بایگانی برای تیر, ۱۳۹۰

خدایا

جمعه, تیر ۳۱م, ۱۳۹۰

تو آینه که خودمو نگاه کردم انگار یه غریبه رو دیدم…به شدت لاغر و کم غذا شدم…سوزش امانمو بریده..خدایا مددی..

ارثیه

سه شنبه, تیر ۲۸م, ۱۳۹۰

تو مراسم فوت مامان بزرگم یک کشف بزرگ بین نوه ها صورت گرفته بود…یکی از نوه هایی دختری مامانبزرگ توی دانشگاه سر یه موضوعی با دوستش بحثش میشه…بحث از این قرار بوده که این نوه ی ما یه شکلی رو یه جور برداشت میکرده و دوستش یه جور دیگه و مدام دوستش تو کله ش می کوبونده که مگه نمی بینی ! کوری ! خلاصه این نوه ی مامان بزرگ اول از همه اون تصویرو به چهار پنج تا دیگه از دوستاش نشون میده و در آخر هم می بینه که همه حرف همون دوست اولشو میزنن اما خودشم با قاطعیت می گفته که من این تصویرو اینجوری می بینم…خلاصه کلی دنبالش بوده که آخه چرا مغزم این برداشتو از این تصویر داره…تا اینکه متوجه شده مبتلا به کوررنگیه…و از اونجایی که یه صفته مغلوبه این بیماری رو از مامان بزرگ خدا بیامرزم به یادگار داره …یعنی مامانبزرگ به دختر و دختر هم به پسرش… حالا نکته جالبش اینجاستکه هممونو تو مراسم فوت مامانبزرگم با آزمایش ایشیهارا چک کرد…خدا رو شکر نوه های پسری که ماها باشیم هیچ کدوم کوررنگی رو نداشتن اما همه ی نوه های دختر ناقل بودنو تقدیم پسرانشون کردن…

اینم آزمایش ایشیهارا البته این یه نوعشه برای اونایی که رنگ سبز رو نمی تونن تشخیص بدن باید تست رو کامل انجام بدین …(فقط نمونه گذاشتم )

اگه عدد ۶ رو دیدین یعنی سالم هستید اگه ۲ دیدین یعنی کورنگی دارید

البته نترسیدها چون زیاد دردسر نیست و انواع و اقسام داره در تشخیص و برداشت از رنگ ها، تو افراد مختلفه و زیاد هم مشکل ساز در روند زندگی نیست…و در کل خیلی از افراد در طول زندگیشون حتی متوجه نمی شن که کورنگی دارن…

همین علی برقکار ما که برقکاری خونه رو انجام داد کوررنگ بود به جای استفاده از رنگها ی معمول تو سیم کشی از رنگهای دلخواه خودش استفاده کرده که رنگشونو درک کنه و تفاوت بذاره بین کابل ها و ما رو پیچونده حالا حتی واسه کارهای کوچیکه برقی هم باید بگیم علی برقکار بیا به دادمون برس ما که نوفهمیم تو چه کرده ای ؟؟؟؟؟؟؟و این یعنی حالشو ببر حتی اگه کور رنگی

میتونید برای مطالعه ی بیشتر در مورد کورنگی بخونید (+)

________________

پرشین بلاگ. معرفی صد وبلاگ برتر

نوبره والا !

یکشنبه, تیر ۲۶م, ۱۳۹۰

چند روز پیشا مهدی و پسرای همسن و سال تو فامیلمون دور هم جمع شده بود ۴ نفر بودن…بعد به سرشون زده بود که مزاحم تلفنی بزنن…حالا مزاحم کی بشن جالبه ! زنگ میزدن به فامیلامون که خارج از کشور بودن و بعد مسخره بازی و ….تا ببینن عکس العمل طرف در برخورد با مزاحم تلفنی چه جوریاست…و جالب تر اینه که فامیلمون وسط کانادا نشسته و وقتی مزاحم تلفنی که مهدی باشه پشت گوشی میخنده بهش میگه : خر بخنده ! والا اینجا که می یان یه کلمه فارسی از دهنشون در نمی یاد ! واقعا یه درصد هم فک نکنم به ذهنشون رسیده باشه مزاحمشون از ایرانه!

آخه من نمی دونم خدا چقدر به مهدی و اون سه نفر عقل داده که زنگ میزنن خارج از کشور مزاحمی! این مدلیشو ندیده بودم و نشنیده بودم…الان دیگه مزاحم تلفنی با ایجاد کالر آیدی ها واقعا منسوخ شده البته به جز ایرانسل که هزینه ی خریدش اینقدر کمه که..واقعا نمی فهمم مزاحمت چه معنا داره و چی نصیب مزاحمِ تلفنی میشه…از مهدی میپرسم چی نصیبت شد ؟ میگه به خدا من نخواستم ها…میگم خب حالا که انجام دادی چی نصیبت شد ؟ گفت خندیدم شدید ! گفتم همون جمله حقت بود واقعا ! خر بخنده!

ترس

یکشنبه, تیر ۲۶م, ۱۳۹۰

به نظرم احساس ترس یکی از بدترین چیزایی ه که میتونه به یه بیمار نخاعی فشار جسمی بیاره..
من وقتی تو شرایط ترس قرار میگیرم اول افت شدید فشار خون دارم و بعدش تپش بسیار تند و یک فشار و درد ضربان دار تو گردنو سر …به طوری که احساس میکنم یه جریان شدید از تنه ام به سمته سرم در حرکته…و این یعنی علاوه بر اون حس گناه لعنتی و جواب و سوال پس دادن به خلق خدا باید یک درد جسمی شدید هم تحمل کنی..
البته همه ی اینا یک طرفه قضیه ست…ترس از گناهی که خودت انجامش دادی…
ترس از لحظه لحظه ی اتفاقات تلخ زندگی بماند…اتفاقاتی که خاصیته زندگی هستن و دیر یا زود اتفاق می افتن چه بخوای چه نخوای …مثه مرگ عزیزان و یا…
البته ترسهای این مدلی معمولا با صبری که خدا میده به مرور زمان حل میشه و ذهن آروم و آروم تر میشه…اما ترس از کاری که خودت کردی و خودت مسببش بودی وعواقبشو در آینده هم خواهی دید خیلی شکننده کنندست …و همیشه تو ثانیه ثانیه زندگیت بمونی بین یه دو راهی..و یکجورایی تا حل نشه خیالت راحت نمیشه…
من همیشه موندم که چرا خدا با اون همه بزرگیش گناهتو می بخشه اما بشر با اون همه کوچکی نمی بخشه؟؟ و میذاره ترس تو وجودت بجوشه…
البته جوابم تو خود سوالم بود …خدا بزرگو بخشندست که می بخشه…
من میگم کاشکی اول اولش خطا نمی کردیم که حالا بترسیم…اما حالا که خطا کردیم ببخشیم همدیگه رو و واگذارش کنیم به خدا…البته در صورت پشیمونی و کنار گذاشتن خطا برای همیشه.. تا ترس کمرنگ بشه…

عیدتون مبارک و دلتون شاد و بی ترس…

جهت اطلاع

پنجشنبه, تیر ۲۳م, ۱۳۹۰

امروز مراسم معرفی یکصد وبلاگ نویس برتر زن ایران از میان ۳۷۰۰ وبلاگ نویس زن از ساعت ۴ تا ۷ عصر در تالار شهریاران جوان واقع در خیابان استاد نجات الهی(ویلا) ، خیابان ورشو از سوی پرشین بلاگ برگزار خواهد شد.

___________

بعدا نوشت:
وبلاگم رتبه ی یک چهره ی نو وبلاگ نویس زن شد.
نتونستم در مراسم شرکت کنم اما مسئولین پرشین بلاگ لوح و هدیه ام رو قول دادن برام دوشنبه به احتمال زیاد پست کنند…ایشالا
با تشکر از یکی از داورهای مسابقه ( ویولت ) که به انتخاب ایشون بنده مطرح شدم! وگرنه که من هیچی نیستم…

از خدا خواسته ها

جمعه, تیر ۱۷م, ۱۳۹۰

همه میدونن که چقدر عاشقه بچه هام…
همیشه تو هر مجلسی دو سه تا بچه دور و برم نشستن…
دیروز پسرم پارسا اومده …یه ذره که بود وقتی تقریبا چند ماهش بود به نام خودم کردمش …گفتم پسرمه! حالا بعد از یه سال دیروز دیدمش بهم میگه: تو کی هستی ؟ بش میگم مادرتم نه نه !مثه قند میمونه ! سفیدو خوشگل..
دستِ یه دختریو گرفته بود نشوندمشون پیش خودم به پارسا میگم ببوس دختر رو
دستشو حلقه میکنه دوره سرِ دخترِ
دهنشو تا آخرین درجه باز میکنه
تو چشمماش پر از شیطنت و شادی موج میزنه
بعد یه لحظه توجهم به دخترِ جلب میشه
میبینم چشماشو بسته رفته تو حس!
خندم میگیره
به خودم میگم از خدا خواسته بودن بشون بگم همو ببوسین…
.
.
.
.

صبر جمیل!

چهارشنبه, تیر ۱۵م, ۱۳۹۰

هنوز یه ماه نگذشته از عزای مادر بزرگ ، پدر بزرگ هم رفت
و عملا کمر خونوادمون دو نیم شد
هر چند من از مرگ خوبی که خدا نصیبش کرد خوشحالم…یک مرگ آرامو طبیعی…بی دغدغه و بی استرس
ولی خب یه شوک بزرگ به خصوص برای من که اولین نفر بودم فهمیدم و باید پیغام بد رو به خونواده میدادم…
نوبت دکترم کنسل شد منشی زنگ زد و گفت دکتر حالش خوب نیست و نمی یاد مطب …مهدی گفت زبونم لال زبونم لال اگه دکتر بمیره چیکار کنیم مونا ؟؟تو چی میشی؟؟…جوابی نداشتم بهش…اما دکتر سین سین می گفت : خوب یه دکتر دیگه! اما اون موقع یادم رفت بش بگم خودت گفتی این کله گنده ترین دکتر ایرانه!
سه چهار روزی هست دیابت بابا زده به چشماش…ترس برمون داشته…
خودمم که ماشالله هر روز یه چیز جدید ! نمیدونم چرا اینجوری شدم…آب و روغن قاطی کردم…
فقط خدا میتونه کمکمون کنه…همین

نادونی!

یکشنبه, تیر ۱۲م, ۱۳۹۰

یه چند وقته دارم از نادونی و خنگی خودم هی تند تند بد شانسی میارم…
نمی دونم چرا اینجوری شدم …
قرآنِ موبایلمو خیلی دوسش دارم اوایل دوران دانشجوییمون همکلاسیم “شوکت” برام بلوتوث اش کرده بود میگفت گوشی من نمی خونتش اما به همه دادم دیگه هر کی و شانسش…شانس من خوب بود واسم کار کرد… زیرنویس فارسی با تفسیر روان و هوارتا ویژگی خوب دیگه داره …هزارتا خاطره دارم باش وقتی میخونمش بعضی از روزها و خاطره های دانشگاهی و حتی روزایی که خوب یا بد بود برام میومد جلو چشمام یه حسی خاصی بود برام… ۴ ساله …اما امروز دستام خیس بود و گوشیمو گرفته بودم دستم که یهو دیدم گوشی قاطی کرده ! میخواستم جواب اس ام اس بدم دیدم اووو اصلا تایپش خراب شده رفته و شماره هاش قاطی کرده رفتم تک تک برنامه ها رو چک کردم که ببینم بقیه چیزا درستن یا نه که دیدم قرآنم خراب شده و کار نمی کنه ! خیلی ناراحت شدم…خیلی
کاش بتونم دوباره نرم افزارشو گیر بیارم…

اشتباهاتم زیاد شده …
کلی برای تابستونم برنامه ریختم ولی فعلا تو این دورزی که گذشت شدیدا خنگ زدم…و بعدش غم و غصه ی نادونی…بدتر از اون اینه که خیلی تو گذشته میمونم به حدی که از حال و آینده غافل میشم…

جواب سوال های زیر تو دیدگاههاش گذاشتم حتما بخونین..

سوال و بعد مقایسه با یک جواب !

جمعه, تیر ۱۰م, ۱۳۹۰

دوست دارم جوابهای سوالهای زیر رو از زبون شما بشنوم…سوالهای قشنگی هستن…
اولین چیزی که به ذهنتون میرسه باشه…
تقلب مقلب هم ممنوع!
منتظرم!

۱- اگر بخواهید با خدا سخن بگویید کلامتان را با خدا چگونه آغاز میکنید؟

۲- اگه یه روز بری در جهنم (خدایی نکرده) به خدا چی میگی؟

۳- اگه بخوای خدا رو تهدید کنی به خدا چی میگی؟

۴- مهمترین چیزی که شما رو در همه حال آسوده خاطر میکنه چیه؟

۵- مهمترین سرمایه شما در زندگی چه چیزی هست؟

۶- در چه شرایطی احساس میکنید که زندگی آبادی دارید؟

۷- مهمترین چیزی که شما مالک آن هستید در این دنیا چه چیز است؟

۸- عاشقانه ترین حرفی رو که تا حالا به خدا گفتید چی بوده؟!!!

۹- مهمترین هدف شما در زندگی در این دنیا چیست؟!!

۱۰- انگیزه ی شما از این که خدا را بندگی میکنید چیست؟!

۱۱- اگه بخواید آخرین دعای خودتون رو برای خودتون به درگاه خدا بگید چی میگید؟!

بعدا نوشت : جواب حضرت علی (ع) رو گذاشتم تو دیدگاهها…برگرفته از سایت بیـــــداری انــــدیشه

هدیه ی کذایی!

چهارشنبه, تیر ۸م, ۱۳۹۰

۸ سالم بود و تازه زمین گیر شده بودم روزهای اول بیماریم خورد به سال نو…
سال نو هر کی میومد دیدنم دست خالی نمی اومد…خلاصه من حسابی تو حال و صفایی بودم که نگو…روز سیزده به در بود …اون موقع هنوز نمی تونستم بشینم واسه همین هم سیزده مونو تو خونه به در کردیم اونروز یکی اومده بود خونمون…از قضا با خودش واسه ی بنده یه مرغ عشق اوورده بود …
حالا اینکه چقدر به درد من میخورد تو اون سن با اون وضعیتم و البته تو اون روز بماند!
من شدیدا از جونورو حشرات می ترسم به خصوص از این عنکبوتها که می پرن یا پا درازن!…
از اون مرغ عشقه هم می ترسیدم اما بابام می گرفت تو دستش من یواش نازش میکردم…خلاصه مرغ عشقه رو گذاشتن تو قفسشو …قفسشم گذاشتن تو گلخونه…اون موقع ها یه گلخونه پر از درختچه های طبیعی داشتیم…خیلی مامان بابام علاقه مند بودن به نگهداری گل و گیاه…این قفس مرغ عشق هم گذاشتن لا به لای گلدونهای توی گلخونه…شب بود مامانم میخواست آب بده به مرغ عشقه که دید…ای وای…مرغ عشقه نیست! حالا اینور بگرد اونور بگرد..بین درختچه هاو…نبود که نبود…خلاصه آخره شب همه دور هم نشستیم و حدسیاتمونو گذاشتیم کنار هم و به این نتیجه رسیدیم که مرغ عشقه از یه دریچه ی کوچیکی که یکی از شیشه های گلخونه داشت خودشو به آسمون رسونده و ما هم گرفتیم خوابیدیم…
تا فردا صبح شد…صبح اولین روز کاری…همه باید میرفتن از خونه بیرون و من تا ساعت ۱۲ ظهر هر روز تنها می موندم…مدرسه نمی تونستم برم …۷ ماهی دور شدم از درس..یه همسایه ای داشتیم که گهگاهی میومد بهم سر میزد اما تلفن نداشت خونشون که بهش زنگ بزنم …دیگه شانسکی میومد پیشم…خودمو شانسم!
اون موقعها یه پتو قرمز اناری پهن بود وسط هال و من اونجا میخوابیدم یه تلفن عتیقه هم داشتیم از اینها که شماره هاش سوراخ سوراخ بود بعد انگشتتو میکردی تو سوراخ شماره ها می چرخوندی و شماره گیری میکردی با یه سیم کوتاه یکم اونطرف تر از من بود… یه متری بم فاصله داشت…برای مواقع ضروری بهم گفته بودن که می تونی از این استفاده کنی…موبایلو این حرفا هم که نبود…اگر خیلی ضروری میشد زنگ میزدم محل کار بابام یا مامانم…
خلاصه خبر مرگم خواب بودم…اوایل بیماریمم اوضام قاراشمیش بود…زیاد تکون مکون نمی تونستم بخورم…تو شوک بودم…احساس کردم یه صدایی میاد و یکی داره تو خونه وول میخوره..سرمو هی اینورو اونور می چرخوندم خبری نبود…یهو دیدم یه چیزی از این چراغ به اون چراغ داره می پره حالا چی بود؟ مرغ عشق کذایی! من چه جوری شدم فقط خدا میدونه…یه ملحفه نازک ِسفید، مامان روم انداخته بود اونو کشیدم رو صورتمو فقط جیغ می کشیدمو گریه می کردم…از زیر اون ملحفه همه چیو میدیدم…دیگه چشامو بستمو فقط جیغ می کشیدم…سعی کردم رو شکمم بخوابمو سینه خیز برم به سمته تلفن…همونجوری خودمو زیر ملحفه قایم کرده بودم اما با هر بال زدن و پریدن این پرنده احساس بیهوشی به من دست میداد…تا اینکه به تلفن رسیدم…قصد داشتم زنگ بزنم همسایه…اما یادم اومد تلفن نداره…اگه داشت زودی بهم میرسید…گفتم زنگ میزنم بابا بیاد…دستام تکون نمی خوردن بدنم میلرزید شدید، نمی تونستم شماره بگیرم با اون تلفن …خلاصه همون جا کنار تلفن با اون همه گریه خوابم برد…مامان که اومد با رختخواب بهم ریخته ی منو صورت پر از اشک منو بدن بی جونمو فرش گند زده شده رو به رو شد…اما مرغ عشق رو دوباره پیدا نکردن…مثل اینکه این بار واقعا رفته بود…
هنوزم وقتی میخوام گریه کنم میرم زیر پتو یا ملحفه اما دیگه بی صدا…خودمم صدامو نمی شنوم…و هنوزم میترسم از جک و جونور…اما مورچه ها رو دوست دارم…چون اون موقع ها که تنها بودم گاهی تا ۳ ساعت به خونه و زندگی مورچه ها نگاه میکردم…دوست داشتم مورچه باشم…مهربونن..

آیــــــــدا

شنبه, تیر ۴م, ۱۳۹۰

از یه ماه قبل از سفر به مشهدم تصمیممو گرفتم که اگه رفتم مشهد هر جور شده به دیدن آیدا برم…
آیدا یکی از پر مشکل ترین ضایعات نخاعیه …ضایعه نخاعی گردنی با سوزشی شدید که تمام بدنشو فرا گرفته و یواش یواش وارد زندگیش شد…از گردن به پایین دچار فلج اندام ها شده و تنها ۳۰ درصد از یکی از دستاش حرکت داره…مشکلات تنفسی و تکلمش هم از یک طرف دیگه به سختی های زندگیش اضافه کرده… همه ی این شرایط بعد از بیست و خورده ای سال زندگی با تن سالم اومده بود سراغش و هضم این مشکلات رو طبعا سخت تر و سخت تر میکرد…
آیدا با همون حرکت ۳۰ ۴۰ درصدی دست چپش وارد زندگی من شد…تلاش و تکاپو و درس و…آیدا در کنار اون همه مشکل کوچیک بزرگش برای من ستودنی بود…و البته منطقی بودنش!
با یه ابزار به سختی تایپ می کنه و وبلاگ نویسی و البته بین خودمون بمونه گهگاهی اس ام اس بازی !

۱٫ استفاده از کامپیوتر و اینترنت

۲٫ اس ام اس دادن با موبایل لمسی

تقریبا یه ده رو قبل از سفرم بود که از آیدا خواستم روز و ساعت اومدنم به خونشونو مشخص کنه…میدونستم اینقدر مشکلاتش متعدد که رفتنمون تو هر لحظه و هر ساعتی امکان پذیر نیست…و آیدا هم درخواستمو زمین ننداختو اجازه داد بیام ببینمش…یادش بخیر یکشنبه ساعت ۶:۳۰ عصر!
اینقدر استرس داشتم که نگو دوست داشتم دقیقا سر راس ساعت ۶:۳۰ تو خونه ی آیدا باشم…میدونستم برای اون ساعت خودشو آماده کرده و زودتر یا دیرتر رسیدنم میزنه تو ذوق…با تماس تلفنی که با مادرآیدا داشتم فهمیدم که از هتل ما تا خونه ی اونا نیم ساعتی راهه…ساعت ۶ از هتل زدم بیرون و خوشبختانه ۲۸ دقیقه بعد به خونه ی آیدا اینا رسیدیم و از این بابت خوشحال بودم که درست سر زمان دلخواه آیدا رسیدم…
حدسم درست بود…آیدا با کمک مادر نازنینش و یه چیزی شبیه کوله پشتی که به تختش وصل شده بود، نشسته بود یعنی حلقه های اون کوله پشتی آیدا رو از پشت سر نگه داشته بود که بتونه بشینه…با خودم گفتم حتما اگه زود رسیده بودم شاید آماده نشده بودو اگه دیر میرسیدم شاید از نشستن زیاد خسته می شد…ولی اون موقع خوشحال بودن که سر وقت رسیدم…تا اون موقع فکر میکردم آیدا اصلا نمی تونه صحبت کنه…خودش قبلا بهم گفته بود که صدام از ته چاه میاد اما من صداشو نشنیده بودم…اون روز برای اولین بار صدای آیدا رو شنیدم یه صدای آروم که وقتی میخواست رساتر و تندتر حرف بزنه به نفس نفس می افتاد… و طبعا اذیت می شد…
بعد از سلام و احوال پرسی مشغول برانداز کردن آیدا شدم …یه دست بلوز و شلوار مثل هم پوشیده بود با پر ازگل های ریز زرد و یک جوراب زرد پاپیون دار که ست شده بود با لباسش و یه کوچولو خوشدل و موشدل کرده بود!…همه چی تو اتاق آیدا مرتب و منظم بود و از همه مهم تر خود آیدا بود که تحسین بر انگیز تر اونچه فکر می کردم در مقابلم نشسته بود…
خوشحال شدم که آیدا رو دیدم…دیدنش برام کلی پیام داشت…از قبل از اینکه آیدا رو ببینم حرف زدن و همدردی باهاش برام حس خوبی میوورد از اینکه اینقدر یک آدم میتونه خوبو منطقی و مهربون باشه بهش غبطه میخوردم..و وقتی دیدمش و باهاش رو در رو همکلام شدم و از اینکه هستشو میتونم به عنوان یه دوست روش حساب کنم خوشحال تر از قبل بودم…

به امید بهتر شدنت آیــــــدا..

خستگی هایم…

جمعه, تیر ۳م, ۱۳۹۰

به اندازه ی شونصد سال خستمه…
تو همین یه ماه هوارتا اتفاقه ریز و درشت برام افتاد…انگار ماه ماهه مقاومت من و سنجیدن پوست کلفتیم بود…
مادربزرگم پر کشید و همینطور امین عزیز که تا عمر دارم رازهاش تو دلم میمونه و با یادآوریشون براش فاتحه میخونم و به یادش می افتم…
روزی دو یا سه بار میرم حموم…خوش به حالم!
اسم سوزشمو گذاشتم خـــــــــــــرسوز…به سودی میگم خر سوزم میخنده میگه مگه خر هم میسوزه ؟میگم نه ببخشید سگ سوز…والله سگها بیماری منو دارن تو اونا رایجه نمی دونم چطور تولوپ از آسمون افتاد وسط سفره ی ما! حالا میتونم سگ سوزا رو درک کنم زبون بسته ها !
سفر مشهدم درسته از دماغم پرید بیرون!…البته نباید فراموش کرد که علاوه برحرم و اون شب بارونی توی حرم دو تا تجربه ی عالی و فراموش ناشدنی داشتم …یکی دیدن آیدا (دوست نتی_رئال)و دیگه رفتن به بزرگترین پارک آبی خاورمیانه….آهای مامورین ثپت گینس مونا رفته موجهای آبی بیاین بنویسین تو اون کتاب عجیب غریبتووون!
پر حرفو کله پوک شدم…خدا به دادم برسه…
برام دعا کنید احساس شکست میکنم…

پ.ن.تند به تند تر آپ مینمایم! یکم!