بایگانی برای اردیبهشت, ۱۳۹۰

تجربه ی خیلی جدید

دوشنبه, اردیبهشت ۲۶م, ۱۳۹۰

 

 

اینکه بگم یه چیز عجیبی من رو به سمته این سفر کشوند والله دروغ نگفته ام .. چون در حال حاضر…

من توی این سفر یک تجربه ی خیلی خیلی نویی خواهم داشت…تجربه ای که خودم خواستمش و خوشحالم که میتونم و تو خودم میبینم که تواناییشو دارمو از پسش بر میام…اینکه تو این سفر بچه ها با قطار میرنو و من با هواپیما اونم تکی پا به مشهد مقدس میذارم…از اینکه پدرم اجازه دادو مادرم دلهره هاشو قورت داده خوشحالم و بعد هم از اینکه به تواناییم اعتماد کردن خوشحالتر هستم … از اینکه بیماری و دارو و شرایط خواب و رفت و آمد و کارهای خصوصی و عمومی ام باعث نشد که بابا و مامان نه بیارن کیفم کوکه!

 

از همین الان کلی برنامه ریزی کردم واسه همون سه چهار ساعتی که تو مشهد مقدس تنهام…(چشمک)

از طرفی تحویل هتل برای بچه ها با منه…وقتی نسیم که رهبر گروهمون توی سفره بدون اینکه من بهش بگم مدارکه هتلمونو اوورد دانشگاه بهم داد و گفت تو زودتر میرسیو هتلو تحویل بگیر برای ما ..از خوشحالی تو دلم حال و هوایی بوداااا        

خدایا شکرت…         

آشغال جمع کن

سه شنبه, اردیبهشت ۲۰م, ۱۳۹۰



خودم فکر می کنم که نمی تونم خیلی ساده از بعضی چیزهای به ظاهر کم اهمیت بگذرم…

آخه دختر این همه کارت استفاده شده به درد سر قبرت میخوره؟

خنزر پنزر زیاد جمع می کنم…چیزهای عجیب غریب…در عین اینکه مرتب و منظم هستم  و تا حالا صدای کسی رو از آشغالام در نیوردم…اما مثه مورچه ها مدام مشغول انبار کردن و ذخیره ی آشغال هستم…تو همه ی این آشغالا یه خاطره هایی هست که فقط مال خوده خودمه…

دختر یاب

دوشنبه, اردیبهشت ۱۲م, ۱۳۹۰

چند وقته دارم واسطه ی امر خیر میشم…میگم موسسه باز کنم هم بد نیستا!

از اینور و اونور و فک و فوکولو آشنا و …زنگ میزنن دنبال دختره خوب میگردن بعد من هم دوسته دوست یا فامیل دوست یا خود دوست یا خواهر دوست یا … رو معرفی میکنم…میگن دختر میخوایم مثه خودت باشه هاااااااا …میگم فعلا ما بوق!

_________

*دیروز با ریحانه رفتیم زیر بارون توت چیدیم…بعد همون جوری کر و کثیف میخوردیم…میگن همه چی با چرک خوشمزه تره…دقیقا همونجوری…بعد من دخترا رو هم زیر نظر داشتم…شدم عین پسرا…به خاطر موسسه ام دیگه !

_________

*آهان…انگاری مشهد رفتنمون داره جور میشه…

اینروزا دلم میخواد تنها باشم…دلم میخواد برم امام رضا یه روزشو تنهایی بشینم دقیقا رو به روی حرم طلایی کلی حرف بزنم…دلم میخواد از تتزلزل های گاه و بیگاه رها بشم… رها میشم…

بریم مشهـــــد !؟

یکشنبه, اردیبهشت ۴م, ۱۳۹۰

یک استرس خاصی دارم از این استرسها که دلیل کاملشو نمی دونم …
تو ذهنمون برنامه ریزی کردیم واسه آخرین سفر دانشجوییمون و مجــــــــردی! …اونم کجا ؟ مشهد!
اما هنوز ته دلم تصمیم نگرفتم که برم…انگاری دلم به سفر نیست و از یه سری چیزا میترسم…بازم گیج میزنم…فعلا تا بیست روز دیگه کارا دارمو احتمال رفتنم تو این بیست روز صفره! اما بعدش شاید…می ترسم نه بیارمو بعدش پشیمون بشم…
گفته بودم که عاشق هدیه های غیر منتظره هستم امروز یه هدیه ی غیر منتظره از نسیم گرفتم و به قدری خوشحال شدم که نمی تونم وصف کنم اونم چیزی که کلی دنبالش بود…وااااااااااااااااای خیلی خوب بود ….

فید جدیدم: http://mona.special.ir/feed/