بایگانی برای‘دسته‌بندی نشده’ دسته

فاطمه

پنجشنبه, آذر ۲۳م, ۱۳۹۶

بهم میگفت اصلاااا قبول ندارم تغییر آدما رو بعد از ازدواج! خیلی مسخره ست خیلی عجیبه
بهم میگفت تبریک تولد برام خیلییی مهمه خیلى
الان دو ساله که ازدواج کرده عین خود دو سال رو یادش رفته روز تولدم رو
خواستم بگم اینجوریاست!!! Smile
_______
* از فراموشى هاى غم انگیز بعد از ازدواج دوستات! هر چند که من پذیرفته بودم این شرایطو خواستم یادآورى کنم که فاطمه و بقیه هم نظرانش هم بپذیرن این واقعیت تلخ رو!

گذر زمان

پنجشنبه, آذر ۲۳م, ۱۳۹۶

دو تا حس مختلف دارم به گذر زمان
غم: که جوونیم داره میره
شادى: که پیریم نزدیکه

۱۰۶۵۵ روزه ام!

یکشنبه, آذر ۱۹م, ۱۳۹۶

٢٩ سال و دو روز…
هر آدمى باید بارها و بارها به دنیا بیاید
هر آدمى به تولدى دیگر محتاج است
بیا تا دوباره به دنیا بیاییم..

حسرت

جمعه, آذر ۳م, ۱۳۹۶

کاشکى نخاع درمان داشت.. یا کاشکى هر بیمارى لاعلاجى درمان داشت.. بیمار شدن خیلى درس ها میده به آدمى..رنج و سختى که مى کشى یه جور دیگه ت میکنه یه رشد خاص داره بیمارِ تلاشگر و امیدوار، تهش نگاه میکنه به خودش یه حس خوب بهش دست میده… براى من که باعث شد خیلى راه هاى جدیدى رو پیدا کنم که آدم هاى سالم تو ذهنشون تو اون شرایطِ من ممکن فقط یه راه به ذهنشون برسه و با بسته بودن اون راه زود مایوس بشن ولى من با بیمارى و هزاران راه بسته ى جلوى روم به خاطر جسم محدودم، ذهنم خلاق شد دنبال راه هاى مختلف بودم همیشه غم و یاس و ناراحتى هم کشیدم اما گشتم دنبال راهش تا پا به پاى بقیه ى انسان ها باشم و حتى به خیلى ها کمک کنم و شادى بهشون ببخشم… براى آرامش خودم و خونواده و کسایى مثل خودم…ذهنم باز شد و رفت به هر جا که میخواست فکرم مشغول شد و به هر چه که باید و نباید فکر کردم…

به حس و حال آدم ها تو بن بست ها بهتر توجه میکنم..خوب میفهمم آدم ها چه حسى دارن تو درد و رنج و سختى هر چند که زورمم میاد گاهى که چرا با کوچیکیه مشکل زود جا میزنن اما میفهممشون اون حسشون رو عمیقا میفهمم… این درک آدم ها خیلى خوبه اینجورى کمتر رنجیده میشى و البته اون انرژى مثبت و خوبى که حفظ میکنى برات شرایط خوبى رو در تعامل با آدم ها میسازه..صبور تر و محبوب تر و مهربان تر میشى….

اما یه جاهایى درست مثل امروز حس میکنى به قدر کافى بزرگ شدى و خوب و بد زندگى رو فهمیدى الانه که دیگه با این رنج هایى که دیدى آب دیده شدى میتونى بهترین زندگى رو بسازى و ذهنت پر از خلاقیت و خوبى و عشقه…ولى دوست دارى از همه ى تواناییت استفاده کنى و دوست دارى دیده بشه همه ى توانایى هات..دوست دارى همه ى مسیرها و نعمت هاى بیکران خداوند رو که با اون ذهن رنج دیده و خلاقت کشفشون کردى و رصدشون کردى رو تجربه کنى به آسونى…اینجاست که میگى کاشکى درمان داشتى…این محدودیت و بیمارى که برات یه فرصت رشد بوده حالا که بزرگ شدى درمان میشد….حالا که مثلا مدرک دکتراتو از این دانشگاه گرفتى از دانشگاه میرفتى و زندگیتو و زندگى دیگران رو با سواد و علمت، در وقتى مناسب و زمان زیاد و با خاطرى آسوده میساختى…یه همچین چیزى…ولى چه میشه کرد که تو سر در دانشگاه زندگى آسیب نخاعى نوشته: زگهواره تا گور دانش بجوى…

ان شاالله شفاى همه ى بیماران…

_________
*حسرت یا فارغ التحصیلى؟ مساله این است Pirate

با کوله بارى از نور از شب گذر کن

پنجشنبه, آذر ۲م, ۱۳۹۶

چقدر این آهنک آقاى سالار عقیلى رو دوست دارم
هندزفرى گذاشتمو هم آهنگ گوش میدم هم دلم میخواد شعرش رو نقاشى کنم…

در فصل بارشِ سنگ همچون، آیینه بمان
بر جان ِدشت تشنه بنویس از عطر بهاران

در انتظار فردا شب را سحر کن
با کوله بارى از نور از شب گذر کن
سرمست و عاشقانه در خود نظر کن

بشکن در قفس را از تن رها شوووو
درمان دردِ دردمندان را دوا شو
از خود دمى برون آ محو خداااا شوووو

خورشیدى، در جان تو پنهان است
دریا از، یادِ تو پریشان است
عاشق شو، زیرا عاشق انسان است

دنیا در چشم عاشق نفسى است
بى عشق، عالم قفسى است

آزاد از بند و دامِ قفس شو
با عشق هم نفس شووووووووو❤️❤️❤️❤️

خسته م نقاشیم اون چه که میخوام نشده
چون دلم یه کوله باررررر به چه بزرگى از نور، براى گذر از شب میخواد…

رهایى از تن چطوریه؟

گِل بازى و این دست ها…

پنجشنبه, آذر ۲م, ۱۳۹۶

رفته بودم خونه دوستم یه عالمه مجسمه و کتیبه رو میز و پیانوش و رو در و دیوار بود که با رنگ وسایل خونه ش سِت بود…وقتی بش گفتم چقدر قشنگن تازه گفت بهم که با دستاى خودش بهشون جون داده و اوردتشون به این دنیا…از این کارش ذوق زده شده بودم تا حالا به این فکر نکرده بودم که شاید بتونم با دستام به گِل شکل بدم و یه چیزى بسازمو از روح خودم بهش بدمم Smile برام خیلیییی جالب بود پس دست به کار شدم و شروع کردم به ساختن
اینکه بگم چقدر آرامش بخشه تا این کارو نکنین نمیتونین میزان آرامش رو درک کنین ولى ولى گِل بازى شده مونس من..گِل ها شنونده هاى خوبى هستن..حرفامو میشنون بى صدا تو سکوت..گوشم میدن گِل ها میدونن تنهایى خیلی چیز ساکتیه و دستت رو به مهر فشار میدن، میتونى حرف دلت رو رو دلشون بشونى حک کنى و بت لبخند میزنن تا ثابت شدن حرف های دلت رو دلشون ممکن هى تَرَک بخورن و تو هى باید حواست بهشون باشه و به زخمشون آب بدى و هواى دلشون رو داشته باشى و براشون مادرى کنى تا وقتى به دنیا میان با دلت یکى باشن…بشن همونى که تو توى رویاهات بوده…



دریاى رحمتش را کرانه ایى نیست؛ دلم پرواز مى خواهد تا ابرهاى دوررررر
رویاى من پرنده شدنو سبکبال بودنو پروازه تا خود خودت

پروانه هاى مونارک

سه شنبه, آبان ۲۳م, ۱۳۹۶


دوستم یه جایى در نزدیکى مکزیک زندگى میکنه.. با هام تماس گرفت از یه مراسمی گفت…گفت که هر سال همین موقع ها یه مراسم شکر گزاری دارن بابت ورود پروانه هاى مونارک به دیارشون دست به آسمون بلند میکنن و از خداوند تشکر میکنن و جشن و پایکوبى میکنن و براى بچه ها بال پروانه میذارن…و با گوش پاکن هاى آغشته به شیره ى گلها به پروانه ها غذا میدن…
پروانه هایى که راه دور و دراز رو از کانادا تا مکزیک میان..یه راه عجیب یه راه سخت…وسط حرفاش گفت : “سبحان الله” آخه چ جورى؟ میدونى مونا عجیبیش به اینه که هیچ بنى بشرى این مسیرو نمی تونه بره
یه قشنگى هم داره.. و اونم اسمشونه
مونارک
“مونا” رک
با تو هم نامن
پروانه هاى عجیبى که با تو همنامن و شبیه تو مسیر سخت و عجیبى رو میرن تو زندگیشون
راستشو بخواین دلم کلى پروانه ایى شد از این توصیفا و ذوق زده شدم Heart
تند تند رفتم در موردشون خوندم یه جا میخوندم چشمهاى عجیبی دارن و توى طول روز پرواز میکنن و مسیر رو با نور خورشید ردیابى میکنن چشماشون دنبال نوره..و خیلى امیدوارن به مسیرى که میرن
گفتم بیزحمت یکى از اون بالهاى پروانه که بچه ها میذارن برام بخر، گفت باشهههه چه رنگى؟؟ گفتم هر رنگى به سلیقه خودت Smile میخوام براى دختر نداشته ام نگه دارم…یه روزى…که یه روزى از خداوند بابت خلقت پروانه هاى مونارک تشکر کنه….
گفت پس صورتى میگیرم دخترا صورتى دوست دارن Smile

خدایا..

سه شنبه, آبان ۲۳م, ۱۳۹۶

از خود زلزله تا الان هوا سرد شد…کولرا رو خاموش کردیم
دو روزه صبحا صدای اذان رو از مسجد محل میشنوم
عاشق این سکوتو این هوا و ماه و طلوعم…
خدا به زلزله زده ها صبر و آرامش بده…

دکتر مهدی

سه شنبه, آبان ۲م, ۱۳۹۶

بهترین خبری که میتونست برای این روزهامون باشه خبر قبولیت توی رشته ی دلخواهت از کودکی تا به امروز بود..رشته ایی که براش خیلی تلاش کردی..تا بتونی واردش بشی..امیدوارم روزی که به عنوان یه پزشک از دانشگاه فارغ التحصیل میشی دغدغه ایی جز دستگیری از فقرا و محرومان و یتیمان و … بیمار نداشته باشی مثل تمام روزهایی که وسط درس دست پدر و مادر و خواهرت رو با عشق و دل مهربون و ایثارگرت گرفتی عزیز دل خواهر……

سفرنامه مشهد۵

شنبه, مهر ۱م, ۱۳۹۶

این سفر برنامه های دیگه هم داشت مثل پارک آبی و …اما من نرفتم
پیشنهاد می کنم مستند “یکی از میان جمع” که روایت مهربونی های مادر سپید و کار بسیار سنگین و وقت گیر ایشون هست رو به صورت تصویری ببینید Smile

مجموعه «یکی از میان جمع» این هفته به معرفی بانویی ایرانی می پردازد که زمینه سفر گروهی از خانواده ها به مشهد مقدس را فراهم کرده است. /….کمک به دیگران و در حقیقت خیرخواهی و خیراندیشی برای جامعه، یکی از دستورات دین مبین اسلام است که اگر با هدف کسب رضایت الهی و خدمت به مسلمانان صورت بگیرد دارای اجر خواهد بود.*** مجموعه «یکی از میان جمع» که به تاثیر دین در سبک زندگی افراد جامعه می پردازد این هفته در رابطه با یکی از همین افراد است. در این قسمت به معرفی خانم زینب ناصری پرداخته می شود؛ کسی که گروهی از خانواده های کودکان کم بینا و نابینا را گرد هم آورده و با این گروه به زیارت امام رضا(ع) رفته اند…)

لینک مستند «یکی از میان جمع»

همین جام..

سه شنبه, شهریور ۲۱م, ۱۳۹۶

همین جام، همین جا، نشسته م لبه ى تخت…دلِ دستام نقاشى کشیدن میخوان، دست میکشم به هواى اطراف و توى هوا با انگشتم گُل میکشم؛ میزنم به موهام، قلب میکشم نازش میکنم، خورشید مى کشم به چه بزرگى و روشنى..ابر میکشم.. بغلش میکنم…
صداى مهدى از توى پذیرایى میاد داره با بابا از اخبار میگه: میگه توى میانمار دارن آدم کشى، مظلوم کشى مى کنن میگه چشماى شهید حججى رو دیدى توى عکسى که داعش از اسارتش منتشر کرده، میگه سازمان سنجش هنوز اطلاعیه نداده که دقیقا کى نتایج کنکور رو میده، بابا با ذوق و لبخند میگه: خلاقیت این پدره رو دیدى که کفشهاى بچه ى معلولش رو چسبونده به کفشاى خودش، دستاشو میگیره راه که میره، بچه ش هم باش راه میره؟
من اینجا لبخند مى زنم…صداى مهدى از پذیرایى میاد: کجایى موناااااا؟ سرم رو بلند مى کنم، از راهى دور میگم: همین جام…..Smile

یه چیزهایى باید بدونى

یکشنبه, شهریور ۱۹م, ۱۳۹۶

خیلى خیلى اتفاقى تلویزیون رو روشن کردم و من و پدر و مادر توجهمون به حرفهایى که نرگس توى برنامه ى “یه چیزهایى باید بدونى” از شبکه سه سیما راجع به پدر و مادرش زد جلب شد..چهره ى دلنشین نرگس و فن بیان و ادب و احترام نسبت به والدینش بیشتر میخکوبمون کرد
“نرگس طهمورثى” دختر ٩ ساله ى سالم از پدر میوپاتى و ویلچرنشین و مادر با بیماری فلج اطفال و محدودیت حرکتى در یک پا، پشت تریبون ایستاده بود و براى حضار هر آنچه از دلش راجع به پدر و مادرش در ذهن داشت مى گفت..
در پشت صحنه ى برنامه مادر و پدرى بودند که واقعا میگفتن نمى دونیم نرگس آیا از شرایط ما ناراحت هست یا نه..!! و آیا از اینکه ما پدر و مادر معلول والدینش هستیم آزرده خاطر هست یا نه..؟
و در صحنه نرگسى با تربیت بینظیر و خونه ى سرشار از محبت پدر و مادر بزرگ شده بود با قامت کوچک و صداى بچگانه اش دل بزرگش و پدر و مادر مهربونش رو به تصویر کشید….

انتقادم به قسمت نهایى برنامه:
مجرى در ابتدا از پدر و مادر خواست تا از فرزندشون تشکر کنند و قدردانى…چونکه نرگس چند ا گفت من به پدرم کمک مى کنم و براش ویلچرشو میارم و دستش رو میگیرم تا روى ویلچرش بشینه…

به رسم معمول بهتر بود در ابتدا نرگس از پدر و مادرش تشکر کنه…و حرف نهاییش رو به پدر و مادرش بگه اولا پدر و مادر بزرگترن و احترامشون واجب و جایگاهشون ویژه ست در ثانى این پدر و مادر با شرایط خاص قطعا جایگاهشون ویژه تره به دلیل شرایط و مشکلات خاصى که داشتن و از جون مایه گذاشتن همچین بچه ایی رو تربیت کردند…سختى هایى که این پدر و مادر داشتن در راه بزرگ کردن نرگس قطعا با سایرین متفاوته و این ثمره واقعا تحسین برانگیزه

من که به مامانم گفتم کاشکی اول از نرگس میخواست تا از پدر و مادرش تشکر کنه نه اول از پدر و مادرش
مامانم میگفت نه بابا اشکالى نداره سخت نگیر…ولیکن من چون شرایطم خودمم مشابه به شدت تو این موارد توجه میکنم که در گفتار و رفتار چقدر آدمها با معلولین تغییر میکنن
باور کنین اگر یه پدر و مادر بد سرپرست و خون به دل بچه کرده بودن اما مثلا بعد از چند سال مجدد بچه ى خودشون رو سرپرستى میکردن اول به بچه میگفتن از پدر و مادرت تشکر کن یا پدر و مادر بیخیال و تن پرور که حتى بچه رو در فشار روحى و…گذاشتن و انواع اذیتها رو کردن اما بچه شون به یه سرانجامى رسیده بود میگفتن اول از مامان و بابات تشکر کن…
حالا تا رسید به یه بچه ایی که مثلا ویلچر میگیره کنار تخت باباش اول باید پدر و مادرش ازش تشکر کنند…؟؟؟
فقط یادم افتاد به زیر دو سالگى نرگس که اون دو سال چطور نرگس رو قشنگ و خانوم و عزیز بزرگ کردن چون بچه کوچیک و نوپا واقعا بزرگ کردنش مشکله!

احترام به پدر و مادر از اوجب واجبات حالا هر جورى که باشند و نباشند
خداوند این خونواده رو حفظ کنه
حتما این برنامه ى ١۵ قسمتی رو که هر شب از شبکه ٣ ساعت ١٠:٣٠ پخش میشه رو ببینید

پروانه ایى

جمعه, شهریور ۱۷م, ۱۳۹۶

همیشه هر چیزى (هدیه و سوپرایز و…) بى تکلف تر و ساده تر و از دل بر اومده تر منو هزار بار بیشتر از چیزهاى آنتیک و گرونو و از پول بر اومده خوشحال میکنه… همیشه
بالاخره بعد از ٧ ماه تونستم برم خونه سودى جونم و بچه ٧ ماهش رو بغل بگیرم…ورودی خونه رو دو تا قلب آویزون بود که روش پیرینت کرده بود خاله مونا خوش اومدى
بگو از دیدنش چه حالى داشتم؟

عیدتون مبارک و دلتون آروم

سوتوکوریشم خوبه

جمعه, شهریور ۱۷م, ۱۳۹۶

این سوتو کوریه وبلاگم رو دوست دارم…اینکه با وجود اون همه آدم و اون همه صفحه و.. تو اینستا کسی دیگه وبلاگستانو عددى حساب هم نمی کنه… حیف ! حیف که دیگه مشاورم و خزعبلات!! نویسى ممنوعه وگرنههههه تا خرخره حرف هست Evil Grin یه مشاوریم بیا و ببین! هر چى از کسى دورتر و بى نسبت تر باشم بیشتر آرامش بخششم و هر چى بهم نزدیک تر باشه نتیجه معکوسه میزنم طرف رو نابود میکنم… آخریش هم یه خانمیه که با چند واسطه از شمال کشور رسیده به یه مشاور جنوبى که من باشم…عاشق لهجه شمالیشم… اینقدر مصائبش پیچ در پیچه که وقتى باهاش صحبت می کنم فقط یه گوشمو و انعکاس میدم همین…و اونم همینطور میگه و میگه و میگه…آخرش که میگه پر از آرامش شدم بات صحبت کردم دلم مثه صبح بهشت میشه Smile دلم میخواد بهش بگم منم رو ویلچرم و مصائب پیچ در پیچ دارم و با حرف زدن با تو آروم میشم اما یادم میاد که هى مونا تو مشاورى به قدر اعتدال و تنها یه جاهایى میتونى از خودت بگى..هر چند که اگر مشاوره فیس تو فیس بود که کلا باید مى بود بالاخره منو روى این ماشینم میدید…. همش هم دعام که میکنه میگه ایشاالله عروسیت و منم ذوق میکنم Big Smile با یه حیاى خاصى میگم ممنون ایشاالله!! خودم خنده م میگیره Big Smile

بعد برام دنیا خیلى قشنگه بیشتر که فکر میکنم براى دلایلش میبینم دلایلش آدماى دورو برمن.. هر روز که از سرکار میام مهدى با ویلچر دم در منتظرمه که من از ماشین پیاده شم…همینجورى که میبرتم تو راه از پشت سرم یه ماچ میزنه به سرم و میگه الهى قربونت برم و منم بهش میگ فداى انگشتاى تپلت بشم که همش پروانه اییم میکنى..کاشکى خدا برام حفظش کنه و به هیچ بهانه ایى مثه درس و کار و ازدواج و…ازم دور نباشه…
تا میرسه به گفتن از پدر و مادر دلم میگیره…گاهى یادم میاد بعضى ها پدر و مادرشون در قید حیات نیستن دلم نمى خواد حسرت به دل کسى بندازم با حرفام…فقط تا هستن قدر بدونیم همین…بودنشون به هر طریقى چه جسم چه روح باغه بهشته…خداوند خونواده م رو حفظ کنه بلند بگو آمین

دکتر سین سینم خوبه سلام داره از خبرگزاریها که پیگیریش میکنم و میبینم ویزیت رایگان و سخنرانى و…داره دلم پرواز میکنه…آدمى که خوب و دستگیر و مهربون و پناه فقرا و یتیمان و بیماران و … باشه انعکاسش جز رنگین کمانى وسط یه جنگل بارون خورده ى تمیز چى میتونه باشه آخه؟؟

همه چى رو دوست دارم… هنوزم که هنوزه مهمترین نعمتها برام ایناست: سلامتى، عشق، عقل!
عقل و عشق رو که دارم و اما سلامتى! دروغ چرا روزگار خیلى سخت میگذره خیلى..دلم خیلى چیزا میخواد که سلامتى تنها گذرگاهشه اما مجبورم پاى نداشته ام رو بذارم روى دلم…

خاله جون

سه شنبه, شهریور ۷م, ۱۳۹۶

خیلى حس خوبیه که میبینم دوستاى صمیمیم اونایى که یه روزایى تو سر و کله هم میزدیم و میگفتیم و میخندیدم و بچگى میکردیم حالا خودشون بچه میارن و مادر میشن Smile
مامان نسیمت یکى از کساییه که در حقم خیلى خوبى و مهربونى کرده یه نسیم ملایم و مهربون که همیشه رو زندگیم میوزه…
دلم خواست حس خوب به دنیا اومدنت توى دلم همیشه و همیشه ثبت بشه خاله جون Heart
یک عدد خاله موناااا

اینم من یه ماه پیشا درست کردم به عشق به دنیا اومدن نى نی که فردا میاد