بایگانی برای آذر, ۱۳۸۹

به یادموندنی

سه شنبه, آذر ۳۰م, ۱۳۸۹

چه خوب که شب یلدا هم برام خاطره شد… یه خاطره ی تا ابد به یاد موندنی…بهتراز این فکرشو نمی کردم که اتفاق بیافته…
دلتون پر از آرامش..
mm0.jpg
پ.ن. فراخوان مسابقه سراسری عکس *نگاه نو* نخستین جشنواره عکس با موضوع معلولان (برای عموم مردم)
من عکاسی رو خیلی دوست دارم اگه شد حتما شرکت می کنم…

سایه ۲

شنبه, آذر ۲۷م, ۱۳۸۹

آن شب برایم سخت سخت گذشت…سخت تر از همیشه…یک سختی توام با انتظار … که یکجورایی آدم را تیکه تیکه میکند…دلم پر از آتش شده بود…با اینکه با مشورت پزشک دوز داروهامو بالا بردم اما یک دقیقه هم چشمامو رو هم نگذاشتم … حس بدی داشتم انگاری منتظر یه چیز بد، یه اتفاق بد یا شاید هم یه خبر بد بودم…و در دلم از دست سایه و دکتر مغز و اعصاب به شدت ناراحت بودم…
روز موعد فرا رسید…
قرارمان ساعت ۳ بعد از ظهر بود…
آنروز بر خلاف دو روز قبل عجله ای نکردیم و به همه ی کارهایمان رسیدیم…و با فراق بال و آسایش خاطر و دلگرمی های مادرم و کمی هم کج خلقی و ناراحتی من که سعی در کنترل و پنهان کردنش را داشتم، برای بار دوم به مطب دکتر رفتیم…
هنوز باران می بارید و هوا سوزناک و گرفته بود…و من در بدترین شرایط روحی و جسمی بودم و دلم می خواست که آن لحظه ها زودتر بگذرند و چقدر آن لحظه ها دلم را به خدا سپردمو با او یک رنگ شدمو به او گفتم که هر چه خودت برایم صلاح بدانی می پذیرم…با همه ی ترسها و لغزش های لحظه به لحظه ی ذهن و فکرم…
وارد کلینیک که شدم خانمی با لبخندی به لب به سویم آمد…سایه ربع ساعتی زودتر از ما خودش را به کیلینیک رسانده بود…
- سایه : شما مونا خانم هستید؟
- مونا : بله … دکتر سایه ؟
- سایه : بله …
دستم را به سویش دراز کردم …دستم را که به دستش سپردم احساس صمیمیت و رفاقت در دلم موج زد و از همان نگاه اول فهمیدم که می توانم دوستش داشته باشم…او هم دختری مهربان و دلسوز و البته پزشکی از خود گذشته بود که رفتارش نسبت به من به نوعی خواهرانه بود…سایه فقط ۴، ۵ سالی از من بزرگتر بود و همین اختلاف سنی کمی که بینمان بود ارتباطمان را راحت تر می کرد…از طرفی رفتار و خلقیات سایه با همه ی آدمهایی که تا به حال دیده بودم فرق داشت…سایه دختری پر جنب و جوش و فعال و زرنگی بود که به هر نحوی که میخواست حرفش را به کرسی می نشاند…و از کوچکترین و بزرگترین روزنه ها و میانبرها برای عملی کردن کارش استفاده میکرد…و من بعدها فهمیدم که چرا دکتر سین سین سایه را برای همراهی من انتخاب کرده بود…
هنوز ساعت ۳ نشده بود و ربع ساعتی را باید منتظر می ماندیم تا آسانسور و راه پله ها برای ورود بیماران به کیلینیک باز شود اما با میانجیگری ها و زبان چرب و نرم سایه درب ورودی به صورت اختصاصی برای من باز شد …و من سوار آسانسور شدم…اما متاسفانه معماری ساختمان با طبقاتی که درب آسانسور باز می شد هماهنگ نبودند و ما پس از خروج از آسانسور مجبور بودیم از یک ردیف پله ی وحشتناک پایین برویم…لعنت به این پله ها و لعنت به آن کسی که مجوز این ساختمان های پزشکی را امضا میکند آن هم پزشک مغز و اعصاب !
هیچوقت یادم نمی رود لحظه های پایین آمدنم از پله…سایه به اسم اینکه دکتر است و از شاگردان پورفسورکیلینیک را به خاطر من بهم ریخت و سعی میکرد تمام آدمهای آنجا را برای پایین آمدنمان بسیج کند…آن لحظه با اینکه از ته دل حس خوبی به سایه داشتم اما هنوز دوستش نداشتم … و فکر میکردم همه ی این کارها را برای ماست مالی آن روزی که نیامد انجام میداد…
تک تک پله ها را که پایین می آمدم دستم در دست سایه بودو احساس خوبی داشتم…چقدر خوب است که احساس امنیت بکنی در کنار همراهیانت در شرایط سخت…وارد مطب که شدیم حتی چراغهای سالن انتظار بیماران خاموش بود و جالب است بگویم منشی هم در جایگاهش نبود اما سایه مرا بدون هماهنگی با منشی به داخل اتاق پورفسور برد…!!
آن زمان خیلی ها بودند که بیشتر از خودم به فکر حال و روزم بودند و مدام و لحظه به لحظه تلفنی همراهم بودند و یاریم میکردند اما این دلداریها و پیگیریها و تماسها و اس ام اس های مکررشان شاید به نوعی دلهره و نگرانی ام را افزون میکرد…از اینکه چرا به این سرعت مونا برای همه مهم شده بود ؟ چرا گذشته ها سالی یکبار هم حالم را نمی پرسیدندو حالا…؟ از اینکه نکند اتفاقی برایم افتاده است که خودم هنوز وسعت خطرش را نفهمیده ام !!؟
ترسیدم…زیاد…چه چیزی در انتظارم بود…؟ دلم می خواست بمیرم…نه به خاطر شرایط کنونی ام … به خاطر ترس از خطرات جدید و جدیدتری که هر لحظه نزدیکی اشان را به خودم و خانواده حس میکردم…
و این دل به خواهی ها و آرزوی مرگ کردنها و از خدا غافل شدنها و خودخواهی ها را از ته دلم دوس نداشتم…
وارد اتاق پرفسور شدیم …یک اتاق بزرگ و تاریک…قلبم داشت از جا کنده میشد…!

:regular

سایه۱

دوشنبه, آذر ۲۲م, ۱۳۸۹

وقتی درمان قطعی و تاریخ پروازمان ، برنامه هایمان و از همه مهم تر پزشک مغز و اعصابی که دکتر سین سین در آن وقت محدود برایم نوبت گرفته بود، مشخص شد دلم روشن بود که خدا و زمین و زمان و همه ی آدمهای توش به یاریمان می آیند تا سختی هایمان کمرنگ تر شود….
“خدا، خودت، خونواده، و همه ی دوستات هستن … ذکر خدا بگو مونا “
این آخرین حرفی بود که دکترسین سین قبل از رفتنم به تهران به من گفت و من با دلی قرص تر رفتم…همه چی آرام به نظر میرسید…من، مادرم، پدرم، دکترسین سین و دوستانم…اما در درون را خدا داند !
آنروز نوبت دکتر ستون فقراتم آرام، بی دغدغه و با رضایت کامل من به پایان رسید و استارت خوبمان خوشحالم کرد…خوشحال …از ته ته دل…و یک جورایی ترسم از جراحی و مخلفاتش با آن انرژی آرامبخشی که دکترم ساطع میکرد، کمتر شده بود اما همه چی به دو روز بعد و دیدن پزشک مغز و اعصاب و نظر او موکول شد…هر چه او می گفت همان میشد…!
قرار بر این بود یکی از همکاران دکتر سین سین ما را در روز رفتنمان نزد پزشک مغز و اعصاب همراهی کند…من او را(دکتر سایه ) نمی شناختم و تنها در حد یکی دو دقیقه برای هماهنگی های لازمه با او تلفنی صحبت کرده بودم…اما دکتر مدام از او تعریف میکردو میگفت او با شما باشد بهتر است !کاربلد است و زبده ! پزشکِ پزشک است و دلسوز…و منم که میدانید حســـــــــــــود!:sickو در دلم می گفتم ببینیمو تعریف کنیم…! و هی حسودی ام می شد و حسودی…آنقدر که حس خوبی به او نداشتم و فکر میکردم که باید رسمی رسمی در مقابلش باشم…
دو روز گذشت مثل باد…
قرارمان ساعت ۴ در مطب دکتر مغز و اعصاب!
باران می بارید…شدید شدید..مثل همیشه از بارشش لذت نمی بردم!…و دلم پر از ترس و استرس و اضطراب بود …
هزار بار عکسها را چک کردم که نکند اشتباهی برده باشم و یا کم و کسری در آنها باشد…
هزار بار با برادرم تماس گرفتم که نکند دیر بیاید دنبالمان…
و هزار بار به سرم زد که اصلا نروم…
و هزار بار با دکتر سایه ساعت قرار را بررسی کردم…
ساعت ۳:۳۰رسیدم با دلهره و امید! یک مخلوط قمر در عقرب!درمغزم هزاران فکر و خیال در جریان بود …حوصله ی شنیدن هیچ حرفی را نداشتم فقط می خواستم که زمان بگذرد…زودِ زود… و هیچکس کاری به کارم نداشته باشد و بگذارنم به حال خودم…حتی حال و حوصله ی برخورد با سایه را هم نداشتم…حوصله ی سلام علیک های الکی و من بمیرم و تو بمیری های الکی تر را هم نداشتم…!و من منتظر بودم …هم منتظر سایه هم پزشک مغز و اعصاب…تا تصمیم نهایی را بشنوم…
تا ساعت ۵:۳۰ نه خبری از سایه شد و نه پزشک مغز و اعصاب … و مطب به خاطر جراحی اضطراری که برای پزشک به وجود آمده بود تعطیل شد…!
و همه چی مثل آوار روی سرم ریخـــت…خدایـــــــا…
“میدونم خسته شدی، تحمل کن و ان شاالله خیره…، مونا امیدت به خدا باشه”
و باز هم این دکتر سین سین بود که مثل خدا مثل مادرم مثل پدرم همراه من بود…
سایه نیامد… و یکجورایی دلخور شدمواز چشمم افتاد…بدون اینکه کمی فکر کنم که چرا نیامدو دیر کرد …!
همه چیز مجددا به دو روز بعد سپرده شد
….
:regular
*.این شبها که آدم حس می کند می تواند خوب باشد و پاک باشد و بگذرد و از نو شروع کند وبا خواندن زیارت عاشورا برود تا خود خود آسمان برای من هم دعا کنید…برای سایه برای دکتر سین سین و خیلی های دیگری که دور برتان نفس می کشند و محتاجند به دعا…من هم دعاگویتان هستم…:regular
*.ببخشید که گاهی نمی توانم جواب نظرات را بدهم…فقط بگویم اینقدر مثل یلدا به جانتان ولوله نیافتد…
*.اسامی مستعار می باشند
*.قالب وبلاگ در دست تغییر و تحول اساسیست!
:regular

ایمان عمیقم چه ؟

شنبه, آذر ۲۰م, ۱۳۸۹

من زندگی و حیات و ماندن و بودن و نفس کشیدن را دوست میداشتم با اینکه از نظر روحی و جسمی بارها بارها کم می آوردم و بسیار سست و شکننده بودم اما هیچوقت دلم نمی خواست روزی پایان بخش زندگی ام در این دنیا دستان خودم باشد … و وقتی از حرفهای دکتر سین سین فهمیدم که با دوری از درمان شیطنت های عزرائیل به نام من می افتد قلبم از دست خودم شکست… من این را نمی خواستم…دوست نداشتم…و در فکرم هم نمی گنجید که به جای یک مرگ آرام و آسان (البته برای اطرافیان نه من !)مسبب مرگم خودم باشم…و خودم را چندینو چند بار توجیه می کردمو می گفتم خب من نمی دانستم! اما حالا چی ؟ حالا که می دانم…همه چیز را….حتی نامی که بر روی مرگم می گذاشتند را ! مرگی که وجود نداشت!حالا چی ؟ مونا ! و این غلط ها ! پس امانت نفسم چه می شد؟ آن ایمان عمیقم چه ؟…
و سرانجام بعد از ماهها همراهی دکتر سین سین با سختی های فراوانی که من متحمل شدم تصمیمم برای درمان قطعی شد …نمی توانم وصف کنم که چه شدو چه کشیدند پدر و مادرم و چه کشیدم من، اما نتیجه اش یک درمان ضرب العجلی شد…و بعد از بیش از دو سال از آخرین چک آپم که انتظار رشد بیماری ام تقریبا بالا بود و در سه قدمی مخچه! به همراه مادرم و با راهنمایی های دکتر سین سین و پدرم که قرار بود یک هفته بعد به ما بپیوندد برای آزمایش های اولیه به تهران رفتیم…:regular
پ.ن. البته بگما نه اینکه اینقدر حالم بغرنج باشه که فکر کنید در یک قدمی مرگ بودم اما خب وقتی بیمار باشیو تحت درمان و زیر نظر پزشک نباشی و هیچ اطلاع جدیدی از بیماری ات نداشته باشی احتمال هر گونه مشکلی برای بیماری آن هم در نخاع وجود داره خب.. تازه فکر کنید خودتونم از نظر روحی-روانی پرورشش بدید! چه شود!! دیگه میشه نور علی نور !!
پ.ن یادم می مانند!
sokhanane%20dr.%20sin%20sin.jpg
:regular

به سوی آرامش

یکشنبه, آذر ۱۴م, ۱۳۸۹

به خاطر بی حسی و سوزشهای دستم که چیز جدیدی در بیماریم محسوب می شد بعد از ۲۰ ماه مجبور(به اصرار و پافشاری دکتر سین سین) به مراجعه به جراح مغز و اعصابی در شهر خودمان شدم و آنجا بود که تشخیص اختلالی که سیگنالهای منفی اش تا مهره ی C3 را فرا گرفته بود و در آزمایشهایم به چشم میخورد تائید شد..
سخت بود…
هیچکس نمی توانست بفهمد… درک کند…
و من بودم که شاید باید میپذیرفتم…و پذیرفتن شرایط و قورت دادن همه ی حاشیه هایش در اولین قدم مال من بود…برای قدم های بعدی…برای آنکه همه ی اطرافیانم هم بهتر بتوانند بپذیرند و کنار بیایند…
و البته تعامل من و اطرافیانم بهترین بود برای پذیرفتن همگام و راحت تر هر دو مان…
خطا و اشتباهم در این بود که خودم را در اوج دانسته هایم زده بودم به ندانستن و همین شد که پذیرفتن را ببوسم و بگذارم کنار…یکجور سر خوشی ! وجودم را احاطه کرده بود…و همین سرخوشی کار خودش را کرد…به فراموشی سپردن پذیرفتن…پذیرفتن من، خانواده و همه ی آنهایی که باید بپذیرند…برای زندگی بهتر
نمیدانم اسمش را چه بگذارم…حادثه ی عجیب…اتفاق خوب…یا معجزه… اما میدانم که آن موقع ها فقط یک تلنگر نیاز بود تا همه چیز یادم بیاید برایم مرور شود…از نو..و دوباره و اینبار با حسی همراه شکستن…
آمدن دکتر سین سین در زندگیم همان حادثه و اتفاق خوب و یا معجزه بود…
همان تلنگری بود که همه چیز را یادم آورد.. نقطه به نقطه اش…
و من در ابتدای راهی که به سمت پذیرفتن، با او و در آغوش خدا میرفتم، شکستم…از بن!
شکستم از روح و جسم ! شکستنی که از گذشته با من آمده بود…ثانیه به ثانیه! شکستنی که در گذر زمان شاید باید تدفین می شدو می پوسید اما گویا تازه ی تازه بود!
تجویز داروهایی تسکین دهنده و جدید توسط پزشک مغز و اعصابم که فقط خودم علت دقیق خوردنشان را میدانستم…روحم را رنجور تر میکرد…اما نه ! اینبار کس دیگری هم میدانست…یک پزشک معتمد.. که مرا سوق میداد به سوی پذیرفتن و پیوستگی ام با خانواده…به سوی بهترین راه حل…به سوی آرامش…
و من و دکتر و خدا راهی طولانی را در پیش داشتیم..راهی که انتهایش از همان لحظه های ابتدایی با همه ی بی تابی ها و شکستن ها و ناتوانی ها معلوم بود…درمان به هر قیمتی!
:regular

یک روز

یکشنبه, آذر ۱۴م, ۱۳۸۹

دو روز پیش روز جهانی معلولین بود…تبریک یا تسلیت مسئله این است ! بهتر است بگویم گرامی باد!
این روزهای جهانی معلولین میرود و می آید ولو ذره ای تغییر در این مناسب سازی ساختمانها!
آخر چرا مجوز میدهید به این ساختمانهای بی رمپ یا بی آسانسور!؟
چقدر بگوییم ؟ زبانمان مو در آورد !
به قول دکتر حیدری گوینده ی اخبار شبکه ۲ : فکر نکنید معلولین کم هستن چون در خیابانها نمی بینیدشان! نمی بینیدشان چون نمی توانند راحت عبور و مرور کنند!
اوهوم!

بالاخره خوش به حال من !

سه شنبه, آذر ۹م, ۱۳۸۹

فکر کن وسط یک بیماری سخت دچار یک بیماری سخت تر بشوی…:eyelash
بعد علائم بیماری جدید هم روی سرت خراب شود…:atwitsend
بعد هی غر غرو شوی…و مثلا بگویی : آدم قحطی بود! و نا شکری کنی…:nottalking
بعد به روی خودت نیاوری و دردت را پنهان کنی و مثل یک آدم سرحال و بی درد رفتار کنی…Grinonttell
بعد شب ها از درد خوابت نبرد و در طول روز کسل و دردناک و کوفته باشی…:confused
بعد خر شوی و داروهایت را کنار بگذاری و به دکترها لعنت بفرستی که علمشان به علم خدا قد نمی دهد!:smug
بعد مدام این را بشنوی که : خوش به حالت… Razzhbbbt
بعد این و آن را فحش دهی که آخر به چه چیز من حسودیتان شده است به ویلچرم یا سوزشم!؟:surprise
بعد هی برای خودت قصه و غصه ببافی و های های گریه کنی…:cry
بعد همه ی آرزوهایت را بر باد رفته بپنداری…:brokenheart
بعد فکر کنی که آخر پدر و مادرت چه گناهی کرده اند که تو شدی فرزندشان … و دلت بسوزد از ته ته ته:confused
بعد هی گذشته ها را با حال مقایسه کنی و نکند و بکند راه بیاندازی!..:thinking
بعد گذر زمان برایت سخت شود …تند بگذرد یک ترس در دلت است کند بگذرد نوعی دیگر:sad
بعد روی بیاوری به دنیای مجاز و خودت را از واقعیت دور کنی و از گذر سریع زمان غافل شوی…:eyebrow
بعد یک دکتر مهربان و خاص و کمی عجیب غریب جلوی راه ناکجا آبادت یهــــــــــــــــــو سبز شود و بگوید : آهای برای خودت نفس که نمی کشی ، می کشی ؟!:regular
بعد …:regular
:regular
:regular
:regular

من مونـــــــــا بودم!!

شنبه, آذر ۶م, ۱۳۸۹

این چند سال اخیر بر من سخت می گذشت ..سخت تر از آنچه که آستانه ی تحملم بود… نمی گویم تحمل کردم ،صبر کردم ،قوی بودم…بهتر است بگویم خودم را زدم به بی خیالی ! شاید !و سعی کردم زمان به هر نحوی که میشد بگذرد حتی به ضرر خودم ،خانواده..! گذری را که میدانستم گذشتنش برایم پیغام خوشایندی ندارد…و در پی اش چه خطراتی ست …
حماقتهایی کردم که اسمشان را گذاشتم عشق و علاقه و در دلم واقعا دوست داشتن محض بود اما در واقعیت ترس و خودخواهی بودو بس… که بعدها مفهموم عشق و علاقه ام را فهمیدم ! و خطاهایی کردم که در پشت پنهان کاری اش سوختمو ساختم…غافل از همه چیزو همه کس…حتی غافل از خداا…خدایی که تنها مونسم بود…
من یک تنه به جنگی رفتم که توانایی اش را نداشتم و آنسویش پیروزی و جشن شادی ای برپا نبود !و تنهای تنها در این میدان هر روز خراشی میخوردمو زخمی میشدم و از نظر روحـی و جســمی به تمام معنا کم می آوردم…و تا کی میتوانستم دوام بیاورم خدا می داند!؟!
من مونـــــــــا بودم!!
می نویسـم … برای این که گوشه ای از محبت های دکتر “سین سین” و دکتر “م” را که کارهایم را برای دیدار یک پزشک مغز واعصاب حاذق در تهران بی هیچ چشمداشتی ردیف کردند بازگو کنم…و آن هم برای این ست که بدانید پزشکانی هستند که هدفشان و رسالتشان سلامت بیمارشان است و قلبشان با درد بیمار به درد می آید و با خنده ی بیمارشان از عمق وجود شاد می شوند…با اینکه خودشان بی درد و غمو رنج هم نیستند…و چه بسا مصائب و مشکلاتشان از بیمارشان بیشتر است…اما قلبشان می تپد..با عشق…با محبت… با مودت…با فداکاری…برای دل بیمار..! همین !:regular

یک…

دوشنبه, آذر ۱م, ۱۳۸۹

بالاخره همان ۰۱/۰ % کار خودش را کرد ! و من بدون رفتن به زیر تیغ جراحی به خانه برگشتم …
یک ترس شدید که ارزشش را داشت تحملش کنی…
یک نفس عمیق که باب کشیدن بود…
یک لیوان آب یخ که بدون توجهت بریزن روی سر و صورتت و انگاری دلت بریزد روی زمین…
یک دل خوشحال با مه ای از غم، غمی از گذشته…
یک شروع دوباره در قصه و غصه ای که هنوز تمام نشده بود…
یک نگاه و توجه عمیق به تک تک کلماتی که باورش برایت سخت بود اما از زبان بهترین همراهت میشنیدی…
یک قلب پر تلاطم با ضربانهایی که تندو تند تر می شدو گویا چند صدم ثانیه از هیجان بی صدای بیصدا شد…
یک رگبار و بارانی که به شیشه کوبیده می شدو تک تک قطره هایش برایت پیام داشت…
یک رویا…
و شاید یک معجزه…
:regular