بایگانی برای مهر, ۱۳۸۹

اندر احوالات کاراموزی

پنجشنبه, مهر ۲۹م, ۱۳۸۹

به خاطر اینکه اینروزا حالم مساعد نیست دو روزه کارورزی رو نرفتم البته خبرگزاریه ریو اعلام کردن یه روزش اسانسور خراب تشریف داشته و من همچین خوش به حالم شد…نه اینکه ماشاالله چشم نخورم سر وقتو منظم دانشگاه هستم…از خراب بودن اسانسور دلم لرزید…!!!
.احساس میکنم بیشتر از یه ساعت از خونه برم بیرون شونصد درجه حالم بدتر میشه….وای که نمیدونید چقدر عاشقه پشت میز نشینی هستم…بعد یه چهارتا دکترو چهارتا دانشجو چهارتا استادو اینا بیادو من همچین با افتخارو اعتماد به نفس چهارتا جوابه قلمبه بدم …به به!!!
پ.ن.سودی شنبه شیرینی یادت نره…شیرینی استخدامی تو دانشگاه خوردن داره…ما ۵نفر هستیم…
پ.ن.شنبه هم اخرین پستو میذارم…شاید دیگه ننویسم…البته برای یک مدتی…دوست ندارم انتظار بکشیدو هرروز به وبلاگ سر بزنید…ازتون ممنونم…

خواندن دنباله‌ی این نوشته »

قاطی پاطی

جمعه, مهر ۱۶م, ۱۳۸۹

چقدر خوبه یه آدم معتمد پیدا کنی بعد بتونی باش حرف بزنی ،حرف بزنی، آی حرف بزنی تا دلت سبک شه بعد یه حس خوب بت دست بده… از اینکه چیزی تو دلت نمونده لذت ببری و یه احساس آرامش وسط مغزت حس کنی…چه خوبه که آدما بتونن راحت حرف بزنن … حسشونو حرف دلشونو راحت بگن …واقعا یه نعمت بزرگیه…
چهارشنبه که آخرین روز کاری دانشگاست زنگ زدم به نگهبانی محل کاراموزیمون تا ببینم آسانسور رو به راه شده یا نه … نگهبان گفت بیا درست شده و من هم خوشحال شدم که حداقل شنبه رو می تونم کنار دوستام باشم و مثه گذشته بگیمو بخندیمو مسخره بازی در بیاریمو دلمون شاد بشه …
دیشب خیلی اتفاقی با خوندن یه مطلب یاد گذشته ها افتادم … یاد چکمه های صورتی با پشمالوهای سفید که دقیقا اون موقع هایی که من تو سن ۶ سالگی بودم مد شده بود !
دخترا اون موقع ها منتظر بودن دو قطره بارون بیاد چکمه هاشونو بپوشنو با یه غروری راه برن … از کسی پنهون نیست از شما چه پنهون منم عاشقه اینجور چکمه ها بودم ! اما مامانم واسم نمی خرید ! می گفت ماله بی کلاساست …! دیشب وقتی مطلبو خوندم هی غر غر کردم که چرا برام از این چکمه ها نخریدی منو عقده ای کردیو نمی خواستی بخری دیگه چرا انگ بی کلاسی میزدی به چکمه های مردم !… خلاصه مامان کلی براش تجدید خاطره می شدو می خندید …من دقیقا از همون سن عاشق راه رفتن تو آب بارون بودم که رو زمین جمع می شد…بعضی وقتها هم که خیلی اکشن می شدم تو آب بارون می پریدم و سر تا پامو گلی می کردم الان که فکر می کنم اون چکمه های فانتزی هم به درد من نمی خوردا ! اینقدر که شیطون بودم …
تازه یه عروسک داشتم اسمش هلو خانوم بود لباسش قرمز بودو چکمه هش صورتی بود هی بش می گفتم هلو خانوم چکمه هاتو بم بده برم باشون زیر بارون !
عروسکم یه قیافه بدبختی داشت ! همیشه دلم براش می سوخت می گفتم طفلی خیلی مظلومه !!
امروز حرفام قاطی پاطی بود … هر چه بر دل آید خوش آید …
پ ن : دختر خانومای گوگولی مگولی فردا روز تولد حضرت معصومه (س) است …روزتون مبارک … !

حس پرواز

یکشنبه, مهر ۱۱م, ۱۳۸۹

این روزا وضعیت جسمیم خرابه … گاهی دردهام به روحم لطمه میزنه … تو جنگ این دوتا یه بار روحم برنده ست یه بار جسمم …احساس خفگی و سردردهای عجیب و غریب و سوزش توی دستم بعضی وقتا کلافه ام می کنه …شبها به زو می خوابم و تو طول شب با کوچکترین صداها از خواب می پرم و دیگه خوابم نمی بره …انگاری دیگه قرصام روی بدنم اثری نداره جز رخوت و سستی !دمای بدنم مدام تغییر می کنه یه موقع ها به قدری سردم میشه که مجبورم دو تا پتو رو خودم بندازم و یه موقع ها اینقدر احساس گرما می کنم که بدنم رو از شدت گرم بودنو بی حالی نمی تونم تکون بدم و فقط آروم آروم پلک می زنم ..ین وسط من به دنبال یه نیرویی می گردم تا خودمو به ظاهر سرحال نشون بدم و بگم آب تو دلم تکون نمی خوره و همه چی ارومه !! اما نیست … همه چی آروم نیست و پر از تشویش و نگرانی و ترس و ظاهر سازیه…
و چقدر دلم به درد می یاد وقتی بگم درد دارمو کسی حس نکنه دردمو و ازم بخواد صبر پیشه کنم …
خیلی می ترسم … به خاطر اینکه یه روز یه چیزی رو دارمو قدرشو نمی دونم و روز بعد مغمومم از فقدان اون چیز! چیزهایی که غیرقابل برگشتن…اونوقت من می مونمو سرزنش خودم من می مونمو احساس گناه …از اینکه چرا من مسبب تمام مشکلات خودمو خونوادم می شم …از اینکه چرا حس تلاش و بودنو مبارزه در من کمرنگ شده …از اینکه چرا گاهی از بودن دلسرد می شم … از اینکه چرا محبت ها رو نمی بینم …از اینکه چرا حداقل برای دیگران خودمو بالا نمی کشم ؟؟
نمی دونم … شاید همشون به خاطر درد و بیماری باشه و البته حس تنهایی در عین اینکه تو شلوغ ترین و پر محبت ترین نقطه ی دنیا داری نفس می کشی … این بی انصافی ؟ بی انصافی من در قبال اونایی که شاید، شاید ، شاید منو دوست دارن …
.
دیشب اتاقم پر شده بود ازپشه کوره ! با اینکه کوره خوب دسته بی حال و بی حس منو پیدا کرده و تا می تونسته گاز گرفته نزیک ۱۵ تا گاز روی یه دست! … بابا اومد تو اتاقم گفت : مونا دستت چی شده ؟؟؟؟؟؟؟ گفتم کار همین پشه کور های بدجنس … اومد نشست کنارم … دستمو گرفت تو دستش … انگاری دستم زنده شد … منم شروع کردم خودمو لوس کردن … گفتم سرم درد می کنه و سرمو گرفت تو بغلشو یه آن بهم حس پرواز دست داد … اینقدر سرمو ماساژ داد که نمی دونم چطور خوابم برد …
شنیده بودم حس خوبیه اما شنیدن کی بود مانند دیدن و لمس کردن …:angel
پ ن : دارم روی یه پروژه با سختی تموم کار می کنم خدا کنه تا زمان تعیین شده بتونم تحویلش بدم هر چند که چشمم آب نمی خوره .. برام دعا کنید…
پ ن : امروز روز اول کارورزی بود با هزار امید رفتم دانشگاه … استادم گذاشته بودم یه جایی که از هر لحاظ خیالش راحت باشه … جایی که ۴ تا آسانسور داره …
شانس من این بود که هر ۴ تا آسانسور خراب باشه !
پیگیری کردم گفتن تا نمایندگی بیاد شاید یه هفته یا بیشتر درست کردنشون طول بکشه … فعلا کارآموزیم تعطیله !! گریه کردم زیادددد … مسئول کارورزی به دوستامم گفت برید پیش دوستتون…
ریحانه گفت : خدا پدر و مادرشو بیامرزه ! بهتررررررررررر، دمش گرم !
پ ن : نرفتم کارآموزی اما در عوضش رفتم آب درمانی … خوب بود بهم خوش گذشت…آبش سرد بود خیلی …
پ ن : یه همکلاسی داشتم که یه سال تو کلاسمون بودو بعدش هم انتقالی گرفت رفت شهر خودشون … امروز یه آقایی اومده بودو سراغه منو می گرفت … رفتم ببینم چیکار داره گفت از طرف آقای فلانی اومدم از فلان شهر و خواستم سلام ایشونو بهتون برسونم تاکید داشت که خدمتتون بیام … آقا بهزاد پیامتون رسید … و من به بروبچ انتقال دادم … من هم میگم : سلام … خوشحالم کردی زیاد…
پ ن : �%B

سکانس اول پاییز

یکشنبه, مهر ۴م, ۱۳۸۹

آخرین روزی که اومدم بیرون روز عید فطر بود !
پانزده روز پیش ! دلم برای آسمون تنگ شده بود !:hug
امروز هوا مارمولکی بود … یه جوری که موها وز می شه و لباسها به بدن می چسبه و عذاب آور :teeth… دقیقا شبیه این مارمولکه !:sick این عکسه رو خودم گرفتم … این مارمولکه بیچاره دلم براش سوخت :confusedیه دستش ۴ تا انگشت داره !
P1000788.JPG
استادمون گفته بود که امروز بیاید دانشگاه یه جلسه توجیهی واسه کارآموزی ! این ترم کارآموزی هستیم … ما پنج نفر هم که مثل همیشه با همیم … وای که چه کارورزی بشه این ترم … :wink
در کنار کار در عرصه هر گروه یه طرح هم باید انجام بده منم که عاشق پروژه ام … خوشم اومد از این برنامه ای که استاد برای این ترممون چیده …:regular