بایگانی برای تیر, ۱۳۸۹

فال حافظ

دوشنبه, تیر ۲۸م, ۱۳۸۹

بعد از مدتها بود که حافظو باز کردم … یه نیت کردم و با خلوص دل فالم رو گرفتم !
عاشق روی جوانی نو خاسته ام *** وز خدا دولت این غم به دعا خواسته ام
عاشق و رند و نظر بازم و میگویم فاش *** تا بدانی به چندین هنر آراسته ام
شرمم از خرقه ی آلوده ی خود می آید*** که برو وصله بصد شعبده پیراسته ام
خوش بسوز از غمش ای شمع که اینک من نیز***هم بدین کار کمر بسته و برخاسته ام
معنای فال : احساس گناه می کنی و نگران هستی ، نا امید مباش و به خدا پناه ببر . دوست داری آن چه را در درونت وجود دارد بیرون بریزی …
هدفی را که دنبال می کنی منطقی ست … موفق باشی …
…نمی دانم معنایش درست است یا نه اما به حال و هوای این روزهایم میخورد … ؟؟؟؟
دستهای مادر بزرگم را دوس دارم … فرشته ی آسمانیست… دعایش و دلسوزیش و نگاهش و انتظارش گاهی دلم را …
maman%20bozorg.jpg

بدترین درد چیست ؟

یکشنبه, تیر ۲۷م, ۱۳۸۹

بالاخره بعد از یه هفته از طبقه ی دوم اومدم پایین اون هم به هوای گشت و گذار و ولویی !
فکر کن کلی لباس بپوشی و خودتو واسه رفتن آماده کنی و از رو تخت بعد یه هفته بلند بشیو مثه یه آدم درست حسابی و با کلاس سوار ویلچر بشی و از در خونه بیرون بیای و یه آن یادت بیاد … که ای بابا … الان تو طبقه ی دومی و یه عالمه پله جلوته ! شاید ۲۵ تا … نمی دونم !
دیروز اولین باری بود که از اون بالا به بیرون نگاه کردم … یه آسمونه پر از خاکو یه هوای گرمو یه عالمه ماشین و آدمای جورواجورو از اون بالا می تونستم به راحتی ببینم …
داداش خان یه پیشنهادی دادن واسه پایین اومدن البته یکم عجیب غریب ! اما چون خودش اینجوری راحت تر بودو سختی های پایین اومدن اول همه رو دوش اون بود به ناچار روشش رو پذیرفتم !
روش بدین صورت بود !
ابتدا بنده توسط داداش محترم بغل نموده شدم سپس به طور همزمان داداش دیگر و پدر محترم ویلچر را پایین آورده و بالاخره ۲۵ پله را گذاراندیم …وای چقدر حال گیریه که اول بسم الله گشت و گذارت با این وضع شروع بشه … همیشه تو این مواقع تا یک ساعتی دپرسم…
سوار ماشین که شدم وقتی جمع خونوادگیمو دیدم … وقتی دیدم که بین این همه محبت هستم … وقتی دیدم که همشون خوشحالن و لبخند به لب دارن با همه ی وجوم خوشحال شدم… . البته با کمی خجالت … !
خوب این وضعو دوس ندارم … سخته برام … خیلی
از پشت پنجره ی ماشین با یه ذهن مشغول بیرونو که میدیدم … آدما … ماشینا … مغازه ها … فهمیدم که چقدر دلم تنگ شده برای تفریح ، گردش ، حتی ماشین سواری !
دلم میخواست تا الان که پایینم همه جا برم …پیش همه … پارک … گردش … بستنی بخورم !
اول از همه رفتیم خونه مامان بزرگ … وای که چقدر بهم خوش گذشت … همه جمعشون جمع … حس خوبیه !
تصمیم گرفتم چند روزی رو خونه مامان بزرگ بمونم … تا هم حال و هوایی عوض کنم هم از اون اتاقو پله هاش راحت بشم !
شب بود … ساعت ۲ … عمه خانوم یه دندون دردی گرفت !
منم که اصلا هیچ کمکی از دستم بر نمی اومد … شروع کردم با انواع و اقصام حرفها و مسخره بازی سرگرمش کردم تا درد دندونشو فراموش کنه … هی می خندندید و یادش می رفت یهو از نو دردش شروع می شد … از اینکه می دیدم داره درد می کشه دلم به درد می اومد … حال خودمم دسته کمی از اون نداشت … اما از رختخوابم بلند شدم بهش گفتم سعی کن بخوابی منم صورتتو ماساژ می دم تا آروم بشی … خلاصه تا ساعت شش صبح من پیشش بودم و یه دو ساعت بعدش هم رفت دندون پزشک …
عمه می گفت به خدا مونا ، دندون درد بدترین درد دنیاست !
منم گفتم : نه عمه اینجوری نگو … اولا تا دردهای دیگه رو تجربه نکنی نمی تونی بگی بدترین درد دنیا چیه… بعدش هم همه ی درد ها دردهای جسمی نیستن هااااا… بعضی ها هستن تو سنگین ترین فشار روحی ان اون دیگه فاجعه ست …
بدترین درد دوری از خداست … همین … تو چه می گویی ای دوست ؟

آن شب، آن جاده ۲

شنبه, تیر ۱۹م, ۱۳۸۹

سارا و حمید از اون حادثه و از رها کردن طفل معصوم در آن جاده و در آن تاریکی شرمنده و پشیمان و ناراحت بودن … و با دلی شکسته تر به زیارت رفتن …
سارا در راز و نیازش در گریه هایش در بیقراری هایش مدام چرا چرا میکرد که آخر چرا ؟ من برای طلب بچه آمده بودم نه اینکه در راه بچه ای را تلف کنم … چه کنم که دیگر تا آخر عمر غصه ی این بچه از دست رفته بر روی دلم سنگینی می کند …
بالاخره سارا و حمید بعد از اینکه چند روزی را در مشهد سپری کردند به شهر خودشون برگشتند … از اون ماجرا یک سالی گذشت و بالاخره بعد از سیزده سال سارا بچه دار شد … یه پسر … خدا بهشون یه پسر داد … یه پسر که اسمشو گذاشتن ” رضا ” …
رضا اینقدر زیبا و جذاب و معصوم و مظلوم بود که هر کس این بچه رو میدید متحیر زیبایش می شد … چهار سالی از تولد رضا گذشته بود و سارا مدام شکرانه ی تولدش را در مراسم های مختلف به جا می آورد … تا اینکه اون سال در ایام عاشورا حال عجیبی بهش دست داد یه احساس نیاز یه احساس غریب … و به حمید اصرار کرد که هر طور شده به زیارت امام رضا بریم و دوس دارم که تو این ایام توی حرم امام رضا باشم … خلاصه حمید و سارا برای بار دوم اما این بار به همراه فرزند چهار سالشون رضا پا به سفر گذاشتن … اونم تو دهه ی محرم …
سفرشون با عشق فراوان و شادی شروع شد … گاهی سارا و حمید به یاد آن خاطره ی دردناک در اولین سفرشون به مشهد میوافتادن و یاد اون طفل معصوم و اون تصادف وحشتناک و به یاد حرم و امام رضا و رضای مظلوم خودشون !
قدم به قدم جاده های این سفر تداعی کننده ی خوبی برایشان نبود …
در تاریکی شب ناگهان ماشین حمید متوقف شد و دچار مشکلی شد … حمید از ماشین پیاده شد تا سری به موتور ماشین بزند و ببیند که چه اتفاقی افتاده است …
حمید به سمته سارا آمد و به سارا که رضا در آغوشش خوابیده بود گفت : سارا ماشینمان خراب شده است و کاری از دست من بر نمی آید نمی دانم که تعمیرگاه در این نزدیکی هست یا نه …؟؟
حمید یک نیم نگاهی به اطراف کرد و جز چند خانه ی ساده ی روستایی و مردی ساده پوش که به سمته آنها می آمد چیزی نمی دید …!
مرد روستایی به حمید سلام کرد و از آنها پرسید که برایتان مشکلی پیش آمده است ؟ حمید گفت ماشینمان خراب شده است و نیاز به یک تعمیرکار دارم خودم نمی توانم مشکلش را برطرف کنم…مرد مهمانواز و پرمحبت روستایی از آنها دعوت کرد که به خانه اشان بروند…
سارا هم در حالی که رضا را بغل کرده بود از ماشین پیاده شد و همراه حمید و مرد روستایی به سمت خانه آن مرد رفتند …
سرتاسر خانه ی آن مرد پر از پارچه های سبز و مشکی پوشیده شده بود و بساط پخت نذری هم به راه بود از فضای خانه معلوم بود که مراسم مفصلی به مناسبت عاشورا در پیش دارند …
بچه ها در حیاط خانه مشغول بازی بودند و رضا هم که آنها را دید به سویشان برای بازی رفت …
سارا و حمید با تعارف های صاحب خانه وارد خانه شدند با وارد شدن به خانه ناگهان سارا بهت زده شد آن هم وقتی که نگاهش به قاب عکس روی دیوار اتاق پذیرایی افتاد !
عکس توی قاب سارا را خشکاند … عکس همان طفلی بود که پنج سال قبل حمید با ماشینش به آن زده بودو در جاده رهایش کرده بود … سارا چهره اش را به خوبی یادش بود … در کنار قاب پارچه ی سیاه حاکی از این بود که پسر بچه فوت شده است …
سارا در حالی که بدنش میلرزید به حمید گفت : حمید میدانی الان در کجا هستیم ؟ خانه ی همان پسری که پنج ساله پیش در جاده رهایش کردیم و با انگشت اشاره به سمت قاب عکس آن را به حمید نشان داد… حمید و سارا هر دو ترسیده بودند … هر دو کامشان تلخ شده بود … حمید از صاحبخانه پرسید : این عکس روی دیوار کیست ؟ و مرد صاحبخانه گفت : حقیقتا سالها پیش پسرمان برای بردن گوسفندان به چرا صبح زود از خانه خارج شده بود اما بعد از گذشت چندین ساعت وقتی که خبری از او نشد وقتی به دنبالش رفتیم با بدن نیمه جانش رو به رو شدیم و متاسفانه وقتی او را به بیمارستان رساندیم دیگر دیر شده بود و آن موقع حسین ما هم به آسمان پر کشید … نامردها نکردن بچه را بیمارستان برسانند شاید اگر او را همان موقع نزد پزشک میبردندن حالا پسرمانن زنده بود … اینقدر نفریشان کردیم و میدانم بالاخره آهمان دامن گیرشان می شود … از آقا امام رضا خواستم که خودش جوابشان را بدهد …! اما از خدا هم ممنونم که حسن را به ما داد اگر او نمی آمد زندگیمان خراب می شد آخر مرگ حسینمان ما را حسابی داغون کرده بود … حسن دقیقا همسن رضای آنها بود …
در همین حین بود که صدای جیغ بچه ها از حیاط خانه بلند شد …
یا خدا …
سارا لیوان آبی که در دستش بود افتاد … گویا صدا صدای رضایش بود …!
بچه ی صاحبخانه(حسن ) گریه کنان آمد و گفت : مامان بابا تقصیر من بود … خودش گفت که من گوسفند می شومو تو قصاب !
تققصیر من نبود …
همه به حیاط دویدن … سارا بلند فریاد زد : یا امام حسین بچه ام …
رضا غرق در خون بود … شکاف روی گردنش و پارگی عروق، خون روان و زیادی را از او برده بود … رضا در حالیکه نفس های آخرش را میزد در بغل سارا در حالیکه به دنبال وسیله ی نقلیه ای برای بردن رضا به بیمارستان میگشتند … جانش را از دست داد …
…………………………………………………..
* به من کلی ایراد گرفتن که خیلی داستانت تلخ است … گاهی نوشته ها تلخ می شوند ای کاش دیده ها تلخ نشوند …
** شاید نباشم این روزها شاید…

خواندن دنباله‌ی این نوشته »

باران

شنبه, تیر ۱۹م, ۱۳۸۹

باران آمد …
قطره قطره …
ای کاش آن روز آنجا بودم…با همه ی وجودم ، خدا را بغل می کردم …
بوی باران … بوی خاک … اشک شوق … و من … انتظار… رهایی
برای چه آن جا …؟
مونا خدا همین جاست … از پله ها بالا آمده است … کنار توست … همان طبقه ی دوم !… کنار تخت ات… بغلش کن … ذکر بگو … دعا کن …
بغلش کردم … با همه ی وجودم … با احساس سرشارم…
بوی یاس میداد … هنوز هم بوی عطرش روی دستم مانده است …
گریه کرد … اشک هایش باران آن شب اتاقم بود … گریه کرد… با من !

آن شب ، آن جاده

پنجشنبه, تیر ۱۷م, ۱۳۸۹

قصه از اونجا شروع شد که بعد از گذشت دوازده سال از زندگی مشترک حمید و سارا اونا صاحب فرزندی نشدن و برای نذر و نیاز و پابوس آقا امام رضا عزم سفر به مشهد رو جزم کردن …
سارا و حمید یه خونه ی نقلی تو یکی از جنوبی ترین شهرهای ایران داشتنو یه زندگی آروم و بی دغدغه رو با یه درآمد اندک سپری می کردن و تنها مشکل اونها بچه بود … یه بچه ای که به زندگیشون رنگ و جلای دیگه بده … سارا شب و روز گریه می کرد و آرزوی داشتن یه بچه به دلش مونده بود … تو این مدت چند ساله همیشه دلش هوای مشهد وحرم و امام رضا رو می کرد اما به خاطر دوری شهرشون از مشهد و نداشتن هزینه های سفر امکان رفتن براشون مهیا نبود …
خلاصه بعد از دوازده سال بالاخره سارا و حمید تونستن با پیکان برادر حمید که یه پیکان قدیمی و کهنه بود و اندک وسایل سفر و کمی پول با هزاران شوق به سمت مشهد حرکت کنن…
توی راه سارا تسبیح به دست و ذکر گویان همش به فکر لحظه ای بود که وارد حرم میشه و برای اولین بار می تونه دستشو به حرم بکشه … و حمید هم که گهگاهی احساساتی می شد و از گوشه چشمش اشکی میومد همه و همه نشان از دلی شکسته و پر از آرزو بود … دلهایی که با هزاران امید به سمت مشهد در حرکت بود …
دم دمای صبح بود و سارا روی صندلی جلو خوابش برده بود و حمید هم گاهی چشمانش سر میخورد ولی سعی می کرد هوشیار باشد و به رانندگی اش ادامه دهد … رانندگی در آن هوای گرگ و میش و جاده ای پیچ در پیچ برای حمید سخت بود اما شوق رسیدن به مشهد تمام سختی ها را از ذهن و خیالش پاک میکرد …
و فقط یک لحظه و یک ثانیه و یک حادثه و یک غفلت بود که باعث شد این سفر آسمانیشان خراب شود … ناگهان حمید پایش را روی ترمز گذاشت و با صدای مهیب ترمز سارا از خواب پرید … سارا که چشمانش را باز کرد حمید را دید که شوکه شده است و چشمانش از ترس گرد شده است … سارا نگاهی به اطراف کرد و گفت خدا رو شکر به خیر گذشت و چیزی نشده است اما حمید همچنان مات و مبهوت بود و به جلوی ماشین خیره شده بود زبانش بند آمده بود … سارا گفت : حمید چه شده است چرا ایستاده ای ؟ چرا خشکت زده است … چرا حرف نمی زنی …؟؟
و حمید با لکنت و ترس فراوان مدام می گفت … بچه … بچه …
سارا گفت : بچه چی ؟ حمید خیالاتی شده ای ؟
حمید با اشاره به جلوی ماشین باز هم می گفت بچه بچه …
سارا از ماشین پیاده شد تا چرخی دور ماشین بزند و به حمید بفهماند که اتفاقی نیوفتاده است …
وقتی سارا به جلوی ماشین رفت … با صحنه ی وحشتناک و تاسف باری رو به رو شد … پسری در حد ۸ یا ۹ ساله که در زیر ماشین رفته بود … و چنان غرق در خون بود که سارا با دیدنش تمام جانش پر از ترس و لرز شد …
سارا گفت : حمید تو چه کردی ؟
و حمید در حالی که محکم بر سر خود میزد گفت بدبخت شدیم …
پسرک بیچاره که خانه اشان در همان حوالی بود برای اینکه گوسفندان را به چرا ببرد صبح اول صبح از خانه خارج شده بود دریغ از آنکه بداند که آن روز آخرین روز زندگیش است …
سارا به سرعت سوار ماشین شد و به حمید گفت : زود باش حرکت کن … چرا معطل می کنی ؟
حمید گفت : سارا معلوم هست چی می گی …؟ زده به سرت ؟ این بچه نیاز به کمک داره … شاید زنده باشه …
سارا گفت : تو زده به سرت … حمید اون بچه له شده … چیزی ازش نمونده … ما نمی تونیم کاری براش انجام بدیم … حرکت کن تا گیر نیوفتادیم …
و حمید هم با پا فشاری سارا به حرکت خودش ادامه میده … شیرینی سفر به تمام معنا براشون تلخ شده بود … سارا گریه میکرد و از خدا طلب ببخش میکرد و حمید هم همچنان مات و مبهوت بود …
… بعد از چندین ساعت بالاخره سارا و حمید پا به شهر عشق گذاشتند …
این داستان ادامه دارد …

خنده هایمان و دانشگاه

پنجشنبه, تیر ۱۰م, ۱۳۸۹

آخیش ! آخرین امتحان رو هم دادم …!
برای آخرین امتحان یکم دیرم شده بود … شاید در حد ۳ یا ۴ دقیقه !
کل بدنم درد میکرد همه سر جلسه ی امتحان بودن … با هزار زحمت و آسته آسته چرخهای ویلچرو تکون میدادم تا برسم به کلاس … کلاسمون ته یه سالن بود که اینور و اونور سالن رو صندلی چیده بودنو دانشجوها نشسته بودن و آماده ی امتحان …
گذشتن از بین اون همه آدمو و چشمهایی که نگا نگات میکردن برام کمی سخت بود … همش سعی میکردم یه جوری برخورد کنم که خیلی عادی دارم از کنارشون عبور می کنم اما تو دلم پر از آشوب بود و ترس از نگاها ! هنوز هم بعد از این همه مدت گهگاهی که تنهایی میخوام برم جایی و خودم باید چرخها ی ویلچرو تکون بدم سختم میشه !
به کلاس که رسیدم استادمون تازه برگه ها رو بین بچه ها پخش کرده بود … وقتی یه نگاه به کل کلاس انداختم از میون اون همه چهره ، چهره ی رضوان رو دیدم که چیلش(دهانش) باز بود و چشمک زد ! منم نگاهش کردم و لبخند زدم و چشمک زدم !
امتحانمون همش تشریحی بود و شاید نوشتن برای هر سوال در حد یک پاراگراف هم کم بود …
نوشتم … نوشتم و نوشتم …دستم پوکید… آخرین نفری بودم که با زور استاد جلسه ی امتحان رو ترک کردم …وقتی اومدم بیرون همه ی بچه های کلاس دور هم حلقه زده بودنو داشتن خدافظی می کردن … بعضیها هم که دیگه میخواستن کارآموزی رو تو شهرهای خودشون بگیرن اشک شوق و خدافظی و لبخند و خوشحالی شون با هم دیگه توام شده بود … تو همون گیری ویری و شلوغی و خنده ها منم عجله داشتم برای رفتن به خونه آخه داداشم منتظرم بود … رضوان کلی غرغر کردو گفت روزِ آخرو یه ۴ ، ۵ ساعتی میموندی دانشگاه با هم حرف میزدیم … چشماش سرخ شده بودنو انگاری عصبانی بودو دلش ازم پر بود … ازش معذرت خواهی کردمو گفتم از طرفه من از بچه ها خددافظی بگیر … ان شالله به زودی همدیگه رو میبینیم ….
تو راه که بودم یه آن خاطراته دانشگاه تو ذهنم مرور شد … خاطرات همون روزای آخر … همون روزی که استاد اصطلاحاتمون گفت از اونایی که غیبت هاشون زیاد بوده نمره کم می کنمو ریحانه اول از همه اعتراض کرد و گفت خب استاد چیکار باید می کردیم ….! مجبور به غیبت شدیم و استادهم به ریحانه گفت خب باید غیبت ها رو موجه می کردی ! و ریحانه گفت باور کنید بیمار بودم اما گواهی پزشکی تهیه نکردمو … حالا باید چیکار کنم ؟ و استاد هم با خنده و شوخی و تمسخر به ریحانه گفت : خب پدرت را برای موجه کردن غیبت هایت به دانشگاه بیاور !
و در کمال ناباوری فردای آن روز ریحانه دست در دست بابا به دانشگاه آمدو برایمان کلی خنده و شادی و مزاح آفرید … آخر فکر کن در این سن با پدرت بلند شوی و بروی دانشگاه و بگویی پدرت آمده غیبت هایت را موجه کند !
و آن روز و شیطنت های رضوان در راه پله هاوخنده های من و نسیم ونسرین و نگا نگاههای ریحانه و بابا و استادی که مات و مبهوت به بابای ریحانه زل زده بود ! و گویا تا به حال به عمرش همچین پدری و دانشجویی ندیده بود و از همه مهمتر حرفهای پدر ریحانه که در کمال سادگی و صداقت و آرامش به استاد می گفت: والا اون روزهایی که ریحانه به دانشگاه نیامده بودد حالش خوش نبود باور کنید ریحانه دختر خوبیست و آن روز در خانه بود !
آن روز تا ظهر فقط و فقط به استاد و حرفش و مواجه شدنش با پدر ریحانه و اقتدار ریحانه و جسارتش می خندیدیم ! و اینکه ریحانه می گفت در تمام عمرش تا به حال نشده بود والدینش را برای موجه کردن غیبت به مدرسه ببرد و حالا که دانشجو شده بود تنها برای کل کل و خنده و خودی نشان دادن بابا را آورده بود دانشگاه… من که عاشق شیطنت ها و خل خل بازیها و صد البته خودش هستم !
و یادم آمد به این اصالت و اصل و نسب نسیم که جریانها برای خودش دارد و وای بر اون روزی که از او بپرسند که آخر تو کجایی هستی دختر ؟ و او شروع کندو بگوید و بگوید و آخر هم نفهمی که او کجاییست این والا حقیقتا های مکرر نسیم ما را دیوانه کرده است و حتی به مهمانمان در تهران هم رحم نکرد ! و تا از او بپرسی که به کدام قوم و قبیله تعلق داری میرود بالای ممبر و می گوید : والا حقیقتا ………….
و یادش بخیر آن روز آخری ها من و رضوان با هم رفتیم توی در و مخ هر دوامان حالش جا آمد و هی خندیدیمو خندیدیم تا حالمان خوب شدو بیچاره رضوان که دلم بد جور به حالش سوخت که خودش می داند چرا !!!
و باز یادم آمد که از امتحان اصطلاحات بالینی که آمدم بیرونو جوابها را با نسیم چک می کردم هر چه ازش می پرسیدم می گفت جوابش می شد : مستندات ! نمی دانم برای چندین سوال نسیم این یک جواب را نوشته بود !
و باز هم یادش بخیر که در تابلوی اعلانات دانشگاه نمرات زبانمان را با نام و نام خانوادگیمان زده بودندو چه آبرو ریزی شد و چقدر نمره هایمان تاریخی و درخشان بود و هی می خندیدیم و می گفتیم که خدایا ممنون که در آخرین ترم عقده ای نشدیمو حالمان را با این نمرات جا آوردی ! و من که سراسیمه رفتم به مسئول آموزش گفتم که آقای فلانی ، پدرت خوب مادرت خوب این نمره ها دیگر اعلام کردن دارند؟ تو رو به خدا نمراتمان را از این تابلو بردارید که پاک آبرویمان رفت !
دانشگاه و دوستانم را دوست میدارم … شاید بگویم که در این سه سال زندگیم ، تفریحم ، شادی ام ، غمم و … همه همه در دانشگاه خلاصه شد !!
به خانه رسیدم … حالا دیگر برایم تابستان و تعطیلی هایش و فکرهایش و دغدغه هایش و شاید هم استرسهایش آغاز شد …!

بابای من فقط …

شنبه, تیر ۵م, ۱۳۸۹

روز پدر مبارک … همین !
دوستش دارم … دوستم دارد … بینهایت …
g%2C%2C%2Ckk.bmp