بایگانی برای مرداد, ۱۳۸۹

یهو !

جمعه, مرداد ۲۲م, ۱۳۸۹

پنج شبه بود دلم یهو هوای حرم امام رضا رو کرده بود … احساس کردم اونجام…
جمعه به سرم زد … گفتم به بابا بگم … دلم می خواد سه شنبه صبح، نیمه ی شعبان مشهد باشم … همین !
شنبه بابا تلاشش رو کرد واسه تهیه ی بلیط … و برای من زمان با استرس می گذشت …
یکشنبه شد … گریه کردم … زمان به سرعت می گذشت … هر کی می خواست سه شنبه اونجا باشه از یکی دوماه قبل بلیط اش رو گرفته بود … اما من چه انتظاری داشتم …!!
دو شنبه و یه احساس خوب … دیگه برام مهم نبود مشهد باشم یا نه برام مهم نبود برم یا نه …آخه تمام روحم سرشار از یه حس توصیف نشدنی بود …
همه چی به ۱۱ صبح دوشنبه موکول شده بود …
۱۱ شد … و باز پاس دادن ها و رد و بدل های خصوصی و صندلی های ویژه ! ساعت رو تغییر داد … شد یک بعد از ظهر !! دل تو دلم نبود … مامان تلفن دستش بود گفت : چه ساعتی ؟ همینو که گفت یه لبخند رو لبم نشست و تمام !
بلیط برای چهارشنبه بود … چهارشنبه شب !
درسته که سه شنبه نشد اما تو اون ترافیک و با اون عجله رفتن همینش هم غنیمت بود …
روز نیمه ی شعبان خونه بودم … همون طبقه ی دوم … اما دلم جای دیگری بود … این بود حس توصیف نشدنی ام …
چهارشنبه شد … فرودگاه و پرواز به مشهد مقدس … باور نکردنی بود …
پرواز کردیم …
به سوی …
۱۲ شب مشهد بودیم … هوای خوب ، دیدن گنبد طلایی امام رضا و نگاه به یک آسمان پر ستاره و ماهی که یه ذره از قرص بودنش کاسته شده بود … به همین سادگی ! به همین سادگی ؟ …
………………………………………………….
یکم خصوصی !
سلام
این روزا بنا به دلایلی نمی تونم وبلاگمو به روز کنم از این همه پیغام خصوصی و ایمیل شرمنده شدم … ممنون که بیادم هستین … وای اگه بدونید چقدر مشهد خوش گذشت بهم … آیدا اینقدر به یادت بودم که نگو دلم میخواست بیام ببینمت اما تلفن تنها رابطمون خاموش بود … یاد خیلی ها افتادم … دوستام … آخی یادش بخیر اونروزی که از تو حرم به ریحانه زنگ زدم کم مونده بود سکته کنه ! و نسیم که هی بش گیر داده بودم تا نیتت رو نگی برات دعا نمی کنم ! و نسرین که فقط از ذوق می خندید ! فقط یه خاطره یه نکته و یا شاید هم یه خواب تداعی کننده ی این بود برام که مونا هیچکس از قلم نیوفته ! باور کنید به یاد همه ی بچه هایی که خصوصی بام درد و دل کرده بودن هم بودم …نانک به یاد تو هم بودم که این آخری ها برام پیام نگذاشته بودی و خواستم که هر کجا هستی دلت شاد باشه … باران شاید اولین تلنگر برای رفتنم حس قشنگ تو بود …منم بعد از سالها درکش کردم … دور شده بودم اما الان تو ته ته ته دلمه و به این زودی ها حذفش نمی کنم …حسم رو می گم !
دوباره انگشتر گرفتم ها … انگشتر عقیق روش حک شده ” یا فاطمه ” خیلی دوستش دارم …