بایگانی برای بهمن, ۱۳۸۸

نوبته تو تموم !

جمعه, بهمن ۳۰م, ۱۳۸۸

از اینکه دیر آپ می کنم معذرت می خوام آخه نه دلم به نوشتن می رفت و نه جسم و جونی داشتم که بتونم تایپ کنم و نه فکره متمرکزی …
دیشب مراسم سوم و هفتم و بی بی رو با همدیگه گرفته بودیم …منم رفتم نکته ی جالب توجه برام تو این مراسم برخورد های پارسا کوچولو بود:kiss …پارسا پسر دایی کوچولومه که دو سالو نیم سنشه و ساکنه تهرانه…از اونجایی که منو تا حالا ندیده بود دو تا چیزه جالب بهم گفت :
اول اینکه چرا حالا که تو خونه ای و روی مبل نشستی کفشت رو در نیاووردی و منم دیدم حرفه حساب جواب نداره و سریع کفشمو در اوردم Grinontknow… و دوم وقتی می خواستم بیام خونه اولا تا ویلچر و دید کلی ذوق کرد و همش می گفت اول من بشینم ! و بعد از اینکه راضیش کردیم که نمی شه و من دارم میرم خونه … وسطهای راه و تو حیاط بهم گفت : نوبته تو تموم شد و پیاده شو حالا نوبته منه !!:heehee
و از اونجایی که دلم نمی خواست تو دلش بمونه گذاشتمش رو پام بشینه و کلی دورش دادمو کلی هم کیف کرد….:hug
راستی تنها انگشتره عقیقی که در سفره قم برای خودم خریدم کلی طرفدار پیدا کرد و در نهایت به رسمه یادگار شد سهمه آزاده که تازگی ها شده عضوی از خانواده ی بزرگه ما …:regular
از اینکه فردا بعد از این همه تعطیلی دارم میرم دانشگاه خیلی خوشحالم … دلم برا دوستام خیلی تنگ شده … اصلا هیچی برای من جای دانشگاه رو نمی گیره …امروز خیلی خسته بودم و از دیشب تا الان دراز کشیده بودمو یک دقیقه نمی تونستم بشینم دیگه باید خودمو برا رفتن به دانشگاه و هر روز حداقل ۵ ساعت نشستن آماده کنم…
منتظره اتفاقاته جالبی هستم…
:regular:regular

چشمهای خاموش

چهارشنبه, بهمن ۲۸م, ۱۳۸۸

چقدر بده که فامیلا بعد از چندین سال معمولا تو عزا و ماتمو غم و غصه دیداری تازه می کنن…
کاشکی اینقدر پیونده بینه دلا زیاد بود که همیشه و همه جا همدیگه رو یاد می کردن و همدیگه رو میدیدن اما زمونه خیلی تغییر کرده و اینقدر دغدغه و مشکلات زیاد شده که آدما حتی خودشونم فراموش کردن !
دیروز مراسمه خاک سپاری بودو من از ساعته ۷ صبح با مامان رفتم تا ۱۱ شب … با اینکه این همه جمعیتو این همه ماشین اونجا بود اما بدونه حضوره مادر بزرگ خونه سوتو کور و تاریک بود…
تا همین دیروز دنباله سوژه بودم برای وبلاگم اما دریغ از اینکه دنیا و اطرافو زندگیم پر از سوژه و حرف برای گفتنه…وقتی میدیدم خاله ها تو فریاد زدنو یادی کردن از مادرشون اسمه منو میوردنو می گفتن بی بی دعای هر روزش واسه خوب شدنه مونا بود اشک بی اختیار از گوشه ی چشام میومد پایین…

خواندن دنباله‌ی این نوشته »

یه روزه تنها

دوشنبه, بهمن ۲۶م, ۱۳۸۸

امروز حسابی خونه سوتو کور بود و یه دله سیر گریه کردم…با اینکه عاشقه تنهایی هستم ولی امروز تنهایی بهم نشون داد که عالمه خفه کننده ای داره …البته تنهای تنها نیستم چون مهدی کوچولو پیشمه و به قوله خودش بعد از بابا من مرد خونمو خیالت تخت !! اما این آقا مهدی ما حسابی از محیطه ساکت می ترسه و همش تو حیاط با دوستاش داره دو گل کوچیک بازی می کنه…
فاطمه مرتب از صبح زنگ می زد و می خواست ببینه آخرش می یام یا نه … ولی خب شرمنده شدم و نتونستم برم …من که سال تا سال حتی خونه فکو فوکولو ها نمی رفتم حالا امروز تو همچین شرایطی رفتنم محال بود…و اصلا درست نبود
فکر کنم تا الان مامان ۱۴ باره که بام تماس گرفته …:regular
چقدر این مامانا دلسوزو حواس جمع هستن …هزارتا هشدار بمون داد همین یکم پیش دمه غروبی زنگ می زنه و می گه چراغا رو روشن کنید…قربونه شکله ماهت برم …چشم…:kiss
تنها تنها نشستم سره ویلچر اونم با چه مکافاتی و یه چرخی تو کله خونه خوردمو یه سری از لامپها رو روشن کردم تا خونه از این بی روحی در بیاد…:confused

خواندن دنباله‌ی این نوشته »

فاطمه

دوشنبه, بهمن ۲۶م, ۱۳۸۸

دیشب بدجوری هوسه خرید کرده بودمو بعد از اینکه به بابا پیشنهاد دادم که با هم بریم بیرون بابا با کماله میل قبول کرد…خلاصه لباسامونو پوشیدمو به سمته برج حرکت کردیم…خیلی شلوغ بود تا چشم کار می کرد دختر و پسرای جوونی بودن که یه دست رو داده بودن به همو اون یکی دستشون پر از کادوهای رنگی بود…و تنها کسی که بینه جمعیت با باباش اومده بودو دست خالی خودم بودم…!
شبه عشاق خیابونا و مغازه ها و رستورانا و کافی شاپا رو خوب شلوغ پلوغ کرده بود…:regular
تقریبا از اولای مهر که خریدای مهرو کرده بودم تا حالا نرفته بودم اونورا…بابا منو تک تکه پاساژا و مغازه ها برد اما خب، پسند نشد !
بعد از استشمامه کمی هوای تازه… آخه از وقتی که از قم اومدم حتی رنگه حیاطه خونمون رو هم ندیده بودم…به خونه برگشتم…مامان گفت فاطمه زنگ زده و بات کار داره وقتی باش تماس گرفتم گفت فردا هیچکی پیشم نیستو واسه ناهار پاشو بیا خونمون…(منظور امروزه) منم که از خدا خواسته و از اونجایی که یه سالی فاطمه رو ندیده بودمو دو سالی خونشون نرفته بودم بعد از اینکه اوکی رو از مامان گرفتم قرار بر این شد که امروز ناهار خونشون باشم…
یه مادربزگه ناتنی دارم که یه هفته ای تو کماست و مامان هر روز میره بیمارستان دیدارش…قرار بر این شد که همزمان با رفتنه مامان به بیمارستان منو سره راه برسونه خونه فاطمه اینا…
حولو حوشو ساعته ۹ صبح بود که با گریه ی مامان از خواب پا شدم … مادر بزرگم چشماشو واسه همیشه بست…خدا بیامرزتش…:sad
Sadsad
……………………………………………………….
پیوست ۱ : آبنوس عزیزم پیغام خصوصی تو حاوی کامل ترین بیوگرافی بود گلم
پیوست ۲ : دو روزی هست که وضعیته اینترنت افتضاح شده و قادر به پاسخگویی کامنت ها نیستم …. شرمنده
پیوست ۳ : سعی می کنم تو پسته بعدی یه جا به همه ی دوستان پاسخگو باشم:regular
:regular:regular

یه نگاهه بیست

یکشنبه, بهمن ۲۵م, ۱۳۸۸

گذشته ها نوعه نگاهها به من خیلی متنوع بود و از عمقه وجودم تک تکه اونا رو می فهمیدمو حس می کردم …البته الانم هست اما من تعییر کردمو متوجه ی این نگاها نمی شم…:eyelash
نگاه تعجب انگیز … نگاه دلسوزانه … نگاه تکبر انگیز … و بالاخره نگاه ترحم انگیز…
نگاه تعجب ماله بچه هاست … خیره می شنو حالا بابا هی بکش مامان هی بکش …بچه دو متر عقب تر از مامان و بابا …با چشمهای گرد و از حدقه در اومده …و با خودش فکر می کنه و می گه : این دیگه چیه ؟ آدمه ؟ یا آدم فضایی ؟
نگاه و خنده ی بچه ها نسبت به من قشنگه و دوسش دارم … اما به قوله طناز این حرفه بزرگترهاست که حرصه آدمو در می یاره مثلا می گن :
مامان نگاه نکن وگرنه مثه خاله اوخ می شی ها !!
یا
مامان نگاه نکن خاله ناراحت می شه !!
یا
بعد از اینکه خودشون به هوای بچه کامل برندازت کردن می گن : مامان بریم دیگه نگاه ننداز..خوب نیست…
این بچه چند وقت پیش با مامانش اومده بود دانشگاه بیچاره منو دید سنگ کوب کرد
ye%20negahe%2020.jpg
ببینید چقدر نگاهش زیباست… این نگاه قشنگه …خداییش من باید از این نگاه ناراحت بشم…؟:angel
تازه تا دلمم بخواد رضا گلزار بره بیرون همچین نگاه قشنگی گیرش می یاد.؟
نگاه دلسوزانه ماله مامان بزرگا و بابا بزرگاست …آاخی جوون پیر شی !!
دلسوزی می کنن … مغموم و ناراحت می شن … که خدایا چرا ؟…خدا شفات بده …دسته علی به همرات و از این حرفها … البته بد هم نیست اما یه جورایی جلو همه خورد می شی !! مخصوصا اگه تو جمع بهت بگن…
نگاه تکبر آمیز یه نگاهیه که طرف فکر می کنه حالا دیگه خودش خیلی حالیشه و اونی که رو ویلچره هیچی نمی فهمه … عمو اشتباه نکن … !! از این نگاهها هم دیدم….
نگاه ترحم انگیز ماله خیلی هاست …نمی دونم چطوری توصیفش کنم ولی یه حس و حاله بدی به ادم دست می ده …احساس خواری …کوچیکی .. یا احساس می کنی به این دنیا تعلق نداری و تافته ی جدا بافته از نوع بدش هستی !!
اون موقع ها گذشت که از همه ی این نگاهها خسته می شدم …به قوله یارو گفتنی ما پوست کلفت تر از این حرفا شدیم !!
این موضوع واسه من حل شدست … و تنها با یه سلام و لبخند ارتباط برقرار می کنم و راحته راحت اونم بی هیچ دغدغه و نگرانی از این بابت زندگی می کنم …
حالا دیگه تنها چیزی که منو اذیت می کنه نگاه نکردن و دیده نشدنه !Grinontknow
که اینم با سعی و تلاش و روحیه و اعتماد به نفس حله …
ولی ای کاش دیدمون رو نسبت به دنیا و آدمای توش درست می کردیم … تا خیلی ها به خاطره نگاه من و شما خونه نشین نمی شدن … ای کاش اینقدر پایبند به جسممونو مادیات نبودیم.
مامان می گه : مونا مردم به کدوم سازت برقصن:heehee نگاه کنن می گی نگاه داره …؟ نگاه نکنن می گی : پس من چی گاو پیشونی سفید رو مگه می شه ندید !!Grinontknow
:regular:regular

زندگی کن. . .

شنبه, بهمن ۲۴م, ۱۳۸۸

داشتم فکر می کردم که یه ده روز پیش همش برای رفتن به سفر مجردی دل دل میکردم که آیا برم آیا نرم…چقدر استرس داشتم و چقدر اثراته این استرس به صورته اسپاسم های وحشتناک سیستمه بدنمو بهم ریخته بود…نه خواب داشتم نه خوراک…واسه اینکه همه چیو سخت میگرفتم…اما دلو زدم به دریا …گفتم زندگیم همینه …یعنی نباید لذت ببرم ؟ یعنی باید تا آخره عمرم بشینم کاسه ی چه کنم چه کنم دست بگیرم !Grinontknow
رفتم …رفتم به یه سفری که واسه همیشه و تا ابد تو خاطراتم حک شده واز یادم نمی ره اون همه محبت و خوشی…
از روزی که شروع کردم به وبلاگ نویسی همینجور دنباله قشنگی های زندگیمم…دنباله حرفم برا گفتن…دنباله هیجاناته زندگیم…حتی دنباله تلخیهای زندگیم هستم تا خودم شیرنش کنم…تا خودم بهش هیجان بدم …همش فکر می کنم که من چه جوری دارم از زندگیم لذت می برم ؟
چرا خیلی ها اعتماد به نفسه منو تحسین می کنن ؟
جرا خیلی ها می گن مونا روحیه ی تو بی نظیره ؟
چرا من راحت میرمو می یامو تو اجتماع حاضر می شم اما خیلی ها دارن از شرایطه خودشون کوه می سازن ؟
وقتی خاطراتمو ورق میزنم می بینم یه روز آرزوم سواره اتوبوس شدن بودو یه روز سواره قطار شدن و یه روز….:heehee
حالا به تمامه معنا این جمله ی معروفو که می گه ” کار نشد نداره !” رو درک کردم…
ازمن به شما نصیحت که با زندگیتون حال کنید ببینید یکی مثه مونا آرزوشه به جای اینکه باباش دختره ۲۱ سالشو ببره و بیاره و صد دفعه ویلچرو جا به جا کنه خودش سواره اتوبوس بشه و مثلا بره دانشگاه …با راه رفتنتون لذت ببرید…خیلی چیزا هست که شاید به ظاهر ساده و بی اهمیتن اما همونا می شن هیجاناته زندگی من ….شما هم خیلی راحت و راحت تر از اون چیزی که فکر کنید دنیاتون پر از هیجانه واسه زندگی و زنده بودن…
در کناره همه ی تلخی ها یکم امید می تونه همه چیو حل کنه…من نمی گم خودم همیشه امید دارم همیشه خوشم و هیچ وقت مایوس نمی شم …بوده یه جاهایی که رفتم تا آستانه ی افسردگی اما به خودم اومدم که چرا با همین شرایط نرم جلو…من حقیقته زندگیم رو درک کردم… و حقیقته زندگیم اینه که الان چنین شرایطی دارم… شاید یه روز حل بشه … و سعی می کنم مثه همه ی آدمای دنیا ساده زندگی کنم و ساده نفس بکشم …
پیوست : وبلاگ نویسی و همیشه به روز بودن هم وقت می خواد هم ذوق و هم سوژه … که داشتنه این سه تا اونم هر روز خیلی سخته….بابا شما هم کمکم کنید…
پیوست :البته از دوشنبه که دانشگاه شروع می شه کلی سوژه پدیدار می شه
:regular:regular

سفرنامه۴

جمعه, بهمن ۲۳م, ۱۳۸۸

بازم قرار بر این بود که ساعت ۹ در مسجد جمکران باشیم که سریع برگردیم هتلو خودمونو برای برگشتن به اهواز آماده کنیم. اما بازم خواب موندیم ! ساعته ۱۱ بدو بدو پا شدیمو دست و رویی شستیمو آماده ی رفتن شدیم…
هوا خیلی سرد بود و بارونه تندی می بارید…اما هوای پاکی بود…
تاکسی گرفتیمو به سمته جمکران حرکت کردیم…خیلی شلوغ بود بچه های مدرسه رو اورده بودن دیدار !!
دیگه ایندفعه یه حجابه درست حسابی کردم که مبادا بهم گیر بدن آخه از گیر دادن های خادمین حرم کفری شده بودمو تو ذهنم خاطره ی خوبی نداشتم در نتیجه اینجا ” خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو” خیلی به کارم اومد …:regular

خواندن دنباله‌ی این نوشته »

چه یه قدم چه صد قدم!

چهارشنبه, بهمن ۲۱م, ۱۳۸۸

یکی از کامنت هایی که با نام ه “احمد رضا” تو پسته قبلی داده بود خیلی فکرمو مشغول کرده بود….
خوشبختی … معنای خوشبختی واسه همه یه جور نیست…یکی با نداشته هاش خوشبخته و اون یکی با داشته هاش…یکی سعی می کنه که خوشبخت باشه …اون یکی دست رو دست میزاره و منتظره تا خوشبختی از آسمون نازل بشه…نه…نه…
خیلی بش فکر کردم … که معنای خوشبختی تو زندگیه من چیه ؟
خوشبختی برای من یعنی اینکه با نداشته هام دارم تلاش می کنم و از لحظه هام ثمره ی بودنو می چینم …
خوشبختی یعنی اینکه من یه روزی سرمو بالا میگرم و می گم من تلاش کردمو اومدم تا یه قدمی خوشبختی اما باختم …مهم اون اراده ست و اون تلاش…همون تلاش برای خوشبخت بودن کافیه چه صد قدم مونده به اون چه یه قدم….
خوشبختی یعنی می بینم خیلی از آدمای دوروبرم عاشقه نفس کشیدنم هستن و برای یه دقیقه شادیه من هر کاری می کنن…حتی اگه اون شادیو لمس نکنم من خوشبختم !!
خوشبختی یعنی اینکه پا ندارم باش قدم بردارم ولی یه دل دارم که همه ی آدمای دنیا توش جا می شنو با دلم میتونم هزاران قدم برای همون آدمای توی دلم بردارم…
خوشبختی یعنی اینکه یه پدر و مادر دارم که از همه چیه خودشون گذشتن تا من به همه چی برسم….بی هیچ منتی…
خوشبختی یعنی اینکه … یعنی …فقط و فقط یعنی جنگیدن…یعنی تلاش…یعنی صداقت…یعنی قدم های محکم…یعنی من وتو….یعنی ما…همین و بس !!
…………………………………………………………………………….
نمی دونم چرا اینروزا یکم پکر شدم و دلم گرفته …:brokenheart
منتظره بعد از تعطیلات هستم تا برم دانشگاه و عکسا رو از رضوان و ریحانه بگیرم و فکر کنم تا اون موقع باید منتظر بمونید واسه عکس ها …! خلاصه شرمنده…:embaressed
راستی دوستان شما قصد ندارید خودتون رو یه کوچولو موچولو معرفی کنید ؟از خودتون بگید که از کجای ایران یا خارج از ایرانید…با شما خواننده های خاموشه وبلاگ هم هستم ها….Winkregular
این همه من حرف زدم حالا تریبون رو بدم به شما…:tounge
:regular:regular

سفرنامه۳

سه شنبه, بهمن ۲۰م, ۱۳۸۸

از اونجایی که اونروز خیلی خسته بودیم تا فرداش هیچ جا نرفتیمو تو هتل موندیم …
صبح قرار بود بریم یه زیارته جانانه و بعد از اون بریم برای خرید اولین سوغاتی مجردی !!
از قضا از تنبلیمون ساعت ۱۲ از خواب پا شدیمو ساعت یک بعد از ظهر تو حرم بودیم … به جای نماز صبح نمازه ظهر تو حرم بودیم…!
دیدنه ضریح از دور سخت بود چون یکم شلوغ بود…من و رضوان به سمته ضریح حرکت کردیم…باورتوون نمی شه که اون لحظه …
حس و حاله عجیبی داشتم … احساس می کردم یه آن دورم خلوت شده و فقط خودم کناره ضریح هستم و هیچ صدایی نمی شنیدمو هیچ کسیو نمی دیدم…اون لحظه نای فکر کردن به هیچیو نداشتم و فقط تو یه جمله گفتم : “شفای همه ی مریضا به خصوص بچه های مریض”…یاده بچگی های خودم افتادم که چقدر آستانه ی تحملم کم بوودو دوس داشتم هر چی زودتر خوب بشم …یاد معصومیتم و دردی که اصلا متناسب با سنم نبود و حمل کردنش واسه یه بچه غیر قابل باور…بچه های مریض تو دعاهای من در اولوویت بودن …بعد از اون یکی یکی کاملا ناخودآگاه اسمها روی زبونم میومد … واسه همه ی اونایی که حتی درک کردن و فکر کردن به دردشون واسم سخت بود دعا کردم…دعا کردم…تا شاید که روزی …
همه ی اینا رو با امید و نشاط و خوش بینی خواستم نه با آه و افسوس و گله چرا که عقیده ام اینه که بسیاری از این قصه ها و غصه ها راهیست به سوی خوشبختی….و تو هر گره و غصه ای یه رازی نهفته ست که ماها نمی فهمیم…
خوشبختی …خوشبختی … خوشبختی….
نشستن تو گوشه ای خلوت از حرم و خوندنه دعا و یادی کردن از تک تکه اونایی که دوستشون داری خیلی کیف میده …
بعد از ۳ ساعت راز و نیاز و دعا به قصد خرید از حرم اومدیم بیرون….
بارون بود … یه بارونه ریز…نقطه به نقطه می ریخت رو زمین …هوا خیلی مطبوع بود …دیدنه کبوترایی که تو این بارش تو آسمونه ابریه نزدیک به غروب پرواز می کنن و روی گنبد طلایی می شینن یه آرامشه عجیبی بم میداد دلم می خواست تند تند نفس بکشم و تا می تونم هوای تازه استشمام کنم….تا دلمون خواست تو این فضا عکس گرفتیم…خیلی قشنگ بود…
اول از همه چیز به عنوان یادگاری از این سفر مجردی واسه خودم یه انگشتره عقیق خریدم و برای خانواده سوغاته همیشگی قم…
مامان لحظه به لحظه تماس می گرفت… گویا دل تو دلش نبود و مثه خودم دلتنگ بود…ولی من هر بار بهش می گفتم با وجود چنین دوستانی خیالش راحت باشه و اینجا امن و امان است …بماند که تو رفت و آمد ها چقدر اذیت شدیم و چقدر آسفالته خیابونا و ورودی ها و خروجی ها و پله ها زدن تو ذوقمون…وقتی یه مکانه زیارتی با این همه مسافراز جای جای دنیا اونم تو شهره مذهبی درجه یک کشورمون اینجوری باشه دیگه انتظار داشتنه سالم سازی بقیه ی مکانها برای معلولین انتظاری بس بیهوده ست!!!
بازم برگشتیم به هتل … بعد از خوردنه شام تصمیم گرفتیم یه چای داغ تو هوای سرد با بارونه نم نم بخوریم…این یکی که خیلی رمانتیک و محشر بود….
صبح روز بعد …
قرارمون رفتن به مسجد جمکران بود…
ادامه دارد…
………………………………………………………………………………..
بچه ها از اینکه دیر جوابه کامنت ها رو میدم عذر خواهی می کنم آخه وضعیته اینترنتمون زیره صفره !!
:regular:regular

سفرنامه۲

دوشنبه, بهمن ۱۹م, ۱۳۸۸

تو یه ساعته اول فقط تو چشمهای همدیگه نگاه می کردیمو می خندیدیم … خل شده بودیم … من که از خوشحالی قاطی کرده بودم …!!
بعدش ۴ تایی یهو گرسنمون شد و سریع بساطه شام رو پهن کردیم…ساندویچ مرغ ، سالاد اولویه ، کباب شامی …همه چی بود خلاصه … از هر کدوم یه لقمه ای خوردیم…
یکم گپ زدیم … با بازیهای مختلف مثه بیست اسمی و اسم فامیل خودمونو حسابی سرگرم کردیم…بعدش هم یه چرتی زدیم … البته چرت که چه عرض کنم … آخه هر ۵ دقیقه یکیمون می گفت شب به خیر و در نهایت تا خوده قم یک ثانیه هم نخوابیدیم …
ریحانه برامون از جن و روح و از این جور چیزا می گفت خیلی ترسیده بودیم …اونم وسط کوهستان و تو اون تاریکی و ظلمات حرفاش تاثیر گذار تر و ترسناک تر جلوه می کرد….
توهمین حال و هوا بودیم که یه دفعه رضوان گفت بچه ها … برف … برف…
بیرون کلی برف بود …سفیده سفید…انگاری رو زمین و کوههای دوروبرمون یه عالمه پنبه ریخته بودن … ۴ تایی از پنجره به بیرون خیره شده بودیم…سفیدیش از میون اون تاریکی مثه نور می درخشید …خیلی قشنگ بود … دلمون می خواست بریم بپریم تو برف ها و آدم برفی درست کنیم…
حولو حوشه ساعت ۷:۱۴ صبح بود که به ایستگاه محمدیه (قم) رسیدیم…بار و بندیلمونو جمع کردیمو با کمکه خدمه (چه عجب !!) از قطار پیاده شدیم…هوا خیلی سرد بود …
یه تاکسی گرفتیمو به هتل رفتیم… هیچ کدوم از هتل های قم رو نمی شد از قبل رزرو کرد و مجبور بودیم بریمو دلو به دریا بزنیمو انتظار بکشیم که اتاقه خالی دارن یا نه …
وقتی به یه هتل رفتیم گفتن که سوئیت خالی دارن اما طبقه ی سوم و طبق معمول آسانسوری در کار نبود !!
من درخواست کردم که یکی از اتاقهای پایین رو برامون خالی کنن…اما هتلدار گفت که من الان نمی تونم ۷ صبح برم در اتاقه کسیو بزنمو بگم بفرمایید طبقه ی سوم…
و ما هم با اون همه خستگی مجبور بودیم منتظر بشینیم…۴ تایی رفتیم دوره شوفاژ جمع شدیم تا خودمونو گرم کنیم…بعد از۱۰ دقیقه در عین ناباوری هتلدار بمون گفت : یه اتاقه دو تخته در حاله حاضر تو طبقه ی همکف خالیه اگه مایل باشید می تونید برید اونجا…ما هم که از خدا خواسته … زود وسایلو جمع کردیمو رفتیم تو اتاق…نامرد اولش لو نداد … اما بعد از ده دقیقه دلش به حالمون سوخت…
هتلش خوب بود …لوکس و درجه یک و تاپ نبود اما می شد دو روزی باش سر کرد…تقریبا تمامه وسایله اولیه رو داشت…از اونجایی که تخت هاش خیلی نرم بودن و ۱۰ سانتی به داخل فرو می رفتن …ترجیحا روی زمین خوابیدم …آخه خوابیدن رو همچین تختی برای من غدغنه…و چون برص نپوشیده بودم تخت به این نرمی به کمرم فرم می داد…خلاصه بچه ها دو تا پتو روی زمین پهن کردنو من روی زمین مستقر شدم…و چونکه شب نخوابیده بودیم …گفتیم حتما یه چرتی بزنیم…
که ساعته ۹ گوشیم زنگ خورد…همافر بود…از بچه های اسپشالی قم…گفت که ساعته یک بعد از ظهر همه می خوان تو حرم دوره هم جمع بشن…من خیلی خوشحال بودم … وقتی با دوستام هماهنگ کردم … جوابه قطعی رو به همافر دادمو گفتم ساعت ۱ ما هم تو حرم هستیم….
از اونجایی که هتل تقریبا به حرم نزدیک بود تصمیم گرفتیم پیاده به حرم بریم…
بعد از ربع ساعت پیاده روی به حرم رسیدیم … هوا گرم بود و آفتاب عمود…خیلی شلوغ بود آخه موقع نماز ظهر همه میرن تو حرم نماز می خونن…به حجابه منم که تا دلتون بخواد گیر دادن !!
تو حرم نشسته بودیم و از اونجایی که من تا حالا همافر و ندیده بودم به گوشیش زنگ زدمو گفتم شما کجایینو ..؟ ما که تو حرم هستیم !!
بعد از ۵ دقیقه کنکاش بالاخره همافر رو دیدم…اون هم با یه جعبه شیرینی از قنادی پپر !!
همونجوری که از صداش تو ذهنم تصور می کردم…خیلی خانم و متین و موقر بود و خیلی هم مهربون…همافر به همراه همسرش (پپر) اومده بود…با اون همه طنزی که پپر تو نوشته هاش به کار می بره تو ذهنه من خیلی جدی و یه نمه خشن میومد اما وقتی از نزدیک دیدمش زمین تا آسمون با ذهنه من تفاوت داشت … پپر خنده رو ، شوخ ، و یه خورده هم بگی نگی کلاس می گذاشت !!
اما احسنت به خانمش که به نظر می رسید رئیس خونه ست !!:teeth
یه چند دقیقه بعد دیدم یه خانمی خنده رو داره آسته آسته سمته من می یاد …اومد گفت : شما مونا خانوم هستید ؟
گفتم : بله
گفت : من الماسم…
تو ذهنه من الماس یه دختر تپل مپل بود…ولی بازم ذهنم اشتباه کرده بود…الماس یه دختره قلمی با چشمای نافذ وتقریبا عسلی و مهربون …که یک ثانیه هم خنده از روی لبهاش پاک نمی شد و من واقعا شیفته ی اخلاق و منشش شدم….
یه ربع ساعت بعد شبگرد اومد….شبگرد که خیلی خیلی خیلی با اون چیزی که من تو ذهن داشتم متفاوت بود البته من عکسه شبگرد و دیده بودم اما به جرات می تونم بگم تا حالا از نوشته هاش شخصیتش رو درک نکرده بودم ….هر چقدر پپر کلاس می گذاشت شبگرد خاکی بود….:teeth
شبگرد یه ذره ای خجالت می کشید درست مثه خودم و توی جمع کم حرف بود…تازه صدای خوبی هم داشت …به نظره من می تونه یه خواننده ی خوبی برا خودش بشه …!!
بعد از اون سحر اومد…سحر دقیقا یه روز قبل از رفتنم به قم طی یک پیغامه خصوصی دوس داشت که همدیگه رو ببینیم…الهی بمیرم بدو بدو مرخصی گرفته بودو خودش رو رسونده بود به حرم…
من تو چشمهای سحر بهت و تعجب رو میدیم … احساس می کردم از اینکه نویسنده ی وبلاگه یه قدم به خوشبختی با پای خیالی و سایره بچه ها رو دیده متعجبه…
سحر خیلی مهربون و ناز و دوست داشتنی بود و مثه پروانه دوره من می چرخید…
بعد از سحر بانو وارده میدان شد…بانو اینقدر مهربونو دوست داشتنیه که باورتون نمی شه…با اینکه تا به حال با هم صحبت هم نکرده بودیم ولی اونقدر خالصانه و عاشقانه محبت می کرد که گویی سالیانه ساله منو می شناسه…تازه خیلی اصرار داشت بریم خونشون….
البته همافر،الماس و شبگرد هم خیلی اصرار کردن که به خونه هاشون بریم اما من شرمنده شدم به خاطره اینکه زمان اندک بودو وقت محدود !!
تنها کسی که اصراری نداشت پپر بود !!:teeth
خلاصه دیدنه این جمع و شور و محبتشون منو خیلی خیلی شرمنده کرد…
تقریبا ساعت ۳ بعد از ظهر بود که خدافظی کردیمو به سمته هتل رفتیم…هم خسته بودیم و هم گرسنه …
وقتی هتل رسیدیم … ناهار تموم شده بود…و اجبارا ناهار اونروزه ما شد نون و پنیر و خیار و گوجه و خرما ….واقعا که خوشمزه ترین ناهاری بود که تا به حال خورده بودم …یه ناهاره ساده و سنتی اون هم در کناره دوستام….جای شما خالی !!:eyelash
شبا که می خوابیدم به تنها چیزی که فکر می کردم مامانم بود … هنوز یه روز نشده بود دلم براش تنگ شده بود…مامان ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن:cry

سفرنامه۱

شنبه, بهمن ۱۷م, ۱۳۸۸

از ۱۵ روزه قبل بلیط گرفته بودیم. بلیط قطاربرای ۵ نفر به مقصد قم !
دم دمای رفتن بود که شدیم سه نفر و دو نفرمون بنا به دلایلی نمی تونستن بیان…
وقتی فهمیدم که سه نفره قراره بریم یکم ته دلم لرزید…از یه طرف تعدادمون کم بود و از طرفه دیگه ما سه نفر به خانواده هامون گفته بودیم که سفرمون ۵ نفرست …
می دونستم که نسرین براش مقدور نیست بیاد اما ریحانه یکم ناز می کرد…خلاصه از من اصرار که ریحانه خانوم این سفر برا من دیگه تکرار نداره و پاشو بیا و از اون انکار که نمی تونم بیام و مطمئنم دوباره تکرار می شه و تو سفر بعدی همراهت هستم…
دو روز مونده بود به سفر استرس عجیبی داشتم…به سرم زده بود که بلیط رو کنسل کنم…اما اصلا دلم نمی خواست اون همه نقشه و برنامه های قشنگی که تو دلمون واسه این سفر طراحی کرده بودیم بهم بخوره …
یه شب قبلش با رضوان که صحبت می کردم وقتی حاله خرابمو دید گفت که نگرانی ها و دلهره ها رو بریز دور که برات یه سورپرایزه توپ دارم …هر چی گفتم که همین الان بگو …گفت نمی شه و این سورپرایز ماله خوده خوده قمه…
شب تا صبح اون روز حتی یه ثانیه هم پلک هامو رو هم نگذاشتم…صبح شد و تند تند مشغول رو به راه کردنه چمدونم شدم…اصلا خوشحال نبودم … اون لحظه ها فقط و فقط به خاطره دوستام که سفرشونو بهم نزنم عزمم رو جزم کردم…و وسایلو لباسامو آماده می کردم…از طرفی می دونستم خیلی از بچه های قم منتظرم هستن …وقتی پیغام خصوصی های دوستان رو میدیم که با چه شور و شوقی خواستاره ملاقات می شدن کنسل کردنه بلیط از سرم می پرید….و جز خجالت چیزی برام باقی نمی موند…
ساعت ۴ بعد از ظهر لباسامو پوشیدمو به همراه مامان و داداشم به سمته راه آهن حرکت کردیم…
وقتی نسیم و به همراه مامان و داداشش دیدم یکم دل آشوبم کمتر شد… احساس می کردم ته دلم خوشحالم…احساس می کردم بزرگ شدم …رضوان هم به همراه خانوادش تو سالنه انتظار نشسته بودن…
بعد از سلام و احوال پرسی رضوان گفت که یکی از فامیل هاشون هم تو این قطار هست و از این بابت دیگه خیالتون راحت باشه…اون موقع بود که یه نفس راحتی کشیدیم که تو قطار یه حامیه بزرگتر داریم …
مامانه منو و نسیم منتظره اومدنه ریحانه بودن … مامان گفت پس ریحانه کو؟
تا اومدم که دهن باز کنم …رضوان جمع و جورش کرد و گفت ریحانه دیر کرده و ما میریم تو قطار…مامان گفت : پس بلیطه ریحانه رو بدید دسته من …که هر وقت اومد بهش بدم و بفرستمش تو…
وقتی مامان اینجوری گفت ، حس کردم که دروغ گفتن هامون دیگه خیلی زیاد شده … ترسیدم…خیلی زیاد …
دوباره رضوان گفت : بلیط دسته خودشه …و ما میریم سوار قطار می شیم!
موقع خدافظی استرس و دلشوره رو می شد تو نگاه مامانهامون به راحتی دید…انگاری می خواستیم بریم سفره آخرت…با کلی نصیحت و کلی حرفو کلی نکاته فنی و از همه مهم تر کلی چلز ملز وارده ایستگاه شدیم…
داداشم هم بامون اومد تو … تا کاملا از بابته سوار شدنه بی دغدغه ی من خیالش راحت باشه…
دیدنه قطار از نزدیک برام خیلی جالب بود…۱۲ …۱۳ تا واگن یا شاید هم بیشتر نمی دونم !…خیلی طولانی بود …ما واگن شش بودیم…تا رسیدیم به واگنه خودمون یه ۲،۳ دقیقه ای طول کشید…
وقتی با پله ی بلند قطار اون هم بدونه هیچ امکاناتی برای ویلچر رو به رو شدم گفتم : خدایا اول بسم الله باید سختی بکشیم…نه خدمه ای برای کمک در کار بود و نه ابزاره مکانیکی برای حمل ویلچر یا مثلا یه بالا بره سیار یا شیب سیار برای این دو سه تا پله ی بلند…یعنی اگه یه شخصه ویلچری تنها تنها می خواست بره سفر باید می رفت می مرد !! واقعا به این همه توجه به معلولین افتخار می کنم…!!
خلاصه داداشم منو تنهایی از رو ویلچر بلند کرد و از پله ها برد بالا و رضوانو نسیم هم ویلچر و اوردن بالا …بعد از کلی دغدغه با این همه امکاناته جورواجور!! وارده کوپه ی ۴ نفرمون شدیم….داخله کوپه با اون چیزی که من تصور می کردم زمین تا آسمون فرق داشت…!
خوب بود…فکر نمی کردم در این حد باشه !!
رضوان دوربین فیلمبرداری و در اوردو شروع کرد از احساساتمون پرسیدن …من گفتم ای کاش نسرین و ریحانه هم الان پیشمون بودن…نسیم می گفت : حالا نسرین عذرش موجه بود ولی ریحانه خیلی نامرده…رضوان می گفت دلم میخواد خرخره ی ریحانه رو بجوم…خلاصه تا تونستیم به ریحانه بد و بیراه گفتیم…که می تونست بیادو اما دسته رد به این سفر زد …
فقط من استرس نداشتم…فقط من نبودم که ته دلم ترس و غم وجود داشت …فقط من نبودم که تو چشمام برقه شادی نبود…اینا رو تو نگاه رضوان و نسیم هم میدیدم…گویا اونا هم حس و حاله کاملا شاد و خوبی نداشتن …
قطار حرکت کردو من گفتم دیگه تموم…سفرمون راستی راستی شروع شده بود…سفری که اصلا فکر نمی کردم روزی بتونم بدونه خانواده ام برم …حالا دیگه به تمامه معنا شروع شده بود…
ده دقیقه از حرکت قطار که گذشت…دره کوپه رو زدن ….رضوان هنوز مشغوله فیلم گرفتن بود…نسیم گفت : کیه ؟
صدای یه خانمی بود که گفت : مهماندار هستم …یکم خودمونو درست مرست کردیمو
نسیم دره کوپه رو باز کرد … که همون موقع هیجان انگیز و قشنگ ترین تصویره سفر تو فیلم دوربین و دلهای تک تکه ما نقش بست…
پشته در کسی نبود جز ریحانه !!
ریحانه پرید تو بغلمون…من و نسیم از خوشحالی نمی دونستیم چیکار کنیم حسابی شوکه شده بودیم…اما رضوان در جریان بود…این همون سورپرایز قم بود….سورپرایزی که شادی رو اوورد به کوپه و دلهره و استرس و ترس رو از دلامون دور کرد….همون موقع به نسرین هم زنگ زدیم و با گذاشتنه صداش تو کوپه شادیمونو با اون هم تقسیم کردیم….حالا دیگه دلمون قرص تر شده بود که ۴ نفربودیم…و سفرمون در اوجه شادی شروع شد…
ادامه دارد…
………………………………………………………..
**دوستانه خوبم هر کس که دوس داره تبادل لینک کنیم لطفا مجددا اعلام کنه …ممنون از حضوره گرمتون:regular
:regular:regular

برف جانانه

جمعه, بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸

ساعت ۸:۳۰ اهواز رسیدیم … دیدنه خانواده هامون که به انتظارمون نشسته بودن خیلی جالب بود برام…
دیشب ریزشه برف رو دیدم…به نظرم هیج جیز به اندازاه ی تماشای برف از پشته پنجره ی قطار به همراه بهترین دوستای دنیا دیدنی تر نیست….
ممنون از دوستانه جدید به زودی همه رو لینک می کنم….
:regular:regular

یادم باشد حرفی نزنم …

چهارشنبه, بهمن ۱۴م, ۱۳۸۸

همه چی خوب و رو به راهه
من به سالم سازی کشورم برای معلولین افتخار می کنم…
خیلی خیلی راحت سواره قطار شدم … پیاده شدنم هم به همین ترتیب …
همه ی هتل های اینجا مخصوص افراد disable هست و موندم کدوم رو انتخاب کنم Grinontknow
خیابونا رو که نگین صافه صاف بدون هیچ محدودیتی !!
از این همه توجه ممنونم…
از همه ی اینها بگذریم …
امروز رفتیم یه زیارته جانانه… آیدا و امین عزیزم خیلی از ذهنم گذشتین براتون خیلی دعا کردم…برای همه دعا کردم… امیدوارم به تک تکه آرزوهای قشنگه دلتون برسید ….
دیروز بچه های اسپشال و چند تن از خوانندگان وبلاگم رو دیدم … از این همه شور و محبت ممنونم
فردا صبح قراره بریم جمکران و ساعت ۷:۳۰ شب به سمته اهواز حرکت می کنیم …
راستی مرز بین استان لرستان و مرکزی برف رو از پشته پنجره ی قطار دیدیم…..خیلی قشنگ بود:regular
همشو به محضه رسیدنم به اهواز براتون تعریف می کنم…:regular
برام دعا کنید براتون دعا می کنم…
:regular:regular

سفر مجردی !!

یکشنبه, بهمن ۱۱م, ۱۳۸۸

تو این سه سالی که دانشجو شده بودم همیشه با بچه ها قصد می کردیم که یه سفر چند روزه با همدیگه به یه نقطه ای از ایران بریم … اما تا می اومدم تصمیم قطعی رو بگیرم یه چیزی ته دلمو می لرزوند …که نکنه نتونم تنها تنها از پسه مشکلاتم بر بیام … خلاصه همین دلهره ها باعث می شد که فکری در مورد سفر مفر نکنم…
بعد از سفره یه روزه به سد دیگه مزه ی سفر رفته بود زیره زبونم … و یکم ترسم ریخته بود
تا اینکه من و بچه ها تصمیم گرفتیم بعد از اتمامه امتحانات یه سفره ۴ ..۵ روزه به سمته قم بریم…
می دونم که خیلی سخته اما اینقدر دوستام خوبو بزرگوارن که ته دلم قرص و محکمه .
به هر کی می گم دارم میرم قم … می گه چرا قم ؟ Grinontknow
به چند دلیل :
۱٫ چون من تا حالا سواره قطار نشدم … یه جورایی دوس داشتم سواره قطار شدن رو تجربه کنم …پس شهری که انتخاب می کردیم حتما باید خطوطی ریلی رو از اهواز داشته باشه …
۲٫ شهری رو انتخاب می کردیم که بیشتر از یه روز نخوایم تو قطار باشیم …
۳٫ شهری رو انتخاب می کردیم که هم سیاحتی باشه هم زیارتی …
راستی من تا حالا برف ندیدم …جنوبی ام دیگه !!:eyelash
کاشکی تو راهمون به سمته قم برف بباره !! فکر کنم استان مرکزی برف رو ملاقات می کنیم…
یه برفه جانانه … که همه جا رو سفید پوش کنه …
دل کندن از مامان برام سخته …هنوز نرفتم احساس می کنم خیلی جدایی برام سخته …اولین باره که بدونه مامان دارم میرم جایی …اونم یه شهره دیگه !:sad
فقط خدا کنه از پسش بر بیام .. همین …مطمئن هستم واسم تجربه ی بزرگیه و یه جورایی استقلال و جدایی از خانوادم رو درک می کنم …و یاد می گیرم که بدونه مامانم هم می تونم …هر چند که هیچ کس جای مامان رو نمی گیره برام…
متاسفانه تو این سفر نسرین و ریحانه پیشم نیستن و نمی تونن من رو همراهی کنن…جاشون سبز:sad
فردا حرکت می کنیم … به محض اینکه رسیدم و نت در دسترس بود آپ می کنم…
برام دعا کنید…براتون دعا می کنم…:regular
…………………………………………………………………………..
ویلی جون ، مسی حضورت بهترین سوغاتی بود !!:regular
ار تو و هوادارات ممنون…خجالتم دادین اساسی…:embaressed
برای مطالعه ی ادامه ی مطالب از قسمت بالا خانه رو کلیک کنید تا وارد مطالب به روز بشوید و اگر مایل به خواندن سفرنامه ی قم می باشید باز هم در قسمت بالای همین پست لینک شده است … با تشکر از شما دوست عزیز…
:regular:regular

اختراع من !!

شنبه, بهمن ۱۰م, ۱۳۸۸

تا حالا شده بخواید چراغو رو خاموش کنید نتونید !!
تا حالا شده بخواید چراغو روشن کنید نتونید !!
و یا تا حالا به این موضوع فکرکردید که شاید آدمایی اطرافتون زندگی کنن که روشن و خاموش کردنه یه چراغ دغدغشون باشه !!
بالاخره این یه ماهی که درگیره امتحاناتم بودم تموم شد… امروز اصلا برای من روز خوبی نبود … و با همه ی سختی هاش مثه اینکه داره تموم می شه … امتحانه آخریمو خوب دادم اما می تونستم بهتر بدم …می تونستم بیست بگیرم اما از اونجایی که امتحان open book بودو باید تو ۴ تا کتاب جستجو می کردیم سر جلسه ی امتحان احساس می کردم گردنم داره منفجر می شه … واقعا نمی تونستم … رنگ به رو نداشتم … دلم میخواست ۲۰ دقیقه امتحان بشه ۲۰ ساعت …
از طرفی ته ته ته دلم به خاطره اینکه خانم زارع داره میره خیلی ناراحت بودم…مخصوصا وقتی دیدم خودش سره جلسه امتحان هم حاضر نشده حسابی زد تو ذوقم و هر چی خونده بودم پرید !! خانم زارع تنها استادیم بود که حتی حرفه دلم رو می تونستم بش بگم !! ولی دیگه برا همیشه از اهواز رفت !!
این شبای امتحان که حسابی برنامه ی خوابم بهم ریخته بود … یه جورایی همه جوره بهم سخت گذشت…
بعضی شبا در حالی که چراغه بالا سرم روشن بود خوابیدمو بعضی شبا با نور موبایلم درس می خوندم !!
واقعا می گن نیاز آدمو مخترع می کنه !!
وقتی دیگه رو تخت می خوابمو درس می خونم دسترسی به همه چی ممنوع می شه … اما خوب این مخو دوگوله ی ما همه چیو حل کرده … خاموشو روشن کردنه چراغ به وسیله ی چوب بیلیارد حله !!
با چوبه بیلیارد چراغو خاموش یا روشن می کردم …اما هفته ی پیش مهدی و مانی با چوبه بیلیاردم شمشیر بازی می کردن و از وسط به دو نیم تبدیل شد…خلاصه وسط امتحان و درس …حالا که نیازه شدید بهش داشتم …از دستش داده بودم …به خاطره این موضوع کلی با مهدی دعوا کردمو گفتم حالا شمشیر قحطی بود !!
مامان مرتب از خواب بیدار می شدو می گفت مونا خوابی یا بیدار … طفلی می خواست بلند شه و بیاد چراغو بالا سرم خاموش کنه ولی من حتی اگه خواب هم بودم مثه فنر می پریدمو می گفتم : بیداره بیدارم !! که یه وقت مبادا بخواد نیمه شب بلند شه و به خاطره من بیاد چراغو خاموش کنه !!
یه چند روزی رو با سختی و مکافات گذروندم …
اما وقتی چشمم به مگس کش افتاد یه جرقه تو ذهنم زد….!!
چقدر شبیه چوبه بیلیارده !!
مشکلو حل می کرد فقط یکم کوچولوترو انعطاف پذیرتر بود !!
کاشکی چراغای اتاقم هم مثه پنکه سقفی کنترلی می کردن تا دیگه این همه سختی نمی کشیدم ……
من موندم با این همه خلاقیت چرا این همه مدت تو جشنواره ی خوارزمی شرکت نکردم !!
به هر حال خوب یا بد امتحاناتم تموم شد…خیلی خیلی گند زدم …یه معدله تاریخی تو راهه !! برام دعا کنید…حالم یکم گرفته …
:regular:regular