بایگانی برای خرداد, ۱۳۸۹

خوش به حال من !؟

دوشنبه, خرداد ۳۱م, ۱۳۸۹

میروم .. می آیم … میبرند … می آورند..
و خوش به حال من که در تمام لحظاتم کسی با من است … و خوش به حال من که خدا را دارم … و خوش به حال من که می گویند خوش به حال من است …! به خاطر نداشته هایم و به خاطر داشته هایم که منشاشان نداشته هایم است !
امروز همراه شدم … و آرامه آرام خواندمش … خدا … تو هم بخوان خیلی شیرین است … همین !
………………………..
*مشکل درد در آسیب های نخاعی
**اگرشما درد دارید، مهم است که برای درمان آن اقدام کنید. بهترین کسانی که می توانندبه فرد کمک کنند همکاری مشترک پزشک و روانپزشکی است که درزمینه مشکلات افرادنخاعی وکنترل درد تخصص داشته باشند.
***درصورتی که دسترسی به متخصصان مذکوربه آسانی میسرنباشد ، بهترین راه این است که درجستجوی یک کلینیک درد چندتخصصی باشید ، که درآن پزشکان وروانشناسان دردسترس هستند. باید به متخصصانی رجوع کنید که با آنها کاملا” احساس راحتی کرده و آنها نیزوضعیت شمارادقیقا” درک کنند.
****ازدرمان دردهای مزمن ناامید نشوید. اگردرمانی موثرواقع نشد،مایوس نگردید و روشهای مختلف دیگررا آزمایش کنید.
*****ازآنجائیکه درمان دردبطورکامل امکان پذیرنیست ، هدف واقعی ازدرمان ایجاد زندگی بهتر،علیرغم وجود درد است .

یک شبی مجنون نمازش را شکست

یکشنبه, خرداد ۳۰م, ۱۳۸۹

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو … من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

نمایشگاه کتاب

چهارشنبه, خرداد ۲۶م, ۱۳۸۹

صبح زود نزدیکای ساعت ۷:۳۰ به تاکسی سرویس واقع در شهرکمان زنگ زدیمو درخواست سرویسی به سمت نمایشگاه کتاب کردیم و از شانس ما باز هم سعید آمد و این بار با مهربانی و صمیمیت بیشتری !:thinking
سعید مهربان بود و ماهم گول این مهربانی هایش را خوردیم آخر بی انصاف یک مسیر کوتاه و خلوت و راحت آن هم در صبح جمعه ازمان کلی پول گرفت و من بعدها به این نتیجه رسیدم که اگر پیاده تا نمایشگاه میرفتیم برایمان به صرفه تر بود … :teeth!!!!!!!! و یک اعترافی هم بکنمو بگویم براایمان نه برای من !:teeth و البته به یک نتیجه دیگر هم رسیدیم و این بود که دیگر پشت دستمان را داغ کنیم و به آن تاکسی سرویس کزایی زنگ نزنیم ! که هر بار سعید را برایمان می فرستاد وکلی ناز و ادا در می آورد و بعد هم ما را تیغ میزد ! راننده قحطی بود !Razzhbbbt انگار این تاکسی سرویس فقط همین یک راننده را داشت و کارشان با رانندگی سعید می چرخید !
به نمایشگاه رسیدیم فضایش بد بود مخصوصا برای من … برای نسیم و رضوان که باید ویلچر را هل میدادند …سرازیری ها و سراشیبی های مکررش کلافه امان کرد و خسته … اول از همه به هوای خرید کتابهای درسی به بخش ناشران دانشگاهی رفتیم آنقدر شلوغ بود که هزاران بار به پای این و آن زدیم و من هزاران بار معذرت خواهی می کردمو و هر بار هم رضوان (نمی دانم شاید هم نسیم )می گفت معذرت خواهی نکن خودشان باید چشمانشان را باز کنن!!! مگه کورن !:hypnoid
از این دالان به آن دالان و از این غرفه به آن غرفه در آن گرما و اوضاع نابه سامان نمایشگاه خسته ی خسته امان کرده بود :whew… این بود که آخرین مقصدمان غرفه ی کتابهای کودک شد تا کمی حالمان جا بیاید آخر من نقاشی کردن را دوس داشتم و به هوای نقاشی روی دیوار مقصد بعدیمان آنجا بود !… گویا غرفه ی کودک روی کوه بود ! نسیم به هیچ وجه نمی توانست از آن شیب تند من را بالا ببرد داشتیم از رفتن منصرف می شدیم که ناگهان یکی از نگهبانهای آنجا گفت اگر اجازه بدهید من کمکتان بکنم … خلاصه با هر زحمتی که بود خود را به غرفه ی کودک رساندیم …آنجا دیگر شلوغ تر بود و یه عالمه بچه ی قد و نیم قد با اون صداهای نا هنجار که هی گریه و زاری و غرغر که مامان من اینو می خوام و بابا من اون کتابو می خوام …
مامان مدام زنگ میزد هی سفارش برای کودکای فامیل میدادو من مانده بودم بین آن همه شلوغی چه کنم ! Grinontknowخلاصه چند تا کتاب گرفتم و یک کتاب سه بعدی خیلی بامزه برای مهدی که کلی ذوق زده شد…
آخر هم نشد که نقاشی بکشم !:confused
ساعت نزدیک به ۱۲ ظهر بودو وآفتاب عمود … آنقدر گرسنه بودیم که حد و حدود نداشت … ندا با گوشیمان تماس گرفت و گفت در نمایشگاه چیزی نخورید که حالتان بد می شود و گرمازده هم می شوید و دیگر هیچ … بیایید که برایتان تخم مرغ درست می کنم ! و ما هم کلی خوشحال شدیم … ای ول تخم مرغ !:sick
دم دمای رفتنمان به سمت خانه بود که گوشیم زنگ خورد … پشت خط ” دکتر علی اکبر مسلمی ” بود که قرار بود بیاید اما دیر کرده بود او گفت نروید که من درب وردی نمایشگاه هستم … و ما منتظر آمدنش شدیم …وقتی آمد و او را دیدم خیلی متفاوت بود با آنچه تصور می کردم … سادگی و سنگینی و متانت و برخوردش مثال زدنی بود … کمی تعجب کرده بود … به قول خودش که می گفت : به شما نمی آید جنوبی باشید … و در خیال و تصوراتش جنوبی ها باید سیاه و سوخته با موهای فرفری و وز باشند:surprise تا باور شوند که جنوبی هستن !صحبتمان زیاد طولی نکشید هم من آرام و ساکت بودم و هم او و بنابراین کلام کمی بینمان رد و بدل شد و در نهایت وقتی که خواستیم خدافظی کنیم ابتدا عکسی به یادگار گرفتیمو سپس او سی دی زندگی دختری که آن ور آبها زندگی می کندو از زانو به پایین پایش را از دست داده بود و بالاخره با وارد شدن پزشکی به زندگی اش از آن افسرگی ها بیرون آمده بودو حالا یک مایکن بزرگ و با اعتماد به نفس است و خودش راهکارها ارائه می دهد برای جلوگیری از متمایز نمودن افراد با هر توانایی جسمی ! و حالا خودش است که زبانزد است ! و حالا خودش است که معلم هزاران هزار معلول است برای رساندن آنها به یک زندگی واقعی !:regular
سی دی را گرفتم و از آمدنش تشکر کردم دوست داشتیم که بیشتر بمانیم اما دیر بودو من به تمام معنا خسته شده بودمو باید حتما به خانه برمی گشتم …
با هزار خستگی و گرسنگی شدید به خانه رسیدیم…وای که با صحنه ی عجیبی رو به رو شدیم … گویا خواب بودم از خوشحالی می خواستم ندا را بکشم ! برایمان سنگ تمام گذاشته بود … سورپرایز خوبی بود … همین !:smug

این ترم هم گذشت …

سه شنبه, خرداد ۲۵م, ۱۳۸۹

یادش بخیر … سر کلاس استاد.م. که هیچ کس به درسش گوش نمی داد !
نسیم و رضوان و ریحانه آهنگ گوش میدادنو من نقاشی می کشیدمو و نسرین هم رمان می خوند ! گاهی هم با هم پچ پچ میکردیمو مسخره بازی و خنده خنده !
نقاشی من !!
Image017.jpg
یادش بخیر … اون روز حالم خوب نبود بعدش با دوستام وسط سالن بودیمو یهو دیدم ریحانه از سرویس بهداشتی اومد بیرون … از خنده سرخ شده بودمو نمی تونستم حرف بزنم… همش رضوان می گفت چی شدی مونا ؟ من فقط با دستم اشاره میدادم به ریحانه … رضوان هم هی نگاه میکردو هیچی متوجه نمی شد و یهو فهمید ریحانه با خودش چه کرده …آره … اون روز ریحانه کفشهاشو در اورد بودو چکمه های نظافت چی های دانشگاه رو پوشیده بود وای که چقدر این صحنه قشنگ و خنده دار بود …
البته همه سر کلاس اینجوری بودن اما ماها بیشتر … همش فضولی میکردیم … استاد دیگه از دستمون دق کرده بود …
این ترم هم گذشت و ترم دیگه کارآموزی هستیم … چقدر زود !
امتحانام شروع شدن …
………………………………
میکِشی روی کاغذ با اشاره با ناز — این همه شکلک تا که گویی بی زبان راز
رازی از حس درون از ته دل — کامَدست روزگارش بی یار مشکل
دلها کشیدی بر ورق پُر یا که خالی — گاه آبی گاه قرمز یا بی رنگِ خیالی
بی خیالهِ رنگ و گل ، ابر و ستاره ، صورتای بی نشونه — ایول اون چهره که خندونه در کنار این متون عاشقونه
عشق یعنی دل تو بخاطر دلی دیگر بتپد و دلی دیگر بخاطر دل تو و این تپیدن یعنی یکی شدن
هر چند عاشق تو نیستم ولی دل من همیشه به یاد تو هست هرکجای هستی که هستی چون دوستت داره
آره این زندگی هم میگذره …
این پیغام خصوصی رو از یه دوست عزیز داشتم که خیلی خوشم اومد … ممنون دوست خوبم …

گردشی در شهر !

پنجشنبه, خرداد ۲۰م, ۱۳۸۹

ساعت به ۳ بعد از ظهر نرسیده بود مهمانمان از پیشمان رفت دوست داشتم باز هم بماند … خیلی زیاد اما قدرت گفتن نداشتم … نمی دانم چرا ؟ اما می دانستم که ماندن برایش سخت است …
مهمان که رفت هر سه به اتاق رفتیمو هر سه روی تخت هایمان ولو شدیمو من هم که اثرات قرصهایم شروع شده بود نای هیچ کاری را نداشتم و تنها برگه های کوچکی را که پر بودن از دست نوشته های مهمانم ، دوباره وو سه باره و چند باره ورق زدمو خواندمو خواندم … و عجیب که تک تک ورقهایش یادآور خودم بود … یاد آور لحظه هایم بود … ورقها در دستانم بود که خوابم برد … یک خواب عمیق …
چند ساعتی گذشت که نسیم گفت : تنبلا پاشید بریم بیرون …
رفتن به بیرون از خانه را دوس داشتم کم پیش می آمد که اینگونه بروم بیرون … آن هم در کنار دوستانم و به همین خاطر خستگی و درد و ناتوانی را به کل فراموش کردمو آماده شدم …!
هوای آن شب ، هوایی بس توصیف نشدنی بود … شبی پر ستاره و با دانه های ریز باران که نرم و دلپذیر روی سرمان می ریخت و وقتی با نسیمی توام می شد صورتمان را نوازش میداد وای که خدا می داند چقدر بارانهای نم نم را دوس میدارم…
زیر باران منتظر آمدن تاکسی بودیم … تاکسی آمد … یک آقای نسبتا جوان و سر و وضعی نسبتا خوب و مهربان … وقتی مرا دید به سرعت از ماشینش پیاده شدو به سمت صندوق عقب ماشین رفت و در صندوق را باز کرد … وقتی که می خواستم سوار ماشین بشوم وسواس بیش از حد به خرج داد … گویا هول شده بودو مثله پروانه می چرخید دور سرمانو ناگهان دیدم که رفت پشت فرمان نشستو از آنجا دستش را به سویم دراز کردو گفت دستت را بده به من … ابتدا کمی خجالت زده شدم و سپس از رضوان خواستم خودش کمک کند تا به زور دستم را نکشیده است ! خلاصه با کمی سختی سوار ماشین شدم … در راه که بودیم خودش را معرفی کردو گفت سعید هستم ! و تا می توانست مراکز خرید مناسب و خوب را برایمان معرفی کرد … بعدها فهمیدم که سعید یک جوری هایی به قول خودمان اِوا خواهر است ! اما خداییش برای راحتی امان تا رسیدن به مقصد تا می توانست با دل و جون زحمت کشید …
مقصدمان پاساژ “گلدیس” بود یک پاساژ بزرگ ۴ طبقه که یک رمپ وحشتناکی داشت … رمپی بود با شیب خیلی تند که چند درجه بیشتر می شد فکر کنم عمود بر زمین قرار می گرفت … !!(حداقل سپاسگذارم که یک رمپ داشت آن هم با همه ی سختی هایش !) خلاصه با کلی درد سر و با قدرت رضوان و نسیم از رمپ بالا رفتیم … وارد پاساژ شدیم، چشمهای زیادی به من خیره شده بودو چقدر سخت است که به جاهای شلوغ بروی و همه با تعجب به تو زل بزنند و تو آنگونه احساس کنی که نکند آدم فضایی هستی و خودت خبر نداری ! می دانم این نگاهها برای نسیم و رضوان هم سخت بودو اذیت می شدند … همیشه وقتی به اینگونه جاها می روم یاد دختر عمویم می افتم که وقتی از کانادا می آمدو با من به بیرون می رفت کلافه می شد و با نگاههای دیگران عصبی می شد و گاهی به مردم تذکر می دادو گاهی هم کارش به بحث و دعوا می کشید !
خلاصه گشت و گذار و خرید را دوس داشتم احساس خوبیست که پول در جیبت باشدو هر چه میخواهی بخری و به فکر هیچ چیز نباشی البته این بین من و دوستان زیاد حرف کار و بار و استقلال و دست در جیب خود داشتن را میزدیمو و وقتی دلمانو چشممان به اجناس گران قیمت گره میخورد می گفتیم ای کاش شغلی برای خود داشتیمو دستمان در جیب خودمان بود نه جیب بابا !
یادش به خیر آن دستبندِ نقره با سنگهای سبز و براقش که دل رضوان را برده بودو نخریدش و حالا همش هم ما را و هم خودش را ف ح ش میدهد که چرا نخریدش !
قدم زدن در خیابانها زیر باران و شب سیاه لذتی دارد برایم که حرف زدن از آن را دوس دارم … همین که قدم میزدیم و منتظر آمدن تاکسی سرویسمان بودیم نگاهم به پسرکی افتاد که ترازویی را در جلوی خود گذاشته بودو به عبارتی مشغول کسب و کار بودو کمی آنور تر را که نگاه کردم دفتر مشقش و کتاب فارسی اش را دیدم که یواش یواش و زیر باران درسش را هم می خواند از او اجازه گرفتم و عکسی به یادگار گرفتم که یادم باشد همچنین آدمهایی هم در کنارم زندگی می کنند و نفس می کشندو کار می کنند و درس می خوانند و دستشان در جیب خودشان است نه جیب بابا ! و یا شاید دست بابا در جیب آنهاست !
IMG_0312.JPG

امید

سه شنبه, خرداد ۱۸م, ۱۳۸۹

مهمانمان مدام هوای من را داشتو مدام می گفت مونا خسته استو وقت استراحت است و و اصرار داشت که من دراز بکشمو خستگی در کنم… و من هم همش سرم را به نشانه ی اینکه حالم خوب است و ملالی نیست بالا می بردمو نچ نچ می کردم و مقاومت می کردم و بالاخره ممهمانمان برنده شدو توانست راضی ام کند که در آن اوج گپ زدن هایمان کمی استراحت کنم …
به سمت اتاق خواب ندا رفتیمو و با کمک نسیم و رضوان روی تخت نشستمو مهمانمان هم آمدو رو تخت دقیقا رو به رویم نشست و شروع کرد به صحبت کردن … حرفهای مهمانمان را دوس داشتم … حرفهایی بود که همه را می دانستم … اما آخرین حرفش و در واقع آخرین پیامش این بود که حرفهایی را که می دانی زیر پا نگذار ! … همین !
دارو و درمان و دکتر رفتن ها و آمدن ها را ادامه بده نذار امیدت از بین بره …
00000024.jpg
به خاطر پدرت به خاطر مادرت به خاطر هر کسی که با وجود تو نفس می کشه و دوست داره و عاشقته … به خاطر همه ! به خاطر خودت … به خاطر رهایی از درد … به خاطر رسیدن به همه ی آرزوهایت … شاید !
وقت ناهار شده بودو همه گرسنه بودیم … به شماره تلفن رستورانی که از نگهبانی برای خرید ناهار گرفته بودیم زنگ زدیم … و صدایی از پشت تلفن به رضوان گفت که خانم عزیز مدت هاست که رستوران را تعطیل کرده ایم وما یک لحظه ناراحت شدیم و گفتیم ای وای نکند مهمانمان گرسنه بماند … و رضوان و نسیم تصمیم گرفتند که تا بازارچه ی نزدیک خانه امان بروند و ببینند چیزی برای ناهار پیدا می کنند یا نه ! و منو مهمانمان تنها بودیم …
مهمانمان گویا هوس کرده بود که روی ویلچر بشیند و وقتی روی ویلچر نشست یاد دوستم دنا افتادم که نهایت آرزویش ویلچر نشینی بودومعلولیت…و همش به من می گفت ای کاش من جای تو بودم و این ویلچر مال من بود …ویاد حرفهای سارا خانوم افتادم که من را سرزنش میکردو می گفت آنقدر روی ویلچر بی بی خانومه همسایه نشستی و مسخره بازی در آوردی تا گرفتارش شدی ! و من بودم که از همان موقع از اینکه فرد سالمی روی ویلچر می نشست هراس داشتمو حتی گهگاهی مهدی را هم به خاطر نشستن روی ویلچر دعوا می کردم اما نشد که مهمانم را دعوا کنم ! و بگویم این نشستن ها را دوس ندارم … و از این نشستن ها می ترسم …!
چند لحظه بعد آمد کنارم نشستو باز هم گفتو گفتو من هم شنیدم… حرفهای خودم را تکرار می کرد حرفهایی که قبل تر ها خودم به او گفته بودم حرفهایی که تصمیماتِ خودم بود برای آینده ام و وقتی از زبان او می شنیدم تازه تلخی اش را حس کردم و تازه فهمیدم که چه می شود و چه می افتد به جان کسی که از عمق وجود دوستت دارد و من می فهمیدم که تکرار آن حرفها بی دلیل نیست و یک ترفند است تا من را بفهماند تا من را متوجه کند و بگوید که این راهش نیست … مونا !
رضوان و نسیم برگشتند اما دست خالی ! و من و مهمان ناراحت بودیم از اینکه بی ناهار مانده بودیم … کمی بعد رضوان با صدایی بلند فریاد زد مگر می شود دختران جنوبی دست خالی برگردند ! کمی صبر کنید ناهار را برایمان می آورند…
برایم بهترین روز بود … دوستش داشتم … همین !
چند تا از حرفهای مهمانم :
*و تنها با یاد خدا دلها آرام می گیرد …
**به خودت نهایت افتخار رو داشته باش ! یادت باشه که خدا گفته : از روح خودم در تو دمیدم …
***با سینه خیز هم شده نذار ” امید ” در تو بمیره … همیشه امیدی هست…..

میم مثه مادرررر

پنجشنبه, خرداد ۱۳م, ۱۳۸۹

1155-9007~Mother-and-Child-detail-from-The-Three-Ages-of-Woman-c-1905-Posters.jpg
به دنیا که اومدم یه سه ماه بعد به خاطر اینکه مامان شاغل بود رهسپار مهدکودک شدم .. رفت و آمد و بردن و اوردن و سختی های خاصش و فقط و فقط مادر به جون خرید … هنوز مدرسه نرفته بودم که با تمرین ها و دلسوزی های مامان خوندنو نوشتن و تا حد سوم دبستان یاد گرفتم … کلاس اول با خوبی و خوشی تموم شدونیمه های کلاس دوم بود که درد های من شروع شدو بعدش عمل جراحی و بعدش هم همه ی زندگی من شد من و نخاع … و در کنار اینم مامان عاشقانه برای من ، برای زندگیم ، برای خوشبختیم ، برای بهتر شدنم تلاش کردو تلاش…
تابستون همون سال به خاطر اینکه من از بچه های دیگه خیلی جلوتر بودم باز هم با تلاش مامان سوم دبستانو جهشی دادم … همون موقع تو اوج فیزیوتراپی رفتنم هم بود … هر روز تقریبا ۵ ساعتی رو صرف فیزیوتراپی می کرد و هر روز آماده کردنو بردونو و اوردنو موندنو و هزاران هزار فشارو تحمل کردن با مادرم بود … هر چی بزرگتر می شدم مشکلاتم هم بزرگتر می شد … پنجم دبستان که شدم باز هم با تلاشهای مامان و با درسهایی که تو خونه بهم میدادو با هام کار می کرد ورودی مدرسه ی تیزهوشان قبول شدمو … و از سال اول راهنمایی مشکل ستون مهره هام به وجود اومدو … بعد از یه دوسال حادترو حادتر می شد و مامان که میدید من روز به روز نحیف تر و لاغر تر و درجه ی انحرافم هم بیشتر می شد ذره ذره آب می شد … و نهایتا به خاطر مشکلات تنفسی و درجه ی انحراف مجبور شدم جراحی کنم و دوباره مادرمو مادرمو مادرم در کنارم بودو با من بود… همین…
بعد از عمل دیگه شرایطم بدتر شد و هر چی تو اون دوران جستجو می کنم که ببینم خوبی هاش چی بود یادم نمی یاد و همش سختی بودو سختی وشاید اگر مادرم نبود زندگی ممکن نبود …
تا رسیدم به کنکور … که تو اون شرایط هم باز هم مادرم بود که گاهی حتی درسها رو برام می خوندو من گوش می دادم … الان هم که دانشجو شدم زیاد فرقی نکرده شاید هم وضعیتم بدتر شده اما این مادرم بود و هست و خواهد بود تا من راحتتر زندگی کنم …
این فقط یه نگاه سریع بود از محبت ها و دلسوزی های مادرم … من چیکار کردم در قبال محبت هاش ؟
فقط دعا می کنم براش … یه دعا که به همه ی آرزوهاش برسه …
من و مهدی هی برنامه می چیدیم که چیکار کنیم روز مادرو … این مهدی اینقدر ایده هاش خنده دار بود که من فقط می خندیدم … میگه مونا بیا گوشی مامانو پر از آهنگ های بندری کنیم بشینه گوش بده شاد بشه …می گه مونا خانوما مو مصنوعی دوس دارن یه دونه از این مو مصنوعی طلایی ها واسه مامان بخریم ! منم گفتم : جان ؟؟؟؟؟؟ … گیر داده بود برف شادی بزنیم براش یه تاکسی سرویس گرفتم فرستادمش برف شادی بخره … دل تو دلم نبود … اولین بار بود همچین کاری می کردم … بدون اجازه مامان … خلاصه رفت برف شادی خرید اومد خونه … گذاشته زیر پیراهنش … مامان گفت چی خریدی ؟ گفت هیچی … بعد مامان می گه از مخفی کاری ها خوشم نمی یادا با من رو راست باش … این چیه … بیچاره مهدی ! آخرش مجبور شد دروغ بگه ! گفت سی دی ایکس باکس خریدم ! وا ! سی دی کجا برف شادی کجا … حداقل نکرد یه دروغی بگه که شبیه برف شادی باشه ! این پسر خاله هم شده قوز بالا قوز … هی می گفت مهدی من که می دونم چی خریدی! یالا در بیار بزن تا به مامانت نگم !
خلاصه در اتاق منو قفل کردنو برف شادی رو روی سر همدیگه خالی کردن ! مثه دیوونه ها و ندید بدیدا جیغ می زدنو میخندیدن ! گیر چه عجوزه هایی افتادم من !
من که دوتا کتاب خریدم برای مامانم … اصولا اولین چیزی که به ذهنم میرسه برای هدیه دادن کتابه ! کتاب گشایشی به سوی آسمانو خریدم … خارجکیه اما پر از حرفِ ها ا ا ا ا… با یه کتاب دیگه که می دونستم مامانم دنبالشه ! یه نقاشی کوچولو هم کشیدم …
Image003.jpg
روز مادرو به همه ی مامانا تبریک می گم … مامانا همه ی زندگیشون بچه هاشونه … خدا کنه بچه ها ، بچه های خوبی باشن … من که تا حالا نتونستم خوب باشم برای مادرم حداقل تو خلوت و دل خودم اینجور احساس می کنم …سعی می کنم بهتر باشم… با محبت و احساسمو نشون بدم …

استادیوم آزادی!

سه شنبه, خرداد ۱۱م, ۱۳۸۹

خدایا نمی دونم کی این جزوه اصطلاحات بالینیو بخونه ؟ من یا عمه م !
این خاله خانومه ما یه بچه داره تقس و بسیار شیطونو ورپریده که با هر کاری که می کنه انگاری رو تک تک نورونهای مغزم راه میره:whew…یه مدتیه هر روز صبح قبل از اینکه خاله خانوم بره سره کار این بچه ی(چه عرض کنم بچه یا زلزله ی ۱۸۰ ریشتر ) رو می یاره خونمون … حالا خدا رو شکر من هر روز دانشگاه بودمو زیارتشون نمی کردم … وگرنه تا حالا فک کنم راهی قبرستونم کرده بود …
صبح که می یاد گریه گریه به زور از بغل مامانش در می یاد و ظهر که می خواد بره هم گریه گریه به زور از بغل مامانم در می یاد … امروز صبح اومد خونمون … خلاصه اولش شروع کرد به ناز و گریه و ماچ ماچ و ما رو از خواب ناز صبحگاهی پروند … بعدش هم گرفت مثه بچه آدم خوابید …
یه دو ساعت گذشت مامان هم واسه یه کاری رفت بیرون و من موندم پسر خاله و مهدی ! یا خدا !
گفتم خوابن اشکالی نداره اجازه ی خروجو به مامان دادم … که لعنت بر خودم … !:angry
یهو زنگ خونه به صدا در اومد … منم رو تخت بودم و دسترسی به هیچی نداشتم … حالا مگه ول کن بود یارو … دستش رو از رو زنگ بر نمی داشت خدا پدرشو بیامرزه …
مهدی هم که معمولا وقتی خوابه اگه بمب هم بترکونی کنارش از خواب پا نمی شه … دیگه کم کم داشتم عصبانی می شدم از دسته یارو که دیدم واویلا پسر خاله مثه یه روح سرگردان تو اتاقم احضار شد … با آه و ناله که یکی داره زنگ میزنه ! خاک تو سر من ! که تو بیدار شدی !
بعدش گفتم برو ببین کیه پشت در … اومد گفت یه آقای سبیلاش کلفته … منو هم ترسوند … گفتم گوشی و بردار بگو کیه … پسر خاله نه گذاشت نه برداشت گفت آقا چیکارمون داری ؟:heehee بدبخت مردِ….
آقاه هم با صدای بلند که دقیقا صداش تا اتاق من اومد گفت مامور گازم ! خلاصه درو باز کرد براش و کنتورو خوندو رفت … ولی این پسرخاله ی ما بیدار موند !
شروع کرد به آه و ناله که من دلم درد می کنه و حالم خوب نیست و روم به دیوار دستشویی دارمو این حرفا … حالا من چیکار کنم ؟ این مهدی هم که خوب زرنگه … برای خودش راحت و ریلکس خوابیده بود و محل نمی ذاشت … پسرخاله هم گفت که تو پاشو من دستشویی دارم! … تا بش گفتم بدو ویلچر بیار حالش خوب شد … همون موقع فهمیدم داره گولم میزنه و یه کاسه ای زیر نیم کاسه ست … خلاصه بهش گفتم ها! حالت خوب شد گفت آره بیا بریم مهدی رو بیدار کن من صداش می کنم بیدار نمی شه … منم که می خواستم بفرستمش پیش مهدی یه جیغ بنفش زدمو مهدی از جا پرید … بدبخت مهدی … هنوز از خواب پا نشده بود و یهو یه توپ چهل تیکه خورد پس کله اش ! :sillyاز همون موقع بدبختی های من شروع شد …
یه شیپور دست مهدی یه شیپور دسته پسرخاله و تا می تونستن صداشو در اوردن … لباس ورزشی و پوشیدن توپ رو انگاری می زدن وسط سر من ! مهدی هم که خجالت نمی کشه تا تونست این بچه ۵ ساله رو سوک داد … هزار بار سر پنالتی و خطا و … گریه شو در اوورد و هزار بار اومد تو اتاقه من شکایت مهدی رو کرد … خونمون شده بود استادیوم آزادی … کی درس بخونه ؟ عمه ام !
بعد از فوتبال رفتن سراغ شطرنج … کم مونده بود همدیگه رو بکشن … این می گفت کیش اون می گفت نخیر هم ماته … این می گفت تو بچه ای نمی فهمی اون می گفت تو فقط قدت دراز مخ نداری ! خیر سرم گفتم میرن سر یه بازی فکری اروم می شینن … من یه دو کلوم درس میخونم …! :atwitsendاما مگه حالیشون بود یکی از یکی دیگه بدتر …
بعدش دوباره دعوا و دوباره گیس و گیس کشی … ! بعد شطرنج نوبت دزد و پلیس بازی شد … واویلا این دفعه دیگه بهم اصلا رحم نکردن دزد زیر تختم بود پلیسه روی تختم می دوید … یا خدا … بریس هم بسته بودن به عنوان محافظ برا خودشون … منم جیغ غ غ غ غ غ غ غ …:atwitsend
مامان هم یه عادتی داره تا از بچه هاش جدا می شه صد بار میزنگه … مگه ول کن بود … تا یه دو دقیقه خونه آروم می شد می خواستم خبر مرگم درس بخونم تلفن زنگ میخورد … این دو تا هم دعوا که کی گوشی رو برداره !
بعدش دعوا سر موبایل … مهدی هی سوکش می داد موبایله من اله ست بله ست اونم اومد سراغه من ! منم گوشیمو دادم گفتم ولم کنید فقط ….
وای مادر چقدر اذیتم کردن امروز … حالمو ۱۸۰ درجه بدتر کردن از بس حرصم دادن … حالا که رفتم گوشیمو نگاه می کنم می بینم مموری فول شده از بس از خودش عکس گرفته این پسر خاله !:hypnoid
lolo.JPG

سلام

سه شنبه, خرداد ۴م, ۱۳۸۹

یادم آمد سفر مجردیمان … که چقدر با خودم کل کل می کردم تا قانع شوم که من همینم و توانایی هایم همین است … و باید زندگی کنم مثله تمام دختران دنیا .. یادم امد که دوست داشتم رفتن به سفر را و از طرف دیگر ترس و خجالت و نگرانی از نتوانستن ها به جانم خوره انداخته بود …
اما خواستم … خواستم که بشکنم همه ی آن نتوانستن ها را و رفتم … حال و هوای آن شب من هم همانگونه بود … دقیقا همانگونه …
با اینکه تجربه اش کرده بودم و سختی ها و در کنارش شیرینی های آبدارش را از ته ته دلم چشیده بودم اما آن نیمه شب ترسی به جانم آمد که امروز چه می شود ؟
صدای الله اکبر را که شنیدم با یاد بزرگی هایش و پناه بردن های همیشگی ام به خود خودش اشک در چشمانم جمع شد … از او یاری خواستم … آن بود که همیشه جوابم را می داد … آن بود که سر تا سر خیال و روح و جسم و تنهایی هایم را فرا گرفته بود و من بودم که در گوشه ی قلب کوچکم فقط او را داشتم و همین تکیه گاه و سر پناه وجودم را آرم می کرد … وجود پر دردم را …
پنجره ی اتاق باز بود … سردم شده بود کمی روی تخت جا به جا شدم …
panjare-myspring_blogfa.jpg
با آمدن سلام هم خوشحال شدم و هم ترسیدم … خوشحال از اینکه باز هم هست و همیشه پیشم می ماند و ترسیدم از اینکه نکند امروز بد بگذرد … دست من نبود…!
خورشید طلوع کرد … آسمان روشن شد … صدای کلاغ ها و گنجشک ها و ماشین ها و بوق بوق ها و … حاکی از آمدن صبح بود … صدا سکوت را شکست … سکوت آزار دهنده ی آن شب را …
و اولین صدای خانه ی ما … صدای ندا بود … که گفت برای صبحانه اتان چی بخرم بچه ها ؟
و من که هوس خامه و مربا کرده بودم … اولین سفارشهایم را دادم …
یادم آمد که وقتی نمانده است و باید لباسهایم را بپوشم و می دانستم برای حاضر شدن حداقل به یک ساعت وقت نیاز دارم … و آن موقع بود که تازه و با کلی ناراحتی تصمیم گرفتم نسیم را از خواب بیدار کنم …
نگاهش که کردم … دلم سوخت … خوابش عمیق بود … پتو را دور خودش پیچیده بودو چشمانش با معصومیته قشنگی بسته بود … اما مجبور بودم …
همین که سعی کردم بلند شوم و روی تخت بشینم گویا صدای غژغژ تخت خواب آرام نسیم را شکست و از خواب بیدار شد … و با مهربانی دستم را گرفت …
کمکم کرد … برای همه ی کارهایم …
بوی گند ماهی فضای خانه را پر کرده بود … از بد شانسی ام آب ماهی یخدان یکی از مسافرین در مخزن بار هواپیما روی چمدان بنده خالی شده بود … و از شانس خوبم به خاطر وجود حوله ام روی تمامی لباسهایم … حوله نقش محافظ را بازی کرد و پر از آب ماهی شده بود حیف که نمی توانم بویش را برایتان در وبلاگ بگذارم وگرنه دیگر سوار هواپیما نمی شدید !!!
نسیم به دنبال وسایلم بود که هر کدامشان یک گوشه ی اتاق بودند و همش تقصیر آن یخدان لعنتی بود نه بی نظمی ما !
ساعت نزدیکای ۷:۳۰ صبح بود و من آماده ی آماده بودم فقط باید روی ویلچر می نشستم … فک کنم همین !:regular