بایگانی برای اسفند, ۱۳۸۸

آغاز سال ۱۳۸۹ مبارک

شنبه, اسفند ۲۹م, ۱۳۸۸

تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک …
دی نی نی دی نی نی دی نی نی …
آغاز سال ۱۳۸۹ مبارک
بهترین تبریکی که امسال بهم گفته شد تماس تلفنی کیانای عزیز از آلمان بود که به واسطه ی سایت باهاش آشنا شدم….فردا ناهار خونه ی عمه خانوم دعوتیم….:wink
بخواب آروم گل نازم….من امشب با تو همرازم …بهارا پشت هم میرن گلا اما نمیمیرن ….
kyVSR41269011583.jpg
آیدای عزیزم ممنون از هنرنمایی ات با دست مهربونت
:regular:regular

لبخند موسیقی زندگیست

جمعه, اسفند ۲۸م, ۱۳۸۸

وای باور نکردنییه دو روز دیگه عید می یاد …
دلم می خواد تا خوده عید شاد باشیمو بخندیم..
پس یه جوک می گم و تریبون رو می دم دسته شما … دیگه شما تا می نونید اس ام اس و جوک های خنده دار بگین ….
اینم یه جوکه آبادانی ……………………
روباه و زاغ آبادانی
زاغکی بر درخت نخل فلافل میخورد
روبهی آمد و گفت :
ها وولک
چه بالی
چه دمی
عجب عینک ریبونی !
مشکی رنگ عشقه !
بابا دمت گرم !
یه دهن بوخون !
زاغ فلافل را زد زیر بغل و گفت : مو خودوم کلاس دومم دهن سرویس !
تو میخوای مونو گول بزنی !
:tounge

چه زود گذشت

چهارشنبه, اسفند ۲۶م, ۱۳۸۸

چقدر زود سال ۸۸ گذشت انگار همین دیروز بود که خودمو واسه ایامه نوروزو سفره هفت سین ۸۸آماده می کردم …با همیه سرعتی که داشت ساله خوبی برام بود وقتی برمی گردم به عقبو کل سال رو مرور می کنیم می بینم که اتفاقاتی برام افتاد که هر کدومشون یه تکه ای از وجودمو تکمیل کرد که هر کدومشون یه تجربه یه حس و یه نگاه تازه رو تو وجودم ریشه دووند…
مهمترینشون آشنایی با نوید مجاهد بود … امشب برای شادی روحش دعا کنید … خیلی زود رفت اما با نامه نیک رفت…نوید عزیزم عیدت مبارک…
کاشکی امسال کناره سفره های هفت سین به یاده کسانی باشید که به هر دلیلی عید ندارن … چند وقت پیش داشتم یه مطلبی می خوندم در مورد خانواده هایی که عید ندارن …که آیا ما به فکرشوون هستیم … دیدم خداییش نه .من به یادشون نبودم ..واسه اونا دعا کنیم …دعا کنیم که یه کانون گرم یه دله خوش و یه سر پناه محکمی داشته باشن تا بتونن نوروز رو جشن بگیرن …
تواین یه سال بیشتر دنباله قشنگی های زندگیم بودم سعی کردم روزهای تلخ و ناکامی و سختی رو دور بریزم از طرفی با خیلی از آدمایی آشنا شدم که سختی هاشون ده براره منه و صبر و استقامتشون مثال زدنی …
و همین باعث شد که از سختی های خودم کمتر خورده بگیرم…
خوشحالم … خوشحالم که سال ۸۸ با همه ی دغدغه هاشو سختی هاش همش یه خاطره شد همش یه درس شاد
پیشاپیش نوروزتان مبارک…
:regular:regular

امید و چهارشنبه سوری !

سه شنبه, اسفند ۲۵م, ۱۳۸۸

این پستمو اختصاص میدم به اونایی که حالا بر حسب شرایطشون نمی تونن امشب برن صفا سیتی …می تونید سور و شادی چهارشنبه سوری رو با تصورهای خوب احساس کنید و به این تصور تو زندگی می گن امید:regular
آخرای آذر امسال هفته ی پژوهش تو دانشگاه برگذار شده بود همه ی رشته ها دستاوردهای پژوهشی شونو تو غرفه های مجزا ارائه میدادن در کناره اون یه پروژکتور خیلی بزرگ کناره غرفه ی ما بود که کارهای پژوهشی اساتید و دانشجوها رو به صورت پاورپوینت نشون میداد گهگاهی هم بچه ها شیطنتی می کردن و شعر و جمله های ادبی رو رو پرده ی نمایش میوردن …
یادمه اون روز هم خسته بودم هم کسل هم یه خورده ای بگی نگی بی انگیزه … گفته بودم که هر چند وقت یه بار اینجوری می شدم … تو فکرو خیال بودم که یهو چشمم به پرده ی نمایش خورد …
یه داستان بود با یه موسیقی غمگین … همین که اولین اسلاید رو خوندم دوس داشتم ادامه پیدا کنه و ببینم آخرش چی می شه … وقتی به آخره داستان رسیدم اشک از گوشه ی چشام افتاد پایین و به این فکر می کردم که واقعا امید رکن اول زندگیه و من …
هر چند داستانو شاید نتونم اونجوری که بودو هست براتون بگم اما هر چی خودم ازش برداشت کردم می نویسم … البته به اولای داستان هم نرسیدم تقریبا از اسلاید دو به بعد …:regularاگه داستان رو خودتون خوندین بدونید که من خیلی جاهاشو از خودم دارم می گم و ممکنه یه فرقایی با اصل داستان داشته باشه اما پیامش یکیه !
و اما داستان…:wink

خواندن دنباله‌ی این نوشته »

آتیش بازی

دوشنبه, اسفند ۲۴م, ۱۳۸۸

آخرین باری که رفتم چهارشنبه سوری بیرون یه پسری بهم گفت : خانوم خوشگله کی پاهاتو ترکونده !Grinontknowخداییش چی باید بش می گفتم ؟
از آتیش بازی و این جنگولک بازی ها که جوونا برا نشون دادن خودشون یا خالی کردنه عقده هاشون در می یارم حالم بهم می خوره :sick
هر چند که زدن بمب سوتی خیلی حال میده :wink
پیوست : تمیز کردنه اتاقم هنوز تموم نشده همیشه کارام رو باید بزارم دقیقه نود !
پیوست : ببخشید عکس ها زیاد با کیفیت نیستن آخه تو ماشین با کلی تکون تکون عکس گرفتم!

خواندن دنباله‌ی این نوشته »

عاشق کوچولو

یکشنبه, اسفند ۲۳م, ۱۳۸۸

یه مدته دست و دلم به نوشتن نمی ره هر چند وقتی یه بار اینجوری می شم به اصطلاح ما جوونهای امروزی قاط می زنم !
همینجور که خاطراتمو ورق می زنم یادم می افته به یه موضوعی که چند سال پیش تقریبا همین موقع ها برام اتفاق افتاد…
یه شب بود که خیلی کسل و خسته بودم اون وقتا زیاد مثه الان گشت گذار نداشتم الان هم به خاطره وجوده دوستامه که تفریحاتم زیاد شده وگرنه من سالی یه بار هم رنگه پارک و این چیزا رو هم نمی دیدم …خلاصه تو اون شب که حسابی خسته و غمگین و بی حوصله بودم ناگهان تلفن خونه زنگ خورد … دختر عموهام بودن می گفتن پاشو بیا خونمون که با هم بریم پارک…منم با اینکه حالو حوصله نداشتم آماده شدم و رفتم …:wink
نزدیکی پارک یه مرکز خرید بود که تصمیم گرفتیم بریم اونجا رو هم نگاه بندازیم…سه تایی پشته ویترین ها در مورد اجناس مغازه ها نظر می دادیم و قدم قدم زنان همه ی ویترین ها رو دید می زدیم …
یه آن متوجه شدیم که یه نفر مثه سایه داره دنبالمون می کنه .:thinking.. یه پسر تقریبا ۱۳ یا ۱۴ ساله با سر و وضعی نه چندان خوب و لباسهای تقریبا مندرس و یه کلاهِ رنگ و رو رفته !
اولش شک کردم گفتم نه بابا این دنباله ما نیست … ولی تصمیم گرفتیم که چک کنیم ببینیم که دنباله خودمونه یا نه … و هر جا می رفتیم پشت سرمونو کامل دید می زدیم و در نهایت شکمون به یقین تبدیل شد که آره بابا دنباله خودمونه …
طفلی پسره یه جا می ایستادو به من زل می زد … بدونه هیچ حرف و کلام و متلک و یا رفتاره ناشایست … اما وقتی دیدیم که دنبال کردنمون دیگه بیش از حد شده دختر عموم باش برخورد کرد و بهش گفت :
چرا می یای دنبالمون بیکار ؟ برو به کارت برس ؟ ۱۱۰ رو خبر می کنیم برات ها ؟!!:nottalking
و پسره در جواب به دختر عموم گفت :
من اینو می خوام !:surprise
دختر عمو :
کیو ؟
پسره :
همین که رو ویلچره !:surprise
من از این دختره خوشم اومده !:surprise
دختر عموم :
برو بابا
این دختره شوهر داره و بچه ش همسن توه !:surprise
من : جان ! :hypnoid
خلاصه کلی دعواش کردیم که دیگه دنبالمون نیا …ولی بازم به کارش ادامه داد … و ول کنه بنده نبود
دیگه باید بر می گشتیم خونه اما از ترس این نی نی کوچولو مونده بودیم چیکار کنیم …
که مجددا ازش خواستیم که دیگه دنبالمون نکنه و اونم در جواب گفت :
باید این دختره که رو ویلچر نشسته بهم بگه برو تا منم برم !!:surprise
من : تو رو خدا می بینی روزگارو !
و من با صدای رسا بهش گفتم بی زحمت دست از سره کچله ما بر دار …:eyelash
و اونم رفت …
نمی دونم دلش به حاله من سوخته بود یا از من خوشش اومده بود و من با خودم گفتم ای داد از این دل همه رو برق می گیره و ما رو چراغ نفتی !!:heehee
:regular:regular
پ.ن. دوستان لطفا پیغام خصوصی نذارین متاسفانه یه مشکلی برای وبلاگ پیش اومده تا مدیر سایت درستش کنه خوندنه پیغام خصوصی برام مقدرو نیست …
ممنون:regular
:regular:regular
:regular:regular:regular
:regular:regular:regular:regular

تو کجا و من کجا ؟

شنبه, اسفند ۲۲م, ۱۳۸۸

هر وقت تو آسمون نگاه می کنم به یادت می افتم … انگار همین دیروز بود … صدای نفس های قشنگت هنوز تو گوشمه …
تو ذهنم می گردم که آخرین نگاهم بهت کی و کجا بوده … یادم نمی یاد … همین دیوونم می کنه…
مامان می گه مونا : تو خیلی بش فکر می کنی ؟
من گفتم : نه
دروغ گفتم…هر روزم … هر ساعته زندگیم … هر دقیقه و هر لحظه به یادشم … و حتی هر نفس تو هر دم و بازدم به یادشم…
هر وقت دلم براش تنگ می شه براش قرآن می خونم عجب آهنگی داره این قرآن انگاری هر نت و هر کلمه ش وجودمو از تو سرشار می کنه …. بعضی وقتا که اشکام میوفته به خدا می گم چرا تو …؟ چرا تو باید پر پر بشی …؟ چرا تو … ولی یادم میوفته اون موقع که بهترین ها نصیبت می شد نمی گفتم چرا …. اون موقع ها که همه حسرت اینو داشتن جای تو باشن نگفتم خدایا چرا تو …
تو برام مظهر همه چی هستی … تو کجا و من کجا….
اگه همه ی اشکهای دنیا رو برات بریزمم کمه … باید به اندازه ی صد تا اقیانوس گریه کنم…تا شاید آروم بگیرم…
کاشکی هنوزم بودی تا نفس هام رو تقدیمت می کردم…دریغ …دریغ که رفتنت همیشگی بودو دیگه برگشتی نداره…
:regular

تو باید عاشقش باشی

پنجشنبه, اسفند ۲۰م, ۱۳۸۸

تو باید عاشقش باشی…
نگو کفر است
که کفر این است‌
که ما از بیکران مهربانی‌ ‌ها
برای خود
خدایی لامکان و بی نشان سازیم
خدا را در زمین و آسمان جستن‌
ندارد سودی ای آدم!
تو باید عاشقش باشی‌
و باید گوش بسپاری
به بانگ هستی و عالم‌
که در هر خانه ای آخر خدایی هست‌
نگو کفر است
اگر من کافرم،
باشد !
نمی خواهم خدایا زاهدی چون دیگران باشم‌
نمی خواهم خدایم را
به قدیسی بدل سازم‌
که ترسی باشد از او در دل و جانم‌
نگو کفر است‌
که سوگند یاد کردم من‌
به خاک و آب و آتش‌
‌بارها ای دوست‌
خدا زیباترین معشوق انسان هاست‌
خدا را نیست همزادی‌
که او یکتاترین
عاشق ترین‌
معبود انسان‌ ‌هاست…
از کتاب : شهر عشق(شاعر : ترانه میلادی از معلولین انجمن باور)‌….این شعرو خیلی دوس دارم شما چطور ؟
:regular:regular

آب درمانی

سه شنبه, اسفند ۱۸م, ۱۳۸۸

آب درمانی با اعمال شاقه !!
دیروز که رفتم با کلی دنگ و فنگ بود دیگه آدم بخواد یکم آب تنی هم کنه باید کلی جواب پس بده … تا حالا نرفته بودم این استخر… با ضوابطش آشنا نبودم
وقتی وارد سالن شدیم بعد از پرسیدن در مورد بیماری که دکترت کی بوده؟ و زیر نظر کی هستی ؟و کی برات آب درمانی رو تجویز کرده؟ تا حالا رفتی آب تنی ؟ از این جور حرفا … گفتن که نمی شه بری تو آبو یه مجوز کتبی از پزشکت می خوایم…:sad
گفتم : بابا آدمه خوب فیزیوتراپم عضو هیئت علمی همین دانشگاست و می تونید تماس بگیرید… خلاصه از من اصرارو از اونا انکار… تا اینکه دلشوون به حالم سوختو مجبور شدن با اون گردن کلفته و اون کسی که مافوقشونه و رای اصلی با اونه تماس بگیرن … دوباره سوالها از نو ازم پرسیده شد… و در نهایت گفتن : آماده شید بپرید توو آب…:wink
آخ جووووووووووووووون
رفتم که کارت بزنم کارته من هنوز آماده نشده بود و ما مجبور شدیم یه دروغ کوچولو بگیم و من همون موقع بود که تغییر هویت دادم و شدم رضوان………
خانوم پشته میز : اسمتون ؟
من : مو…. رضوانه….. هستم !:heehee
خانومه گفت : دوستای دیگه باید مسولیتت رو قبول کنن و اونجا بود که همه ی بچه ها امضا دادن که اگه رضوان( یعنی مونای تعییر هویت داده ) …… یه وقت بلا ملایی سرش اومد با ما … تغییر هویت دادن همانا و هزار تا دروغ و کلک زدن هم همانا …دیگه همش حواسم جمع بود که یه وقت سوتی موتی ندمو به خودم می گفتم تو رضوانی نه مونا…!
هر جور شده رفتیم تو … بالاخره سد رو شکستیم … گفته بودم بتون که کار نشد نداره …
وقتی رفتم تو آب بعد از مدتی ایستاده بودم … خیلی وقته نه میرم فیزیوتراپی نه تو خونه تمرین می کنم …خیلی تنبل شدم یه آن احساس کردم که بعد از مدتی خون تو پاهام درست حسابی جریان داره وکل بدنم حال اومد…وقتی می ایستم احساس خوبی دارم نمی دونم چرا انگاری ایستاده بهتر می تونم آدما رو ببینم:regular…دستامو به لبه ی استخر گرفتم و آروم آروم تکون می خوردم …بعدش یه تیوپ رو انداختم دورم و با گرفتن دسته ریحانه یواش یواش رفتم به مرکز استخر…نه تنها پاهام برای گردنو دستام عالی بود که توپ ورججه ووورجه می کردم یه خاننمی که تمرین می کرد و آموزش میداد اومدو منو رو آب معلق کرد بعدش یه چند تا ورزش توپ داد که خستگی چند ساله از تنم در اومد و گفت برای اینکه راحت تر بتونی تو آب خوودت رو نگه داری باید جفت پاهاتو بهم ببندیم !
وقتی رفتم خونه بعد از چند سال یه خوابه عمیق وراحتو تجربه کردم …
هر چند که تو زندگی من همه چی … از کوچکترین کارها با سختی انجام می شه اما من انجامش میدم سختی کشیدنو بعدش رسیدن به مقصود یه حالی میده که نگو و نپرس…:regular
پیوست ۱:اگه شرایطش محیا شد آب درمانی رو برید که واقعا به بهبودی تون کمک می کنه.
پیوست ۲ : من موندم هفته ای دیگه با چه رویی برم شنا با این همه دروغ تازه باید پرونده پزشکی ببرم !
:regular:regular

من و رانندگی

یکشنبه, اسفند ۱۶م, ۱۳۸۸

بعد از کنکور دوس داشتم حالا که سنم واسه رانندگی قانونی شده مثه هم سن و سالهای خودم گواهینامه مم رو بگیریم…خلاصه عزمم رو جزم کردم واسه رانندگی …تو کل اهواز که به اصطلاح کلانشهره فقط یه آموزشگاه بود:nottalking که معلولین رو آموزش میداد و اونم خیلی از خونه ی ما دور بود…تقریبا یه نیم ساعتی تو راه بودم اونم تو تابستونه داغ اهواز…!
۵ جلسه ی اول که تئوری بودو بعد از اون ده جلسه ای عملی…وقتی کلاسهای تئوری شروع شد دوس داشتم روزا تند تند بگذره تا بشینم پشته فرمون …! خلاصه مثه یه چشم به هم زدن روزا گذشتو وقته تمرین عملی فرا رسید… به خاطره اینکه فقط یه آموزشگاه و یه ماشین معلولین رو ساپورت می کرد باید تو نوبت می موندمو در نهایت یه فاصله ی یه ماه و نیمی بین تئوری و عملی افتاد. بعد از یه ماه و نیم انتظار خوشحال و شاد و شنگول رفتم آموزشگاه و دیدم که مثه همیشه اطرافه آموزشگاه شلوغ نیست وقتی رفتیم نزدیک تر دیدیم اصلا دربش بسته شده و یه پارچه ی نوشته شده رو بالای درب ورود گذاشته بودن با این نوشته : ” به علت ورشکستگی و آوردن بدهی این آموزشگاه تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد”:sad
من که اینو دیدم حسابی داغ کردمو اعصابن بهم ریخت.:atwitsend..خدایا می بینی حالا که ما خواستیم راننده بشیم خورد تو ذوقمون…بد شانسی من به آموزشگاه هم منتقل شد !
بعد از اون دانشگاه شروع شدو دیگه سرگرم بودم و ناراحتی های رانندگی نکردن از تو دلم در اومد … ولی همچنان دنبالش بودم و بعد از کلی دغدغه تونستم پرونده م رو از آموزشگاه بگیرمو به یه آموزشگاه دیگه که خودشون واسه معلولین در نظر گرفته بودن برم… وقتی مراجعه کردم گفتن باید از نو شروع کنی و مجددا ثبت نام کنی و پول واریز کنی … گفتیم جهنم پولو واریز می کنیم ولی ۵ جلسه تئوری رو محاله دوباره بیام…خلاصه با صد تا سرهنگ و رئیس و مدیر و … چونه زدم که دیگه اون ۵ جلسه رو نرمو ولی در عوضش پولو کامل بدم…و در نهایت این زبونم کارمو ردیف کرد…:wink
بازم دو ماهی تو نوبت بودم تا کلاسای عملی شروع شدن…
وای چه حالی داد اولین پشت فرمون نشینی !:eyelash
همه ی کارا رو با دو تا دستام انجام میدادم …فرمون ، کلاچ ، ترمز ، دنده ، گاز … اون اولا قاطی کرده بودم من که صد تا دست نداشتم !
یه اهرم داشت که دسته ی این اهرم مثه دسته ی موتور سیکلت بودو دسته رو که می چرخوندم گاز میدادی…همون اهرم رو وقتی به آرومی میوردم بالا نقش کلاچ رو داشت و وقتی بازم همون اهرم رو به جلو فشار می دادم ترمز می گرفت…دنده و فرمون هم که مثه ماشینهای معمولی…اما خیلی سفت بودو تکون دادنه اهرم کاره قویترین مردانه ایران بود…دسته راستم هم که باید همه کارا رو انجام میداد مشکل داشت….ولی خب کار نشد نداره ….!وقتی میومدم خونه کفه دستم تاول می زد و دردناک می شد:confused…سفتی اهرم به خاطره این بود که ارمو دستی بسته بودنو به ترمزو گازو کلاچ زیر پای آموزش دهنده هم متصل بود …
دو سه جلسه ی اول فقط به آموزش گذشتو از جلسه ی چهارم تو اتوبانه پاسداران با اجازتون با دنده پنج می رفتم :eyelash…اولین نفر از دوستام رضوان بود که اومد آموزشگاه و از دست فرمونه بنده کلی فیض بردو دوره پارکه زیتون رو با هم چرخی زدیم…هر چند که می دونم قبل از سوار شدن اشهدشو خوند:heehee آخه تو چشاش ترسو میدیم ولی خب بعدش کلی خوشش اومد…:wink
بماند که چقدر متلک میخوردم از این پسرای ندید بدیدRazzhbbbt که منو میدیدن تو تعلیم یه دستی فرمونو گرفتم نمی دونستن اون یکی دستم داره صد تا کار انجام میده…فکر می کردن دارم دست فرمونو به رخ می کشم…:heehee
خلاصه مونا خانوم هم بازم مثه همیشه با کلی دنگ و فنگ راننده شدو به جمع رانندگان عزیز پیوست !
:regular:regular
پیوست ۱ : هر حرفی را نباید گفت…
پیوست ۲ : بهزاد عزیز موفق باشی حالا دیگه با خیاله راحت غذاتو بخور جون بگیری چاق شی…
پیوست ۳ : امروز با اینکه دعوت شده بودم از طرف استعدادهای درخشان ولی نرفتم دانشگاه حالم خوش نیست …یه روز که نمی رم دانشگاه انگاری افسردگی مزمن می گیرم…دلم برا دوستام یه ذره می شه…
پیوست ۴ : فردا دارم میرم آب درمانی …
:regular:regular

حرف دل

شنبه, اسفند ۱۵م, ۱۳۸۸

نشانی . محسن یگانه . دانلود کنید
این آهنگو دوس دارمو به این پست هم بی ربط نیست
اون اولا که تازه شروع کرده بودم به نوشتنه زندگینامه م هیچوقت فکر نمی کردم تا اینجا پیش برم… وقتی قرار شد که داستانه زندگیم هر دو روز یه بار بیاد رو سایتو یه عالمه آدمه جور واجور از تمامه دنیا بخوان زندگیه خصوصیمو بخونن خیلی سخت بود مخصوصا وقتی با مامان مشورت کردم :loserدیدم نه گفت آره نه گفت نه …فهمیدم ته دلش راضی نیست که من از زندگیم بنویسم… و همین باعث شد که من حداقل فقط و فقط در مورده خودم بگم و از خانوادم حرفی نیارم …اما بازم ترس داشتم …ترس از دنیای مجازی و آدمای ناشناخته …و حتی ترس از اینکه آدمایی که اطرافمنو چشم تو چشم هم هستیم هم ممکنه منو بخونن…
تو قسمته های ششم زندگینامه ام بودم که با آقای حسین رسته ( معاون سایت ) صحبت می کردم گفتم واسه page زندگی من پسوورد بزاره تا فقط اونایی که می شناسمشون و واسم شناخته شده هستن بخونن… می گفت : خیالت راحت که هیچ اتفاقی نمی افته چون نوشته هات اصولی هست و حریم خیلی خصوصی رو در بر نمی گیره و بالاخره مادرا حساسن واحساساتی… نه اینکه نخوان …ممکنه ناراحت باشن از اینکه دیگران سختی هاتو بفهمن…
خلاصه دلو به دریا زدمو ادامه دادم:smug…خیلی ها می خوندن و حدودا زندگینامه مم ۳۰۰۰ تا یا بیشتر بازدید داشت … اینقدرا محبت دیدم … و خیلی ها بودن که بی صدای بی صدا با سختی های من تو تک تکه لحظه های زندگی نامه ام زندگی کردن و من اینو دیدمو شنیدمو احساس کردم… و اینکه من با اعتماده کامل می نوشتم و حتی فیلمی از خودم مربوط به کنفرانسم رو بارگذاری کردم….:regular
!(الان رو سایت نیست دیگه )
و من با دلگرمی بیشتر تو دفترچه ی خاطراتم می نوشتم…خیلی فراتر از اونچه که شما خوندین…و گهگاهی چکیده ای از نوشته هامو میذاشتم رو سایت…
بعد از اون به پیشنهاد دوستان و بعد از زحمت های فراوان( به خاطره اینکه نوید مجاهد :loveعزیز که موسس سایت باشن فوت شدن و رمزو رموز سایت برای همه پنهان ماند)…بالاخره بعد از یک ماه کنکاش با کمکه برادره نوید ( آقای بهنام مجاهد) وبلاگی با دومین اختصاصی اسپشال به من واگذار شد…
www.Mona.special.ir
اسپشال…یعنی خاص…این تعبیر نوید از آدمایی با شرایطه من بی نظیر بودو هست…:regular
و به دنباله اون عنوان وبلاگ : یه قدم به خوشبختی با پای خیالی / من و نخاع…به انتخاب خودم…
با اومدنه وبلاگ زندگینامه م برای بار دوم و روزانه پست می شد با مخاطبینه جدید و آزاد و بدونه هیچ محدودیتی…
اون موقع تقریبا خوانندگانم شناخته شده بودنومی دونستم که کیا منو می خونن حتی اگه نمی شناختمشون تایید شده ی مدیر سایت بودن…اما نوشتن تو وبلاگ واقعا متفاوت هست…هر روز خوانندگانه جدید و ایمیل ها و پیغام خصوصی های مختلف از سراسره اایران و خارج ایران کارمو کمی سخت کرد…مخصوصا دیدنه ایمیل از برنامه ی نوبت شما از بی بی سی فارسی :regularکه دیدم حتی رسانه ای شدم…! و حالا هم دو قدم اونورتر بچه های هماتولوژیست !!:teethکه بی خیاله درس و مشق و تایپ پایان نامه شدنو وبلاگه منو رصد می کنن !! :teeth
من نه نویسنده هستم و نه شاعر و نه چیزی از ادبیات می دونم … این دلم بود و این خاطراتم بود که قلمم رو به حرکت در میورد….و تا کنون زندگینامه ام به ۲۰۰ صفحه ای میرسه….و خیلی ها خواستاره چاپ شدن و حتی ناشر معرفی کردند…
هیچ ترسی ندارم از اینکه بنویسم براتون از زندگیم … چون با حقیقت و صداقت شروع کردم… و همیشه پشته حقایق آرامشی محض وجود داره … اما هنوز سر در گم هستم که آیا تو این دنیای مجازی اونم الان که همه چیت مثه کفه دست رو هست میشه با جزییات حرف زد یا نه ؟؟Grinontknow
تنها کسی که تو خانوادم می دونه وبلاگ دارم مامانم هست که خودش وبلاگو باز نمی کنه و من نوشته هامو در حد دو خط تعریف می کنم وفقط از چند و چون سفرنامه ی قم به طور کامل با خبره که اونم خودم براش خوندم…:eyelash
:regular:regular

خدایا چرا من ؟

جمعه, اسفند ۱۴م, ۱۳۸۸

آرتو اشی قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون به خاطر خونِ آلوده ای که در جریان یک عمل جراحی در سال ۱۹۸۳ دریافت کرد، به بیماری ایدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنیا نامه هایی از طرفدارانش دریافت کرد. یکی از طرفدارانش نوشته بود:
چرا خدا تو را برای چنین بیماری انتخاب کرد؟
او در جواب گفت :
در دنیا، ۵۰ میلیون کودک بازی تنیس را آغاز می کنند. ۵ میلیون نفر یاد می گیرند که چگونه تنیس بازی کنند.۵۰۰ هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند.۵۰ هزار نفر پا به مسابقات می گذارند. ۵ هزار نفر سرشناس می شوند. ۵۰ نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا می کنند، چهار نفر به نیمه نهایی می رسند و دو نفر به فینال … و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدایا چرا من؟
و امروز هم که از این بیماری رنج می کشم، نیز نمی گویم خدایا چرا من؟:regular
پیوست: شما خوب باشین منم خوبم…
:regular:regular

برمی گردم

چهارشنبه, اسفند ۱۲م, ۱۳۸۸

به تو سوگند و به نذر گل سرخ
و به پروانه که در عشق فنا می گردد
زندگی زیبا نیست
آنچه زیباست تویی
یادمان باشد از این غمکده روزی برویم …
نمی تونم بنویسم فعلا … صداها رو نمی شنوم … صدای خودم تو گوشم می پیچه و بدنم کوفته و دردناکه و دستام ماله خودم نیست و انگاری گردنم رو زمین افتاده و بدنم می سوزه … کلاسام خیلی فشرده هستن و سنگین …باید استراحت کنم…
اونقدرها هم با روحیه نیستم و یه جاهایی مثه الان کم می یارم…برام دعا کنید…

بی برقی

سه شنبه, اسفند ۱۱م, ۱۳۸۸

دیروز نزدیکای ساعته ۸: ۳۰ صبح در حالی که سره کلاس بودیم برقا رفت…چشم چشمو نمی دیدو همه جا تاریک بودو جون میداد به جای درس گوش دادن یه چرته درست حسابی زد…
اما استادمون تهدیدمون کرده بود که حتما باید گوش بدبدو در آخر کلاس هر چی درس داده رو می پرسه و ما نهایتا مجبور بودیم به این…..نقطه چین ها…. گوش بسپاریم…
وقتی کلاسه اولمون تموم شد هنوز برقا نیومده بودو کلاس دوم هم تو طبقه ی دوم دانشکده برگزار می شد … عجله داشتم که به سرعت برم بالا آخه خیلی کار داشتم تا دمه در آسانسور رسیدیم یادمون اومد برقا رفته و نمی شه سوار آسانسور شد…تا با این صحنه مواج شدم اعصاب مصابم به کلی در هم ریخت …کلی خودمو ف ح ش دادم ! … این همه راه با کلی دردسر و سختی اومدم دانشگاه حالا باید بیکارو علاف بمونم پشته دره آسانسور که آیا برق می یاد یا نه ؟ !
وقتی بچه ها دیدن قیافم در هم بر هم شده گفتن خودمون می بریمت بالا دوس نداشتم بهشون سختی بدم … گفتم تا این دانشگاه ما تموم بشه و ما فارغ التحصیل بشیم شما یه کمر درد اساسی می گیرین…ولی از اون جایی که همیشه سعی بر خوشحالو راضی کردنه من دارن گفتن که مگه می شه تو رو این پایین بزاریمو بریم بالا …
تو همون گیر و دار بودیم که تصمیم بگیریم بریم بالا یا نه که موبایله یکی از بچه ها زنگ خورد … وقتی جواب دادن یکی از بچه های کلاس بودو گفت استاد حسابی شاکیه و می گه این ۵ نفر کجان ؟
رضوان گفت به دلیله قطعی برق مونا نمی تونه سواره آسانسور بشه … و استاد هم در کماله آرامش گفت …: که اشکالی نداره براش غیبت نمی زنم بقیه بیان بالا… اصلا انتظار نداشتم که با این حرف مواجه بشم… به خیاله خودشون در حقه من کلی لطف کردن ولی برای من این لطف نبود که به هوای درس و کلاس بیام اما به خاطره شرایطم از این درس و کلاس محروم بشم !
خلاصه رفتیم به سمته پله ها … رضوان و ریحانه منو با همدیگه بلند کردنو به بالا بردن و نسیم و نسرین هم ویلچرو بردن بالا … ماها همیشه باید خودمو تکنولوژی درست کنیم … و من موندم اگه این دوستا رو نداشتم چه خاکی می ریختم تو سرم !
وقتی از پله ها می رفتیم بالا به بچه ها می گفتم احساس می کنم تک تکه پله ها رو خودم دارم میرم بالا و ذوق داشتم اونم ذوقه یه احساس نو و تازه رو … فکر تو اون حالت که بین زمین و هوا معلق بودم یکی میودو منو میدید… صحنه ی خیلی خنده داری بود…
باالخره با کلی درد سر و دغدغه سره کلاس حاضر شدم !
امان از آسانسور … امان از برق رفتن و امان از هر چی که جلومو می گیره و باعث می شه فکر کنم خیلی با دیگران متفاوتم !!
این متن رو به تندی باد نوشتم اگه توش مشکلی دیدید بدوند که تو عرضه ۵ دقیقه هر چی به ذهنم رسید رو نوشتم بدونه این که دوباره متن رو بخونم یا ویرایش کنم … باید برم سره کلاس خیلی دیرم شده … بای بای
:regular:regular

مثه یه نور

دوشنبه, اسفند ۱۰م, ۱۳۸۸

می گفتتن : خوبی کردن سخته ، پاک بودن سخته ، نجابت و متانتو صداقت و لطافت سخته ، همه چی سخته ……
ولی … ولی
اینا سخت نیست …و اونا فراموش کرده بودن که انسانن و همه ی اینا زیر مجموعه ی انسانیته….
که وقتی از بدی و ناپاکی و مقام و قدرت دل بکنن ….
می بینن یه چیزی بی صدای بی صدا
مثه یه نور
پر از حس
غرق زندگی
می یاد سراغشونو بهشون می گه از همه چیتون گذشتین تا به من برسید….
خیلی قشنگه اونم به قشنگی خواستن…
خیلی می خوامت خدا…
………………………………………………………………………………………..
پیوست ۱ : بچه ها خیلی فضول شدن و قصد کردن با ویلچر بدون دنباله یارو…ظاهرا هنوز ترسش نریخته و می خوان سوکش بدن…!!:heehee
پیوست ۲ : ریحانه می گه باید یه کاری کنیم که شبا خوابه ویلچرو ببینه !!:heehee
:regular:regular