بایگانی برای خرداد, ۱۳۹۰

ندید بدیدهای اوریجینال!

شنبه, خرداد ۲۸م, ۱۳۹۰

با ورودمون به رستوران هتل و دیدن اون همه غذای رنگارنگی که سلف سرویس در اختیار مون بود شوکه شده بودیم نمی دونستیم که غذامون به طور کلی با پول هتل حساب شده بود یا نه ..با خودمون فکر کردیم که محاله حساب شده باشه! آخر شبی صد و هفتاد تومن برای ۴ نفر به اضافه ی شام و ناهار و صبحانه در همچین هتلی غیر ممکن به نظر میرسید…من که در هواپیما ساندویچ نسبتا خوبی خورده بودم خودم را از خوردن ناهار کنار کشیدم و گفتم برید غذای گرون گرون بخورید حالش رو ببرید…و بعدش صد تومن بر سه تقسیم کنیدو قربون صدقه شکمتتون برید…

خلاصه تصمیم بر این گرفته شد که به جای گرفتن سه غذا یک غذا بگیرن و سه تایی با هم بخورن!..و بعد پول یه غذا رو بدنو شکر خدا کنن بابته وفور نعمت و جیب بابا!
ریحانه شد مسئول کشیدن غذا و ما هم نشسته بودیم منتظر که دیدیم ریحانه هم نامردی نکردو تا تونسته غذا کشیده …شاید ۵ نوع غذا رو هم دیگه!

وقتی از هتل خواستیم بیایم بیرون نسیم پرسید که هزینه ی غذا چقدر شد؟ گفتن خانوما شما قبلا هزینه ی غذا رو حساب کردین و همموون دماغ سوخته شدیم و البته یک ناهار به یادماندنی و خوشمزه! همراه با خنده!

پدر

پنجشنبه, خرداد ۲۶م, ۱۳۹۰

امیدوارم ازم راضی باشه…

میلاد حضرت علی (ع )و روز پدران و مردان مبارک…

مادر بزرگ

یکشنبه, خرداد ۲۲م, ۱۳۹۰

مگر در باورم میگنجد پر کشیدنت…

به ظاهر استقلال!

دوشنبه, خرداد ۹م, ۱۳۹۰

وارد فرودگاه که شدم اولین فکر م تماس با خانواده بودو بعدش هم رهایی و ولویی و تک خوری و مجــــــردی!

یک حس خوب استقلال و توانایی محض وجودمو گرفته بودو برای خودم خانوم بازی در میوووردم احساس بزرگ بودنو اینا بهم دست داده بود…سه یا چهار ساعتی وقت مونده بود تا دوستام که با قطار حرکت کرده بودن به سمت مشهد به من ملحق بشن و من توی این ۴ ساعت کلی برنامه ریختم…خیلی ها نگام یکرد و خیلی ها ازم می پرسیدن …تنهایی ؟؟ و من هم با غرور و محکم می گفتم بله که تنهام !

اولین خرید رو برای خودم کردم که آینه ی سنتی بود

 

 

 

 

 

 

 

 

بعدش هم رفتم تو فضای آزادو کلی عکاسی کرد

 

مشغول عکاسی بودم که یه آقای پلیس راهنمایی و رانندگی اومد سمتم…ازم پرسید تنهایی ؟ گفتم بله گفت چیزی نیاز نداری ؟ گفتم حقیقتا میخوام تاکسی بگیرم برم هتل…گفت همین جا بمون الساعه میام…منم هی مشغول عکاسی بودمو وسط اون آفتاب داغ هی نسیم خنک میخورد بهم و واسه خودم تو صفا بودم که دیدم یه سمند زرد ایستاد جلو پام…داخل ماشینو که نگاه کردم دیدم آقا پلیسه جلو نشسته بود و وقتی از ماشین پیاده شد کلی سفارش به راننده تاکسی کردو گفت : حاجی این خانومو هر جا میخواد برسونو حواست بهش باشه…از پلیس مهربان تشکر کردمو سوار تاکسی شدمو به سمته هتل رفتم…تو حال و هوای خاصی بودمو یه اضطراب خاصی داشتم…با پیچیدن ماشین به سمت یه خیابون دیدم راننده گفت اسلام و علیک…سرمو که بلند کردم حرم طلایی امام را رو دیدمو ..

نزدیک هتل بودیم…هتلمون وسط یه بازار شلوغو یه کوچه بن بست بود و دقیقا روبروی حرم…راننده مجبور بود منو سر بازار پیاده کنه و منم یه مسافتی رو تا هتل باید خودم میرفتم…سر کوچه که پیاده شدم سریع گوشیمو در اووردم تا به مامان خبر بدم که یهو دیدم فروشنده ی یه مغازه از داخل مغازه بیرون اومدو گفت خانوم کمک نیاز ندارین؟ گفت میخوام برم هتل فلانی راهش نزدیکه ؟ گفت اگه اجازه بدین میرسونمتون تا دم درش…منم تو دلم گفتم دمت گرم…بعد گفتم ممنون از لطفتون…خلاصه منو رسوند تا دم در و رفت…مشغول برانداز کزدن هتل بودمو که خدمه ی هتل اومد گفت شما مهمان هتل هستین ؟ گفتم بله گفت خوش اومدینو بردم تو لابی خلاصه مثله رییس جمهورا رسیدم تو هتل…

دیگه اونجا یه کلاسی برای خودم گذاشتم که خودمم هنوز باورم نمیشه…کارت ملی و برگه ی رزرو هتلو در اوردمو سوئیتو تحویل گرفتم…بعدش خدمه بردم تو اتاقو همه جا رو نشونم داد…با تحویل هتل دیگه خیالم راحت شده بودو هی ساعتو نگاه میکردم هی زنگ میزدم به بچه ها که بدویید که به ناهار برسیم…نزدیک ساعت ۳ بعد از ظهر بود که بچه ها به هتل رسیدن…و کلی بخند بخندو مسخره بازی شروع شد…غذای هتل سلف سرویس بود با بوفه و…و تا ساعت ۳:۳۰ وقت نمونده بود…سریع آماده شدیمو با شکمهای پر از قار و قور رسیدیم تو رستوران که…

پر !

شنبه, خرداد ۷م, ۱۳۹۰

نسرین به خانه ی بخت رفتو ریحانه هم قبولی اش در تهران صد در صد شد…فعلا دو نفر پرید!

.

.

.

این پیش بینی های من هم خوب کار می کند ها…

در کمال آرامش

جمعه, خرداد ۶م, ۱۳۹۰

زمان جدا شدنم از خونواده توی فرودگاه تنها تنها چرخهای ویلچرو حرکت دادمو با یه برگشت کوچولو و چشم تو چشمهای بابا مامان شدن خدافظی رو گفتمو به طرف سالن انتظار حرکت کردم…با اومدن یه خانوم محجبه به سمتم و اینکه مامانتون سفارش کرده که هوای دخترمو داشته باشین یه حس خوبی بهم دست داد …آذر دختر تحصیل کرده و با فهم و کمالاتی بود و میتونستم روی مهربونیه زیادش حسابها باز کنم…انگاری اضطراب آذر خانوم از من بیشتر بود…از تنهایی من.. و مدام دوست داشت احساس سختی نکنم و حاضر بود هر کاری برای راحتی من بکنه..انتظارش برای سوار شدن من به هواپیما و آروم کردن دختر کوچیکش که مدام پاش را به زمین می کوبیدو می خواست هر چه زودتر سوار هواپیما بشه همش حاکی از این بود…آذر و خونوادش حس امنیت بیشتری برام آفریدن و حس کردم که این خانواده شاید یک همراه فرستاده شده برای من بودند…

آذر حتی با پارتی بازی جای خودش و همسر و فرزندانش را تغییر داد و دقیقا پشت سر من بودو تا خود مشهد حمایتم میکرد… جالب بود که دو ساعت سفر من روی صندلی که دو طرفش خالی بود و در کنار پنجره در آرامشی عمیق بودم و آذر و خونوادش هم پشت سرم همه جوره هوامو داشتن…

تمام طول سفر نگاهم به پنجره بود و مشغول تفکر و عکاسی خلبان که اعلام کرد چیزی به نشستن هواپیما تو مشهد مقدس نمونده خودمو جمع و جور کردمو یه شادی وصف نشدنی تمومه وجودمو گرفت…یه لحظه یاد این موضوع افتادم که کاشکی خدمه ای که قراره منو پیاده کنن آدمای خوبی باشن…یعنی همشون خوبن ها …اما من معذب نباشم…و این فقط یه آن از دلم گذشت…

وقتی هواپیما به زمین نشست…دوباره بچه های آذر بهونه ی پیاده شدن از هواپیما رو میگرفتن اما آذر در کمال خونسردی در کنار من موندو گفت خودم باید به خدمه کمک کنم برای پیاده شدنت…یه لحظه دلم ریخت…از اینکه آذر چطور فهمیده بود که چیا از دل من گذشته…از نگاهم ؟ یا … خوشحال بودم که آذر کنارمه …با اومدنه خدمه تعجبم بیشترو بیشتر شد چونکه اونروز برای اولین بار بود که میدیدم خدمه ی هواپیما برای پیاده کردن مسافرای معلول، خانم هستن !! من در کمال آرامش و راحتی از هواپیما پیاده شدم و این شد که برای اولین بار تنهایی و البته با فرستاده های خدا پا به خاک مشهد مقدس گذاشتم… به مشهد مقدس خوش اومدی مونا خانوم..

من و آسمان و تنهایی

چهارشنبه, خرداد ۴م, ۱۳۹۰

مشهد رفتمو آمدم یک سفر سه روزه ی کاملا فشرده و پر از برنامه!

سفری کاملا مجردی و پر از اخبار …

سفری که لحظه لحظه هایش برایم پیامی داشت…

لحظه های تنهایی ام از فرودگاه مبدا تا مقصد وقت خوبی بود برای فکر کردن به همه ی آنچه که در اطراف من بود… آن هم در آسمان و دیدن قدرت خدا و کوچکی خودم و افکارم