بایگانی برای فروردین, ۱۳۸۹

دختر بسم الله کن !

دوشنبه, فروردین ۳۰م, ۱۳۸۹

وقتی اومدم از دانشگاه خسته بودمو عصبی و بد اخلاق و بی طاقت …
دوست داشتم فقط بخوابم … چند شبی بود درست حسابی نخوابیده بودم … و مغزم دیگه ارور میداد…
سعی کردم لباسمو بدون کمک کسی عوض کنم و سریع روی تخت دراز بکشمو بدون خوردن ناهار فقط بخوابمو به هیچی فک نکنم … به هیچی
تا دراز کشیدم دیدم ساعتم بدجوری دستم رو اذیت می کنه … بند ساعتمو باز کردم و تا آمدم از دستم در بیارم دیدم دو تا بند به هم گیر کردنو هر چی دقیق می شم که از هم بازشون کنم نمی تونم … بیشتر تمرکز کردم … همون لحظه احساس کردم بدنم داره گر میگیره و عصبی شدم فراوون و دستمو محکم کوبیدم به تختو مامانمو صدا کردم …
مامان ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن
مامانم سراسیمه گفت چی شده ؟ گفتم بیا که بند ساعتم دیوونم کرد !
مامان گفت نمی بینم برم عینکمو بیارم و بیام …
گفتم: نه … نه …خودم کمکت می کنم …
اما بازم نشد !
بغض گلومو گرفته بودو عصبی بودنم به اوج رسیده بود… و از فرط عصبانیت شده بودم مثه لبو…
مامان که دید چهره ام گلی شده گفت : دختر بسم الله کن …
و من بسم الله کردم …
و یه آن مثه یه پرنده که از قفس آزاد بشه … آزاد شدم …
بند ساعتم باز شد …
.
.
——————————-
دوست عزیز
من معمولا برای MRI میرم مرکز MRI کوروش واقع در : تهران ، خیابان مطهری ، نبش خیابان سنائی ، پلاک ۱۷۱
البته نظر پزشک معالج شما در انتخاب مرکز MRI شرط هست دوست عزیز

نا امید نیستم دوست عزیز

یکشنبه, فروردین ۲۹م, ۱۳۸۹

امروز برایم دنیا کوچک شده بود …خیلی خیلی کوچک … به اندازه ای که خودمم در آن جا نمی شدم …و قلبی دارم که با اینکه کوچک است و در میان آن تنگنا تنگ و تنگ تر شده است اما بزرگترین امید دنیا را در خودش دارد … امید به خدا …
ریحانه می گفت : مونا تو که نا امید نبودی …!
حرفهایم و درد دلهایم و سخن هایم ناشی از نبود امید نیست … ناشی از نداشتن توکل به خدا نیست … حرفهایم از جنس درد و خستگی و نا ملایمات زمینی ست که گاهی دوست دارم همه بدانن که در دلم چه غوغاییست…غوغایی که گوش فلک را کر می کند…بدانند که من هم مثله همه دوست میدارم هر آنچه را که آنها دوست میدارن … بدانند که من هم در زمین سیر می کنم نه در آسمان و بدانند نیازهایم مثله خودشان است …
هم خسته هستم و هم با ترسی از آینده روزگارم را می گذارانم … نمی دانم آینده چه در انتظارم خواهد بود اما امید دارم و از خدا می خواهم که یا تحمل و صبرو درک بیشتری به من بدهد و یا امانتی را که بیست و یک سال به من داده است از من پس بگیرد که در دو حالت به خاطر آن آرامش او را شاکرم ..
tumblr_krbypnaffg1qzd68wo1_400.png
چقدر دویدن زیر باران را دوست دارم !وقتی هوا بارانیست دلم بارانی می شود …

اندر احوالات آشپزخانه ی سلف ما !

شنبه, فروردین ۲۸م, ۱۳۸۹

در سال اولی که به دانشگاه رفتم دوست داشتم هممه چیز را امتحان کنم و به همه ی جاهای ناشناخته که دیگران نرفته بودن من بروم… مثلا اتاق تکثیر سوالات امتحانی یا آشپزخانه ی سلف !
بچه ها همیشه برای صرف غذا به سلف دانشگاه می رفتن و من تنها تنها غذای ماما ن پز خودم را دریک سکوت مطلق نوش جان می کردم .یه دو ترمی به همین منوال گذشت و دوستانم که خواستن منو از این تنهایی در بیارن گفتن تو هم پاشو بیا سلف همه با هم دور یه میز بشینیم و بگیمو بخندیمو … مهم تر از همه غیبت کنیم !
و من هم خصوصا به خاطر نکته ی آخری با شوق و ذوق خیلی زیادی پذیرفتم … و از فردای آن روز به سمته سلف دانشگاه همانجایی که جز موارد ناشناخته ی ذهنم و صد البته جز کشفیات جالبم بود حرکت کردیم !
وقتی وارد سلف شدیم … باز هم طبق معمول همیشگی ها پله ها زدن تو ذوقم و آسانسوری در کار نبود … غر غر کنان به سمته مسئول تغذیه رفتیم و گفتیم که همین امروز هر جور شده منو باید بفرستن بالا ! که خیلی گرسنه هستم …!!!!!!!!!!
مسئول تغذیه خیلی جالب مشکلمان را حل کرد و گفت : یک میز را در سلف آقایان برای شما کنار می گذاریم و شما در همین طبقه در کنار آقایون ناهار رو بخورین ! آخه پدر بیامرز اینم راه حله جلو پای ما گذاشتی ؟ ما بریم تو سلف آقایون ! آخه ما اگه می رفتیم اونجا غذاها می موند رو دستشون خوب هیچکس عملا غذا نمی خورد و دو چشمی یا شاید هم چهار چشمی ما رو دید می زدن !
خلاصه بیخیال غذا خوردن در سلف شدیم و به سمته در خروجی دست از پا دراز تر حرکت کردیم که آقای تغذیه ای محترم دوان دوان به سمتمان آمدو همون لحظه من متوجه ی کشف بزرگ ایشون بودم که بسیار بسیار موشکافانه و عجیب ماجرا را تحلیل کرده بودند و چاره ای ناب و جالب برای من طراحی کردند !
ایشون گفتن : خانوم ! خانوم ! کجا ؟ شما می تونید با آسانسور برید بالا !
من : آسانسور کجا بود ؟ آسانسور داشتینو لو ندادین ؟ اصلا آسانسورتونو قایم کردید ؟
ایشون : آسانسور برای عموم نیست ! شما می تونید به آشپزخانه ی سلف بروید و از آنجا با یک آسانسور اختصاصی (آسانسور حمل دیگ ) به بالا همچون شاهزاده ها بروید و غذای بسیار بسیار خوشمزه ی خود را میل کنید !
من که کلی کیف کرده بودم و یه جورایی ذوق مرگ شده بودم مثه ….. ( با عرض معذرت ) به سمته آشپزخانه رفتم !
حالا توضیحاته مخصوص در مورد نحوه ی ورود و موارد ناشناخته در آشپزخانه ی سلف دانشگاه:
ابتدا خودتان را کاملا از نظر روحی و روانی آماده کنید چرا که ممکن است هر آن با دیدن وضعیت عجیب در آنجا دچار ایست قلبی شوید !
سپس اگر آقا هستید که با خود یک عدد ماسک از جنس سرب ! و اگر خانوم هستید همان بالا آوردن مقنعه و پوشش راه بینی کافیست ! آخه نمی دونید اونجا چه بوی مارمولکی می یاد !
به چیزی در آشپزخانه دست نزنید که به طور حتم اگر دست بزنید ویروس ، باکتری ، یا قارچی به بدنتان نفوذ می کند !
آنچه که من به وضوح دیدم :
یک آشپزخانه ی بزرگ در حد استادیوم آزادی ! با حدود ۱۰۰ شعله که به صورت خطهایی در مرکز آشپزخانه کار گذاشته شده اند ! دیگها بر روی آن و لوله های آبی که آب موجود در آن مستقیما از کارون به همراه تخلیه ی بیمارستانی ! به طور بسیار جالب به درون دیگ می ریزد !
آنجا به جای لوبیا از کله ی مارمولک که چشم و چالش را کامل تخلیه کرده اند و می گویند سرشار از فیبر است استفاده می کنند … آهان یادم رفت یک اتاق سه در چهار که دمایش تقریبا منفی بیست درجه است را به عنوان یخچال به کار می برند ! می بینین تو رو خدا چه با کلاسه ! در ضمن از کله ی گاو گرفته تا ترشی سوسک درون آن موجود می باشد … من خیلی هوس کرده بودم که کلید یخچال را از نگهبان بدزدم آخه چند سالیست مامانم دم موش با سویا و نان خشک برامون درست نمی کنه و من رو عقده ای کرده !
خوب بگذریم دوباره برویم به آشپزخونه !
پیازهای آنجا مثه پیازهای خودمان است با این تفاوت که با دستانی عرقی پوستشان کنده می شود ! می گویند عرق دست پیاز را طلایی و خوشرنگ می کند و طعم خوبی به غذا می دهد !
در آنجا به جای زعفران از بتادین رقیق شده استفاده می کنند و تا دلتان بخواهد بوی کافور می آید که من هنوز دلیل اضافه کردن کافور را نمی دادنم یادم باشد از آقای تغذیه ای بپرسم ! این را بگویم که من تا به حال بوی کافور را استشمام نکرده بودم اما تابلویی که روی آن نوشته بود : بوی کافور ، عطر یاس ! من را متوجه کرد که این بو بوی کافور است !
چیزی که برایم جالب بود ایستادن ده نفر با لباس به اصلاح فرم و یک کلاه که از بس تمیز بود و بوی وایتکسش سرم را به درد آورده بود به ردیف بود آن هم در حالی که یک بیل در دست داشتن !
ابتدا فکر کردم احتمالا آنجا حفاری برای گاز کشی و یا احتمالا برای دفن من ! را می خواهند از سر بگیرند اما زه خیال باطل ! این بیل ها همان کفگیرها و ملاقه های خودمان بودند ! که یا علی گویان در دیگ های برنج فرو می کردند و ته دیگ ها را بیرون می کشیدند !
خلاصه سرتان را درد نیاورم ! ما وارد آسانسوره مذکور شدیمو به سلف رسیدیم ! نمی دونید که اونجا غذاها با چه ولعی خورده می شود … احتمالا به خاطر وجود آن پیازهای عرقی ست که غذاها درجه یک و خوش طعم هستند !
به خودم گفتم چه غلطی کردم … از دسته خودم که همه چی را باید امتحان کنم و کشف !

زنده باش

جمعه, فروردین ۲۷م, ۱۳۸۹

چه فکر می کنی؟
که بادبان شکسته
زورق به گل نشسته ای ست زندگی؟
در این خراب ریخته
که رنگ عافیت از او گریخته
به بن رسیده
راه بسته ای ست زندگی؟
چه سهمناک بود سیل حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب در کبود دره های آب غرق شد
هوا بد است
تو با کدام باد می روی؟
چه ابر تیره ای گرفته سینه تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی شود؟
تو از هزاره های دور آمدی
در این درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای توست
در این درشتناک دیولاخ
ز هر طرف طنین گام های ره گشای توست
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه ی وفای توست
به گوش بیستون هنوز
صدای تیشه های توست
چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند
نگاه کن
هنوز آن بلند دور
آن سپیده
آن شکوفه زارِ انفجار نور
کهربای آرزوست
سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار
بیفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز
چه فکر می‌کنی؟
جهان چو آبگینه ی شکسته ای ست
که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت
چنان نشسته کوه در کمین دره‌های این غروب تنگ
که راه بسته می نمایدت
زمان بی کرانه را
تو با شمارِ گام عمرِ ما مسنج
به پای او دمی ست این درنگ درد و رنج
به سان رود که در نشیب دره سر به سنگ می زند
رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش
«ه. ا. سایه»
ممنون از تو که خودت میدانی !

امید و مبارزه

جمعه, فروردین ۲۷م, ۱۳۸۹

امشب خیلی آرومم … آروم تر از همیشه … گذر زمان برایم امروز شیرین بود … با همان دردها و هق هق ها و نفس نفس زدن ها … بعد از ۱۰ ساعت یا شاید هم بیشتر… در اتاقم را بستم گریه کردم زیر پتویم … و شنونده ی حرفهایی بودم که دوستش داشتم از جنس خودم … زمینی زمینی ! و حالا …آرامشی دارم که در وصفش ناتوانم…
دلم برای خیلی چیزها تنگ شده است … خیلی چیزها … حتی لی لی بازی هایی که با مرضیه دختر همسایه مان می کردم ! حتی قدم زدن با چکمه های نو در بارانی که تا مچ ،پایم در آب فرو می رفت … دلم برای طناب بازیها و فوتبال بازی کردن ها در حیاط مدرسه امان تنگ شده است…دلم برای یکی دو تا کردنه پله ها پریدن و جهیدن از بلندی ها تنگ شده است … وای که چه دلتنگو بی قرارم .
عادت نکرده ام اما با همه شان کنار آمدم … دوستشان دارم مثه همه ی بچه های دنیا …
امروز حتی به یاد حرف های اشرف دوستم افتادم … زمانی که هشت سالم بودو در بستر بیماری … زمانی که نای حرف زدن و نگاه کردن هم نداشتم … هر روز به خانه امان می آمدو با نگاه های کودکانه و چشمانی متحیر از من می پرسید …
مونا ، جون تا کجای پایت آمده است و من هم هر روزبا ذهنی کودکانه به اندازه ی یک بند انگشت جلو تر می رفتم … و حالا که سالها گذشته است و بند های انگشت هم تمام شده است جون و توانی در کار نیست …!
اشرف کجایی که ببینی هنوز که هنوز است جون در پاهای مونا کامل نشده است !
اما … اما … امید هست … ای کاش توان مبارزه هم باشد !
هم برای من هم برای خانواده ام !
من با همه ی استقامت و اعتماد به نفس و کنار آمدنو رضایت و قانع بودن یک چیز را فراموش کرده بودم و آن هم بودن بود !
………………………….
دوستان عزیزم لطفا برام پیغام خصوصی نزارین واقعا نمی تونم جوابگو باشم …
واقعا شرمنده ام

گریه ی امشبم !

چهارشنبه, فروردین ۲۵م, ۱۳۸۹

روزها می گذرد به تندی و من هستم با یک دنیا غم و درد و رنج و مشکلات …و به قول طناز تا وقتی که ضایعه نخاعی نشده بودم فکر می کردم ویلچر نشینی یعنی فقط نشستن ! اما حالا … حالا که خود مبتلا شدم فهمیدم به امثال مونا چه می گذشته و می گذرد !
حتما با خودت می گویی : خوش به حال آن کس که مدام می نشیندو دستور میدهدو و به بهانه ی اینکه خودش نمی تواند بهترین ها از آنش است !
اینقدر گریه کردم و به این فکر می کردم که دیگر هیچ چیز نمی خواهم … هیچ چیز … دیگر دکتر رفتن ها و آمدن ها را نمی خواهم … دیگر نمی خواهم به هوای رفتن به دکتر های جورواجور از این شهر به آن شهر یا حتی به آن کشور قدم بگذارم !
دوس دارم وقتی تهران می روم بروم کوه و درکه و دربند و برج میلاد و … نه اینکه یک روز به این دکتر و روز دیگر به آن دکتر… یک روز mri با کنتراست و روز دیگر این باب میلش نیست و چیز دیگر می خواهد … دیگر خسته شده ام از این همه نظر و ایده … از این همه نسخه ی رنگارنگ که هر کس بر حسب سلیقه اش برایم می پیچد …
دلم نمی خواهد فاصله ی یک هفته ای بین ام آر آی تا آمدنه پاسخش با کلی استرس و صلوات و ناراحتی و دغدغه به شمال برویم … من دریا و صدایش را دوس دارم …اما نه با این همه تنش … اما نه با این همه فکر و خیال که چه در انتظارم خواهد بود !
من امام رضا و حرمش و فضای روحانیش و قرآن خواندن در بین آن شلوغی را دوس دارم اما نه به خاطر اینکه از او بخواهم چیزی به من بدهد … من رفتن به مشهد را بی بهانه دوست دارم …!
من دعا ی بی معامله را دوست دارم … دعایی که می دانم پاسخ دارد بی هیچ خرج و برجی ! من از خدا به زور نمی خواهم … همین است زندگیم … دوستش دارم اما بدون دکتر رفتن ها … می دانم که اگر بگویم دوستش دارم خیال می کنی دروغ می گویم … پس کوه رفتن ها و دریا رفتن ها و امام رضا رفتن ها چه می شود …؟
می روم اما آن طور که باب میلم باشد نیست … قرار نیست که همه چیه زندگیمان باب میلمان باشد ؟ قرار نیست که زندگیمان آرمانی باشد ؟ قرار نیست که همیشه بهترین ها از آن من باشد !
قرار نیست که همیشه پاهایت همراهیت کنند تا نوک قله ! تا عمق دریا ! تا ضریح اما رضا ! از راه دور و با پاهایی از کار افتاده هم می توانی لذتش را ببری ! نمی گویم پاهای خیالی که به من خرده بگیرید …من پا دارم اما پاهایی فلج و از کار افتاده … وو این هست حقیقت زندگی من! این است که الان چنین شرایطی دارم !
من هزاران هزار مشکل دارم که حتی فکر کردنش برای شما سخت است اما با آن کنار آمده ام بی هیچ عادت کردنی … نگو عادت کردی که ابدا عادت نکرده ام و فقط کنار آمده ام سعی کرده ام در لحظه لحظه هایم با هر ترفندی که یافته ام حلش کنم … آن هم به روش خودم !
یادم می آید که مادرم در دلداری هایش به من گفت : همه غم دارن … همه مشکل دارن ! بی غم خداست !
و من در پاسخ گفتم ..: خدا هم از غمهای ما غمگین است !
پس من چقدر غم بخورم ؟ چقدر خدایم را غمگین کنم ؟ تا کی و تا چه وقت !
به خودم قول داده بودم که دیگر خدا را غمگین نکنم اما مگر گذاشتی ای مخلوق هستی !
آرامش روح و درد های جسمم بعد از گریه ام را دوس دارم !
ممنون از تو گریه را به من ارزانی داشتی !

باران

چهارشنبه, فروردین ۲۵م, ۱۳۸۹

Image088.jpg
Image077.jpg
Image083.jpg
Image084.jpg
آسمان شهرمان بارانیست…

چگونه بگویم

دوشنبه, فروردین ۲۳م, ۱۳۸۹

چطوری میشه با یک نفر خانم که یک عارضه جسمی داره و تو خیلی دوسش داری نزدیک بشی و اون فکر نکنه می خواهی بهش ترحم کنی و یا فکر نکنه چون اون عارضه رو داره دوسش داری بلکه متوجه بشه تو اون رو بخاطر خودش دوسش داری یک دوس داشتن واقعی .
میشه من رو راهنمایی کنید چون نمیخام حتی یک لحظه باعث رنجشش بشم خودتون می دونید دخترها خیلی حساسن واقعیتش نمیدونم از کجا شروع کنم اصلا چی بگم .
ببخشید که با شما مطرح کردم آخه کسی بهتر از شما رو ندارم…
………………………………….
دوست عزیز
شما باد برای یک دوستی بی ریا طرفت رو برای خودش برای روحش برای خوبی هاش برای طرز فکرش و برای داشته هاش بخوای نه جسمش و اینقدر این مسئله ی جسمی برات کمرنگ باشه که بی هیچ توجهی به این موضوع و کاملا دوستانه بری به سمتش …
به نظر من در اولین نگاه برای دوستی با یک شخصی که دارای عارضه ی جسمی ست و طبعا ممکن است که با حساسیت و نگاهها ی عمیقتر ی نسبت به بقیه ی افراد به اطرافش نگاه کنه …گفتن یه بحث جالب و صحبت کردن در مورد اون و تبادل عقاید و استفاده از عقاید یکدیگر می تونه موثر باشه … حرفها باید بی مقدمه از پیش تعیین شده باشه و راحت و بی ترحم !
فقط عادی برخورد کردن تو این موارد می تونه موثر باشه !
این نظر شخصی منه … از شما هم می خوام به این دوستمون کمک کنید و نظراته خودتونو بگید …

کارت قرمز من !

یکشنبه, فروردین ۲۲م, ۱۳۸۹

ماه رمضون بود … سره سفره ی افطار …طبق معمول هر سال تلویزیون روشن بودو همزمان با باز کردن روزه سریال هم تماشا می کردیم …
سریال ماه رمضون اون سال بزنگاه بود …به کارگردانی رضا عطاران…
با اینکه زیاد اسم سریالو کارگردان و … رو به حافظه ام نمی سپارم اما نا خواسته و شاید هم برای همچین روزی و همچین پستی ! حتی دیالوگهای این سریال در ذهنم ماندگار شد ! نمی دانم شما تا چه حد در ذهنتان مانده است اما همین را بگویم که برای من این سریال تا آنجا که برادر بزرگ خانواده (که نقش آن را ” حمید لولایی”بازی می کرد) و از بالای پشت بام به پایین افتاد و به عبارتی ضایعه نخاعی شد دیگر خنده دار نبود … دیگر جذاب نبود … دیگر یک نگاه سطحی و گذرا نبود و خندیدن و به فراموشی سپردن نبود …
من همه چی را درک می کردم … و لحظه به لحظه اش تداعی کننده ی زندگیم بود … آن دکتر رفتن ها .. آن فیزیوتراپی رفتن ها .. با واکر راه رفتن ها و ویلچر نشینی ها … حتی خوابیدن ها و نشستن ها و دستشویی رفتن ها غر غر کردن ها ! سوار ماشین شدن ها و بستن گردنبند طبی و به سخره کشیدن ها ….
که همه و همه به سادگی خوردن یک لیوان آب و یه خنده و یه نگاه ساده و سطحی بود !
و من همه چی را می فهمیدم … حتی خنده های پنهانی و نیمه کاریه مهدی برادر کوچکم !که سعی می کرد خنده های قشنگش را از من بدزدد ! و رها کردن سفره و به حیاط پناه بردن های پدرم و مشغول شدن مادرم به هوای شستن ظرفهای افطار در آشپزخانه ! و حتی تعاریف دوستانم را !
نمی خواهم بگویم که زندگی من را ببینید و گریه کنید و ناله کنید و دلتان بسوزد و دلداری بدهید ومن و زندگیم را تافته ی چدا بافته بدانید ! …. و خوشحالم که اینگونه نیست… که با دیدن زندگیم در یک قاب جادویی اشک نمی ریزید و می خندید.. اما ای کاش که از هر نگاهی درسی می گرفتیم ! یک روز هم شاید خود شما باشید …آری … خوده خود شما !
رضای عطاران عزیز دوستت دارم و کارهایت را نگاه می کنم اما بزنگاه از دید من کارت قرمز گرفت ! چونکه مونا و موناها و خانواده هایشان و دردهایشان را به گونه ای به تصویر کشیدی که فقط برای بیننده ات بی هیچ پیامی خنده بیآفرینی !
نمیدونم چطور امروز بزنگاه به ذهنم اومد !Grinontknow

خیلی سخته

شنبه, فروردین ۲۱م, ۱۳۸۹

یه بار بیشتر با این استاد کلاس نداشتیمو همون یه بار هم به خاطر اینکه من رو صندلی معمولی نشسته بودم منو رو ویلچر ندیده بود…و عملا نمی دونست ویلچری که گوشه ی کلاس پارک شده بود ماله کیه !!
امروز دومین جلسه بود و کلاس تو طبقه ی اول برگزار می شد … من هم به سرعت خواستم از طبقه ی دوم با آسانسور بیام پایین که یهو دیدم بچه ها به همراه استادمون دارن از پله ها می یان بالا … و بهم گفتن لازم نیست بیای پایین و کلاس همین جا تشکیل می شه !
همون موقع دیدم که استاد با تعجب به من داره نگا نگا می کنه و یه لحظه نگاهش با نگاه من گره خورد … یه نگاهی که توش پر از سوال بود … و منم با یه لبخند جواب نگاهشو دادم …
وقتی رفتیم سر کلاس متوجه شدم، هنوز که هنوزه تو کف من مونده !
آخه نگاهش ، حرکاتش ، سخنرانیش برای کلاس … همه همه زیر ذره بین بسیار قوی من قرار گرفته بود!
و من …. دیگه خودت تا آخرشو بخون !
همه ی این حرفا گذشت تا وقته آنتراکت رسیدو استاد گفت یه ده دقیقه ای برید تو محوطه حال کنید ! تا منم یه استراحتی کنم ! بچه ها یکی یکی از کلاس بیرون رفتن … من بیرون نرفتم و نسیم هم طبق معمول جز فداییان هستو پیش من موند ! …
منو نسیم گرم حرف زدن و وراجی و غیبت و … شدیم که یهو استاد اومد سمتمون و به نسیم گفت که لیست اسامی بچه ها رو می خوام و نسیم به عبارتی رفت پی نخود سیا !
نسیم که رفت یهو دیدم استادم با یه ظرافت و مهربانی خاصی اومد سمته من و دقیق جای نسیم که کنار من بود نشست …
و شروع کرد به حرف زدن !
و جملاتشو اینجوری آغاز کرد : اومدم پیشت بگم که وقتی می بینمت خیلی روحیه می گیرم … وقتی روحیه ات رو می بینم کیف می کنم … می خواستم ب ب بگم از این ایستادگیت و مقاوم بودنت خیلی خوشم اومده !
منم به رسم ادب از استادم تشکر کردمو گفتم احیانا نمی خواین بدونین من چرا نمی تونم راه برم؟
استاد : نه … به هیچ وجه …!
من : ولی بالاخره آدما از رو کنجکاویشونم که شده دوس دارن بدونن…یعنی شما نمی خواین بدونین ؟
استادم سرش انداخت پایین و یه لبخندی زد و فضا رو آماده کرد تا من براش توضیح بدمو داستانه زندگیمو بگم ….
من شروع کردم از اول اولش تعریف کردم …
در آخر استادم گفت : به شرایطت عادت کردی ؟
من : خیلی سخته … هیچ وقت نمی تونم عادت کنم هیچ وقت …
استاد : درسته خیلی سخته !
بعد از یه ربع گپ زدن با من باز هم با همون لبخند همیشگیش از جا بلند شدو گفت : خوشحالم که تو اینجایی و من می بینمت …
….

تونل وحشت یا مرگ ؟

پنجشنبه, فروردین ۱۹م, ۱۳۸۹

به خاطر یه عالمه پیچ و مهره و فنر و میله های کوچیک و بزرگی که تو کمرم بود MRI گرفتن و رفتن زیر دستگاهی که پر از امواج مغناطیسی بود برام عملا ممنوع و غیر ممکن بود … آخه اگه می رفتم توی تونل وحشت دستگاه ، با اون امواج مغناطیسی قوی، پلاتین ها تو بدنم حرکت می کردنو چه بسا، این تونل به تونل مرگ هم تبدیل می شد !
وقتی برای دستم مشکل پیش اومد مجبور بودم که از نخاع گردنیم MRIبگیرم … تو گردنم پلاتین که نیست ولی خب چند سانتی متر از مهره ی t1 که پلاتین ها از اون جا شروع می شن فاصله ای نبود …و این بود که عکسبرداری سختی در انتظارم بود…
من و خانوادم خیلی ترس داشتیم از اینکه نکنه یه اشتباه کوچیک برام حادثه ساز بشه خلاصه روز وحشت فرا رسید …
یه کلینیک تخصصی و بسیار بزرگ که یکی از بهترین دستگاهها و مجهزترین تو ایران به شمار می رفت با یه عالمه بیمار جورواجور…و بد حال که تو سالن انتظار منتظر بودن … تا نوبتشون بشه … یه حس خیلی عجیبی داشتم یه جور ترس … احساس می کردم که اگه برم تو تونل دیگه بر نمی گردم … دلم نمی خواست زمان بگذره و دوس داشتم ساعت ها تو سالن انتظار به انتظار بشینم …
یه آن صدایی تو گوشم پیچید … خانمه مونا …. نوبتم شده بود …
یهو قلبم ریخت …
وای خدا … خودت کمکم کن …
یه ربع ساعتی طول کشید لباسام رو در بیارم … دستگاهی که حتی به دکمه ی فلزی لباسم حساسه چطور من با این همه پیچ و میچ برم توش ! روی تخت متحرک با لباسهای راحتی که داده بودن تن کنم دراز کشیدم و سعی کردم آرامشمو حفظ کنم …
… بابا متذکر شد که کوچکترین ریسک رو قبول نمی کنه و اگر یک هزارمم احتمال خطر وجود داره اجازه ی ورود به دستگاه رو نمی ده …
اما دکترا به کارشون اطمینان داشتن …
نزدیکای درب ورود خانوادم ازم جدا شدن … یه بغض تو گلوم گیر کرده بود و یه قدمی این بودم که زار زار گریه کنم …
وقتی درب سربی اتاق باز شد آقای دکتر گفت : این همون مورد خاصه !
و فردی که تخت حامل منو به حرکت در میوورد گفت : بله … این همون مورد خاصه !!!
در باز شد … و منم رفتم داخل … با اینکه چندین بار رفته بودم زیر دستگاه ولی عجیب بود برام …ترس زیادی داشتم … انگاری می خواستن دارم بزنن…!! چون اولین باری بود با پلاتین می رفتم زیر دستگاه …
با کمک دکترا روی تخت دستگاه دراز کشیدم … MRI من به تجویز پزشک با تزریق ماده ی حاجب بود( کنتراست ) … وقتی روی تخت دراز کشیدم سعی کردم به چیزی فکر نکنم … که یهو پزشک با یه آمپول در حد تیم ملی اومد به سمته من برای تزریق…
تزریق وریدی بود … می خواست توی دسته چپم بزنه و من اصرار کردم به خاطر اینکه دست چپم از آمپولهای صبح دردناکه اگر لطفی در حقم کنید این تزریق وریدی رو ( خدا داند چند سی سی یا شاید هم چند لیتری !!) در دسته راستم عنایت بفرمایید…
دکتر شوخی بود … به من گفت راه نداره و من از اینکه توی دسته چپت بزنم حال می کنم !!
اما من که دیگه نا امید شده بودم و باورم شده بود تزریق رو باید تو دست دردناکم تحمل کنم … در عین ناباوری … دیدم دکتراومد به سمته دست راستم …
تو دلم گفتم : دمت گرم … اما از بیرون به روی خودم نیوردم و جوری اظهار کردم که برام مهم نبوده و من شجاع تر این حرفام …
آمپول رو که فرو کرد تو رگم … احساس کردم کل بدنم منجمد شده … یه آن حالت بیهوشی بهم دست داد …
و چندین بار ازم پرسیده شد که حالت خوبه ؟ منم گفتم نگم حالم خوبه چی بگم …؟
یه گوشی گذاشت رو گوشم تا اصوات نخراشیده ای که از دستگاه بلند می شدو کمتر بشنوم و از همون گوشی یه موسیقی آرامش بخش و ملایم پخش می شد …
بعدش تو همون حالتی که چشام آلبالو گیلاس می چید … فرستادنم تو دستگاه … یا خدا … دیگه بقیه اش با تو …
هنوز ترس تو وجودم بود … فقط بیست دقیقه رو باید تحمل می کرم … ثانیه ها تو زندگی روزمره وای که چه زود می گذره اما اون لحظه برای من زمان متوقف شده بود …فضای خفه کننده و بسته ی دستگاه باعث شده بود بیشتر احساس خفقان کنم …اصواته نا هنجاری که از دستگاه به طور مکرر و نقطه نقطه مانند از دستگاه بلند می شد … ترسونده بود منو …
سعی کردم برای اینکه ترسم کمتر بشه به خودم دلداری بدمو و خاطراته خوب رو تو ذهنم مرور کنم … تا زمان تند تر بگذره … یاد یه خاطره ی خیلی خنده دار افتادم … حتی نمی تونستم بخندم و بدنمو به خاطر اسپاسمهام، محکم به تخت دستگاه زنجیر کرده بودن که مبادا یه تکون کوچولو موچولو کارو خراب کنه و منو بفرسته اون دنیا … پس خنده بی خنده !!
یهو صدای جیغ مهیبی سالنو پر کرد … صدا رو که شنیدم قلبم داشت از جا می کند … انگاری خون با فشار تو همه بدنم جریان پیدا کردو هر ضربه ی قلبم با شتاب و سنگینی بیشتری نواخته می شد …
طفلی خانوادم که فکر کردن من مردم !
مامان تسبیح به دست پشت در اتاق منتظر بودو سوال جواب می کرد بابا دهنش خشک شده بود و نمی تونست حرفی بزنه … ثانیه به ثانیه حال منو جویا می شدن …
صدای جیغ صدای من نبود … و من حالم خوبه خوب بودو هنوزم قلبم مثه گنجیشک میزد !
خلاصه بعد از بیست دقیقه که خدایی در حد بیست سال طول کشید از تونل وحشت اومدم بیرون …. بعد از اینکه من اومدم بیرون دختری رو دیدم که هم سن و سال من بودو رو صندلی نشسته بودو داشت اشک می ریخت منم سعی کردم با اون حال خرابم دلداریش بدم … و بگم که هیچی نیست و نترس ولی واقعا تزریق وریدی ماده ی حاجب دردناکه … خیلی زیااادددددددد….
:regular
………………………………………………….
پیوست : صدای جیغ خانومی بود که داشتن کیفش رو می دزدیدن !
پیوست : کلینیک تخصصی و مرکز ام. آر .آی کوروش ( تهران )
..

سوال بی جواب

چهارشنبه, فروردین ۱۸م, ۱۳۸۹

رفته بودیم یه گوشه ای از شهر … یه جایی که هوای تازه اش و درختای سبزش وسوسه ام می کرد برای دویدن !
….دویدن !
سالهاست که با دویدن بیگانه شدم …
می گفت : دستتو بده به من ..پاشو و تا می خوای بدو !
با یه نگاه پر از حرف به چشماش نگاه کردم …
نمی خواستم بگم نمی تونم … نمی شه …
این واژه ها تو لغت نامه ی دلم گم بود !
بازم تکرار کرد …: دستتو بده و پاشو …چرا خودت نمی خوای ؟
من …؟ من می خوام … اما دست من نیست . اختیارش رو ندارم هر چی تمرکز می کنم و بهش فرمان می دم نمی شه …
می گفت : سالهاست که می خواستم بپرسم چه احساسی داری از این نافرمانی ؟
گفتم : بذار سوالت بی جواب بمونه !

پیام های شما …

سه شنبه, فروردین ۱۷م, ۱۳۸۹

شرمنده ام از حضورتون … از این همه ایمیل و پیام خصوصی …
چند تا از پیامهایی که تا به حال دریافت کردم و دوس داشتم رو میزارم
” سحر ” :
سلام مونا جون بابا عجب دختری هستی تو . به خدا حرفی پیدا نمیکنم بهت بزنم تو منو آدم کردی باور نمیکنی شب تا ساعت ۱۲.۵نشستم نوشتیات جناب عالی رو خوندم الحق هم که دختر شجاعی هستی بابا دمت گرم ولی اینو باور کن که تو تونستی منی که به خوب و بد دنیا به دار و ندارش به غصه و شادی ای که داره منی که به این چیزا اصلا فکر هم نمیکردم تو ی مونا خانوم منو یهو از قله ی ندونم کاری هام آوردی پایین میدونی چطوری با همون چند خطی که نوشتی میدونی مونا جون تو خودتو تغییر دادی منم تغییر دادی تو میتونی دنیا رو تغییر بدی مونا تو باید جهانی بشی منم دو سال از تو کوچکترم کوچیک شما هم هستم ولی گفتم حتی یه قطره از سختی هایی رو کشیدی رو من نکشیدم منم یه دختری هستم مثل تو یعنی فرق زیاد داریم تو آبروی دخترا هستی ولی من چی؟ تو شان و هیثیت تموم دخترای ایرانی هستی امیدوارم زندگی روی خوششو بهت نشون بده امیدوارم همیشه توی زندگیت موفق باشی ولی میخوام بهت یه قولی بدم شاید برای تو زیاد مهم نباشه ولی برای خود من خیلی مهمه بهت قول میدم دیگه از امروز آدم بشم به جان مامانم راست میگم ببین دیگه به چی قسم خوردم ها و تو میتونی یه افتخار دیگه داشته باشی که تونستی یه آدمی مثل من رو ……
به امید اینکه تو رو توو صحنه های خیلی بلندتر زندگی ببینم
موفق باشی دوستت دارم…
” ف” :
سلام! همه ی سایت رو پشت سر هم خوندم و الان ۳:۲۰ صبحه!‌
من یه کنکوری هستم و در مشهد زندگی می کنم. رشته م هم ریاضیه.
مونا جان با درست کردن این سایت شاید خیلی ها آدم بشن! برام دعا کن که بدجور ناشکری کردم! مرسی
با اینکه الان داره صبح میشه و حدود ۲ ساعت میشه که اینجام! ولی اصلا خسته نیستم و تا فردا ظهر می خوام بکوب درس بخونم! شاید این عذاب وجدان کم کاری کردنم یه کم برداشته بشه
” آناک ” :
سلام
خوشحال شدم که بصورت تصادفی رد پایی به جا گذاشتم و مطالبتون رو مطالعه کردم و بیشتر اینکه شما هم از نسل آفتاب هستید .
مطمئن باشید که این حکمتی است از حکمتهای خداوند ممکنه یه مشکلاتی داشته باشید و حتی خسته شید از این وضع ولی حتم دارم که خداوند یه نیرویی دیگر که ما انسانهای ظاهرا سالم نداریم شما دارید ممکنه شما هنوز پیداش نکرده باشید و یا کشف نکرده باشید ولی وجود داره و این نعمت بزرگی است که خداوند به شما داده میتونید اینطور فکر کنید خداوند یه چیزهایی رو خصوصی با شما در میان گذاشته به هر حال پر امید و با نشاط باشید .
به امید بهترین ها و زیبایی ها
” س ” :
از خودم خجالت میکشم
من تو اوج سلامت ُ باید برم خودکشی کنم ولی تو با این همه غم و غصه شاد هستی و سر پا
ای کاش نمی اومدم توی وبلاگت
ای کاش همه متن ها رو از اول تا آخر نحونده بودم
ای کاش یه کم از اراده تو رو داشتم
ای کاش….
” سیاوش ” :
آرشیو رو خوندم و الان بر اثر حس کنجکاوی به صفحه ایدنکس هم رسیدم این جواب من به آرشیو فوریه است:
سلام مونا جان ….
با این که به وقت تایپ کردن من ۱۴ دقیقه از ۱۳ روز عید گذشته و عید به زمان و تاریخ نیست، عیدت مبارک امیدوارم در سال آتی از تک تک ثانیه هات استفاده کنی و مثل قبل موفق باشی ….
کل نوشته ها رو خوندم از پست « یه دوست » تا « سفر مجردی !! » بیشتر دوست داشتم بخونم و سعی کردم پر حرفی نکنم …
خوشحالم که با اینجا آشنا شدم و تا همیشه میام و نوشته هانو می خونم …
شاید با خوندن حرفات، درد و دل هات، تلاش هات، ترس هات، نگاه ها و همه و همه بیشتر سکوت کردم و فکر کردم و تنها چیزی که همیشه به یادمه و صبر منو زیاد میکنه، تنها جمله ای باشه که بتونم تو تمام حرفات بهت بزنم: « در مشکلات سکوت کن شاید خدا هم حرفی برای گفتن داشته باشد » …
همیشه این جمله به من امید و روحیه داده و همینطور خدا هم کمکم کرده …
سحر جان دوست خیلی خوبی بوده واست، خیلی ….
حرف همیشه هست از جانب همه، ولی شاید همین حرفا باعث بشه بیشتر از اون چیزی که خودمون از خودمون انتظار داریم جلو بریم …
چقدر قشنگ بود:

کسی مرا نساخت
خدا ساخت
نه آنچنان که کسی می خواست
که من کسی نداشتم
کسم خدا بود
کس بی کسان
او بود که مرا ساخت
آنچنان که خود می خواست…..

خدا رو شکر حال پدر خوب شد …..
به هر زحمتی شد رفتین اردو و واسه همیشه یه خاطره ی خوب تو ذهنتون موند …
امیدوارم سفر خوش گشته باشه ….
یه سوال، وضعیت دستت چطور میشه؟ در جوای دوستان گفته بودید که حس نداره، درمان ِ قطعی ای نداره؟ ….
معذرت پر حرفی کردم …
موفق باشی ….
فعلا …
” دکتر گنجی ” :
مونای عزیزم سلام
سلام به اراده و جان و روح بلندت به بلندای عرش به مهربانی فرشته ها و به لطافت زندگی .ثابت کردی توانستن دانستن نیست قدرت جسمی داشتن نیست توجیه شدن نیست .ثابت کردی توانستن از جنس خواستن و اراده است.این یک جمله و قطعه ادبی و رمانتیک در زیبایی شناسی هنری نیست.این اصل یک قانون طبیعی-علمی و عقلی است.بطوری که بر اساس آن دانشمندان پزشکی و بیولژی هم اکنون معتقدند “اگر یک شل مادرزاد قهرمان دو نشود تقصیر خودش است”
من سابقه بیش از بیست سال تدریس دانشگاهی دارم وهم اکنون نیز همچنان مشغول تدریس در دانشکده پزشکی هستم.از نوشته های شما خیلی استفاده کردم.براساس علم پزشکی امروز بهبودی فلج اندام تحتانی شما امکان پذیر نیست.حرف جناب دکتر … این بود که اگر قرار است برگشتی باشد تا ۲ سال پس از عمل هم این شانس وجود دارد نه اینکه پس از ۲ سال برگشت سلامتی و بهبودی داشته باشیم.
ولی بهبودی وضعیت اندام فوقانی شما خیلی محتمل است.لازم است با کمک همان استادتان آقای دکتر شاطرزاده normal positioning گردن در تمام حالت کار و استراحت روزمرگی به شما آموزش داده شود.خیلی مایلم که در جریان مشکلات روزمرگی تان قرار گیرم تا هم از شما بیا موزم وهم دانش و تجربه خودرا به شما منتقل کنم.#flower
” مرد معلق ” :
زنده یعنی زندگی
(حسین پناهی)

“فرن تقی زاده”

سلام مونا جون،
فرن هستم از برنامه نوبت شما بی بی سی فارسی ،
وبلاگت رو خوندم ، خواستم بگم وبلاگ خیلی خوبی داری، قلم خیلی خوبی داری و شیرین حرفاتو می گی ……
آرزوی موفقیت دارم برات و اینکه بیشتر بنویسی از خودت
اینها تنها گوشه ای از محبت های شما بود … من سخته برام که بخوام به تک تکتون جواب بدم ولی مطمئن باشید به یادتون هستم و اگر سوالی خاص باشه یا درد و دلی باشه حتما جواب میدم ….
بازم ممنون
باز هم از پیامهای شما رو وبلاگ میزارم … پیغام خصوصی ها رو با اولین حرف اسمشون میزارم…
:regular:regular

کتاب مونس تنهایی من !

یکشنبه, فروردین ۱۵م, ۱۳۸۹

چندی پیش یکی از دوستانم با نام مسعود منو دعوت کردن که کتابهایی رو که خوندمو باشون یه جورایی خاطره دارمو معرفی کنم…
من کتاب زیاد خوندم … شاید حتی اسمهاشون یادم رفته باشه اما فقط یه تلنگر لازم دارم تا خط به خط و جملاتو کلمات کتاب به ذهنم بیادو تمام خاطراهاش برام زنده بشه …
رمان ” دالان بهشت” که خیلی تند تند خوندم چون کتاب امانی بود … واقعا حرصم رو در اوورد …حسود هرگز نیاسود که می گن همینه !
dalak.bmp
کتابهای نویسنده ی معروف و بزرگ افعانی “خالد حسین”
۱٫” هزار خورشید تابان “… واقعا زندگی زنان افعان رو به بهترین شکل به تصویر کشیده … تو مدتی که این کتاب رو می خوندم یه سفر به افغانستان رو تجربه کردم … باهاشون گریه کردم و خندیدم … و به تمام معنا غم و رنج و سختی رو درک کردم …از اسمهایی که توی این کتاب استفاده شده بود خیلی خوشم اومد !!!
untitled.bmp
۲٫ ” بادبادک باز ” زندگی مردان افعان رو نشون میده و مظهر خوبی و دوستی و رهایی و عشق … عشق دو برادر و پدر و پسر ….!!!
1221584689-hr-31.jpg
“شازده کوچولو ” اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری ترجمه ی شاملو …
8422371.jpg
یادمه ۳ بار خوندمش نفهمیدم چی شد اما بار چهارم کلی باش حال کردم ….
کتابهای م.مودب پور …
من با” پریچهر” و” گندم” و” خواستگاری” خیلی خاطره دارم … یاسمین هم که بماند !!(قابل توجه فاطمه خانوم )…
b1629850200295.jpg
“گندم” رو تو بدترین زمان زندگیم خوندم … اما چنان باش زندگی کردم که اون چند روز رو تو باغ خانوادگی گندم سپری کردم … اما ای کاش آخر داستان اینچنین نبود …!!!
9644052188_240.jpg
من با کتابهای مودب پور و فهمیمهه رحیمی “سالهایی که بی تو گذشت” و نسرین بناتی “بامداد سرنوشت ” خیلی گریه کردم …خیلی…دوستش داشتم …بامداد سرنوشت …
“چنین گذشت بر من ” اثر ناتالیا گینز بورگ که سرشار بود از ناگفته های انسان رو دوس می داشتم … اما حیف که صفحات کتاب کم است و مطالبش مختصر است … چون از این کتابهایی است که حتما تو ذهن هر خواننده ای مجسم می شه … خیلی اعصاب رو به هم میریزه !!
دو تا کتاب هم از آثار “سیدنی شلدون ” رو خوندم که خیلی قشنگ بود …” قاتلی در شهر ” و کتابی که در مورد بیماری چند شخصیتی و اختلالاتی که ایجاد می کنه بود که الان ذهنم یاری نمی کنه و متاسفانه اسم کتاب رو یادم رفته … اما تو اون زمان که همش کتابهای سیدنی شلدون رو می خوندم که بیشتر مضمون جنایی دارن ترس و دلهره وجودمو گرفته بود….
ghateli-dashahr.jpg
“اعلام یک قتل ” اثر آگاتا کریستی … همانند سیدنی شلدون
کتاب ” با خالق هستی” اثر جی.پی.واسوانی که باز هم کتابی خاطر انگیز برایم بود و این جمله ی بی نظیر رواز تو این کتاب هیچ وقت فراموش نمی کنم “متواضع باشید ، آنگاه دعاهایتان ابرها خواهد شکافت و به عرش خدا خواهد رسید.
9646516106_240.jpg
من خیلی کتاب خوندم … همینا یادمه فعلا … بازم یادم اومد می گم … یا اگه کتاب جدیدی خوندم می گم…
مسعود جان عزیزم حساب ما رو صاف کن !!!!
…………………………………………………………
پیوست : با تشکر از زهرا دوست عزیزم … اسم کتاب سیدنی شلدن در مورد چند شخصیتی ها : ” از رویاهایت برایم بگو”
پیوست : از دوستان دعوت می کنم کتابهایی رو که خوندن طی یک پست معرفی کنن تا من هم استفاده کنم …
ممنون

۱ تا ۱۳ بشمار!

شنبه, فروردین ۱۴م, ۱۳۸۹

از یک تا سیزده بشما ر…
روزهای سال نو و تعطیلات به تندی و سرعت شمردن یک تا سیزه برای من گذشت … نمی دونم برای همه اینجوریه یا فقط برای من … انگار همین دیروز بود که همه دور سفره ی هفت سین نشسته بودیمو به انتظار سال نو لحظه شماری می کردیم … اما باز هم گذشت … با همه ی شیرینی ها و یا تلخی هایش گذشت و تنها خاطراتو یادگاریهاش برایمان به جا ماند …
خدا رو شکر سیزده به در امسال اتفاق خاصی نیوفتادو به خوشی تموم شد …
و اما اندر احوالات امروز !
ای خدا بگم از دسته این بچه ها … منو بگو با همه ی خستگی پا شدم مثه این عاشقای دانشگاه رفتم دانشگاه … اما هیچ خبری نبود … انگار نه انگار دو هفته بعد از امتحانت ترمو یه هفته قبل از عید جیم شدن برا خودشون … دوباره می خوان یه هفته ی دیگه رو دو در کنن !!
…………………………………………………………………
پیوست ۱ : هزاران ایمیل و پیغام داشتم تا در مورد عمل دوم و کارهایی که کردم توضیح بیشتری رو بدم در اسرع وقت توضیحات کاملی رو ارائه می کنم … ممنون