بایگانی برای دی, ۱۳۸۹

بفرمایید قوتو

سه شنبه, دی ۲۸م, ۱۳۸۹

این دکتر سین سینِ من از هر انگشتش هزارتا هنر می باره:tounge
طرز تهیه ی یک معجونی رو به من داده که برای تقویت اعصاب بی نظیره…خیلی هم خوشمزست…اسمش هم گذاشته قوتو!
حتما درست کنید…
مواد لازم :
۱٫ پسته به مقدار لازم
pesteh1.jpg
۲٫ گردو به مقدار لازم
gerdo1.jpg
۳٫ کنجد به مقدار لازم
konjed.jpg
۴٫ عسل به مقدار لازم
asal1.jpg
ابتدا عسل را چک کنید و از اصل بدون عسل اطمینان خاطر کسب کنید بدین صورت که یک قاشق در آن بزنید و بیرون بکشید اگر حالت کشسانی خود را حفظ کرد و بریده بریده نشد عسل شما مناسب می باشد
من عسل با موم رو دوست دارم و برای قوتو از این نوع عسل استفاده کردم
۱٫ asal2.jpg
۲٫ سپس گردو را خورد کرده و به عسل اضافه کنید
گردو را به قدری خورد کنید که در زیر دندان صدا دهد و بگوید قــــــــــــــِرِچ:teeth
gerdo2.jpg
3.پسته را نیز در حد و اندازه ی گردو خورد کنید و به عسل اضافه کنید
pesteh%20khord%20shode1.jpg
۴٫ و در نهایت کنجد را هم به معجونتان اضافه کنید و خوب بهم بزنید.
۵٫ قوتوی شما آمادست میل بفرمایید…
ghovatooo.jpg
قوتوی دست مونایی:teeth …نوش جان:tounge
:regular

سایه ۶(پایان)

سه شنبه, دی ۲۱م, ۱۳۸۹

نفهمیدم چه شد و چه گفتند و چه گذشت …فقط خوشحالی سایه و مادر را دیدم که از آن نیاز به جراحی که خودم بارها و بارها در ذهن پرورش داده بودم و یکجورایی اطمینان داشتم که بیماری دو ساله ام با آن چند دکتری که رفته بودم و طبق مدارک گذشته گفته بودند که نیاز به جراحی دارد، خلاص شده بودن… حتی یک درصد هم فکر نمی کردم که چیزی بتواند جلوی جراحی را در آن اوضاع نابسامانم بگیرد…درد و ناملایمات و پنهان کاری و ذهن مشغولم یک طرف و پروسه ای که شاید دو سه ماه طول می کشید و درمانم و خانواده ای که باید جورم را می کشیدند یک طرف…
چهره ی گل گلی مادر تعجب زده ام کرده بود و باور برایم کمی سخت بود…مادر و سایه می گفتند مونا پورفسور گفته است جراحی فعلا نیاز ندارد…
آن لحظه فقط یک آن یک ثانیه به آسمان پیوستم و خدا را شکر کردم که در میان آن بارانِ نقطه نقطه مرا بی جواب نگذاشت و نگاهم کرد…مثل همیشه…
راننده ی تاکسی مرد صبوری بود و غرغری در کارش نبود…انگاری آن لحظه همه در آرامش محض بودند …فقط پشت خطی ها که به انتظار تماس من بودند مثل پدر و دکتر…

خواندن دنباله‌ی این نوشته »

سایه ۵

پنجشنبه, دی ۱۶م, ۱۳۸۹

استرس بالایی داشتم…مافوق تصور بود…
بیشتر ترسم به خاطر پلاتین های تو کمر بود …که نکند و بکند راه انداخته بودم…مرکز ام آر آی ، مرکز همیشگی که به همراه پدرم میرفتم نبود…یک مرکز در همان حوالی کیلینیک پورفسور را برای تسریع کارمان پیدا کرده بودیم…و همین ترسم را بیشتر کرده بود…که نکند این مرکز مثل آن مرکز همیشگی نباشد و کارشان را اشتباه انجام دهند و من در زیر دستگاه مثل گوشت چرخ شده بشوم…
به اتاق که رسیدیم باید روی تخت میخوابیدم برعکس همیشه که پدرم مرا تا اتاق همراهی میکرد و بعد هم تنهایم می گذاشت، سایه به همراهم بود…
جثه ی سایه با من تفاوت آنچنانی نداشت شاید سایه کمی از من بزرگتر بود وقتی خواستم بر روی تخت دراز بکشم پرسنل آنجا به هوای آنکه من یک همراه دارم هیچ کمکی به من برای خوابیدن روی تخت نکرد و این سایه بود که با مهربانی تمام من را روی تخت خواباند…و من ذره ذره از خجالت آب می شدم و مدام عذر خواهی میکردمو و سایه هم به رسم برخورد همیشگی اش دعوایم می کردو می گفت : اگر باز هم بگوویی نه من نه تو…
روی تخت که دراز کشیدم بدنم سرشار از اسپاسم و سفتی بود و مدام پاهایم حرکات غیر ارادی داشت بدون فیکس کردن بدنم روی تخت ، تنها با فیکسه گردن وارد یک تونل شدم…غلط نکنم دستگاهش به عهد سنگ مربوط میشد و وسایل جانبی اش محدود بود تا نیمه ای تنم وارد دستگاه شدم سایه هنوز کنارم بود …ترس شدیدم زمانی آغاز شد که دستگاه شروع به کار کرد … تا به حال آنچنان صدای ناهنجار و گوش خراش و نتراشیده ای از دستگاه های ام آر آی نشنیده بودم…صدایش پرده ی گوشم را خراش خراش میداد و من هم مدام در دستگاه سایه را صدا میزدم که من را از این تو در بیاورید…
سایه بیرون از دستگاه پاهایم را نگه داشته بود و من هم از آن داخل هی غرغر میکردم و میگفتم سایه من می ترسم ..و سایه هم من را دلداری میداد که تحمل کن و من پیشت هستمو الان تموم می شه و نباید حرف بزنی و …مثل یک تکه یخ شده بودم که یهو از دستگاه من را بیرون کشیدند و صدایی شنیدم که می گفت یک ذره هم تکان نخور!!! که اگر تکان بخوری تمام رشته هایمان پنبه می شود … نوبت به تزریق رسیده بود..:sick
.
.
.
سایه با کیلینیک تماس گرفت و ساعت خروج پورفسور را از مطب پرسید…ساعت ۷…
یک ساعت بیشتر نمانده بود…
عجله میکرد … دلش میخواست همان شب کارمان ردیف شود و به هفته ی بعد نکشد… از مرکز ام آر آی خواست تا اگر برایشان مقدور است همان موقع جواب ام آر آی را بدهد و تا ساعت ۷ جواب را به مطب برسانیم…
مشغول خوردن چای وعده داده شده ی سایه بودم که سایه مسیج دکتر سین سین را برایم خواند …دکتر به سایه گفته بود که بیمار است و اوضاعش خوب نیست و سایه بلند بلند میخواند غافل از اینکه من از این ماجرا خبر نداشتم… در دلم گریه کردم…
هم دکتر هم سایه…خدایا…از همان موقع بود که بیشتر در خودم فرو رفتم …و چای من هم نصف و نیمه ماند…برایش دعا کردم از ته ته دل …این دکتر یک آدم خاصی است که خیلی اتفاقی وارد زندگی من شده بود و من شانس آورده بودم زیادی… که همچین آدمی من را بی بها و بهانه دوست میداشت…آنقدر دوستم میداشت که لحظه ای مرا ناراحت نمی کرد ولو با گفتن حال و روزش که حق طبیعی من بود که بدانم ! به عنوان یک دوست صمیمی…
۶:۳۰ بود که جواب آماده شد…سایه پشت پیشخوان بود و منتظر گرفتن جواب و من و مادر هم منتظر آمادن سایه و تاکسی سرویسی که در راه بود…سایه همان لحظه ای که جواب را گرفت از پاکت در آورد ، تا ببیند و بخواند که یهو متوجه شد جواب من با فرد دیگری اشتباه شده است…و بلافاصله و با عجله ای بیشتر خواستار اصلاح اشتباه مرکز شد…
من و سایه در ماشین کنار هم نشسته بودیم سایه با حالتی که روی برگه خیره شده بود و در نوری اندک می خواست جواب ام آر آی را بخواند و من از همان راه دور خواندمش!
وقتی مجددا اسم بیماری ام را دیدم روحیه ام را باختم و ناراحت بودم…
به کیلینک که رسیدیم سایه به من و مادر گفت که شما در ماشین بمانید تا من به پورفسور نشان بدهم و بیایم…
بیست دقیقه گذشت و خبری از سایه نشد… مادر از ماشین پیاده شد و به دنبالش رفت…همه استرس داشتن…من و خانواده ام و دوستانمو…
از پشت پنجره ی ماشین به خیابان باران زده و آدمها و مغازه ها و پیاده روهای پر از برگ نگاه میکردم که یکهو مادر و سایه را دیدم که خوشحال به سمت من می آمدند…
قیافه ی مادر شبیه آن روزی شده بود که مهدی به دنیا آمده بود …گل گلی و خنده رو…
:regular
…………………………………………
پ.ن:
فکر کن یکهو بروی در مجله ! بعد مادر بشیند بخواند و بگوید چه قشنگ می نویسی هاااا دخترم!:heehee
دکتر سین سین هم بگوید معروف شده ای و رفت !:sick
peike%20tavana.jpg
:regular

سایه ۴

جمعه, دی ۱۰م, ۱۳۸۹

وقتی در انتظار در مرکز ام آر آی نشسته بودیم … نمی دانم چرا به سایه که نگاه میکردم انگاری غم بزرگی را در چهره اش میدیدم…
خودش و مادر با هم مچ بودند و به هم می آمدند از نظر و سوال و جوابهایشان … یکی سایه می پرسید و دو تا مادر و مدام با هم درد دل میکردند …تمام سوالهای سایه حول زندگی من بود … حتی از نحوه ی نماز خواندن و خوابیدن و نشستن و برخاستن و ریز به ریز کارهای من می پرسید… گاهی از سوالهاای سایه ناراحت می شدمو و مادر که لم من را می دانست سعی میکرد سر و ته اش را هم بیاورد…نمی دانم واقعا سایه جوابهایشان را نمی دانست یا می دانستو دلش می خواست بپرسد و مطمئن شود..
از لا به لای حرفهایشان فهمیدم که سایه بیمار است و ناراحتی قلبی دارد …از اینکه سایه هم بیمار بود از ته ته دلم ناراحت شدم و برایش دعا کردم که حالش خوب شود…سایه از بیمارهایش برای مادر می گفت …از چند صد بیماری را که با عشق احیایشان کرده بود از احساسش برای کمک به بیماران و وظیفه اش …از اینکه مجبور بود برای رسیدن به محل کارش که یک درمانگاه تقریبا خارج از شهر بود ساعتها در راه باشد و راهی طولانی بپیماید…از اینکه دوست داشت زنده بودن و زندگی هم نوعش را…
سایه برای مادر یک چای گرم گرم آورد و بعد هم برای خودش…و نشست پیش مادر و دوباره ادامه دادن به حرف و گپ و من همینطور نگاهش میکردم که یک جورایی بفهمانمش پس من چی ؟
آنقدر نگاهش کردم که بالاخره خودش گفت فعلا ممنوع الخوراکی و باید ما را نگاه کنی…ام آر آیت را گرفتی چای هم بت میدهم نگران نباش..!
پیک داروهای تزریقی ام که آمد و اسمم را در سالن گفتند یکهو تنم یخ زد و ترسیدم و به ساعتم نگاه کردم…چه زود دو ساعت گذشته بود…سایه بلند شد و رفت تا ببیند چه خبر است وقتی که برگشت گفت مونا نوبتت شده است و بیا برویم لباسهایت راعوض کن…
مادرم را که نگاه کردم فهمید که دلم نمی خواهد سایه با من باشد و به سایه گفت خودم می برمش…سایه مدام اصرار می کرد و می گفت محال است که ثانیه ای مونا را تنها بگذارم من به دکتر سین سین قول داده ام…در ضمن مونا هم مثل خواهر کوچک من است…اصرارهای سایه اذیتم می کرد و هی می ترسیدم که نکند مادر را خام بکند و تنهایم بگذارد و تو رو دربایستی بیافتد …
بالاخره بعد از کلی کشمکش مادر به سایه گفت کمک برای آماده شدن با من و همراهی کردن مونا تا دستگاه با تو! و سایه هم با بی میلی پذیرفت…در دلم قربون صدقه ی مادر میرفتم و میدانستم کارش درست است…تا این حد هم که توانسته بود سایه را قانع کند خدا را شکر میکردم آخر سایه از این آدمهایی بود که حرفش یکی هستو به هیچ وجه ول کن ماجرا نمی شد
با مادر که رفتم گفتم ای کاش سایه با من نیاید و مادر گفت : مونا سایه پزشک است خودت را اذیت نکن…بگذار سایه همراهت بیاید تنها باشی بهتر است یا یک دوست همراهیت کند؟
آماده که شدم مادر رفت و سایه آمد و هی نگاه نگاهم میکرد و منم نگاهش کردم مثل بید میلرزیدم و سردم بود سایه دوباره لباس گرم خودش را آور و تنم کرد و گفت این را هم روی لباسهایت بپوشی موردی ندارد …لباس را در نهایت عجله تنم کرد بو من و سایه به سمت اتاقی رفتیم که دستگاه ام آر آی آنجا بود…این میز پر از سرم و آمپول و الکل و… جانم را به لب آورده بود…و احساس خیلی بدی داشتم…
:regular

هفته پژوهش ۵ تا ۹ دی در سراسر کشور

سه شنبه, دی ۷م, ۱۳۸۹

هفته ی پژوهش تو دانشگامون جالب و تقریبا پر بار بود… نمایشگاه کتاب هم تو کتابخونه مرکزی برگزار شده بود که من فقط تونستم کتابهای طبقه ی همکف رو ببینم که کتابهای کودک و علوم انسانی و پزشکی فارسی و کشاورزی و علوم دامی وعلوم پایه بودن…. آخه آسانسور خراب بودو طبق معمول همیشگی باید بیخیال طبقات بالا می شدم:confused…بالا هم کتب ناشرین مختلف رو طبقه بندی کرده بودن و هر ناشر به صورت مجزا غرفه داشت….
بخش کودکش رو دوست داشتم به روحیات من فوق العاده نزدیک بود مخصوصا ماکت زندگی مورچه ها و اسرار آفرینش! بیشترین و بهترین جایگاه رو تو طبقه ی همکف به خودش اختصاص داده بود…
بخش علوم انسانی جایگاه خیلی کوچیکی داشت و بسیار شلوغ بود…بیشتر کتبش مربوط به روانشناسی بود…کتابهای آموزشی وغیر درسی اش هم حول محور روانشناسی می چرخید …
بخش پزشکی و پیراپزشکی و علوم دامی و کشاورزی هم همه یه جا بودن که به تفکیک رشته های دانشگاهی کتب رو چیده بودن ..

بخش علوم پایه و فنی مهندسی
هم به صورت مجزا کتب خودش رو ارائه کرده بود…
pazhohesh3.jpg
pazhohesh5.jpg
pazhohesh4.jpg
pazhohesh2.jpg
pazhohesh1.jpg
آخرش هم من وفاطمه و رضوان و نسیم رفتیم نسکافه و بسکویت و این چیزا میل فرمودیم جای شما خالی….:regular
یادش به خیر

سایه ۳

یکشنبه, دی ۵م, ۱۳۸۹

پورفسور آرام پشت میزش نشسته بود…و منو مادر و سایه وارد اتاقش شدیم…شاید ۵ دقیقه ای بیشتر نبود که سایه را دیده بودم و هنوز از لحاظ عاطفی چیزی بین و منو او شکل نگرفته بود…برخلاف انتظارم و تعریف های دکتر سین سین و آن زرنگی و سرعت عملی که چند لحظه قبلش از سایه دیده بودم در اتاق پورفسور با سکوتش مواجه شدم…و همه ی توضیح ها و گذشته و حال و بازگو کردنشان بر دوش من افتاد…
من می گفتمو بعضی جاها که میدیدم نمی توانم توضیح بدهم به مادرم و سایه نگاهی می انداختم…و حتی سایه را میدیدم که دوست داشت وسط حرف من بپرد و حرف من را قطع کند و خودش سکان را بگیردو به من کمک کند اما انگار نمی شد…و تنها نگاهی دلداری دهنده به من می انداخت…فقط گاهی مادرم در خصوص گذشته ها کمکم میکرد…
پورفسور آزمایشی جدید خواست تا با آزمایش ۲ سال قبلم مقایسه کند و نظر دقیقش را بدهد…ساعت ۳:۱۵ از مطب خارج شدیم و سایه گفت هر جا بخواهید بروید همراهتان می آیم …هوا سرد بودو باران می بارید…سرد سرد سرد…آنقدر بود که بدنم بلرزد و لپ هایم گلی شود…برای گرفتن تاکسی به سمت مرکز ام.آر.آی دقایقی را در سرما بودیم و همان موقع ها در اوج سرما سایه لباس گرمش را از تن در آوردو به تن من کرد… قیافه ام را در هم بر هم کردم… و تا آمدم بگویم پس خودت چی ؟ با برخورد تند سایه مواجه شدم که گفت : بپوش … من سردم نیست…من میدیدم که سایه خودش سردش بود و لباسش مناسب آن هوای سرد نبود اما به خاطر من…
خسته بودم…خیلی…آنقدر که دلم میخواست با یک چشم بر هم زدن همه چیز تمام شود وآرام شومو بروم خانه و با خیالی آسوده بخوابم… و این سایه بود که به ماجرا سرعت میداد و مرا به آرزویم نزدیکتر میکرد…
سایه گفت اگر عجله کنیم می توانیم همه ی کارها را همین امروز انجام دهیم …و در آن سرما بدون لباس گرمش به دنبال تاکسی بود و به دنبال بهترینش برای راحتی من…برایم باور اینکه سایه یک خانوم دکتر است سخت بود…با همه ی خانوم دکترهایی که از دوستان و آشنایانم دیده بودم فرق داشت…سایه برای دل من و مادرم همه کار کرد…و برای تسریع در درمان در هر لحظه و نقطه ای اعتبارش را رو میکرد…و مثل یک بزرگتر من و مادر را همراهی میکرد…و ثانیه ای را هدر نمیداد…آن لحظه همه چیز با برنامه های سایه جلو میرفت…
اولین حرفهایم با سایه در تاکسی شکل گرفت تازه توانستیم از خودمان برای همدیگر بگوییم از کار و بارمان و درس و دانشگاه و…و این شد باب آشنایی مان و دوستی بیشترمان…
تند و تیزیش و حرف زدنش با اینو آن و حل همه ی مشکلات و موانع با کلام و برخوردهایش در نوع خودش بی نظیر بود و من را مدام میخنداند…از اینکه چه راحت با مسائل برخورد میکند و چه راحت همه چیز را به زبان می آورد و چه راحت سوال می کند و منتظر جواب است تعجب کرده بودم…حتی بحث سختش با راننده ی تاکسی و چونه زدن سر کرایه اش که اگر مادر بحث شان را قطع نمی کرد به قتل منجر می شد مرا روده بر کرده بود….!
وقتی به مرکز ام.آر.آی رسیدیم سایه بلافاصله نوبت گرفت…نوبت برای ۲ ساعت بعد…و رسیدن پیک داروهای تزریقی…
جمع سه نفره امان ۲ ساعت فرصت داشت برای حرف زدنو حرف شنیدن…و من در تمام این دو ساعت فقط شنونده بودم شنونده ی حرفهای سایه و مادرم…
کم کم داشت برایم همه ی برخورد ها و رفتارهایش معنا پیدا می کرد….سایه مرفه بی درد نبود …دردهایش هم شمردنی نبود…اما گرمای قلب مهربانش و تلاش بی وقفه اش برای کمک به بیمار، بی همتا وتکتاز و ستودنی بود…سایه پزشک بود یک پزشک واقعی…:regular
پ.ن: الانه که دکتر سین سین حســـــــــــــودیش بشه!:teeth
پ.ن: هفته ی پژوهش شروع شده…اولا تبریک به پژوهشگرای عزیز…دوما بگم که با دوستام رفتم دانشگاه و خیلی عالی بود حتما میگم که چه ها گذشت..:regular