بایگانی برای‘سفرنامه آلمان’ دسته

سفرنامه آلمان ۱۴

سه شنبه, اردیبهشت ۲۶م, ۱۳۹۶

دارم از اولین صبحه خونه مشترک حرف میزنم.. از چای شیرینو و نیمروی عسلی صبحگاهی از پرده و پنجره و باد اول مهر ماه توی خونه.. و صدای چکاوک ها که دور و نزدیک میشن…از لمس دست و حال مشترک نگاه… از حضور از عمق وجود از ماه از بارون از خدااا.. دارم از یه نوشته کوچیک روی آینه ی اتاق حرف میزنم از سااال ها حرف برای گفتن از کتاب های خونده مشترک و از ظرف انار… و خرمالوهای بهشتی توی کاسه مسی و یه دسته گله نرگس به چه بزرگی و خوشبویی.. از تکیه به در تا وقت رسیدن..نگاه کردن و خندیدن چشمات.. دارم از عطر غذای خونه حرف میزنم از جلز و ولز پیازهای سرخ شده برای اولین آش رشته ی خونه تو کاسه ی گل گلی..از رفتن و رسیدن از چسبوندن اولین عکس ها توی البوم از نوشته های کنارشون و شنیدن دوستت دارم ها با صدای تو .. از رنگ مورد علاقه و دیوار خونه.. از گلخونه ی کوچیکو پیچک هایی که از دیوارهای آبیش بالا رفتن تا کجا… از شمعدونی های توی راه پله مثه خونه ی شهرزاد و از آرامش بی صدای خونه… از همصحبتی که خستگیت و دردت، از وصلش فراموشت میشه..از قفل هایی که تا ابد بسته میشن روی همین حفاظ فولادی دریاچه ی نقره ایی..اسم من اسم تو..خیال خیال خیال
خیال باید ایرونی باشه اصیل باشه خیال باید مثل فرش کاشان پر از نقش و نگار دل باشه حتی کنار دریاچه ی ماچ سی هانوفر..عروس و دومادهایی که میرفتن و میومدن تا دریاچه ی نقره ایی که قفل هاشونو ببندن و من غرق خیااااال تا ابرهای دور و لبخندم رو که از شال گردنه پیچیده شده دور صورتم در اوردم و به دوربین دایی خندیدم.. خندیدم به خیال هایی که می رفتنو میومدن حتی به این ویلچر این یاره قدیمی..صدای دیلینگ دیلنگ موبایلم که اس ام اس اومد..یعنی کی میتونه باشه؟ من اینجا تو هانوفر کنار دریاچه ی نقره ایی؟ و ایرانسلی که حالا شده آلمان سل..
واریز گروهی حقوق..بیشتر تر خندیدم..چه حال خوبی..ها مونا مشکوکی های فامیل شروع شد برای خوشحالی های پنهانی از اس ام اس دریافت حقوق..!! با این همه خیال شبیه عاشق هایی شده بودم که از اس ام اس یار ذوق مرگ میشن، میدونم خودم..دلم بابام و مامانمو خواست همون موقع..که بگم این حس خوب همش برای شما..شما که منو به اینجا رسوندین.. Heart

__________
*عروس دوماد آلمانی و ماشین عروس آلمانی هم دیدم به پای ایرونیش نمیرسن ولی خوشبخت بشن الهی
موبایلم تو این سفر اصلا همراهی نکرد یه چهار تا عکس خوشگل بگیرم

** بیاید برای حاله خوبه دل هم “حمد” بخونیم…باشه؟

سفرنامه آلمان۱۳

شنبه, اردیبهشت ۱۶م, ۱۳۹۶

از ایستگاه مترو اومدم بیرون و راه میرفتیم به سمت جایی که نمی دونستم کجاست فقط میخواستن ببرنم که شهر رو ببینم..شال بزرگ پشمی رو محکم دور خودم بپیچیدم..هوا خیلی سرد بود..تو خیابونا هیچکس نبود..بی روح و آرام…پیچیدیم سمت راست که این صحنه رو دیدم..حس کردم قدم گذاشتم به کارت پستال..یا نقاشی..انگار الان تو نقاشی باشم باورم نمی شد اینها همش طبیعیه..کار خداست..نمی تونم زیباییشو بگم اما خدای بینظیری داریم خدای بینظیری دارم..دلم خواست تا بینهایتش رو بدوم..دویدم..روحم دوید..پرواز کرد تا الَّذی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْ‏ءٍ خَلَقَهُ….

مونا ! تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت
وقتی روشنی چشمهایت
در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود
با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکیت
از تنهایی معصومانه دستهایت
آیا می دانی که در هجوم دردها و غم هایت
و در گیر و دار ملال آور دوران زندگیت
حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود؟
مونا !
اکنون آمده ام تا دستهایت را
به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری
در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی
و اینک مونا شکفتن و سبز شدن در انتظار توست… در انتظار توست..

_________________
*خدایی که آنچه را آفرید زیبا و نیکویش ساخت(سوره سجده آیه ۷)
**از وقتی هفته ایی یه بار یا دو هفته ایی یه بار میرم بیرون از خونه طبیعت گردی خیابون گردی حس خیلی خوبی دارم… Heart Heart لیمی جونم دختردایی جونم عاشقتم Heart Heart

سفرنامه آلمان ۱۲

سه شنبه, اسفند ۱۰م, ۱۳۹۵

یه چیزی که فهمیدم اونجا این بود که تو خیابونا و مراکز خرید و.. رمپ یا شیب یا پل و… ندارن! چون کلا پله ندارن و یا جوی آب ندارن که نیاز به پل باشه یا وسط خیابانوشان گل کاری و یا حصار وسط خیابون ندارن..تا چشم کار میکنه صافه..پیاده رو از خیابون به واسطه ی سنگفرش متفاوتش مشخص میشه گاهی بعضی پیاده رو ها با یه ارتفاع ۵ سانی از خیابون بلند تره که با نزدیک شدن به چهار راه ها و یا جایی که عابر پیاده میتونه عبور کنه از این سمت خیابون به اون سمت به طور ظریفی با یه شب ملایم ارتفاع ۵ سانتی پیاده رو به خیابون وصل میشه بنابراین اصلا متوجه نبودم که من الان رو ویلچرم و هیچ جا دلم خون نشد برای گشت زدن تو خیابونا..

اولین روز که خواستم برم مرکز شهر سر ساعت باید خودم رو به ایستگاه اتوبوس میرسوندم..مثلا ۲:۰۲ ساعت دو و دو دقیقه اگر دو و سه دقیقه میرسیدم اتوبوس رفته بود..سر ثانیه اتوبوس ها و مترو و قطار می ایستنو حرکت میکنن(نهایت ۲۰ ثانیه)..وقتی خواستم از عرض خیابون رد بشم و خودم رو به ایستگاه اتوبوس برسونم یک میله که روش یه جعبه ی کوچیکه سر خط عابر پیاده هست و اون جعبه رو لمس می کنم..اون وقته که چراغ برای خودروهای در حال عبور قرمز می شد و برای منه عابر سبز و میتونستم از خیابون رد بشم ..واسه همین هم جریان ماشین هاشون تنده وقتی که عابری نیست… هم وقتی عابر هستو ماشینی هم نیست و تردد ماشین کنده عابر معطل نمیشه تا چراغ واسش سبز بشه همه چی دست عابره Grin فقط نمی دونم اونایی که تتراپلژی هستند چیکار می کنن اما قطعا راهی برای اونا هست..

اتوبوس هاشون دو نوعند از لحاظ خدمات به ویلچری ها..بعضی اتوبوس ها با دکمه ایی که راننده میزنه اتوبوس به سمت درب متمایل میشه میاد پایین (اتوبوس کج میشه انگار) و همسطح پیاده رو میشه..بعضی اتوبوسها که قدیمی ترند راننده پیاده میشه و از وسط اتوبوس رمپ رو از کف میکنه و به سمت در اتوبوس میاره و یه شیب برای اتوبوس درست میشه و البته اینم بگم درب وردی سایر مسافرا رو بسته نگه داشت اول راننده اومد منو با احترام سوار کرد و بعد رفت سراغ سوار کردن سایر مسافرا..جای ویلچر هم هست همونجوری که روی ویلچر بودم کمربند بسته بودم و به مناظر نگاه می کردم و به این فکر می کردم که بعد از بیست سال این دومین باریه که سوار اتوبوس میشمو چقدر دیدن دنیا از پشت پنجره های بزرگ اتوبوس و از بلندی لذت بخشه و خاطره ی اولین باری که به لطف دوستام سوار اتوبوس شدمو مرور می کردم (البته هزینه ی حمل و نقل گرونه اونجا برای رفت بین ۵ تا ۷ یورو یعنی برای ما ۲۰ تا ۲۸ هزار برای مرکز شهر و البته جاهای دور تر خب خیلی بیشتر و اینکه معلولین و دانش آموزا و مادر با بچه کوچیک کارت تردد ارزان دارن اما نه معلولین مسافر..پس امکانات هم الکی نمی دن و هزینه باید کرد)

چند روز پیش رییس محل کارم یک معمار اورده بود تا بهش بگه فضای داخلی رو چه تغییراتی بده..معمار ایده هاشو که میداد فهمیدم به طور کلی می خوان محل رو بکوبن و جدید درست بکنن..وقتی همین ایده هایی که تو آلمان دیده بودم رو به رییسم گفتم رییسم گفت اونجا بهشته و با یک پوزخند گفت که اینجا همچین کاری نمیشه کرد! من ادامه ندادم اما واقعا یک سوال دارم از رییسم که خیلی هم خوشفکر و روشن فکره.. واقعا چرا نمیشه؟ چرا ما نمی تونیم خودمون برای خودمون بهشت درست کنیم و فقط کارهای دیگران برامون بهشته و دست نیافتنی..به رییسم گفتم میدونم آخرش صندلی های این مرکز سمعی بصری برای کارگاه ها رو که میخواین چنین و چنان درستش کنید رو اینقدر به همدیگه می چسبونید که ویلچر رد نشه و من پشت در بمونم!! خندید و گفت خب فضا محدوده و ما باید بیشترین ظرفیت صندلی رو توش قرار بدیم…….

تو رو به خداوندیه خدا..توی هر کار و هر رشته هر سمتی که هستید سعی کنید همه رو بفهمید…اینه که میگم رفتار و فرهنگ و احترام اونجا حاکمه و دلم مناسب سازی هاش رو نخواست دلم این همه احترام و فکر و فرهنگ و توجه رو خواست..

به فکر هم باشیم.. درک و همدلیمون رو ببریم بالا اینجا هم بهشت میشه.. Rainbow Heart

سفرنامه آلمان ۱۱

چهارشنبه, اسفند ۴م, ۱۳۹۵

در مورد نحوه ی ارتباط با پرفسور سمیعی که کلینیکشون توی هانوفر آلمانه
اول بگم که پرفسور سمیعی یه اکیپ فوق العاده خوب دارند..یعنی پزشکایی که باشون همکاری دارن همگی پرفسور هستتند و خبره..
من توی کنگره ی مغز و اعصاب تهران خیلی خیلی اتفاقی با کمک و محبت بچه های خبرنگار پایگاه ریاست جمهوری، با پرفسور محمدی صحبت کردم..که از دوستان نزدیک و جز اکیپ پرفسور توی ساختمون مغز هانوفر هستند..سوالاتم بیشتر حول و حوش سوختن بدنم بود..یه چیزی شبیه آتیش توی دستم..وقتی دستم رو معاینه کرد با دیدن ناخن هام مشکلم رو تایید کرد و گفت اعصاب سمپاتیک و پاراسماتیکت تحت فشاره و قابلیت درمان و کنترل داره..من خیلیی خوشحال شدم اولا علت مشکل ناخن هام رو فهمیدم..همیشه باید ناخن هامو قایم می کردم از اینکه خودکار دست بگیرم و دیگران به ناخن هام نگاه می کردن خجالت می کشیدم از اینکه ممکن با خودشون فکر کنن چرا به ناخن هاش نمی رسه خیلی معذب بودم..با اینکه من خیلی پیگیر بودم و هیچکس متوجه نمی شد چرا ناخن های کشیده ی من به یک سوم حالت اولیه شون تقلیل پیدا کردن و چرا فقط توی یه دستم با این شدت اتفاق افتاده!! احتمالات زیاد بود از کمبود کلسیم تا قارچ و پسوریازیس و سایر اگزماهای پوستی اما هیچکدوم نبود که نبود..و این منو آگاه کرد که مشکل ناخن هام منشاش چیه و بعد اینکه احتما درمان و کنترل درد بود که منو امیدوار کرد که یه روزی میشه که این درد درمان بشه یعنی من که با صحبت با پرفسور محمدی خیلی امیدوار شدم……

اما
همه ی اینها نیاز به هزینه ی سنگینی داره یعنی درمان تو کلینیک پرفسور سمیعی مال هر کسی نیست(جالبه بدونید که مال میلیاردها و بازیگرهای هالیوود و فوتبالیست های مشهور و… دنیاست و البته ناگفته نمونه که کلینیک پرفسور به زبان آلمانی، انگلیسی و عربی! خوش آمد گویی کرده اما به فارسی نه!!! و این نشون میده دقیقا چه کسایی میتونن تو اون کلینیک خودشون رو درمان کنن)..فقط ام آر آی اون کلینیک ۷۰۰ یورو به بالاست که تقریبا معادل سه میلیون وجه رایج مملکته (سه ماه کار کنی و هیچی نخوری تا بتونی ام ار ای بگیری Grin )، ام آر آیی که تو کشورمون با ۲۰۰ هزار تومن می گیرن..دیگه جراحی ها و بستری و… مبالغ سنگینی (احتمالا بالای ۵۰۰ میلیون) داره که هر کسی از پسش بر نمیاد متاسفانه..

از طرفی قبل از اینکه بخوای بری آلمان تو مراحل ویزا گرفتن باید علت رفتن مشخص بشه..برای چی میخوای توی خاک کشورشون بری؟ چه انگیزه و هدفی داری؟ برای هر هدفی مراحل خاصی داره..من ویزای دیدار بستگان گرفتم..وقتی می گی دیدار بستگان و گزینه ی درمان پزشکی رو نمی زنی تو مرحله ی تحقیقاتشون (از مصاحبه تا زمان صدور ویزا دو هفته طول می کشه) اگر ببینن تو توی کلینیکی نوبت داری و یا به منظور پزشکی و هدف درمانی داری به کشورشون میری رد میشی به خاطر دروغت و ویزا صادر نمیشه و من نمی تونستم تا قبل از صدور ویزا هیچ مکاتبه ایی با کلینیک پرفسور داشته باشم..شاید از خودتون بپرسین خب چرا ویزای پزشکی نگرفتم؟؟ ویزای پزشکی گرفتن بسیار مشکله اولین نکته ش اینه که حتما حتما باید یک حساب پر پول داشته باشی و مطمئن باشن تو از پس کلیه ی مخارج درمانیت بر میای و این حساب باید به نام خودت و مال خودت حتما باشه و …(این مال خودت هم منظور اینه که نمیشه حتی قبل از مصاحبه ۵۰۰ میلیون بریزی به حسابت تا ویزا روو بگیری و بعد مثلا به صاحب مال پس بدی یا حتی بذاری بری سفر و بیای.. حداقل باید یه سال توی حسابی به نام خودت در جریان باشه..خوب میدونن چطور مردم دوروشون میزنن Grin ).

اما برای ویزای دیدار بستگان نه..بازم اونم سختی های خاص خودش رو داره..اما خب خیلی خیلی راحت تره نسبت به ویزای پزشکی..فقط کافیه حمایت مالی خانوادگی، شغل (ترجیحا دولتی) و کار و بار و فعالیت و تحصیلات و …داشته باشی Grin یه جورایی همه چی باید داشته باشی و بدونن که آدم آویزونی نیستی و خودت اینجا برای خودت کسی هستی و همه رو باید مستند ببری توی مصاحبه(مدت کار، بیمه ی کار، حقوق دریافتی، حساب بانکی (گردش یک ساله)، تحصیلات، تعداد روزهای مرخصیت Grin ، اموال به نامت(که من نداشتم ولی تحت تکفل پدرم اموال پدرم رو ارائه دادم) …… من حتی به پیشنهاد بستگانم کارت پستالای چاپ شده در موسسه رعد و فعالیت های هنری و جایزه هایی که گرفتم هم ارائه دادم. Laugh خواستم بگم خیلی فعالم مثلا Sick وای که چقدر دوست داشتم تندیس برنزی شدن وبلاگمم ارائه بدم اما خب دیگه Grin Grin خویشتن داری کردم

به همین دلایل من تا صدور ویزا هیچ نوبتی تو کلینیک نداشتم و بعد از گرفتن ویزا تا شروع تاریخ ویزا برای رفتن به آلمان فقط یه هفته وقت داشتم که طبیعتا نمی شد هیچ کاری کرد.. Thinking
من توی این سفرم نرفتم که ویزیت بشم چون تنها بودم و خونواده ام همراهم نبودن و خب بار اولم بود و برام همه چی ناشناخته بود..از قضا درست همزمان با سفر من پرفسور سمیعی ایران بودن و در دانشگاه علوم پزشکی بابل مهمان..اما خب وقتی اونجایی شاید بشه که ویزیت بشی مثلا اگر دو ماه میمونی از همون روز اول نوبت بگیری برای ویزیت تا مثلا یه ماه بعد شاید بتونی ویزیت بشی..

اما چطور میشه با پرفسور ارتباط گرفت؟

ابتدا گرفتن ام آر آی یا سی تی اسکن..به صورت سی دی..فیلمش رو بگیرین از همون جایی که ام آر آی میگیرن ازتون
بعد ارسال فیلم به این ایمیل با گفتن شرح حال مختصر (به زبان انگلیسی بهتره) request@ini-hannover.de
به دلیل حجم بالای ایمیل ها به کلینیک پاسخگویی بین ده تا ۱۴ روز طول میکشه یا شاید بیشتر ولی خب پاسخ میدن..
که پاسخ مبنی بر اینه که درمان داره یا خیر و اینکه ممکن ازکیفیت ام آر ای تون رضایت نداشته باشن و بگن که باید یه ام آر آی خوب و شفاف بگیرید(من که از کیفیت ام آر آی ملاصدرای تهران خیلی راضی بودم و خیلی شفاف و با کیفته)
و در صورت درمان میتونید باز به همون ایمیل برای گرفتن نوبت مکاتبه کنید و البته وقتی میخواین برین آلمان این مکاتباتتون رو باید حتما به سفارت ارائه بدین چون بعد خودشون درش میارن و اگر نگفته باشین به خاطر پنهان کاری توی مصاحبه رد میشین به همین سادگی

اینم صفحه ی کاملا رسمی پرفسور سمیعی که جدیدا نوه شون فیلم های پرفسور رو میذاره و مردم رو راهنمایی می کنه..

از خداوند طلب دارم که هیچ بنی بشری درد نکشه..به امید سلامتی همه ی بیماران و یادآوری اینکه قدران نعمت سلامتی و هر آنچه که داریم باشیم… Rose Rose

سفرنامه آلمان ۱۰

جمعه, بهمن ۲۲م, ۱۳۹۵

قبلا تو وبلاگم در مورد نونا پسانین (+ و + )دونده ی مشهدی که توی ورزشگاه آزادی درب چند تُنی ورزشگاه افتاد روش و آسیب نخاعی و تتراپلژی (فلج ۴ اندام) شد نوشته بودم گفتم که یک ماه بعد برای معالجه، نونا به آلمان کلینیک پرفسور سمیعی رفت.. و الان با گذشت ۶ سال اونجا زندگی می کنه و من هم یک روز از این سفر دو هفته ایی رو مهمان خونه ی نونا بودم.. Smile
خونه ی نونا اینا طبقه ی دوم یه آپارتمان قدیمی و زیباست که علاوه بر اینکه درب ورودی آپارتمان که دو پله می خوره رمپ داره یه در از طبقه دوم به بیرون باز میشه که بی هیچ پله و رمپ و…به یه باغ و بعد به خیابون منتهی میشه…این همون دری هست که نونا با ویلچر برقیش ازش میزنه بیرونو میره مدرسه..من از درب رمپ دار وارد آپارتمان شدم..درب آسانسور رو کسی به روم باز کرد که فکر کردم نوناست و دیگه میتونه راه بره آخه نونا یه خواهر دو قلو داره که عین یه سیب از وسط نصف شده هستن.. In Love
یه خونواده ی شاد که منتظر من بودن همه کلی ذوق داشتیم باورم نمی شد که من الان از اون سر دنیا تو خونه ی کسی هستم که به طور مجازی و از طریق وبلاگم باش آشنا شدم..نونا با ویلچر برقیش دم در منتظر بود..همیشه برای رفتن به مهمانی وقتی میخوام وارد خونه ایی بشم خیلی معذبم آخه خیلی ویلچر کثیفه عینه این میمونه که با کفش می خوام برم تو..اما تو آلمان به خاطر تمیزی بیش از حد خیابونا این مورد خیلی محسوس نبود از طرفی اونایی که خودشون ویلچر نشین دارن همیشه یه راهی دارن و اینکه برخوردی که می کنن از ته دله..مثلا اگر میگن بیا رو فرش موردی نیست از ته دله یا اگه ملافه پهن می کنن یا دستمال میارن پاک می کنن یا هر چی…میدونی که چون خودشون با این مورد مواجهه شدن قبلا و هر تصمیمی می گیرن و بهت می گن بهش فکر کردن و احساساتی نشدن..
در خونه ی نونا اینا با کمال میل به روی من و یلچرم باز بود و من اصلا معذب نبودم..یه خونه ی ساده و زیبا که آفتاب افتاده بود وسط خونه و یه میز زیبا با خوراکی هاش Grin با چند تا شمع خونه رو گرم تر کرده بود..حرف ها زیاد اما اولین اولین حرفم این بود که تو چطور اینقدر عکس های خوشگل خوشگل میگیری میذاری اینستاگرامت؟ نونا هر دو دستش رو میتونه تا حدودی به جز مچ و انگشتان رو حرکت بده..و انگشتاش هم کمی به سمت داخل به صورت مچ بسته شده و حالت گرفته با کمک هر دو دست گوشی رو به سمت سوژه می گیره و تنظیمات دوربین گوشیش رو هم روی عکاسی صوتی گذاشته و با گفتن کپچر گوشیش عکس میگیره:

گاهی هم گوشی رو روی پاش نگه میداره..اینجوری

و البته به نظرم برای اونهایی که فقط یک دستشون کار می کنه و دلشون عکاسی می خواد میشه با یه مچ بند و چسب گوشی رو به دست ببندن و یا روی کلاهشون بذارن (این دیگه خطریه البته به عنوان جاسوس نگیرنتون صلوات Grin )و بعد برن تو تنطیمات گوشی و اون رو روی عکاسی با صوت بذارن
میتونید توی گوگل بزنید : تنظیمات عکس گرفتن با موبایل به صورت صوتی و بر حسب مدل گوشیتون یا دوربینتون تنطیماتش رو اعمال کنید.. به همین سادگی

نونا یه عالمه عکس گرفته که خونواده اش به عنوان سوپرایز براش عکس ها رو چاپ کردن و زدن روی دیوار اتاقش..چه حس خوبی میداد دیدن این عکس ها که از دریچه ی نگاه فردی بود که با رنج و سختی اونها رو گرفته..و حتما خیلی خوب این نعمت و حرکت جاریه توی انگشتها رو میفهمه..قدر این انگشت های ظریف و پر از توانایی و راز رو باید تا همیشه دونست..و ازش خوب استفاده کرد و خمس و زکاتشون رو داد..

من رازهایی را با تو خواهم گفت: اما نه به فریاد که به زمزمه..قدری نزدیکتر آی ای دوست..هزار و یک راز با من است که باید با تو در میانش گذارم..

سفرنامه آلمان ۹

یکشنبه, بهمن ۱۷م, ۱۳۹۵

دستهایم برگ سبز شد و تنم نیلوفر؛ با اینکه همه چیز مرداب بود، من زنده آبش کردم..
انگار قصه همین بود که سرم را از گنداب بیرون بیاورم و چنان زشتی را به زیبایی بدل کنم و لجن زار را به گلزار، که پلشتی شرمنده شود..

هر “نیلوفر” به من می گوید حتی اگر همه ی جهان زشت است تو زیبای خودت باش

آری.. قصه همین بود..

سی لایف شبیه سازی زندگی تو اعماق دریا اما روی زمینه (مشابه آکواریوم کیش منتهی خیلی خیلی بزرگ).. و من باز چشمم به مناسب سازی ها و توجه های زیباشون به آدم ها بود..که چقدر دقیق به آدم ها و نیازهاشون توجه می کنن Smile
عمه م همش نگران بود برای رفتن به اونجا می گفت یه جاهاییش ویلچررو نیست و ممکن اذیت بشیم اما من که باورم نمی شد تو ساخت یه جای دیدنی فکر من و امثال منو نکرده باشن..با تردید تا خرید بلیط رفتیم و پرسیدیمو گفتن مشکلی نیست و برای ورودی آکواریوم و جنگل آسانسور هست..

یاد پارک آبی مشهد افتادم بزرگترین پارک آبی خاورمیانه!!..تا حالا نگفته بودم اما هیچ وقت یادم نمیره اون سالی که با دوستام رفتم مشهد قبل رفتن به پارک آبی من از اهواز تماس گرفتم..اینجا که میرم استخر و آب درمانی چون آسیب نخاعی هستم به خاطر داشتن کنترل ادرار باید برای استخر تاییدیه پزشکی ببرم..آره من از اهواز به هوای رفتن به پارک آبی با پارک آبی تماس گرفتم و با پزشک پارک صحبت کردم..شرایطم رو کامل توضیح دادم و پرسیدم که چه مدارکی نیاز هست باهام باشه؟ که من آماده کنم..پزشک پارک گفت هیچی! (من اعتنایی نکردم و بازم رفتم پزشک و گواهی گرفتم) و چند تا مدرک مبنی بر بازگشت کنترل ادرار رو هم که داشتم با خودم بردم وقتی خواستم تلفن رو قطع کنم گفتم ببخشید خانم دکتر اصلا من میتونم با شرایط جسمیم از بازی های پارک استفاده کنم؟..چند تا رو نام برد یکیش همون تیوپ و رودخونه بود Grin که آره میتونی از چند تا استفاده کنی…
هیچی دیگه ما ۴ تا دوست با کلی هزینه و شادی رسیدیم به پارک..موقع دادن بلیط که توی یه صف طویل بودیم انتظامات پارک که یه آقایی بود اومد سمتم گفت خانم شما نمی تونی بری پارک
من Thinking
دوستام Shock
چرا ؟ خانم این ورودی رو نگاه کنید..دویست تا پله میخوره میره پایین بعد از استخر کلر باید رد بشی بعد دوباره باید دویست پله بری بالا تا به پارک برسی..از پارک هم نمی تونی استفاده کنی..امکانات خاصی برای شما نداره..
من که سنگ کوب کردم خداوند شاهده که نه برای خودم برای دوستام که میدونستم پارک رفتنشونو حالا به خاطر من کنسل می کنن گفتم یعنی چی؟ من که با پزشکتون صحبت کردم Cry هیچی دیگه به اندازه ی پارک آبی گریه کردم اصلا یه اقیانوس گریه کردم الانم که یادم اومد گریه کردم Grin هی آقاهه می گفت بابام جان من خودم تو بنیاد جانبازان کار کردم کامل شرایط شما رو میشناسم باور کن راه نداره بری..دوستام می گفتن آسانسور نداره به پارک؟ گفتن نه! وسط یه عالمه آب که آسانسور و برق کشی نمی کنن!!! دوستام هی می گفتن ما میبریمت..من می گفتم نه و گریه..وسط گریه ریحانه و نسیم رفته بودن بلیطا رو پس بدن و رضوان رو به روم بود اونم به گریه انداختم هی می گفت تو رو خدا قبول کن ببریمت مونا ما میبریمت ..منم اون موقع تنها جایی نرفته بودم هی تو ذهنم می گفتم برم حرم بمونم منتظرتا اینا بیان و نمی دونستم چیکار کنم مثل خر گیر کرده بودن..هی هم یادم میومد دوستام دارن بلیطاشونو پس میدن و ضجه میزدم Grin هیچی دیگه وسط گریه با اصرارهای رضوان بله رو گفتم Grin اونم دیگه محل من نداد بم Grin سریع زنگ زد به اون دوتا گفت بلیطا رو پس ندینننن مونا میاد ما میبریمش اونا هم تی ثانیه و از خدا خواسته برگشتن..

پزشکای پارک آبی ازم تعهد گرفتن که هر بلایی سرت اومد پای خودت و دوستاته و امضا کردیم..دو نفر منو بلند کردن و یه نفر هم صندلی پلاستیکی رو با خودش میورد که تو پا گرد های راه پله من بشینم رو صندلی تا اون دو نفر نفسی چاق کنن..من که جایی رو نمی دیدم از اشک یکی از بدترین جاهایی بود که به واسطه ی بیماریم و عدم مناسب سازی تحقیر می شدم..هر نفس نفسی که دوستام از خستگی میزدن پتکی روی سر من بود..و من اونا رو خسته می کردم و به جایی میرفتم که هیچ تفریحی برای من نبود و فقط به واسطه ی تفریح کردن اونا داشتم این خستگی رو بهشون تحمیل می کردم..دلم می خواست زمین باز بشه منو بخوره..
هیچی دیگه بی ویلچر به پارک به اون بزرگی رسیدیم من یه گوشه رو صندلی نشستم و دوستام رفتن بازی و نوبت نوبتی بهم سر میزدن و حال و احوال می کردن و منم از حس و حال و هیجان بازی ها ازشون میپرسیدم و یا از بالای سرسره آبی ها باهام بای بای می کردم..و من تا تنها می شدم گریه می کردم…

میدونید آخر قصه های اینجوری برای هر کسی که تعریف کردم آدم قهرمانه اونایی هستن که مردونگی کردن کمک کنن و حس سرباری برای منه.. در صورتی که من مردونگی کردم و این خفت رو پذیرفتم برای شادی اونا که رو دوش دوستام ۴۰۰ پله رفتمو هر کس میرسید میپرسید چی شده و… حسم رو نمی تونم بگم ولی دوست ندارم به جاهایی که مناسب سازی نیست و دردسر برای دیگرانه و من مستقل نیستم برم..

sealife آلمان محل شنا کردن نبود اما یکی از بهترین مکان های تفریحی آبی به جهت مناسب سازی بود که رفتم، با اینکه شبیه سازی دریا و جتگل بود اما برای معلولین خیلی راحت بود..
اول از همه بلیط ورودی یه مُهر بود که روی دست میزدن اینجوری بچه ها و معلولین(نابینایان) راحت بودن و اجازه داشتن هر جا می خوان برن و بیان حتی بیرون از پارک برن..

آسانسوری که برای چند پله ی کوچیک آماده شده بود و هیچ بنی بشر سالمی نمی دونست این درب آسانسوره چون مخصوصه معلولین فقط و پوشیده شده بود..

و دستشویی ویژه ی معلولین وسط دریا Smile

به محض اینکه وارد شدم یه آقایی پشت سرمون حرکت می کرد و توی راهرو ها هدایتمون می کرد و مدام احوالمون رو می پرسید و نظرمون می پرسید در مورد زیبایی و یا اینکه چیزی نیاز دارین یا نه و یا اینکه توی تونل های باریک از مردم خواهش می کرد به من اجازه بدن رد بشم عمه م گفت اینا تا دیدن ویلچر هست سریع این رو فرستادن Smile

دستهایم برگ سبز شد و تنم نیلوفر؛ با اینکه همه چیز مرداب بود، من زنده آبش کردم..
انگار قصه همین بود که سرم را از گنداب بیرون بیاورم و چنان زشتی را به زیبایی بدل کنم و لجن زار را به گلزار، که پلشتی شرمنده شود..

هر “نیلوفر” به من می گوید حتی اگر همه ی جهان زشت است تو زیبای خودت باش

سفرنامه آلمان ۸

دوشنبه, بهمن ۴م, ۱۳۹۵

به نظرم اونجا ارزش چند تا چیز رو خیلی بیشتر فهمیدم..یعنی یه جورایی به یقین برام تبدیل شد و گرنه قبلا هم ارزششون رو میدونستم..و اینکه برای چند چیز حس خیلی خوبی در من وجود داشت..
مردم آلمان، مردم گشاده رویی هستند از کنار هم رد میشن بدون اینکه هم رو بشسناسن به هم دیگه سلام میدن..جالبه که زن به زن سلام میده و مرد به مرد..یعنی اون مرزهای بین زن و مرد هم توی روابط عمومیشون رعایت میشه..من ندیدم مردی به من سلام بده یا حرفی بزنه یا نگاهی بکنه(با توجه به اینکه روی ویلچرم و در واقع گاو پیشونی سفید)..اما تا دلتون بخواد زن و دختر و بچه و … سلام دادن..رد میشن با مهربانی میگن hallo (هالُ).. وقتی می خوان بهت کمک کنن حتما ازت اجازه می گیرن.. هیچ مردی و یا حتی زنی(چون معمولا آقایون کمک می کنن) به ویلچر من دست نمی زد و حتما قبلش ازم اجازه می گرفت..دلم می خواست اینجا هم این فرهنگ پا بر جا بشه که هیچ احدی به ویلچر من دست نزنه جز وقتی که خودم بخوام؛ این ویلچر پاهای منه شما تو خیابون پاهای کسی رو هل میدین به طرف جایی، کسی رو به زور به سمت در و مسیری هدایت می کنید؟..چند روز پیش وسط سالن در محل کارم بودم مشغول صحبت با همکارم و چند قدمی به اسانسور فاصله داشتم یکی از همکاران آقا بدون اجازه منو تکون داد به سمت اسانسور که به شدت باش برخورد کردم و اونم گفت فقط خواستم کمک کنم!!!

اولین چیزی که به من تو ارتباطاتم در آلمان حس خوب میداد زبانم بود..زبان فارسی..اینکه تو فروشگاه ها و مراکز تفریحی و .. من به زبان فارسی حرف میزنم و مردم اونجا با تعجبی آمیخته با شوق به حرف زدن من توجه می کردن..و خب میفهمیدن که من مهمان خارجیشون هستم و زبانم براشون جالب بود این حس رو به من انتقال میداد که من چیز خیلی مهمی رو دارم..و باید قدرش رو بدونم..

با توجه به اینکه همیشه پاسپورتم همراهم بود هم کارت شناساییم بود هم اینکه با نشون دادن پاسپورتم و دادن برگه های مالیات میتونستم وسایل توی فروشگاه رو بدون مالیاتی که خود آلمانی ها باید بدن بخرم در واقع یکم ارزونتر بخرم وقتی پاسپورتم و ملیتم رو نشون می دادم و با روی گشاده بهم می گفتن که ایرانی هستی حس خوبی در من بود

پرچم ایران.. من از اینکه نقاشی پرچم ایران با قلم موی خودم به ویلچرم هست حس خوبی بهم دست میداد یعنی بدون توجه به زبان و لباس و پوشش و پاسپورت و.. دیگران بفهمن من کجایی ام؟ نگاه اونا جالبه و به آدم حس خوبی میده و اصلا هم اونجوری که قبلا تو تصورم بود که آلمانی ها نژاد پرستن و یا با غیر خودی ها فلان فلانن نبود..

لباس و پوشش و حجاب هم که دیگه نگم بهتره..من همیشه لباسهام (مانتو شال و کفش) رو از یک برند ایرانی می گیرم Grin ترکیبی از سنتی و مدرنیته البته لباس رسمی نه لباسی که روزانه برای کار و یا انجام امور روزانه ازش استفاده می کنم..پوشیدن این مانتوی ایرانی با کفش های ایرانی و اینکه مدام ازت بپرسن که این رو از کجا گرفتی؟ خارجین؟ خارجی شدی ؟ و بعد بگی نه اینها کاملا ایرانی ان Grin و براشون هم جالب باشه که ایران هم همچین کیفیت و.. داره حس خوبی به آدم میداد…و اینکه برای روسری بهت بگن یو آر ماسلم ؟ و تو بگی آره و اون هم با خوشحالی بگه آره بینهایت به آدم خوشحالی میده

از طرفی اونجا اصالت چهره ت رو بی هیچ آرایشی و با اعتماد نفس دوست داری..نمی دونم چرا ؟ شاید به خاطر این باشه که اونجا خیلی کم از وسایل آرایشی استفاده می کنن و بیشتری ها اون چیزی هستن که هستن و چهره شون رو تغییر نمی دن
و یه چیز دیگه..وقتی میرفتم بیرون اینقدر دختر و پسر جوون هم سن و سال خودم روی ویلچر میدیدم که راحت تردد می کنن و تو کتاب فروشی و فروشگاه و مراکز تفریحی با دوستاشون سرگرمن و فعال و پویا حس خوبی بهم دست میداد که ببین چقدر جوون روی ویلچر که سرحال و خوشتیپ و شاد دارن زندگی می کنن و تو هم ادامه بده..
من توی این ده سالی که توی دانشگاه بودم از دوره تحصیل تا به امروز که تقریبا همه جاش رو رفتم و هیچ پسر و دختری که روی ویلچر نشسته باشن ندیدم (البته یه دندان پزشک دیدم Grin ) .. راستی از معلولین جسمی و نخاعی های حوادث بگذریم این همه جانباز توی خوزستان کجان؟ کار و تفریح و …چیه؟ واقعا غم انگیزه

حس خوب من تو این سفر از برخورد مردمشون این بود که خوشحال بودم ایرانی ام و مسلمان و البته با اعتماد به نفس بودم روی ویلچری که نشستم..امیدوارم این حس راضی بودن از ایرانی بودن و مسلمون بودن و شرایط خاصم رو بتونم همیشه حفظ کنم..

سفرنامه آلمان ۷

یکشنبه, دی ۲۶م, ۱۳۹۵

وقتی رسیدم خونه عمه م تازه فهمیدم چه دلایی نگرانم بوده و به یادم بوده..همه ی بستگان درجه یکم در همه جای دنیا گوش به زنگ بودن..خیلی بیشتر از خونواده خودم Smile و شجاعتم رو تحسین میکردن و میگفتن مثل مامانبزرگ خدا بیامرزت شجاعی In Love و حتی منو به کشورهای محل زندگیشون دعوت کردن و گفتن پیش ما هم باید بیای.. حس و حاله قشنگه روز رسیدنم این بود که من یه جای دور از وطنم توی آلمان وسط تقریبا یه محله شبیه به جنگل توی خونه ی ویلایی که دیوارهای شیشه ایی داشت و از لا به لای پرده ی سفید توری، نور میوفتاد روی فرش ایرانی و سفره ی با نقش و نگار اصفهانی، خورشت بادمجونِ عمه پز خوردم و خدا رو برای همه ی نعماتی که بهم داده و نداده شکر کردم..

دلم می خواست تا غروب نشده یکم برم بیرون همون دور و بر خونه بگردیم.. پس شال و کلاه کردم..
اونجا بود که فهمیدم زندگی برای نخاعی ها مشابه با شرایط جسمی من و دست تنها، با وجود همه ی امکانات خیلی سخته..آخه هوا خیلی سرده و برای هر بیرون رفتنی باید سه تا شلوار و سه تا ژاکت و کت و کلاه و شال گردن و کیسه آب گرم و…رو به خودم میپوشوندم..سرماش خیلی متفاوته..شاید بشه گفت پاییزش شبیه زمستون مشهده..برای من خیلی سرد بود و البته این مراحل لباس پوشیدن و لباس در اوردن بیرون و حتی لباس پوشیدن های توی خونه برای من خیلی سخت بود..انگاری که خودم بچه ی خودم باشم مثل یک بچه مجبور بودم روزی چندین و چندین دفعه خودم رو تر و خشک کنم..و هی به خودم گوشزد کنم که حواست به همه چی باشه مونا، تو اینجا مهمانی..از طرفی تمام کمک ها رو پس میزدم و مثه پلنگ با اون همه لباس خودم رو از زمین میکشیدم روی ویلچر..موقع برگشت به ایران دست و پام کبود بود از این روحیه ی به شدت استقلال طلبانه م..

وقتی رفتم از خونه بیرون اولین چیزی که چشمم رو گرفت سر در خونه ی همسایه شون بود که روی یه تابلوی سبز خوش رنگ در ورودی خونشون نوشته بودن: “إِنَّ اللّه مَعَ الصَّابِرِینَ“..

من تو فکر این بودم که خدا با صابرینه و دستای دختر عمه ی کوچیک و مهربونم دور گردنم و حلقه ایی از گلهای سفید بابونه دور سرم..و قاصدک سفید پنبه ایی تو دستم و آرزوهای خوب رو با فوت کردن به قاصدک به آسمون می فرستادم و از ته دل نفس می کشیدم.و..و برای خودم می خوندم: “صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاست … چاره عشق احتمال شرط محبت وفاست”*…

_________
* سعدی

سفرنامه آلمان۶

دوشنبه, آذر ۲۹م, ۱۳۹۵

با نشستن هواپیما تو خاک آلمان یه نفس راحت کشیدم و خدا رو شکر کردم که بالاخره تونستم با همه ی سختیاش۱۴ ساعت رو صبوری کنم.. به شدت حالم بد شد مدت پروازِ طولانی حسابی خسته ام کرده بود بعد از اینکه همه ی مسافرا پیاده شدن من همینطور تکیه داده به صندلیم و منتظر بودم، مدام مهماندارها حالم رو میپرسیدن..بعد یه خانم دکتر آلمانی تقریبا ۶۵ ساله اومد بالای سرم، خوش آمد گویی کرد..حالم رو پرسید..پاهام رو چک کرد خیلی مهربان و مودب و آروم بود..حتی برای اینکه موقعی که پاهام اسپاسم داشت و میخواست بهم کمک کنه ازم اجازه گرفت..با لطافت اسپاسمه پامو شکوند!!! (در خستگی زیاد به شدت پام منقبض میشه و گاها نیازه برای خم کردن زانو یه فشار شدید به پام بیارم) و بعد پرسید تنهایی؟ میتونی سر پا بیاستی؟ گفتم تنهام و نه
تا گفتم نه دو نیروی جوان خدمات ویلچری اومدن، یک خانم و یه آقا..پزشک هم که خانم بود..خانم پشت سرم ایستاد و گفت من از بالا تنه کمک میکنم و آقا پاهام رو کمک کرد..(تو بلاد کفر همه شون خدمات ویلچری خانم دارن پس توی جمهوری اسلامی ایران چی؟ کاشکی برای ما هم بذارن نه اینکه توی هواپیمایی که همه تو خاک ایران، لُخت نشستن!! و من تنها کسی هستم روسری سرمه سرِ محرم و نامحرم با من که خدمات ویلچیری ام و باید بهم کمک کنند بحث میکنن و میگن ما نمی تونیم تو رو کمک کنیم )

بعد از اینکه پیاده ام کردند همه ی مسافرا تو صف چک پاسپورت ایستاده بودن..فوری با صدای بلند مسافرا رو به سمت چپ و راست هدایت کردند و من از وسط مسیر به اول صف بردند و نفر اول پاسپورتمو چک کردند..با هم رفتیم چمدونو و ویلچرمو تحویل دادند و من رو سپرده ن به دست خونواده ام Smile (جا داره که بگم وقتی برگشتم ایران اول سرِ پیاده کردن من بحث بود می گفتن ما نامحرمیم نمی تونیم تو رو از صندلی بلند کنیم بذاریم روی آی چِر و منم خب خیلی خسته بودم میترسیدم بیفتم! نقش بر زمین بشم و بعد با کلی بحث، که شما موظف هستید وظیفه تون رو انجام بدید اگ نه یه خدماتی خانم بذارید..یعنی چی نامحرم هستید مگه میخوایم چی کار کنیم بلند کردن بیمار اصول داره و همیشه و همه جا باید یکجور بلند کنند فردی که پشت سر بیمار می ایسته وقتی دستانش رو میذاره زیر بغل بیمار باید دو کف دست بیمار رو از زیر بغلش بگیره و به سمت سینه فشار بده و یک نفر هم از پا بلند کنه و با اعلام یک دو سه بیمار رو آماده کنه
مثه این، نقاشیم خوب نیست Grin

بماند که بعد از بلند کردن من بدجور و بی هوا منو همینجور توی آسمون نگهم داشتن و هی یکی رو صدا می کنن بیاد ویلچر رو نگه داره و بعد من رو توی باند فرودگاه رها کردن گفتن خودت برو ورودی فرودگاه یه سکو داشت و همونجا نشستم به گریه تا بعد از بیست دقیقه یه سرباز اومد منو رد کرد و بعدش نه تنها خودشون کمکم نکردن اجازه نمی دادن برادرام بیان کمکم برای چمدونم یه وضعی بود..نکنید این کارو Confused

خدمات ویلچری فرودگاه هانوفر آلمان:

ایستگاه هایی داشت مخصوص همه ی معلولین ناشنوا و نابینا معلول جسمی..دکمه ی زنگ هم به قد کسایی که روی ویلچرن هم به قد بقیه..
با زنگ زدن بلافاصله خدمات ویلچری های مهربونشون میرسن..زیادی انسانن واقعا

خدمات برای نابیناها عالی بود تمام راه های اصلی توی فرودگاه با خط بریل و برجسته روی زمین مشخص شده بود..

اینم از بسته ی مقوایی قرص سرما خوردگی Grin با بریل اسم دارو روش نوشته شده (سرما خوردم این رو کشف کردم Grin ) ..منوی غذاها..بلیطها همه و همه..با بریل هم بودن

چقدر با ایده های ساده میشه به زندگی راحت معلولین کمک کرد..کاشکی همه دست به دست هم بدیم و این ایده های ساده رو عملی کنیم

سفرنامه آلمان۵

یکشنبه, آذر ۲۱م, ۱۳۹۵

از اون بالا بالاها مبهوت منظره ی سبزِ زیر پام شده بودم..که اینکه از اون بالا من و شماها که عاشقتونم و خونه ها و ماشین ها و برج ها و …..فقط یه نقطه ایم..یه نقطه از زمین و زمین هم یه نقطه از این جهان..و با خودم فکر می کردم که ما آدما هر کدوممون تو ذهنمون دنبال یه قدرت و برتری نسبت به دیگرانیم دلمون می خواد اینقدر خوب باشیم، خواستنی باشیم دوست داشتنی باشیم که بقیه رو به ستایش خودمون در بیاریم..با دیدن این منظره ها میشه فهمید ما یه مورچه اییم در اقیانوس، این همه تلاش برای به قدرت رسیدن توی یه قسمت ناچیز از این دنیا به این بزرگی، و تویه یه فرصت محدود؛ چقدر بی ارزش میتونه باشه..
آره من یه نقطه ام و تنها عشق تو و درک قدرت بیکرانت هست؛ که چنان بزرگی و ابهتی بهم میده که باعث میشه بخوام فقط در راه تو قدم بردارم نه راه خودم…………….

در جایی که قرن ها و فرسنگ ها با اینجا فاصله دارد، دو جاده ی جنگلی از هم جدا می شدند، و من…

من راهی را که کم گذر بود برگزیدم، و تمام تفاوت ها ناشی از این انتخاب بود.“**

__________
*برای اولین بار در زندگانی در ردیف ۱۶ هواپیما و کنار بال و پنجره و در جای اصلیم من رو نشوندن..همه چیز سر نظم و در کمال لطافت انجام شد Smile

**رابرت فراست (۱۸۷۴-۱۹۶۳)

سفرنامه آلمان۴

جمعه, آذر ۱۲م, ۱۳۹۵

من فقط ۲ساعت و خورده ایی تا پرواز بعدی وقت داشتم..تنها بودم و فکرم مشغول که حالا باید چیکار کنم..گوشه ایی که پریز برق بود نشستم تا هم موبایلم رو بذارم تو شارژ هم یخورده فکر کنم!! همین که خواستم شارژرو بزنم به برق یک خانم سیاهپوست بلند شد اومد سمتم و گفت مبدلت به پریز نمی خوره بیا این رو استفاده کن..مبدل خودشو داد..ازش تشکر کردم..و باب صحبت رو باز کردم و گفتم کجایی هستین و کجا میرین؟ گفت اهل نیجریه و می رم چین..از منم پرسید Grin گفتم ایرانی ام میرم آلمان (حس خوبی داره بخوای از اصالتت بگی برای خارجی ها)..بعد بش گفتم چقدر موهات قشنگهSmile آخه موهاش رو از کف سر بافته بود..لبخند زد تشکر کرد..گفت تنهایی؟؟ گفتم بله..هر کس من رو میدید اولین سوالش این بود: تنهایی؟؟ گفت : اوه مای گاد، چقدر خوب که تنها سفر می کنی..بهت تبریک میگم..
یکی زدم تو سرم گفتم هی وایه من..من الان تنهام و وقتی نمونده نشستم دارم برای خودم گپ میزنم و باید سریع تر برم دستشویی..از قبل دستشویی های فرودگاه استامبول رو بررسی کرده بودم..با توضیحات و اطلاعاتی که از افراد مختلف گرفته بودم (بچه دار، پیر جوون) میدونستم که دستشویی های فرودگاه شبیه دستشویی های سیتی سنتر اصفهانه و خب کامل می دونستم چه جوریه و برای یه فرد نخاعی کمری که دستاش یاریش می کنه تقریبا میشه گفت راحته!..اما خب اشتباهی که کرده بودم ویلچر خودم رو نگرفته بودم و ویلچرهای بزرگ اونجا کارمو خیلی سخت کرده بود..با یاد آوری زمان چشم چشم کردم و دور و اطراف رو برای پیدا کردن دستشویی بررسی کردم، دستشویی ویژه ویلچری ها خیلی دارند..و خود ترک ها به دستشویی میگن توالت و خیلی از ورودی ها و گیت ها یک تابلوی بزرگ توالت با عکس ویلچر داره..


ورودی دستشویی یه دکمه داره که دکمه رو فشار میدی و درب فلزی کشویی باز میشه..خب تا اینجا یک هیچ به نفع دستشویی فرودگاه استامبول نسبت به اصفهان! چرا؟؟ چون درب ورودی دستشویی معلولین اصفهان به بیرون باز میشه! یعنی وقتی دکمه رو میزنی باید ویلچر ببری عقب در باز بشه بعد بری تو! اما این درب ش کشویی بود و خب راحت میرفتی داخل! بعد از اینکه میری داخل خودش چشم الکترونیکی داره گویا! چون تا میری داخل درب بسته میشه و دیگه باز نمیشه تا خودت از داخل دکمه بزنی و مجدد درو باز کنی..با این حساب اونایی هم که تو صف دستشویی هستن اگه دکمه بزنن درب باز نمیشه و علامت دبیلو سی ویلچر چراغش قرمز میشه..یعنی اشغاله..خیالتون راحت Grin

تمام وسایل دستشویی الکترونیکی هستن..هم دستشویی هم ریختن مایع و…دور تا دور اتاقک میله هایی هست میتونی ازش کمک بگیری و خودت رو بکشی یا وایسی و اینکه حتی شیر آب دستشویی فرنگیش سر خود تو خود دستشویی میتونی با دکمه شدتش رو تنطیم کنی و گرم و سردیش رو Grin در آخر رو زمین و هوا هم دکمه های اورژانسی هست که اگر خدایی نکرده افتادی یا هر چی و به کمک نیاز داشتی میتونی دکمه ی اورژانسی رو بزنی..ترکیه هم کشور مسلمان و خدمه ی خانم و محجبه هم تا دلتون بخواد..البته آلمان هم همش خانم کمک یار من بود اما اینجا Frown
تنها بودن خیلی سخته.. اینکه کسی باشه خب بالاخره قوت قلبه حتی اگر هیچ کاری ازش نخوای..
______________
*یکی از مراحل سخت تنهایی با ویلچر سفر کردن به خارج از کشور همینه..به شدت توصیه می کنم قرص ضد اسپاسم و حرکات ناگهانی در نخاعی ها، قرص مسهل، قرص یبوست، قرص های تاخیری ادرار و… که میتونید با مشورت پزشکتون و نسبت به شرایط جسمیتون همراه داشته باشید..از طرفی وسایل بهداشتی و پزشکی(سوند فولی، پدهای بهداشتی)، زیرانداز بهداشتی یک بار مصرف، کیسه ی زباله ی تیره یا روشن فقط جوری باشه که محتویات تو کیسه معلوم نباشه، دستمال مرطوب دستمال توالت و کِرِم و خوشبوجات در حد ۲۰ میلی لیتر و دو دست لباس اضافی حتما همراه داشته باشید Smile

**یه پیشنهادی هم که خودم دارم که بهتره توی دستشویی های معلولین بذارن! یه تخت، برای لباس در اوردن و لباس پوشیدن مخصوصا اگر فرد همراه نداشته باشه روی ویلچر خیلی سخت و وقت گیره اما روی تخت خیلی راحته..میتونن از تخت های پلاستیکی مشابه جنس وان ها استفاده کنن و شستشو و خشک کردن و تمیز کردنشم اینجوری راحته، اینجوری فرد قشنگ میتونه روی تخت بشینه و یا برای بالا بردن شلوارش دراز بکشه..

این عکس رو توی یکی از فروشگاه های آلمان گرفتم. یه بخشی برای تعویض لباس بچه به طور رایگان در نظر گرفتن و هر شرکتی برای تبلیغ همه ی محصولاتش رو اونجا میذاره..مثلا دستمال مرطوب رول زیرانداز، مایع دستشویی و ……
توی دستشویی ها ی معلولین هم اگر اینجوری یه تخت بگذارن عالی میشه

امیدوارم سلامت باشین و قدر نعمت بزرگ خداوند یعنی سلامتی رو بدونید In Love Smile و از هر توان و قدرت و نعمتی که دارین بهترین استفاده ها رو بکنید…

سفرنامه آلمان۳

سه شنبه, آذر ۹م, ۱۳۹۵

تو فراز و فرود و چاله های هوایی دستای دکتر لیلا روی شونه هام بود محکم نگه م میداشت، هوامو داشت، مدام حالم رو میپرسید…از زندگی توی آلمان برام گفت از کار و بار و خونواده ش از جراحی یکی از نزدیکانش پیش پرفسور سمیعی..عکسایی که توی اورژانس محل کارش از خودش داشتو نشونم داد..از همه چی..با دیدن عکسای خونوادگیش سرگرمم کرد..وقتی عکسای بچه های خواهر و برادراش و نوه هاشونو میدیدم کلی ذوق کرده بودم..سرمو که بالا بردم گوشیشو بدم بهش، تو چشمام نگاه کرد و بهم گفت ایشاالله بچه خودت..واسه بچه خودت ذوق کنی..

تا اینو گفت توی دلم گفتم آخ..آخ دکتر لیلا..بچه نداشته باشی، بچه نتونی بیاری و بیماری فلجی کوری کری و… یه طرف؛ اینکه هیچ بنی بشری آدم حسابت نمی کنه، خانم حسابت نمی کنه، بهت حق نمیده که تو هم حس و عشق و عاطفه و نیاز داری یه طرف..آخ دکتر لیلا ممنونم منو آدم حساب کردی..ممنونم که بهم حق دادی که منم میتونم آفریننده باشم و از آفریده م ذوق کنم..ممنونم که بهم این حس رو دادی که این دوست داشتن های من الکی نیست طبیعیه و تو نهاد هر خانمی هست..حتی یه خانم فلج!

وقتی رسیدیم فرودگاه ترکیه، طبق خواسته ی من برام ویلچر اوردن و خبری از ویلچر خودم نبود، تقریبا بیشتر خدمات ویلپچری ترکیه پسرا و دخترای زیر بیست سال به نظر میرسیدند؛ جوان و شاداب و سرعتی و با لباس های فرم و تمیز.. سه چهار نفری معلول رو بلند می کنن میذارن روی ویلچر همه چی سرعت داره، نظم داره..با گفتن یک دو سه(البته به ترکی) متوجه ت میکنن که دارن بلندت میکنن و بعد تو همون ماشین مخصوص حمل ویلچر بلیطها رو چک می کنن تا مدت زمانی رو هرکس تا پرواز بعدی وقت داره رو بررسی کنن..اینجا بود که مجبور شدم از دکتر لیلا جدا بشم تو لحظه های آخر شماره تلفنش رو داد یادداشت کردم فقط همین و خداحافظی کردیم..فرودگاه استامبول خیلیییی بزرگ و شلوغه یه فرودگاه ۴۰۰ گیته کمتر یا بیشتر با کلی پرواز ترانزیتی که هر پنج دقیقه یه هواپیما به سمت کشوری بلند میشه طبعا پیدا کردن گیت سخت و وقت گیره.. خصوصا اگر با ویلچر باشی..اما خب تدابیر زیبایی اندیشیده بودن Grin ..

بعد از ورود تو فرودگاه منو از اون ویلچر پیاده کردن و گذاشتن روی یه سری ویلچر برقی که از پشت سر من هم یه بلندی داشت و یه خدمه میره اونجا می ایسته و کنترل حرکت ویلچر هم با خودشه و من خیلی شیک و خانومی تکیه م رو دادم و فقط مقصدم رو گفتم..توی مسیرهای شلوغ آژیر رو روشن می کرد و بوق میزد و من رو از لا به لای آدمها خیلی راحت بدون هیچ گونه صحبت و برخوردی رد میکرد..من رو ۱۵ دقیقه ایی تقریبا به گیتی رسوندن که تمام معلولین اونجا جمع میشن و بعد باید اونجا سه ساعت رو بگذرونی تا موقع پروازت بشه و به سمت هواپیما ببرنت..
ا

مشکلاتم به خاطر تنهایی دقیقا از همین جا شروع شد..من رو توی ویلچر دستی پیاده کردن..ویلچری که خیلی بزرگ بود و من توش غرق بودم به آسونی نمی تونستم چرخاشو بگردونم بسکه عرض ویلچر زیاد بود.. خسته بودم تنها بودم باید میرفتم دستشویی پاهام ورم داشت به شدت از سه ساعت و نیم پرواز له و لورده بودم..درمانده بودم..همش دلم ویلچر خودمو میخواست..بهش عادت داشتم و مطمئنا خیلی راحت تر میتونستم این سه ساعتو تحمل کنم..و کارهامو بکنم، ذکر هر ثانیه ی من خدایا مامانمو میخوامممم

سفرنامه آلمان۲

جمعه, آبان ۲۱م, ۱۳۹۵

با اینکه خیلی دوست داشتم هواپیمای انتخابیم ایرانی یا آلمانی باشه؛ به ناچار هواپیمای ترکی رو انتخاب کردم.. چون جدیدا هواپیمای ترکی با ترانزیت تو ترکیه تقریبا از تمام کلان شهرهای ایران پرواز داره به تمام کلان شهرهای دلخواهت توی هر کشوری که بخوای و نیازی نبود من برای پرواز خارجه از اهواز به فرودگاه امام برم..و این برای من که تنها می خواستم سفر کنم و شرایطمم خاصه گزینه ی بهتری بود..چون دست کم دو روز قبل باید می رفتم تهران و چندین ساعت قبل به سمت فرودگاه امام و از طرفی در شهر هامبورگ یا دوسلدورف پیاده می شدم و مجددا برای پرواز به شهر هانوفر سوار هواپیما می شدم…کل زمان پرواز مشابه همون پرواز از اهواز میشد فقط باید هم تو ایران هم تو آلمان برای رفتن به فرودگاه بین المللی مبدا و مقصد با هواپیما میرفتم!!!! پس پرواز ترکیش ایر لاین رو انتخاب کردم با مسیر ۱۴ ساعتی!! اهواز->کرمانشاه(توقف ۴۵ دقیقه ایی بدون تعویض هواپیما)->استامبول(توقف ۳ساعته با تعوض هواپیما)->هانوفر و موقع خرید بلیط خدمات ویلچیری رو هم لحاظ کردم..

صندلی های بسیار خشک و ناراحت ترکیش ایرلاین کلاس ایکونامی برای من خیلی سخت بود تحمل کردن این صندلی ها..صندلی های پروازهای داخلی ایران خیلی خیلی راحت ترن تا این

ترکیش در آسمان شب
هر مسافر یه مانیتور داره که کلی امکانات صوتی و تصویری از جمله انواع فیلم های روز دنیا با انواع موسیقی انواع بازی و … که میتونه سرگرم بشه تا زمان زود بگذره البته به همراه پورت یو اس بی برای شارژ موبایل

صندلی های بسیار راحت تخت شوی ترکیش ایرلاین کلاس بیزینس (این خیلی گرونه.. برای نخاعی ها عالیه ولی خب خیلی گرونه من که نخوابیدم رو این صندلی ها والا Grin )

موقعی که داشتم چمدونم رو تو گیت فرودگاه اهواز تحویل میدادم بهم گفتن بارت رو توی هانوفر بهت تحویل میدیم اما ویلچرت رو تو استامبول بدیم یا هانوفر؟ چون تو استامبول هواپیماتو باید عوض کنی..اونجا خودشون برات ویلچر میارن منم چون ترسیدم که بیخودی ویلچر و بارم از هم جدا بشنو نکنه ویلچرم تو استامبول گمو گور بشه گفتم ویلچرمم تو هانوفر تحویل میگیرم..و با یه کوله پشتی که دو دست لباس و یکم میوه و داروهام بود به سمت گیت نشون دادن پاسپورت رفتم وقتی پلیس مهاجرت مقصد نهاییم رو ازم پرسیدن همین که گفتم آلمان، خانمی که کنارم وایساده بود گفت: جدییی؟؟ منم دارم میرم آلمان..چه خووب همسفریم..خوشحال بودم که یه همسفر با مقصد نهایی آلمان پیدا کردم..با خونواده خداحافظی کردم که برم تو سالن انتظار، اونا هم از اینکه اون خانم همسفرم هست خوشحال شدن..و خیالشون کمی راحت شد..کم چون تا ظاهر و تیپ و قیافه ش رو دیدن گفتن این هیچ رقمه بهش نمی خوره که در صورت نیاز حتی بلد باشه به مونا کمک کنه..دیگه چه برسه که بخواد که کمک کنه اما خب روی هم رفته دلشون کمی آروم شد که یه همزبون باهام هست..

تو سالن انتظار من و اون خانم شروع کردیم صحبت کردن..خانمی قد بلند و زیبا و جیگول میگول اما بسیار متواضع و خاکی هم صحبتم شده بود..ازم پرسید که مشکلت چیه و براش کمی از بیماریم گفتم و ازم پرسید چرا داری میری آلمان؟ گفتم که برای یه سفر دو هفته ایی.. وقتی ازش پرسیدم که شما چطور برای چی میرید آلمان؟ گفت که من زندگیم تو آلمان، همسرم و بچه هام اونجان..سالهاست آلمان زندگی می کنم..پزشک هستم..متخصص داخلی..ولی اصالتا اهوازیم اومدم خونواده مو دیدم

تا گفت پزشک اهوازیم گل از گلم شکفت..تو دلم گفتم آخ جوووون..راستش خیالم خیلی خیلی راحت شد..چون خیلی متواضع و خاکی و زود جوش بود از طرفی پزشک از طرفی تو آلمان زندگی می کرد و طبابت رو تو یه جامعه ایی داشت انجام میداد که همه جوره به بیمار احترام میذارن و هواشو دارن.. از طرفی تر میدونستم کنارم تو هواپیما کسی نشسته که پزشکه در صورت حمله های اتونومیک و تپش قلب و درد و …ناگهانی بالاخره یه پزشک خانم کنارمه..خودم خیلی خوشحال شدم..و سریع به مهدی پیام دادم که همسفرم یه خانم دکتر مهربونه Smile تو نیم ساعتی که کنار هم نشستیم کلی با هم صمیمی شدیم و خودش بلند شد رفت صندلیشو تو هواپیما پیش من گرفت و اومدن شماره صندلی منو چک کردن تا خانم دکتر رو پیش من بذارن..

تو دلم گفتم از همین اول راهی داری، کَرَمتو نشون میدی اوس کریم.. Heart

سفرنامه آلمان۱

دوشنبه, آبان ۳م, ۱۳۹۵

شاید بهتره بگم شروع سفرم به آلمان از یه تصمیم جدی شروع شد. روزی که به قطعیت رسیدم میتونم بدون کمک کسی و تنهایی برم و میتونم مدتی رو جایی غیر از خونه ی خودمون (که هم شرایط تقریبا مهیاست هم اینکه عادت دارم به همه چیش و هم خب خانواده م کنارَمَن و حمایتشونو همه جوره دارم و در صورت نیاز راحت میتونم ازشون تقاضای کمک کنم ) بمونم و روزی که اعتماد به خودم و تواناییم تا حد قابل قبولی شد در واقع سفرم آغاز شد..
اون روز پیام دادم به یکی از بستگان درجه یکم (عمه) در آلمان که من میخوام برم پاسپورتم رو بگیرم به قصد اومدن پیش شما..خیلی خوشحال شد از این تصمیمم و بلافاصله با من تماس گرفت..وقتی رو تعیین کردیم که حسابی در مورد مشکلات و موانعی که ممکن سر راهم باشه صحبت کنیم.. بچه هاش از خوشحالی و رویابافی هاشون برای اومدن من گفتن..دخترش رفت تو فکر چیدمان خونه و تعیین اتاق خواب من و قشنگی و راحتی شرایط خوابم و پسرش رفت تو فکر پله ها و شرایط حموم و دستشویی و …برای من..
با رویابافی و توجه بچه ها تقریبا دستم اومد که شرایط خونه شون چه جوریه..از عمه جانم خواهش کردم از جاهایی توی خونه شون که ممکن بر من به خاطر شرایطم سخت بگذره عکس بگیره..اولین و مهمترین جا، دستشویی و حموم بود و اینچنین بود که عمه جانم برای اولین بار و آخرین بار مجبور به عکس برداری و ارسال عکس از تمام زوایای دستشویی خونشون شد Grin
سبک خونه شبیه ویلاهای شمال، طبقه ی همکف سالن پذیرایی و آشپزخونه و حموم و دستشویی بود و اتاق خوابها و یک حموم و دستشویی دیگه با بالا رفتن از پله های چوبی و مارپیچ در طبقه ی دوم خونه قرار داشت..با این حساب باید در یه مکان عمومی اتراق میکردم! سالن پذیرایی!! و این برای منی که لباس پوشیدن و در اوردن وقت گیره و اغلب نیاز به دراز کشیدن دارم مشکل بود
از طرفی ورودی خونه یه سکو ده پونزده سانتى میخورد و خب برای رفت و آمدم خصوصا اگر تنهایی میخواستم بیرون برم با مشکل مواجه بودم از یه طرف دیگه سیستم دستشویی هاشون کاملا خشکه یعنی کف حموم و دستشویی نه تنها راه آب ندارن! بلکه یه فرش پهنه! برای حموم، وانی کوچک در ارتفاعی سی سانتی از زمین قرار داشت یعنی برای از زمین به وان رفتن ارتفاع بلند بود و برای از ویلچر به وان رفتن ارتفاع کوتاه بود!..پس نه میشد روی ویلچر حمام کرد به خاطر فرش و نبود راه آب و نه میشد رفت تو وان!!!! بعد از بررسى خونشون خواستم که قبل از فرستادن دعوتنامه بهم اجازه بده که فکر کنم و تصمیم نهایی رو بگیرم آخه به نظرم میومد که با این حموم و دستشویى غیرممکن که بتونم مستقل و راحت و بدون درست کردن دردسر برای دیگران از پس کارام بر بیام.. این شد که فکر رفتن از اطمینان به تردید تبدیل شد..


* یه وقتایى آلمان؛ سرزمین مناسب سازی براى معلولین هم آره!! در واقع تو مو میبینی و من پیچش مو!
** تردید خر است..والسلام

سفر به آلمان

دوشنبه, مهر ۱۹م, ۱۳۹۵

یه وقتایی واقعیتِ جلوی روت شبیه رویاست و خیال..چشماتو باز می کنی خودتو میبینی کنارِ یه برکه که یه عالمه درخت پاییزی دورش رو گرفته و برکه نارنجی، زرد و سبز شده و رگه رگه های آفتاب طلایی و آسمون صاف هم انعکاس برگای توی برکه رو جلا داده.. بعد با خودت میگی هی نگاه کن اینقدر خدا بهت انرژی داده که تونستی تنها سفر کنی به یه جای رویایی اونور کره ی خاکی..
مونا کی میدونست و فکر میکرد همون روزای سخت که مامان مریض شدو دست تنها شدی و افتادی توی جریان زندگی و تازه یاد گرفتی شلوار و جوراب و خودت پا کنی، اصلا بتونی درستو ادامه بدی و بری سرکار، کار کنی و پول جمع کنی و حالا تنها تنها بیای لب این برکه توی herrenhäuser gärten
خدایا؛ به همین نشونه های آرومت توی گوشه گوشه ی دلم خوشم..