بایگانی برای اسفند, ۱۳۸۹

سال نو مبارک

یکشنبه, اسفند ۲۹م, ۱۳۸۹

دوتا ماهی خوشدل خریدم یکی حنا خانوم یکی لپ نارنجی:tounge
مهدی هم یه ماهی مشکی خریده اسمشو گذاشته زهره:hypnoid:surprise
هنوز سفرمونو نچیدیم ولی امروز یه ۷ سین کوچولو برای مامان بزرگم درست کردمو فرستادم بیمارستان…امیدوارم زود حالش خوب بشه…
اینم سفره مامان بزرگم
IMG_0255.JPG
هفت سین خودمان:
IMG_0272.JPG
سبزه ی نودی امان Teeth
IMG_0277.JPG
زهره ی مهدی امان:laughing:
IMG_0281.JPG
سال نو پیش پیش مبــــــــــــــــارک تازه من اگه خدا بخواد یه مهمونه خیلی عزیز دارم:wink

به یاد عهــــدم ۲

شنبه, اسفند ۲۸م, ۱۳۸۹

رفتنمان به مطب دکتر مصادف شد با دیدن یک عالمه برف هر چه به شمال شهر نزدیک تر می شدیم دورو برمان سفید تر می شد…دلم میخواست ولو شوم در میان برفها و بیخیال شوم از همه چی اما خب نمی شد بالاخره به هوای برف بازی عزمم را جزم کردم که با دلی قرص و محکم بروم دکتر… و کلی خط و نشان برای صورت مهدی کشیده بودم که حالش را با برف و نشانه گیری دقیقم جا بیاورم…البته بعد از اتمام کارهای پزشکی ام
وقتی وارد اتاق دکتر شدم راستیش اتاقش روشنه روشن بود روی میزش یک عالمه گل بنفشه بودو پشت سر دکتر هم یه پنجره ی بزرگ بود که یه عالمه درخت که پر از برف بودنو میشد دید که حس خوبی بهم دست داد بخاری که از قهوه ی روی میزش هم بلند میشد همه چی خوشگل تر کرده بود…اولاش یخورده ای ترس و استرس و اضطرابو این چیزا داشتم اما مثل اینکه اون روز دکتر خیلی رو فرم بود و مدام حس اعتماد و محبت و مهربانی رو بهم منتقل میکرد به طوری که ویزیتمون نیم ساعتی طول کشید…از اینکه اولین بارم بود که میتونستم راحت و مثه یه بیمار با دکترم حرف بزنم فارغ از همه ی دانسته ها و ندانسته ها و فارغ از همه ی گذشته و آینده ها خوشحال بودم و حس امنیت و اعتمادو انگاری خدا بهم اون لحظه هدیه کرده بود…
از اینکه دکتر از شرایطم راضی بودو گفت حالم خوبه و با یادآوری چند تا نکته ی اصلی که دکتر سین سین بارها و بارها بهم گفته بودو من درست حسابی رعایت نکرده بودم( مثل : ورزش روزانه، غذاهای خاص مصرفی و …) تصمیمو برای کمک به خودم بیشتر کردم البته به جز یکی دو مورد که اونم سعی می کنم درستش کنم…
وقتی از اتاق دکتر اومدم بیرون مهدی تا منو دید گفت حس شیشمم می گفت که امروز حتما شادو شنگول از پیش دکتر میای خلاصه گفتم بپر بریم برف بازی رفیق …رفتیم و ثمره اش شد سوختن دستم و این هیولا برفی…:tounge
این روزا از یه طرف شلوغی و تکاپو برای آماده شدن و رفتن به پیشواز عیدِ از یه طرف دیگه مامان بزرگم حالش خوب نیستو همه ی لحظه هامو فکرام شده دعا برای سلامتیش…خدا کنه زودتر حالش خوب شه…براش دعا کنید…از همون دور دورااا…Razzraying
___________
. یه چیز بامزه:teeth
درخواست وام یک مرد روسی از بانکی درشهر مسکو به خاطر استفاده از شکلک خندان بجای امضای شخصی در فرم درخواست رد شد.
ولادیمیرکرلوف ۳۴ ساله اظهار داشت :این امضا در گذرنامه و کارت شناسایی ام پذیرفته شده اما نمیدانم چرا بانک آن را نمی پذیرد.
vam.jpg
گرچه نام این بانک به دلایلی افشا نشده اما اولگ پاولوویچ سخنگوی این بانک اظهار داشت :شکلک خندان بیشتر یک نقاشی است تا یک امضای رسمی شخصی و نمی تواند مورد پذیرش ما باشد
.
.
.
والله امضای دکتر سین سین هم همین شکلیه فقط امضای دکتر مو داره:laughing یه کتاب به من هدیه داده بود که امضاشو تو اون کتابه کشف کردم .:rolling
IMG_0253.JPG
:regular
عید میرسیم خدمتتون …پیشاپیش مبارک
:regular

به یاد عهـــــدم۱

شنبه, اسفند ۲۱م, ۱۳۸۹

دمدمای رفتن شد که حسابی حالم گرفته بود الله بختکی!
نمی دانم شاید یکمی ترسیده بودم!
کمی هم بی حوصله و حال رفتن نداشتم!
احساس آدمهایی را داشتم که قصد شکنجه اشان را داشتند با مخلوطی از خیال بافی و چاشنی ای از سوزش!
همیشه هول رفتن داشتم ها آنقدر که یک هفته ای قبل چمدانم را می بستمو روز شماری میکردم تا سفر…اما اینبار چمدانم را تا یکی دو ساعت قبل از رفتن به فرودگاه رو به راه کردم…گرد و خاک و پر از غبار توی آسمان خوشحالم کرده بود از اینکه شاید برنامه ی رفتنمان جور نشودو دم عیدی بمانیم خانه امانو خانه تکانی کنیم با دلی آسوده!
با دو ساعت تاخیر نهایتا ساعت ۲ شب به پایتخت رسیدیم…دم خدا هم گرم …آسمان ما خاکی آسمان تهران برفی…کلی لباس پوشیده بودم هیکلم شده بود قد آرنولد! تا به حال اینقدر لباس روی هم نپوشیده بودم سرمایی هستمو میدانستم تاب تحمل هوای برفی را ندارم اما فکر دیدن بارش برف و دست زدن برای بار اول به برف قند توی دلم آب میکردو سوزشه زیر این همه لباس رو برایم آسان و فکر مشغولم را آرام!
“خانم ها و آقایون به علت بارش برف پله های هواپیما لغزنده هستند لطفا در هنگام پیاده شدن از هواپیما احتیاط کنید”:shades
این را که شنیدم باورم شد که راستی راستی قرار است چند دقیقه دیگر برف بخورد توی صورتمو با دستایم برف را حس کنم! حس کنم؟
پیاده که شدم بارشش قطع شده بود اما تا چشمم کار میکرد دورو برم سفیده سفید! بود…منتظر بودم که به مهدی ملحق شوم تا برویم سراغ برف بازی…ساعت سه شب! چهره ام گل گلی شده بود…شاد و خندان…از دیدن آن همه برف یکجا کیف کرده بودم….انگار نه انگار که تا چند ساعت قبل دلم نمیخواست پایم را آنجا بگذارم..
برای اولین بار که دست به برف زدم یاد برفک یخچال افتادم نرم و سفید و سرده سرد…
ساعت ۳ شب بودو صدای مادر در آمده بود که بنجنبید باید برسیم هتل و بخوابیم که کلی کار داریم برای فردا…ساعت ۴:۳۰ بود که سرم را روی بالشتم گذاشتم…خوابم نمیبرد از بس دست به برف زده بودم سوزش غوغا کرده بود یکجوری حالم را جا آورد که خودم را فحش دادمو گفتم تا ابد دست به برف نمیزنم…در دلم حالم از هرچه برف و برف بازی و آدم برفی بود بهم میخورد…نمی دانم چه ساعتی اما فکر کنم طرفهای ساعت ۸ چشمهایم خود به خود بسته شد …وقتی از خواب بیدار شدم باز دلم هوای برف بازی کرد:tounge اما از برف خبری نبود همه ی برفهای آن حوالی از تابش عمود آفتاب آب شده بودو من نزدیک بود از ناراحتی بمیرم…انگاری بعد از تقلیل سوزش عهد دیشبم یادم رفته بود…اما چه فایده…برفی در کار نبود…! حتی از برفها عکس نگرفته بودم! شروع کردم به دعا کردن و گفتم خدایا من برف میخواهم …دمت گرم …ببــــــــــار!
*شمارش معکوس تا سال ۱۳۹۰
** کسی از نانک خبر داره ؟
*** مطلبی مفید از تجربیات شخصی یک دوست نخاعی: ۱ ، ۲ ، ۳
:regular

برف ندیده

چهارشنبه, اسفند ۱۸م, ۱۳۸۹

آخ جـــــــــــــــــــــــــــــــون برف:tounge
اینم هیــــــولا برفی من…هیولا برفی دست مونایی:tounge
hayola%20barfi%20mona.jpg

شمارش معکوس تا سال تحویل ۱۳۹۰

:regular:regular

کیمیای زندگی

چهارشنبه, اسفند ۴م, ۱۳۸۹

بالاخره بعد از این همه مدت موفق شدم فیلم طلا و مس رو ببینم…تعریفشو زیاد شنیده بودم اما هیچوقت فکر نمی کردم که بتونه اینقدر روم تاثیر بذاره …
من تک تک لحظه های زهرا سادات رو حس کردم از همون اول اولش..از همون اولین باری که تو بیمارستان رو ویلچر نشست و به شوهرش می گفت ببرش خونه و که از محیط و شرایط میترسه و می گفت هیچیش نیست…من انکارو تو چشاش خوندم…اونجا که تلاش میکرد به هر قیمتی خودش کاراش رو بکنه و یا از خفت و خواری به رخ کشیدن شرایط گریه و اعتراض کرد…
حتی اتفاق ساده ی افتادن لیوان چای از دستش که اتفاقا صبح همون روز برای من تو دانشگاه اتفاق افتاده بود…روی نسیم طفلکی چای ریخت…
به نظر من عواطف، احساسات، واقعیت ها، انکارها، سختی ها، ترسها، مشکلات و اشکها و لبخندها واقعی به نمایش در اومده بود…از اینکه این فیلم رو دیدم خوشحالم…بغض من با لحظه های سخت زهرا سادات شکست اما با جمله ی آخر که دوستت دارم بود و محبت کامل رو نشون میداد به شعف و اوج شادمانی رسیدم و احساس کردم بعد از فیلم بیشتر خودمو شرایطو خانواده رو فهمیدم…
شاید یه مرور به صورت دیداری همراه با آرامش و گریه ی راحت، بهترین بود برای من، تا دوباره تلاش کنم…
تا دوباره بفهمم که کیمیای اصلی زندگی محبته ولا غیر…
که محبت و عشق و صبر و دستگیری که زندگی رو می سازه…
مثل دستگیری مهـــــــــــدی جــــــــــــــونی!:tounge
.
.
.
:regular