بایگانی برای‘دسته‌بندی نشده’ دسته

چهار میثاق (۱)

سه شنبه, آبان ۲۵م, ۱۳۹۵

کلام شما قدرتی است که برای آفرینش در دست دارید. کلام موهبتی است که مستقیماً از سوی خداوند به شما داده شده است. در سِفر آفرینش عهد قدیم، هنگامی که از آفرینش جهان سخن می رود، گفته شده : ” در آغاز کلمه بود، و کلمه نزد خدا بود و خدا کلمه بود.” شما از طریق کلام توان آفرینندگی خویش را بیان می کنید. از طریق کلام است که همه چیز را متجلی می کنید. به هر زبانی که سخن بگویید، نیت شما از طریق کلام متجلی می شود. آنچه آرزو می کنید، آنچه احساس می کنید و آنچه حقیقتا هستید از طریق کلام متجلی می شود.
کلام به قدری قدرتمند است که یک کلمه می تواند زندگی یک فرد را عوض کند و یا زندگی میلیون ها انسان را نابود سازد.

ذهن آدمی به خاکی بارور می ماند که دائما بذرهایی در آن کاشته می شود. بذرها عقاید آرمان ها و مفاهیم هستند. شما بذری را می کارید، اندیشه ایی را می کارید که آن رشد می کند. کلام مانند بذر است ذهن بشر بسیار حاصلخیز!
آنچه اهمیت دارد این است که ببینیم ذهن ما برای چه نوع بذرهایی حاصلخیز است و آن را برای دریافت بذرهای عشق آماده سازیم.
گناه کاری است که شما به زیان خویشتن می کنید هر احساس، باور یا کلامی که به زیان شماست گناه است.

میثاق اول :با کلام خود گناه نکنید

سفرنامه آلمان۲

جمعه, آبان ۲۱م, ۱۳۹۵

با اینکه خیلی دوست داشتم هواپیمای انتخابیم ایرانی یا آلمانی باشه؛ به ناچار هواپیمای ترکی رو انتخاب کردم.. چون جدیدا هواپیمای ترکی با ترانزیت تو ترکیه تقریبا از تمام کلان شهرهای ایران پرواز داره به تمام کلان شهرهای دلخواهت توی هر کشوری که بخوای و نیازی نبود من برای پرواز خارجه از اهواز به فرودگاه امام برم..و این برای من که تنها می خواستم سفر کنم و شرایطمم خاصه گزینه ی بهتری بود..چون دست کم دو روز قبل باید می رفتم تهران و چندین ساعت قبل به سمت فرودگاه امام و از طرفی در شهر هامبورگ یا دوسلدورف پیاده می شدم و مجددا برای پرواز به شهر هانوفر سوار هواپیما می شدم…کل زمان پرواز مشابه همون پرواز از اهواز میشد فقط باید هم تو ایران هم تو آلمان برای رفتن به فرودگاه بین المللی مبدا و مقصد با هواپیما میرفتم!!!! پس پرواز ترکیش ایر لاین رو انتخاب کردم با مسیر ۱۴ ساعتی!! اهواز->کرمانشاه(توقف ۴۵ دقیقه ایی بدون تعویض هواپیما)->استامبول(توقف ۳ساعته با تعوض هواپیما)->هانوفر و موقع خرید بلیط خدمات ویلچیری رو هم لحاظ کردم..

صندلی های بسیار خشک و ناراحت ترکیش ایرلاین کلاس ایکونامی برای من خیلی سخت بود تحمل کردن این صندلی ها..صندلی های پروازهای داخلی ایران خیلی خیلی راحت ترن تا این

ترکیش در آسمان شب
هر مسافر یه مانیتور داره که کلی امکانات صوتی و تصویری از جمله انواع فیلم های روز دنیا با انواع موسیقی انواع بازی و … که میتونه سرگرم بشه تا زمان زود بگذره البته به همراه پورت یو اس بی برای شارژ موبایل

صندلی های بسیار راحت تخت شوی ترکیش ایرلاین کلاس بیزینس (این خیلی گرونه.. برای نخاعی ها عالیه ولی خب خیلی گرونه من که نخوابیدم رو این صندلی ها والا Grin )

موقعی که داشتم چمدونم رو تو گیت فرودگاه اهواز تحویل میدادم بهم گفتن بارت رو توی هانوفر بهت تحویل میدیم اما ویلچرت رو تو استامبول بدیم یا هانوفر؟ چون تو استامبول هواپیماتو باید عوض کنی..اونجا خودشون برات ویلچر میارن منم چون ترسیدم که بیخودی ویلچر و بارم از هم جدا بشنو نکنه ویلچرم تو استامبول گمو گور بشه گفتم ویلچرمم تو هانوفر تحویل میگیرم..و با یه کوله پشتی که دو دست لباس و یکم میوه و داروهام بود به سمت گیت نشون دادن پاسپورت رفتم وقتی پلیس مهاجرت مقصد نهاییم رو ازم پرسیدن همین که گفتم آلمان، خانمی که کنارم وایساده بود گفت: جدییی؟؟ منم دارم میرم آلمان..چه خووب همسفریم..خوشحال بودم که یه همسفر با مقصد نهایی آلمان پیدا کردم..با خونواده خداحافظی کردم که برم تو سالن انتظار، اونا هم از اینکه اون خانم همسفرم هست خوشحال شدن..و خیالشون کمی راحت شد..کم چون تا ظاهر و تیپ و قیافه ش رو دیدن گفتن این هیچ رقمه بهش نمی خوره که در صورت نیاز حتی بلد باشه به مونا کمک کنه..دیگه چه برسه که بخواد که کمک کنه اما خب روی هم رفته دلشون کمی آروم شد که یه همزبون باهام هست..

تو سالن انتظار من و اون خانم شروع کردیم صحبت کردن..خانمی قد بلند و زیبا و جیگول میگول اما بسیار متواضع و خاکی هم صحبتم شده بود..ازم پرسید که مشکلت چیه و براش کمی از بیماریم گفتم و ازم پرسید چرا داری میری آلمان؟ گفتم که برای یه سفر دو هفته ایی.. وقتی ازش پرسیدم که شما چطور برای چی میرید آلمان؟ گفت که من زندگیم تو آلمان، همسرم و بچه هام اونجان..سالهاست آلمان زندگی می کنم..پزشک هستم..متخصص داخلی..ولی اصالتا اهوازیم اومدم خونواده مو دیدم

تا گفت پزشک اهوازیم گل از گلم شکفت..تو دلم گفتم آخ جوووون..راستش خیالم خیلی خیلی راحت شد..چون خیلی متواضع و خاکی و زود جوش بود از طرفی پزشک از طرفی تو آلمان زندگی می کرد و طبابت رو تو یه جامعه ایی داشت انجام میداد که همه جوره به بیمار احترام میذارن و هواشو دارن.. از طرفی تر میدونستم کنارم تو هواپیما کسی نشسته که پزشکه در صورت حمله های اتونومیک و تپش قلب و درد و …ناگهانی بالاخره یه پزشک خانم کنارمه..خودم خیلی خوشحال شدم..و سریع به مهدی پیام دادم که همسفرم یه خانم دکتر مهربونه Smile تو نیم ساعتی که کنار هم نشستیم کلی با هم صمیمی شدیم و خودش بلند شد رفت صندلیشو تو هواپیما پیش من گرفت و اومدن شماره صندلی منو چک کردن تا خانم دکتر رو پیش من بذارن..

تو دلم گفتم از همین اول راهی داری، کَرَمتو نشون میدی اوس کریم.. Heart

این دست ها..

جمعه, آبان ۱۴م, ۱۳۹۵

تو کتابفروشی وسط قفسه های کتب روانشناسی بودم یهو یاد کتابش افتادم؛ گفتم ببخشید کتاب ” داستانی فراموش ناشدنی” رو هم دارین؟ گفت بله رو به روتونه..تو بخش کتاب های مهارتهای زندگی دیدمش؛ می دونید این واژه ها خودِ خودِ خودِ زندگی ن..
آیدا؛ تو با این روحِ لطیف و مهربانت، چشمها و دستات، واژه ها رو به لطافت پروانه ها ترجمه می کنی…
.
خوش به حال من که همین چند روز پیش دستات تو دستم بود، نگاهت تو دلم Wink بله خب Grin

من خدا را به خاطر “وجود خودم” شکر کردم، برای هر چیزی که داشتم؛ ذهن روح، هویت و حتی بدن. من خدا را به خاطر شیوه ای که به مسائل نگاه می کردم، کارهایی که می توانستم انجام دهم و حتی آنچه قادر به انجام شان نبودم شکر کردم. در حالی که خدا را شکر می کردم می دیدم که او با قدرت خود، همه چیز را مانند قطعات یک پازل، در جای خود قرار می دهد.
زندگی ما مثل یه نقاشی است که خدا اون رو می کشه. ما اغلب می پریم جلوی بوم، یک قلم مو بر می داریم و می خوایم خودمون زندگیمون رو نقاشی کنیم. اما با این کار، فقط یک نسخه ی به درد نخور از شاهکاری رو که خداوند می خواسته برای زندگیمون خلق کنه، از آب در میاریم….
بدن تو، توی ویلچر، برای نقاشی ای که خدا از تو می کشه، فقط یک چهارچوبه. می فهمی، مردم نمیرن گالری نقاشی تا چهارچوب قاب ها رو تحسین کنن؛ توجه اونا به کیفیت و ماهیت نقاشی درون قاب هاست..

______________
*کتاب “داستانی فراموش ناشدنی” نوشته ی خانم جانی اریکسون تادا به ترجمه ی خانم آیدا الهی رو حتما بخونید Smile

سفرنامه آلمان۱

دوشنبه, آبان ۳م, ۱۳۹۵

شاید بهتره بگم شروع سفرم به آلمان از یه تصمیم جدی شروع شد. روزی که به قطعیت رسیدم میتونم بدون کمک کسی و تنهایی برم و میتونم مدتی رو جایی غیر از خونه ی خودمون (که هم شرایط تقریبا مهیاست هم اینکه عادت دارم به همه چیش و هم خب خانواده م کنارَمَن و حمایتشونو همه جوره دارم و در صورت نیاز راحت میتونم ازشون تقاضای کمک کنم ) بمونم و روزی که اعتماد به خودم و تواناییم تا حد قابل قبولی شد در واقع سفرم آغاز شد..
اون روز پیام دادم به یکی از بستگان درجه یکم (عمه) در آلمان که من میخوام برم پاسپورتم رو بگیرم به قصد اومدن پیش شما..خیلی خوشحال شد از این تصمیمم و بلافاصله با من تماس گرفت..وقتی رو تعیین کردیم که حسابی در مورد مشکلات و موانعی که ممکن سر راهم باشه صحبت کنیم.. بچه هاش از خوشحالی و رویابافی هاشون برای اومدن من گفتن..دخترش رفت تو فکر چیدمان خونه و تعیین اتاق خواب من و قشنگی و راحتی شرایط خوابم و پسرش رفت تو فکر پله ها و شرایط حموم و دستشویی و …برای من..
با رویابافی و توجه بچه ها تقریبا دستم اومد که شرایط خونه شون چه جوریه..از عمه جانم خواهش کردم از جاهایی توی خونه شون که ممکن بر من به خاطر شرایطم سخت بگذره عکس بگیره..اولین و مهمترین جا، دستشویی و حموم بود و اینچنین بود که عمه جانم برای اولین بار و آخرین بار مجبور به عکس برداری و ارسال عکس از تمام زوایای دستشویی خونشون شد Grin
سبک خونه شبیه ویلاهای شمال، طبقه ی همکف سالن پذیرایی و آشپزخونه و حموم و دستشویی بود و اتاق خوابها و یک حموم و دستشویی دیگه با بالا رفتن از پله های چوبی و مارپیچ در طبقه ی دوم خونه قرار داشت..با این حساب باید در یه مکان عمومی اتراق میکردم! سالن پذیرایی!! و این برای منی که لباس پوشیدن و در اوردن وقت گیره و اغلب نیاز به دراز کشیدن دارم مشکل بود
از طرفی ورودی خونه یه سکو ده پونزده سانتى میخورد و خب برای رفت و آمدم خصوصا اگر تنهایی میخواستم بیرون برم با مشکل مواجه بودم از یه طرف دیگه سیستم دستشویی هاشون کاملا خشکه یعنی کف حموم و دستشویی نه تنها راه آب ندارن! بلکه یه فرش پهنه! برای حموم، وانی کوچک در ارتفاعی سی سانتی از زمین قرار داشت یعنی برای از زمین به وان رفتن ارتفاع بلند بود و برای از ویلچر به وان رفتن ارتفاع کوتاه بود!..پس نه میشد روی ویلچر حمام کرد به خاطر فرش و نبود راه آب و نه میشد رفت تو وان!!!! بعد از بررسى خونشون خواستم که قبل از فرستادن دعوتنامه بهم اجازه بده که فکر کنم و تصمیم نهایی رو بگیرم آخه به نظرم میومد که با این حموم و دستشویى غیرممکن که بتونم مستقل و راحت و بدون درست کردن دردسر برای دیگران از پس کارام بر بیام.. این شد که فکر رفتن از اطمینان به تردید تبدیل شد..


* یه وقتایى آلمان؛ سرزمین مناسب سازی براى معلولین هم آره!! در واقع تو مو میبینی و من پیچش مو!
** تردید خر است..والسلام

سفر به آلمان

دوشنبه, مهر ۱۹م, ۱۳۹۵

یه وقتایی واقعیتِ جلوی روت شبیه رویاست و خیال..چشماتو باز می کنی خودتو میبینی کنارِ یه برکه که یه عالمه درخت پاییزی دورش رو گرفته و برکه نارنجی، زرد و سبز شده و رگه رگه های آفتاب طلایی و آسمون صاف هم انعکاس برگای توی برکه رو جلا داده.. بعد با خودت میگی هی نگاه کن اینقدر خدا بهت انرژی داده که تونستی تنها سفر کنی به یه جای رویایی اونور کره ی خاکی..
مونا کی میدونست و فکر میکرد همون روزای سخت که مامان مریض شدو دست تنها شدی و افتادی توی جریان زندگی و تازه یاد گرفتی شلوار و جوراب و خودت پا کنی، اصلا بتونی درستو ادامه بدی و بری سرکار، کار کنی و پول جمع کنی و حالا تنها تنها بیای لب این برکه توی herrenhäuser gärten
خدایا؛ به همین نشونه های آرومت توی گوشه گوشه ی دلم خوشم..

خونه..

شنبه, مهر ۱۷م, ۱۳۹۵

می دونی کاشکی می شد خونه رو به قد آغوش آدم بسازن که بعد از دوری و دلتنگی، و سرخوشی و خوشحالی از دیدنش…لحظه ی وصال، بغلش بگیری فشارش بدی و بگی چقدر از دیدنت خوشحالم بگی خدارو شکر که هستی بالا سرمون، خدا رو شکر امنی…می دونی خونه رو باید بغل کرد باید بهش گفت دوستت دارم بوس بوس…

از رویای مادری ام..

شنبه, شهریور ۲۷م, ۱۳۹۵

تو کجایی؟ جان من
که به وقت بی تابیه تو برای عطر زندگی بخش گریبانم، دلم سُر بخورد دنبال رد شیر سُرخورده از کنج لبهایت..
بیا دست راستت را بگذار روی قلبت، بچرخ سمت ناکجایی که فقط خدا می‌داند کجاست..و بگو به نیابت دل بی تابم، سلام می‌دهم به مادر آب‌ها و آیینه‌ها، بانوی نور و روشنی، مادر تمام خیرها و خوبی‌ها:
السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا سَیِّدَهَ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ مِنَ الْأَوَّلِینَ وَ الْآخِرِین
سلامت را نداده آرام آوردی برای دلم، دلارآمم..که سلام هیچ وقت بی جواب نمی‌ماند چه رسد به اینکه فرشته‌ای معصوم، محضر ریحانه‌ای عرض کرده باشد…
جوابش حتما می رسد به سینه‌ام گلکم..
سلام..

*محیا..زندگی، نور، نفس…فقط به یاد دلتنگیات دلتنگیام..

دارایی

دوشنبه, شهریور ۱۵م, ۱۳۹۵

از خستگی های روزانه پناه میبرم به قلم مو و رنگ و پیچ در پیچ تذهیب که روحم تازه بشه، قلم مو رو که می کنم توی رنگ و می کشم روی مقوا و تمام تلاشم رو می کنم از خط های کمرنگ که با مداد کشیدم؛ بیرون نزنم..این توجه و دقت من رو یاد دستام و مغزم و روحم میندازه..خدا رو شکر می کنم و حالم خوش میشه از این همه دارایی..
با این دست ها، حال خوش ذخیره میکنم برای روز دلتنگی..

لولو هم شدم!

دوشنبه, شهریور ۸م, ۱۳۹۵

رفتم بانک پله میخورد ایستادم بیرون پشت پله ها یه خانمی با پسر سه ساله ش دم در بانک بود. از خانم خواهش کردم برگه ایی که دستم بودو ببره بانک و مُهر کنه برام.. پسرک در حالی که به شدت بهم اخم کرده بودو نگام میکرد دستش رو به سمت مامانش دراز کرده بود و دوید که آهای مامان صبر کن منم بیامو همچنان اخمش رو نثار من کرده بود!!خانوم وقتی برگشت و با مهربونی و روی باز برگه رو تحویلم داد و منم تشکر کردم و خداحافظی که برم یهو پسرک با صدای بلند و کلفت داد می زد که بــــــــرو بـــــــــرو (برو به درک Grin ).. مامانش با صدای آروم و مهربونش به پسرک می گفت بگو خاله برو به سلامت..

همدرد

یکشنبه, شهریور ۷م, ۱۳۹۵

از محل کارم تاکسی گرفتم به سمت یه سازمانی، وقتی کارم تموم شد خواستم به تاکسی محل کارم زنگ بزنم که برام ماشین بفرستن، چشمم حوض وسط حیاط رو گرفت..رفتم دستم رو گذاشتم تو آب و از خنکاش خنک شدم که یهو تصمیم گرفتم برم تو خیابون و تاکسی عمومی بگیرم..یه پنج دقیقه ایستادم چند تا تاکسی و ماشین شخصی نگام مى کردنو رد میشدن..تا که یه آقایی که تو دستش یه عالمه برگه بود از سازمان مذکور! زد بیرون و اومد به سمتم..گفت که کجا میرین؟ گفتم فلان جا..گفت نزدیکه! تاکسی نیستم ولی میرسونمت چون میفهمم که چه سخته همینجور بایستی تو گرما و کسی واسه خاطر ویلچر سوارت نکنه! تشکر کردم و سوار ماشینش شدم
تو راه گفت خانمم ام اس داره چهارساله و خیلی زودم ویلچرنشین شد..میفهمم شما رو
تو دلم گفتم چه زود تو پنج دقیقه یه همدرد با درک و شعور پیدا شد..

۲۰

یکشنبه, شهریور ۷م, ۱۳۹۵

یه روزی ساعت زندگیم از سه پرید روی نُه..بیست ساله که روز و شب و شب و روز با گذر ماه ها و فصل ها و سال ها روی ساعت نُه زندگی موندم یعنی چند سال دیگه ساعت زندگی میخواد سَرِ نُه وایسه؟ خب شکی نیست قراره وایسه! یا شاید هم حرکت کنه به جلو ولی خب مطمئنا به عقب بر نمی گرده!! خوبی این قصه این بود که مورچه وار پا به پای بقیه تا ساعت شیش اومدم…با همه سختی ها !..و حالا درست راس ساعت شیش هر روز با یه بقچه رو دوشم برای زندگی می دوم..چه سخته اگه این شیش تا نُه واقعی هم بخواد بیست سال مورچه ایی طول بکشه..باید خودمو آماده کنم برای این بیست سال زمستانی در پیش رو که برای من ساعتِ نُهِ اما تازه قراره تلاش کنم و برسم به ساعت نُه واقعی……….

پر

یکشنبه, شهریور ۷م, ۱۳۹۵

۷ شهریور و دل آرومیه تو Smile Kiss In Love من اینجا از راهی دور ثانیه به ثانیه به یادتم و برات انرژی مثبت می فرستم عزیزمHeart

روز پزشک مبارک

دوشنبه, شهریور ۱م, ۱۳۹۵

اونها که برای حفظ سلامتی، این نعمت بزرگ الهی تلاش می کنند، عالمانه عاشقانه تشخیص میگذارند و بعد اقدامی با رنگ مهربانی و مودت در پوسته ایی از اخلاق تقدیم بیمار می کنند و دردش را..دردش را…
التیام می بخشند..
اونهایی که دغدغه ی حیات و ممات و اهدای زندگی و تسکین درد هر روز تو چشماشون برق میزنه..
روز شون مبارک..

نگاهش

یکشنبه, مرداد ۱۷م, ۱۳۹۵

این موسیقی خوب هست؟ تو می پسندی؟ ملایم است. به آدم آرامش می دهد. تو که اهل شعر و هنر هستی. ذوق موسیقی هم داری.
این ساز… قیس ساده دل! هر چه از او خواستی برایت فراهم کرد؛ از جمله این ساز را؛ هوس نوازندگی هم داشتی و او هیچ وقت به روی تو نیاورد که نوازندگی سه تار به انگشت های نازک و قلمی احتیاج دارد. او نمی خواست به تو بگوید که انگشت های تو گوشتی و درشت هستند برای این کار. او هرگز نمی خواست چیزی را در تو ناکامل ببیند. تو در نگاه او از تمام جهات زیبا، دلپسند و کامل بودی. در تو هیچ نقص و نقصانی نمی دید. هر آنچه را کم داشتی، با مخیله اش می ساخت به نیکو ترین صورت!”

سلوک/ محمود دولت آبادی

یک روزِ خوب

پنجشنبه, مرداد ۱۴م, ۱۳۹۵

شبیه قرارِ کوتاهِ عاشقانه؛ در انتهای کوچه ی تنگ و باریکو پُر درخت، هوای سرد و دلی گرم..برقِ خوشحالیِ چشم و دل آشوب های کوتاهیِ قرار..عاشقه عاشقه عاشق…حال دلم عجیب است، پُر از بی قراری، پُر از رفتن پُر از ماندن پُر از زندگی…دختر بودن زن بودن مادر بودن همه اش شیرین است می دانم..عاشق که باشی عشق که خاصیتت باشد در هر حال و روزگار، لطیف بودن شیرین است..
فقط یک روز از ۳۶۵ روز خیلی کم است..کم نیست؟ انگار هر روز روز ماست.. Grin

_________
*ولادت حضرت فاطمه معصومه (س) و روز دختر مبارک Smile