بایگانی برای دی, ۱۳۸۸

زندگی من..قسمت نهم

چهارشنبه, دی ۳۰م, ۱۳۸۸

تقریبا بعد از ده دقیقه تازه تونستم حرف بزنم …دور ورم حسابی شلوغ پلوغ شده بود و همه می گفتن : مونا تو رو خدا حرفی بزن …بگو چی شدی ؟
گفتم : نمی دونم ! فکر کنم یه چیزی خورد تو کمرم ! …آره….درست فکر کرده بودم….بچه ها یا بهتره بگم وروجکهای مهمونمون با یویو بازی می کردن و از دستشون ول شدو محکم خورد تو کمره بنده…وای که چی کشیدم…فوری رفتیم بیمارستان برای عکس برداری…:regular

خواندن دنباله‌ی این نوشته »

زندگی من..قسمت هشتم

سه شنبه, دی ۲۹م, ۱۳۸۸

یه وقتی آدما از بعضی حرفا دلشون می گیره اما واسه اثباته اینکه اون حرفا درست نیستن تلاش می کنه تا هر جور شده خودش رو اثبات کنه…
تو اون زمان یکی از رقبای اصلیم تو کنکور به من گفت : مونا تو برای چی درس می خونی ؟ هدفت از درس خوندن چیه ؟حالا درس می خونی که چی ؟ چرا نمییری خارج درمانت رو ادامه بدی ؟ فکر می کنی با همین وضع می تونی بری دانشگاه؟
غیر مستقیم میخواست بگه که تو کجا و دانشگاه کجا ؟تو کجا و ترک تو مهوش کجا ؟ غافل از اینکه روحیه و اعتماد به نفس من نفوذ ناپذیره….دوسته نازنینه من ای کاش الان نوشته هامو می خوند … ای کاش…

خواندن دنباله‌ی این نوشته »

زندگی من ..قسمت هفتم

دوشنبه, دی ۲۸م, ۱۳۸۸

وقتی پیش دانشگاهی شدم ، تازه قصد کردم برا کنکور بکوب بخونم ….
خیلی دیر بود … به تمامه معنا داغون بودم … فقط خدا می دونه که روزی چقدر و چند بار زندگیمو مرور می کردم…
من که با همه چی ساخته بودم اما این آخریه بد جور روی روحیه ی من تاثیر گذاشت…
تو اون زمان خیلی بیشتر از قبل احساس کردم با هم سن و سالهای خودم فرق دارم …. و این فرق ها رو با چشم می دیدمو با دل احساس می کردم …
هم سنو سالهای من کارشون رفتن از این کلاس به اون کلاس بود ولی من حتی نمی تونستم درست حسابی مدرسه ی خودمون برم … یادمه نشستنم فقط به مدرسه رفتن محدود می شد … دیگه بیشتر از اون نمی تونستم بشینم….همه ی وقت دارز کش درس میخوندم اون هم با یه ذهنه مشغول و پر دغدغه …. و یه سوالو همیشه از خدا تو ذهنم می پرسیم…..

خواندن دنباله‌ی این نوشته »

زلزله

یکشنبه, دی ۲۷م, ۱۳۸۸

تازه اهواز زلزله اومد …اون هم در حده t ثانیه … اما مثه گهواره احساس کردم به یه سمت متمایل شدمو دیوارهای اتاقم صدا داد…خدا به خیر کنه …
یه لحظه یاده بم افتادم که ۵:۳۰ صبح در حالی که بیشتری ها زیره پتو بودنو تو خوابه نازه …یا یه عده ای در حال به پا داشتنه نماز…همه چی تو یه لحظه با خاک یکسان شد…خدا بیامرزه از دست رفتگان بم رو…
روحشان شاد ….
اگه مردم حلالم کنید دوستان

زندگی من..قسمت ششم

یکشنبه, دی ۲۷م, ۱۳۸۸

برای آلمان رفتن چند تا مشکل اساسی داشتیم…
اول از همه بابا راضی نبود بریم…یه بار که فال گوش ایستاده بودم ….بابا به مامان می گفت اگه بریم آلمان و مونا خوب نشه و فقط زجرش بدیم می دونی چقدر روحیه ش خراب میشه ؟ می دونی چقدر سخته که دوباره با شرایط جدیدش عادت کنه؟ می دونی اگه نشه…… خلاصه ته دل بابا راضی نبود…همه فکرو ذکرش روحیه ی من بود…..
و دوس نداشت دوباره و دوباره و دوباره زندگیم از نو شروع بشه….زندگی که بعد از سالها تازه داشت جون می گرفت و جوونه می زد…تازه داشت یکم عادی می شد…
از طرفی به خاطره پلاتینی که تو کمرم بود نه امکان mri گرفتن واسه تشخیص داشتم نه امکان جراحی کردن…. پس اول از هر چی باید یه فکره چاره ای می کردیم واسه پلاتین ها…..
دکترم می گفت سختی های در اوردنه پلاتین دو براره گذاشتنشه… وقتی به این فکر می کردم که باید این پلاتینا رو در بیارم بدنم می لرزید… حتی فکر کردنش هم برام سخت بود و تو یه لحظه خاطراته تلخ و بده گذشته از جلوی چشمام رد می شد….
تصور اتاق عمل و درد های وحشتناک و لوله ی تنفسی و کیسه های خونو و آنتی بیوتیک های دردناک و یه عالمه دستگاهی که به من وصل می شد و … فضای غمزده و تاریک بیمارستان…دیدنه درد هایی بزرگ تر از درده خودم عذابم می داد…
ولی مامان کاره خودشو کرد و دنبال یه دکتر خوب تو آلمان می گشت….می کفت فعلا بریم برای چکاپ تا ببینیم خدا چی می خواد …
دیگه تلفن های هر روز مامان برای پیدا کردنه دکتره خوب شروع شد….و در نهایت با کمک فامیلا و دوستان پرفسور سمیعی که یه پزشکه ایرونی بود و سالها رفته بود اونوره آب واسه درمانه من انتخاب شد…..بهش می گفتن پنجه طلایی و تو جراحی مغز و اعصاب پرفسورا داشت…. و جز تیم پزشکی لاله و لادن هم بود…!!
تمام مدارکه پزشکیم توی این چند سال و آخرین شرح حالم به بیمارستانه هانوفر فرستاده شد…..تا پرفسور سمیعی بخونه و نظرش رو در مورده درمان بده……
ایشون می گفت که : به امید خوب شدن بچه تون به آلمان نیاین و فقط اومدن به آلمان رو یه سفر تلقی کنید چون من نمی تونم به طوره صد در صد به شما قول بدم…. و باید حتما بیمارو ببینم و آزمایشهای لازم رو خودم روش انجام بدم…
من اون موقع واسه خودم هیچ تصمیمی نمی تونستم بگیرم …. نه می تونستم بگم بریم نه اینکه بگم نریم…یکم سر در گم بودم
آخه دیگه واسم مهم نبود…این شرایطم هم قبول کرده بودم و باش به تمامه معنا زندگی می کردم…
و عقیده ام این بود که آدما با فکرشونه که می رن جلو نه با پا….
و یکم هم خسته شده بودم…از عمل و آمپولو و…. می ترسیدم….می گفتم این خارجی ها فارسی نمی دونن خوب نازمو نمی تونن بکشن تا خر شمو آمپول بزنم !…..خلاصه ته دلم خسته بودمو بی تفاوت…
آماده ی رفتن بودیم منو مامان و داداشه ۵ ساله ام با کلی هزینه و خرید سوغاتی و بدو بدو برای ویزا و مصاحبه و …که بدترین اتفاقه زندگیم رقم خورد اتفاقی که تا عمر دارم از ذهنم پاک نمی شه…خلاصه دو روز مونده بود به سفر پرواز کنسل شد….اتفاقی که درمانه منو از سره همه پروند……خدایا می دونم تو نرفتنم هم یه حکمتی بود ولی چرا اینجوری پروازمون کنسل شد…
اون موقع بود که برای اولین بار آرزوی مرگ کردم اونم از شدت ناراحتی وبه خاطره از دست دادنه یه نفس قشنگ…….زندگیمون سیاه شد…..
:confused
زندگیم خیلی تاریک شده بود … انگاری تک تکه حادثه های زندگیم می خواست جلومو بگیره…شاید…حتما یه خیر و صلاحی تو همه ی این حادثه ها بود که من ازش بی خبر بودم….
وقتی به خودم اومدمو یکم روحیه گرفتم و گفتم هر جور شده باید دله خانواده رو شاد کنم دیدم پیش دانشگاهی هستم و یه غول به اسمه کنکور رو به رومه…..
نه روحیه ای در کار بود نه توانی در جسمم … اما بازم اون روحیه و تلاش تو وجوده من جوشید…..
ادامه داره……:regular

زندگی من..قسمت پنجم

جمعه, دی ۲۵م, ۱۳۸۸

نقطه ی عطف زندگیم وقتی بود که وارده دبیرستان شدم….حالا دیگه شده بود ۷سال…هم تقریبا عادت کرده بودم و هم از نظر جسمانی قوی تر و بهتر و از نظر روحی پروا تر……..
می تونستم خوب بشینم … می تونستم اسپاسم های شدیدم رو تو خواب و بیداری کنترل کنم… هر چند که مثه آدمای سالم نبودم اما خدا رو شکر می کردم که با گذشته زمانی بس طولانی دو دقیقه نشستنم رو به دو ساعت تبدیل کرده بود…خدایا شکرت…
وقتی رفتم دبیرستان به نظرم خیلی بزرگ شده بودم…و فکر می کردم هم سنو سالهای منم به همون اندازه بزرگ شدن…. ولی نه…. واقعا نه…..اونا به اندازه ی من بزرگ نبودن…..به اندازه ی من فراز و نشیب های زندگی رو درک نکرده بودن … آستانه ی تحملشون هم به اندازه ی من نبود…
تنها دوستم فاطمه که واقعا فاطمه بود و هست بنا بر متفاوت بودنه رشته هامون از من جدا شد….فاطمه از همون اول منو ساخته بود….به طوری که وقتی ازم جدا شد….هنوز حرفاش و نفسش تو تک تک قدم برداشتن هام با هام بود…همون قدمهای خیالی…همون قدمهایی که با دلم بر می داشتم…راه و منش و رفتاره فاطمه خیلی نگاهها رو تو این دنیا برام معنا کرده بود….
فاطمه گذشت رو به من یاد داد … گذشت و بخشش از همون موقع تو زندگیم روز به روز رنگ و طراوت می گرفت…
بعد ااز فاطمه دیگه من بودمو من …..من بودمو خدا……من بودمو یه عالمه آدمه جور واجور با سلایقو نظرات مختلف….من بودمو مبارزه…..من بودمو جنگ….من بودم که باید می رفتم سرنوشتمو با همین پاهایی که خیلی ها بش امید نداشتن بسازم….وساختم….چون خواستم…..
و تنها راه حلی که داشتم این بود که با درس خوندنو اول بودن خودمو ثابت کنم…..و ثابت کردم….از این نگذریم که خدا هوشه خوبی به من داده ….. واسه همین خوندن همچین سخت نبود…..و زندگی من بعد از مدرسه تو همون اتاقه سه در چهار با کتابهای درسی خلاصه می شد…اما با عشق و امیده فراوون…
سال دوم دبیرستان رشته ی تحصیلیم رو انتخاب کردم و اون چیزی نبود جز تجربی…تجربی رو انتخاب کردم چون هدف داشتم…..چون می خواستم به بیماریم نزدیک تر بشم…..چون میخواستم بیشتر بدونم…..چون میخواستم جوابه اون چراهای ذهنم رو پیدا کنم…..
تو این مسیر همش می گفتم خدایا …خدا جون….کمکم کن…نذار کم بیارم….نذار نگاههای سنگینه مردم من رو از هدفم دور کنن….نذار حرفهای دوست و دشمن روم اثر بذاره….
می گفتم یعنی خدا جون واقعا من اینقدر با بقیه متفاوتم اینقدر ظاهرم عجیب غریبه که مردم و اطرافیان باطنه منو فراموش کردن….حالا من هیچ از حقه خودم گذشتم خانوادم چه گناهی کردند؟ که باید بسوزنو بسازن با حرفای مردم….
همه ی اینها مرتبا از سراچه ی ذهنم عبور می کرد…. و زمان هم به سرعت می گذشت….همون ۲ سالی که دکتر گفته بود بگذره بچه تون حرکت پاهاش بر می گرده حالا شده بود ۹ سال……۹ سال کم نبود اونم برای خانوادم….مخصوصا مامان که میدیدم قطره قطره داره آب میشه….
همون موقع بود که مامان تصمیم گرفت منو واسه معالجه ببره آلمان….بنده خدا علاوه بر خستگیش خیلی سختش بود که منو تو این وضعیت میدید….. دوس داشت هر چی زود تر منو سره پا ببینه……خب هم تک دخترش بودم هم خوشگل مشکل هم با استعداد…حق هم داشت انصافا…..
بدو بدو واسه آلمان رفتن شروع شد……خدای من بازم این اشتباه پزشک یه چیزه تازه تو زندگیم خلق کرد……مثه اینکه دغدغه های من تمومی نداشت….و همه ی اینا با سرنوشته من گره خورده بود…
ادامه داره……

زندگی من.. قسمت چهارم

پنجشنبه, دی ۲۴م, ۱۳۸۸

تو این یه سالی که بریس تنم بود خیلی بم سخت گذشت…دیگه الان حمام کردن هم سخت شده بود… سختی هام دو برابر شده بود…حالا خودم هیچ… مامانم چه گناهی کرده بود که باید این همه زجر می کشید…ولی خوب این هم میگذشت و تنها امیدمون به زمان بود که شاید همه چیو درست کنه….
در طی این یه سال فقط دو روز در هفته رنگ و بوی مدرسه رو حس می کردمو روزایی که تو خونه بودم زمان برام به کندی می گذشت و لحظه به لحظه خودم رو در کنار دوستام و پشته نیمکت مدرسه تصور می کردم….
چه می شد کرد … هم نشستن برای من سخت بود هم بردن و اوردن برای خانوادم …و باید می سوختمو می ساختم…. و بازم امیدوار به زمان تا شاید همه چیو حل کنه !!
من گریه می کردم … از خدا می خواستم حداقل یه بهبودی نسبی به من بده تا فقط بتونم بشینم … یا حداقل برای جا به جا شدن روی تخت نخوام در طول شبانه روز صد بار مامان رو صدا کنم…شاید اینا برای خیلی ها کوچیک باشه و ازش به سادگی و فقط با یه نیم نگاهی بگذرن اما این سالها واقعا که بر من سخت میگذشت…
بعد از عمل سومم خیلی پخته شدم…یعنی بزرگ شدم…خیلی بزرگتر از سنم…بیشتر می فهمیدمو درک می کردم….
یکم از دنیای مادی فاصله گرفتم…..دیگه بهونه ی رفتن به پارک، سینما،و تفریح و رفتن با دوستام به اینور اونورو نمی گرفتم…آخه می دونید به خاطره شرایطم کمتر به اینجور جاها می رفتم….ولی….ولی… ته دلم دوست داشتم برم … و از اینکه نمی تونم برم خیلی غصه میخوردم….بچه بودم دیگه…..
از اون موقع به بعد …. هدفم از زندگی یه چیز دیگه شد…. واقعا که سختی ها منو حسابی آدم کرد!!…. کمتر مامان و بابا رو اذیت می کردم…. کمتر بهونه گیری می کردم….به خودم اومده بودم که چرا با همین شرایط نرم جلو؟…..خیلی ها تونستن ….. منم می تونم……
تنها دلخوشیم درس خوندن بود…..و صد البته که تنها تفریحم…..
دیگه شده بود ۵ سال…. ۵ سال راه نرفتن و نشستن رو ویلچر کم نبود…..حالا هم که پلاتین تو کمرم بود و امکانه MRI گرفتن دیگه واسم وجود نداشت…. شده بود قوزه بالا قوز…..تا ببینیم تو این نخاعم چی میگذره……چی شده….حالا که دیگه خونی اطرافش نیست چرا نمی تونم راه برم…..واقعا چرا ؟
جالبه که هر وقت برای چکاپ پیشه دکترم می رفتم حرفی برا گفتن نداشت و فقط به علامته ندانستن سری تکون می دادو با دلداری منو خانواده رو به گذره زمان و بهبودی امیدوار می کرد…..
مامان میگفت: مونا میدونم آخر خودت کشف می کنی …. که چرا ؟…..اینم یه هدفه دیگه…..
از همون موقع دغدغه ام شده بود درس…. درس….. درس…….واسه کشفه بیماریم خیلی تلاش میکردم….
واسه درس خوندن هم کلی سختی کشیدم…. چون فقط برای درس خوندن رو کمرم دراز می کشیدم…..کتابو دفتر هم با دست می گرفتم رو به روم…. خیلی اذیت میشدم….. مخصوصا موقع نوشتن …آخه همیشه جوهر خودکارم بر می گشت!!! البته این وضعیتمو کسی نمی دونست….. دوس نداشتم دوستام بدونن که تو این شرایط درس میخونم….
آخه از ترحم بیزار بودم و هستم….محبت بی خودی سردم میکرد از زندگی…..اینم یه نوعشه!!!
من تلاش رو دوس داشتم … شاید گهگاهی کم میوردم یکم ته دلم خسته می شدم اما دست از تلاش بر نمی داشتم و زود به خودم می اومدم ….و برای ساختن آینده ای ایده آل و سرشار از نشانه های بودن یه بودنه جانانه سخت و با دلی پر امید حتی روی تخت گوشه ی اتاقم تلاش می کردم…
ادامه داره…..

زندگی من..قسمت سوم

چهارشنبه, دی ۲۳م, ۱۳۸۸

بعد از ۴ سال در سال ۱۳۷۹….مشکل ستون مهره ها پیدا کردم…. ستون مهره هام کمی منحرف شدن…..حتی نمی تونستم نفس بکشم …درد داشتم…..دیگه این دفعه ریسک نکردیم و واسه پیدا کردن بهترین دکتر تمامه ایران رو زیر پا گذاشتیم….
نهایتا به جناب آقای دکتر محمد صالح گنجویان(تهران) مراجعه کردیم…. و با تشخیص ایشون باید عمل می شدم چرا که با گذشتن از مرحله ی رشد دیگه عمل سخت و سخت تر می شد…. بعد از کلی بدو بدو….
روز عمل فرا رسید….. وای که چی کشیدم….
عملم طی ۲ مرحله و به فاصله ی ۱ هفته از هم در بیمارستان خصوصی مهراد انجام شد…. ساعت ۶ صبح رفتم تو اتاق عمل و ۵ عصر بر گرشتم …
دقیقا بعد از عمل احساس کردم مردم و زنده شدم …. بعضی وقتا به خودم می گم خیلی صبورم…. چطوری این همه درد رو تحمل کردم…البته اینم کاره خداست دیگه….
آخه موقع عمل به خاطر اینکه حواسم(حس پاهام ) رو از دست ندم به مدت ۵ دقیقه به هوشم اوردن… قبل از عمل دکتر بیهوشی بم گفته بود که : برای اینکه آسیبی به حست وارد نشه موقع عمل تو رو به هوش می یاریم و به پاهات دست میزنیم و تو اگه حس کردی باید دسته منو فشار بدی……چون به خاطر لوله های تنفسی و اکسیژن راه دهانی مصدود بود…..
فقط خدا میدونه که وقتی بهوشم اوردن چی کشیدم…. البته دردی رو حس نمی کردم …. ولی احساس خفقان می کردم ….. و دیدنه اطرافیانم واسم وحشتناک بود…. از طرفی یه چیزی مثه اره برقی رو کمرم بود!! و صداش تو گوشم می پیچید…..
دکترا بهم می گفتن مونا …. مونا…. حس داری؟…. احساس می کنی…. و منم تنها کاری که می تونستم بکنم به حرکت اوردن دستای بی رمقم بود …. وفشار دادن دسته دکتره بیهوشی به نشانه ی تایید….
بعد از عمل اصلاح انحراف ستون مهره هام یه هفته کمرم تو گچ بود….. بعد از یه هفته نوبت به عمل دوم رسید….
عمل دوم هم گذاشتن پلاتین بود….دوباره ۷ ساعت تو اتاق عمل بودم…..
در کل برای عمل ستون فقراتم یه ماه تو بیمارستان بستری بودم…. اون آخری ها دیگه وقتی آمپول می زدن به بدنم اصلا خونی جاری نمی شد…. وکل بدنم دقیقا مثه یه آبکش شده بود !!
تو همه ی این مدته یه ماهه تو بیمارستان فقط با دستگاه می تونستم نفس بکشم و کارم شده بود تمرین تنفسی با یه دستگاه که تنفسم به حالت عادی برگرده…..
خدایا….. خدایا……. خدایا……. کمکم کن….
بعد از یه ماه قرار بر این شد که بشینم…… باورتون نمی شه که وقتی خواستم بشینم چشام سیاهی رفت و بیهوش شدم ….. دوباره زندگیم از نو شروع شد……
بعد از دو ماه سختیه طاقت فرسا و آوارگی تو پایتخت دیگه باید برمی گشتیم به دیاره خودمون…
برای برگشتن به اهواز بابا ۸ تا بلیط هواپیما گرفت و جاش به من یه تخت دادن…چون دیگه در حد یک دقیقه هم نمی تونستم بشینم چه برسه به ۵۵ دقیقه…
تا یه سال شب و روز و خواب و بیدار……. بریس تنم بود….. اونم تو این گرمای ۵۰ درجه ی اهواز…….
بریس و درد و دراز کشیدن مطلق یه طرف….. راه نرفتنم که با پیدا شدن مشکل جدید کم کم به فراموشی سپرده می شد یه طرف…….
خدایا چطور به شرایطه جدیدم عادت کنم؟؟؟؟……
ادامه دارد……

آسمان دلم

سه شنبه, دی ۲۲م, ۱۳۸۸

وقتی پاهایم مرا تنها گذاشتنند، دستهایم دلشان به حالم سوخت.. پاهایم با من قهر کردند..قهر قهر تا قیامت!!
دستها و چشما و گوشها و زبانم با دل و جانم آشتی..
سخت بود..خیلی سخت
وقتی پزشکم آه کشید، فهمیدم که اوهم از منت کشیدن از پاهایم دست کشید به جای آب زهر چشید به قلب کوچکم درد پاشید برای من نسخه ی صبوری و امید و عشق پیچید..
پاهایم بی وفا بودند، وقتی مرا در گذر زندگی زمین زدند، فهمیدم که منت بی وفاها را نکشم، التماسشان نکنم رفتند که رفتند، با همین دستها ریختم کاسه ی آبی بدرقه ی راهشان، صدها قطره ی آب به یکباره در آسمان دلم شدند رقصان…زیر رقص قطره ها، با دستهایم بال ساختم..پریدم..پرواز کردم تا قله ی بلند همت سر کوه صبوری و رضایت با خدایم عهد بستم

زندگی من..قسمت دوم

سه شنبه, دی ۲۲م, ۱۳۸۸

با اومدن سال نو زندگی نوی منم شروع شد… زندگی نویی که هیچ خبری از بازی های بچه گانه توش نبود…روی تخت داراز کشیده بودمو فقط نگاه می کردم…همین و بس
یادمه اولین چیزی که بعد از عمل خواستم این بود که می خوام راه برم… و از اینکه همش دراز کشیدم روی تخت بیمارستان خسته شدم…
مامان به من نگفت تو دیگه نمی تونی راه بری… مثل اینکه خودش هم باورش نشده بود دختر کوچولوی سالمو تپل مپلش دیگه ممکنه تا آخر عمر نتونه راه بره…. مامان به من می گفت: مونا پاشو دیگه….پاشو…..
ولی من هر چی سعی می کردم …. نمی شد… دریغ از یه حرکت کوچولو…. وای که نمی دونین خانوادم چی کشیدن….
تقریبا بعد از ۳ ماه تونستم بشینم…. ۶ ماه به طور مدام و هر روز به فیزیوتراپی(دکتر شاطرزاده) می رفتم (۱۸۰ جلسه)….
بعد از این ۶ ماه یکم زندگیم حالت طبیعی تر پیدا کرد…. با به دست اوردن خیلی چیزهایی که بعد از عمل از دست داده بودم به زندگی امیدوار شده بودم…. و خانواده ام هم تا حدی با این مشکل کنار اومدن….
هر چی بزرگتر می شدم مشکلاتم هم بزرگتر و بزرگتر می شد….هر وقت پیشه دکترم می رفتم واسه معاینه می گفت: با از بین رفتن لکه ی خونی که روی نخاع رو فرا گرفته حرکته پاهاش بر می گرده….. و تا ۲ سال بعد حتما خوب می شه….
سالها مثه برق و باد می گذشت….یه سال…. دو سال….. سه سال…. بعد ۳ سال دوباره MRI گرفتم… نه خبری از لکه ی خونی بود و نه خبری از برگشتن حرکت پاهام…..اما امیدمون همچنان ادامه داشت… تا شاید که روزی …..

زندگی من .. قسمت اول

دوشنبه, دی ۲۱م, ۱۳۸۸

۱۵ یا ۱۶ اسفند ۷۴ بود و نزدیکه سال نو و همه خودشونو واسه پیشواز سال نو آماده می کردن….
منم اون موقع تقریبا ۷ سالم بود کلاس اول بودم….. خیلی سرحال و تپل مپل….و خیلی هم شیطون و بازیگوش…..
همه چی خیلی خیلی یهویی شروع شد….. دردای شدیدم …. بی خوابی هام….. و دور شدنم از دنیای کودکی…شبا از درد نمی خوابیدم و روزا نای انجام هیچ کاری و نداشتم…
مامان شبا کنارم می خوابید و ماساژم میداد تا شاید دردم تسکین پیدا کنه …… ولی ….. نه
روز به روز ….. شب به شب….. دردم بیشتر و بیشتر می شد…..دیگه مامان احساس خطر کرده بود…. دکتر رفتن هام شروع شد…
عمومی، کودکان، کلیه و…. این آخری ها هم که فکر می کردن من الکی می گم و توهمی شدم که درد دارم من و پیشه یه روانشناس بردن…..آخه همه دکترا به مامان می گفتن دخترتون هیچ مشکلی نداره……
یه روز که همه خونه ی مامان جونم اینا جمع شده بودیم…. شوهر عمه ام که فوق تخصص کلیه بود به من خیره شد…. و متوجه ی من شده بود… که با همیشه خیلی فرق داشتم….
دو قدم بر می داشتم….. کمی استراحت …… دو قدم دیگه….تازه دستم به کمرم بود و دقیقا مثه پیرزنهای ۹۰ ساله کمرمو می گرفتم….. این اواخر هم که پای چپم رو روی زمین می کشیدم…. همه ی اینا یه طرف و درد شدیدم یه طرف….
شوهر عمه ام گفت که مونا حتما باید به یه پزشک مغز و اعصاب مراجعه کنه…. هر چی هست به نخاعش بر می گرده…. گریه های اون شبه مامانم هیچ وقت از ذهنم پاک نمی شه……
بعد از کلی عکس با تزریق و معاینات سر انجام تشخیص داده شد…. و همه فهمیدن که مونا خانومه قصه توهمی نبوده…. کیست آرکنوئید روی مهره ی t6 اون هم به اندازه ی یه فندق !!!
تاریخ جراحی واسه برداشتن کیست داده شد…..۲۵/۱۲/۷۴…..موقع جراحی همه چی داشت خوب می گذشت که یه دفعه همه چی خراب شد….. فقط یه اشتباه پزشک کافی بود که مونای قصه بشه جز بنده های خوبه خدا….
پارگی مویرگهای اطراف نخاع…. خونریزی….. تجمع خون در اطراف نخاع….. و در نهایت عفونت و مننژِیت سیستم بدنمو به هم ریخت و بعد از عمل تقریبا مثه یه تیکه گوشت بودم…..و بعد از ۳ بار گرفتنه مایع نخاع جز خون چیزی دیده نشد…..
سال ۱۳۷۵ مبارک عجب سال نویی بود…..:love

یه دوست

یکشنبه, دی ۲۰م, ۱۳۸۸

“به نام هستی بخش هستی”
سلام…فکر کنم قبل از هر چیز باید یه کوچولو از خودم بگم !!
مونا هستم …متولد آذر ۶۷…میشه ۲۱ سال…
در سال ۱۳۷۵ بر اثر اشتباهی که پزشک حین جراحی بر روی t6 مرتکب شد دچار ضایعه ی نخاعی شدم…و با فیزیوتراپی بی وقفه و مداوم و بعد از ۱۸۰ جلسه ( حدود ۶ ماه و اندی ) تونستم بشینم و خیلی چیزهای از دست رفته ام رو دوباره به دست بیارم …تنها چیزی که بعد از گذشت سالها برنگشت حرکته پاهام بود…
سالهاست که مهمونه صندلی چرخدار هستم … و در کنارش تلخی ها و شادی های فراوونی رو تجربه کردم…
حرف اول رو در زندگی من امید می زنه … امید به زندگی و زنده بودن….امید به بد نبودن …..و امید به عاشق شدن به تمام معنا…
سعی می کنم که نقاش دفتر زندگیم باشم و ورق به ورقه دفترمو با قشنگ ترین و خوش رنگ ترین رنگهای بودن با اعتماد به نفس و روحیه ای مقاوم رنگ بزنم…!!
هدفم از ساخته وبلاگ این بود که هم به کسانی که شرایطه منو دارن و هم به آدمای سالمی که دغدغه های و مشکلات خاصه خودشونو دارن بگم که با امید و تلاش برای بودن :
می شه محدودیت ها رو شکست
می شه لذت زندگی و زنده بودن رو چشید
و می شه عاشقانه و با گذشت نفس کشید…
در ضمن تو وبلاگم اول از گذشتم می گم …از گذشته ی پر فراز و نشیب…. از زندگیه گذشته تا به امروز …
و سعی می کنم بعد از رسیدن به امروز خاطراته روزمره ام رو به تصویر بکشم…خاطراتی که مملو از انواع برخوردها ، نگاهها، سخن ها ، نکته ها و درسهاییست از زندگی….