بایگانی برای اردیبهشت, ۱۳۸۹

کاسه ی آب

جمعه, اردیبهشت ۳۱م, ۱۳۸۹

و چقدر سریع آن روزها تمام شد …
همان روزی که روزها انتظارش را می کشیدم … همان روزی که سختم بود مواجه شدن با آن …. همان روزی که دستانم یخ کرده بوود و پاهایم مور مور شده بود و نخاعم در حد انفجار می زد و می زد و گمان می کردم که قلبم رفته است در نخاعم خانه کرده است و من خبر ندارم! …
و یادم می آمد که همش آرزوی سقوط هواپیما را داشتم و خسته بودم و یاد خستگی های خودم و اطرافیانم اشهدم را مرتب بر زبانم جاری می کرد آن هم بی خبر از خوشی های مسافرین دیگر و وقتی باز هم یادم می آمد که مهدی:love برادر کوچکم کاسه آبی را به هوای برگشت مجددم پشت سرم ریخت یک آن همه چی از ذهنم پاک می شد و باز هم امید می درخشید و مبارزه پر رنگ می شد… نمی دانم همه ی این مبارزه ها برای چه بود ؟ نمی دانم !!Grinontknow
نمی دانم چه شد اما هوای آن شب پروازمان بارانی بود … رعد و برقهای بی امان و سه چهار باری چرخش در آسمان تهران به امید نشستنی بی دغدغه ترس را در دل همه ی مسافران انداخته بود جز من !
وبالاخره هواپیما نشست …:regular
تا گوشی ام را روشن کردم … موبایلم شروع به لرزیدن کرد… بی هیچ سلامی گفتم : مامان رسیدیم … و مامان هم بی هیچ سلامی گفت که میدانم و خواستم بگویم که سفرت خوش باد … و من باز هم به یاد خودخواهی های خودم افتادم که چقدر خودخواهم و خود دوست و راحت طلب و … و فقط ادعا می کنم که دیگران را دوست میدارم …اما همه چی را فراموش کرده بودم حتی مادرم …!
طبق معمول همیشگی جز آخرین مسافرینی بودم که باید از هواپیما پیاده می شدم … نسیمی ملایم که قطره های باران را به سمته من پرتاپ می کرد نشان دهنده ی باز شدن در خروجی مخصوص معلولین بود …
و من در تمام این مدت از پشت شیشه به آسمان شب بارانی و زیبا نگاه می کردمو … فکر اندر فکر که فردا چه خواهد شد ؟
وقتی به خانه رسیدیم خسته بودم خیلی… و تند تند شامم و قرصهایم را خوردم و زیر پتو رفتم … آن هم به انتظار سلامی در صبح:regular … فکرها پشت سر هم از ذهنم عبور می کرد…درست یادم نیست که چند ساعتی یا شاید هم چند دقیقه ای خوابیدم اما گویا فقط چشمانم بسته بود …
آن شب سخت و کند می گذشت … شاید چون چیزی دست من نبود و شاید چون هیچ نقشه ای نمی توانستم بکشم و هیچ کاری از عهده ی من برای خوشحال کردن دوستم بر نمی آمد و شاید چون باید میدیدم که چه می شد و چگونه می گذشتو و شاید به خاطر این بود که مثله همیشه استقلالی را در خودم نمی دیدم … همین …
صدای اذان که طنین انداز شد باز هم روحم را تازه کرد … تازه ی تازه
ادامه دارد:regular

خانه ام … خانه ی خودمان

جمعه, اردیبهشت ۳۱م, ۱۳۸۹

هیچ جا نمی توانم به آن آرامشی که دوس دارم برسم جز در خانه ی خودمان … اتاق خودم … و در کنار خانواده ام
سه روزی هست که آمده ام اما دستم به قلم نمی رفت…
ممنونم..از شماااااا:regular

باز هم در راهم …

چهارشنبه, اردیبهشت ۲۲م, ۱۳۸۹

یادش به خیر چند وقت پیش و سفر مجردیمان که چه زود گذشت و چه عادت کرده بودیم به هم …
سفرنامه ۱
سفرنامه ۲
سفرنامه ۳
سفرنامه ۴
بازهم در راهم و چند روزی را به تهران میروم …

من و دوستام

سه شنبه, اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۹

اینقدر بی حالو خوابالو بودم که دستام ولو شده بودن روی میز جلوی ریحانه … ریحانه هم اونروز حال درس گوش دادن نداشتو منتظر یه سوژه بود…
یهو احساس قلقک کردم رو نوک انگشتام … دیدم ریحانه مشغول نقاشی کشیدن روی انگشتامه … اونم جلو چشم استاد تو ردیف اول کلاس !
11032009238-001.jpg
از انگشت کوچیکه شروع کرد :
اول از همه نسرین و کشید با اون مژه های فرفری و لبخند ظریف و آرامش همیشگیش… کتک میخواد این نسرین !
بعدش هم رضوان که گهگاهی پاچه گیری می کنه بد فرم !… خدا به مامانش صبر بده و همچنین به ما ! این اخمش هم منو کشته هم بعضی ها رووووووو !
سوم هم نسیم … متعجب و ساده دل … که باید یکم از این دلش به من قرض بده ….
انگشت اشاره هم خودم شدم … بی حالو خوابالوو ناله و ناز کن ! … تازه یه مشت هم خورده تو سرم … هدیه ی رضوانه احتمالا !
اون یکی هم خود ریحانه ست … خودشو خوشگل کشیده … جدی نگیرید … تو این مایه ها نیست والا به خداااا !
اینقدر این ریحانه ریلکس بود جلو استاد که آخر احضار شد واسه درس جواب دادن !
ظهر اون روز…
وقتی با ریحانه از درب سالن آب درمانی میومدم بیرون یه خانومی که همیشه منو دوستامو اونجا می بینه بهم گفت : خوش به حالت دوستای خوبی داری کاشکی منم از این دوستا داشتم …
ریحانه گفت : خودش خوبه !
من : می دونم … قدرشونو می دونم … با یه لبخند…
خانومه منو تو فکر برد…
واقعا … من دوستای خوبی دارم … خیلی خوب … هم در گذشته هم الان … دوستای خوبی که بعضی از لحظه هامو مدیونشون هستم … حتی اگه نبینمشون حتی اگه رابطه و پیوند محکمی نداشته باشم باشون … و حتی اگر مثه این دوستام هر روز و هر لحظه رو باشون سپری کنم تنها هدیه ی من به اونا فقط یه دعا برای موفقییت و عاقبت به خیریشونه … یه دعای بی معامله … همین !

عکس های خاطر انگیز!

پنجشنبه, اردیبهشت ۹م, ۱۳۸۹

در خونه شون که باز شد مستقیم رفتیم تو اتاق …
یکم معذب بودم … از اینکه با چرخهای کثیف ویلچر روی فرش های خونشون داریم میریم …
وقتی به فاطمه گفتم که واقعا معذرت میخوام از اینکه با این چرخ ها رو فرشها راه میریم کلی غر غر کردو ازم خواست که دیگه به این چیزا فکر نکنم … و سرعت ویلچرو برد بالا تا به من بفهمونه که بابا بیخیال !
رفتیم تو اتاقش… روی دیوار اتاقش یه عالمه عکس بود…عکس های خانوادگی از خواهرا برادراش و … دوس داشتم تک تک عکسا رو نگاه کنم … عکس منم بود … یه عکس دو نفره ی بزرگ …
عکس آخرین دیدار من و فاطمه بود … !
که فاطمه با خانواده ی من اومده بود عروسی یکی از قومو خویشامون … عکس قشنگی بود … لبخند هر دوتامون تو اون عکس واقعا لبخند بود ! یه لبخند با تموم وجود … اون روز خوشحال بودیم خیلی … شام خوردن اختصاصی من و فاطمه اونم به بهانه ی اینکه من نمی تونم برم تو سالن غذا خوری خیلی کیف داشت !
عکس روی دیوار منو یاد خیلی چیزا انداخت … خیلی خاطره ها … !
اصلا کنار فاطمه بودن همه جا چه تو شادی چه تو غم منو پرواز میده … خیلی حیف که دسته زمانه ما ها رو از هم جدا کرد … هر چند که کمتر همدیگه رو می بینیم اما همدلمیم و همیشه دلامون با هم …
بعضی عکس ها عجب برای آدما خاطره می شن به طوری که تو اون لحظه ای که عکسو میندازی یه ذره هم فک نمی کنی که یه روزی ممکنه با اون عکس یا از ته دل بخندی و یا زار زار گریه کنی …
امروز که تنها بودم تو خونه … یه لحظه گرسنه ام شد … همیشه وقتی گرسنه ام می شه عکس شامی که اونشب فاطمه به هوای اومدن من تدارک دیده بود رو نگا نگا می کنم …
Image066.jpg
عکس شام اونشب خونه ی فاطمه اینا مثه عکس رو دیوار اتاقش کلی برام خاطرست …

تنها میرم…

سه شنبه, اردیبهشت ۷م, ۱۳۸۹

http://aachp.persiangig.com/audio/05%20-%20Tanha%20Miram.mp3تنها میرم.دانلودکنید
خداوندا …
اگر روزی بشر گردی
ز حالم با خبر گردی
پشیمان می شوی از قضه ی خلقت
از این بودن….از این بدعت…
خداوندا….
نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است ….
چه زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است …
(دکتر شریعتی )
دعایم کنید …..

امروز

شنبه, اردیبهشت ۴م, ۱۳۸۹

امروز دوست نداشتم تنها باشم … دوست نداشتم ساندویچ کوچک مامان پزم را مثه همیشه تو خلوت خودم بخورم …
امروز دلم می خواست بخندم و شاد باشمو و بگمو بشنومو… لذت ببرم… همین …
یه آن تصمیم گرفتم با بچه ها برم سلف … و دور میز … صمیمانه و دوستانه … ناهارو نوش جان کنیم….
امروز را دوست داشتم … هم خنده های موقع ناهار را و هم خوابیدن در نمازخانه ی دانشگاه به هوای بهتر شدن حال من … و هم نقشه کشیدن ها برای سفر …!!

صدا

جمعه, اردیبهشت ۳م, ۱۳۸۹

خود را در تونلی دیدم از نور، نوری بنفش با هاله های سفید و طلایی…و من بودم که از آن بالا به پایین پرتاب می شدم ….
دستان و پاهایم سبک شده بود به سبکی پر
دنباله ی پیراهن سفید با گلهای صورتی ام در آن تونل باریک تکان تکان می خورد … عطر و نسیم خوش بویی هوای تونل را معطر کرده بود و من را مست و مدهوش
احساس پرواز و سبکی و خنکای و طراوت به من دست داده بود …
پرواز در تونل و آرامشش و تنهایی اش و بی خیالی اش و راحتی اش و دوری از دغدغه اش چشمانم را کور و گوشهایم را کر کرده بود … خوش نبودم اما خودم را زده بودم به خوشی … گویا فرار می کردم از آن تاریکی های زندگانی ام … گویا …
گویا جنگیدن را به تنهایی دوست میدا شتم
و سختم می شد که با سختی ام بر دیگران سخت بگذرد !
و تصمیم گرفته بودم که به هر قیمتی نگذارم بر دیگران سخت بگذارد حتی به قیمت کوه شدن سختی های خودم …
ناگهان صدایی بسیار بسیار ملایم به گوشم رسید … صدا صدایی مردانه بود که در تونل طنین انداز شد ..
صدایی زمینی …
صدایی آشنا …آشنا تر از آشنا …
صدایی از عمق عمق وجودش…
صدایی که بی بها و بی بهانه از طرف خدا آمده بود …
صدایی که من را به آرامی خواند : … مونا …!

حال من خوب است

پنجشنبه, اردیبهشت ۲م, ۱۳۸۹

حال من خوب است … دماغم چاق است… اینجا همه چی رو به راه است …
ازت تشکر می کنم که منو به مبارزه با شکست…یا کم اوردن …وغیره دعوت کردی ….دوست داشتنی ترین دوستم روی زمین
میگم دوست داشتنی ترین چون احساسه بودنت از نبودن منشاء گرفته و با امید و توکل به رفیقم و ایمان همهءسدها رو به زودیه زود می شکنم…

خواندن دنباله‌ی این نوشته »