسه و آدم تو هفته ى کتاب یافتمش Smile

چهار میثاق (۴)

یکشنبه, آبان ۳۰م, ۱۳۹۵

در هر شرایطی، همیشه نهایت تلاشتان را بکنید، نه بیشتر و نه کمتر. اما به خاطر داشته باشید که بیشترین تلاش شما همواره یکسان نیست. همه چیز زنده است و دائما در حال تغییر، پس گاهی اوقات بیشترین تلاش شما از کیفیتی عالی برخوردار است و گاهی اوقات به اندازه ی کافی خوب نیست. بیشترین تلاش شما وقتی سالم هستید به نسبت وقتی که بیمار هستید یا زمانی که هوشیار هستید هستید نسبت به وقتی گیج هستید متفاوت است.

بدون توجه به کیفیت همچنان بیشترین تلاشتان را بکنید(نه بیشتر نه کمتر). اگر خیلی سعی کنید تا بیش از نهایت تلاشتان انجام دهید، انرژی بیش از حدی مصرف می کنید، و تازه به احتمال زیاد بیشترین تلاشتان کافی نخواهد بود. وقتی بیش از اندازه کار می کنید، بدن خود را از انرژی تهی می سازید. و به زیان خود عمل می کنید. به طوری که برای رسیدن به هدف باید وقت بیشتری صرف کنید. اما اگر کمتر از آنچه می توانید انجام دهید، خود را دچار احساس تقصیر، گناه و پشیمانی می کنید.

فقط بیشترین تلاشتان را بکنید و این قانون را در همه ی موقعیت های زندگی خود مراعات کنید. مهم نیست که بیمار یا خسته باشید، وقتی که بیشترین تلاشتان را بکنید، جایی برای قضاوت و احساس تقصیر نمی ماند.

با انجام دادن بیشترین تلاش در همه ی موارد، طلسمی عظیم را که تحت نفوذش بوده اید باطل می کنید.

میثاق چهارم: همیشه بیشترین تلاشتان را بکنید.

به همه ی دوستان پیشنهاد می کنم این کتاب خوب رو بخونند
چهار میثاق نوشته ی میگوئل روئیز ترچمه ی خانم دل آرا قهرمان Smile

چهار میثاق (۳)

یکشنبه, آبان ۳۰م, ۱۳۹۵

ما تمایل داریم که درباره ی همه چیز تصوراتی به سر راه دهیم. مشکل این جاست که این تصورات را باور می کنیم. می توانیم سوگند یاد کنیم که واقعی هستند. ما درباره ی آنچه دیگران می اندیشند و یا انجام می دهند، تصوراتی داریم (آنها را به خود می گیریم) آن وقت سرزنششان می کنیم و با ارسال زهر عاطفی با کلاممان، واکنش نشان می دهیم. به همین دلیل است که هر وقت تصوراتی به سر راه می دهیم، دنبال مشکل می گردیم. تصور می کنیم، تعبیر غلط می کنیم، مسئله را به خود می گیریم و از هیچ، فاجعه ایی عظیم می سازیم.

ما فقط آنچه را که خواهیم می بینیم و آنچه را می خواهیم می شنویم. چیزها را آن طور که هستند درک نمی کنیم. عادت داریم خیالپردازی هایی کنیم که هیچ مبنایی در واقعیت ندارند. ما عملا در ذهن خود خیالاتی می پروانیم. چون چیزی را نمی فهمیم، درباره ی معنای آن به تصورتمان متوسل می شویم، و هنگامی که حقیقت روشن می شود، حباب خیالات ما در هم می شکند و در می یابیم که واقعیت اصلا با آنچه ما می پنداشتیم مطالبت ندارد.

میثاق سوم: تصورات باطل نکنید.

چهار میثاق (۲)

سه شنبه, آبان ۲۵م, ۱۳۹۵

هر اتفاقی که در اطراف شما افتاد، آن را به خود نگیرید. مثالی می زنم: اگر من شما را در خیابان ببینم و بی آن که شما را بشناسم بگویم: ” هی تو چقدر احمق هستی”، مسلما این جمله به شما بر نمی گردد، بلکه به خودم بر می گردد. شما اگر آن را به خود بگیرید، شاید باور کنید که احمق هستید. شاید فکر کنید: “از کجا می داند؟
هیچ کدام از کارهایی که دیگران می کنند، به خاطر شما نیست. به خاطر خودشان است. همه ی مردم در رویا و ذهن خود زندگی می کنند. آنان در دنیایی کاملا متفاوت با دنیای ما زندگی می کنند. ما وقتی چیزی را به خود می گیریم فرض می کنیم که آن ها می دانند در دنیای ما چه می گذرد. و می کوشیم دنیای خود را به دنیای آنها تحمیل کنیم.
اگر به این میثاق وفادار بمانید، می توانید با قلبی کاملا گشوده به جهان سفر کنید، و هیچ کس به شما آسیب نخواهد زد می توانید بگویید: دوستت دارم بدون اینکه از مسخره شدن یا طرد شدن بترسید. می توانید آنچه را نیاز دارید بخواهید. می توانید آری بگویید یا نه بگویید ( هر کدام که دلتان خواست) بدون احساس گناه یا قضاوت درباره ی خویش می توانید تصمیم بگیرید و به دنبال دل خود بروید.

میثاق دوم: هیچ چیز را به خود نگیرید.