بایگانی برای شهریور, ۱۳۹۰

فارغ التحصیلی

یکشنبه, شهریور ۲۰م, ۱۳۹۰

قبلا همه اش نخلستان بود ! بعد دورش را حصار کشیدندو آجر روی آجر گذاشتندو یکی دو تا ساختمان را کردند دانشکده و کل حصار کشی رو گفتند دانشگاه…از آن زمانها خیلی میگذرد !حالا تنها یک قطعه زمین کوچک ورودی اش نخلستان است و بقیه ش شده است ساختمان و هی رشته اضافه می شود و هی نخلها قطع می شوند که چی ؟ که جا باشد برای درس خواندنمان!
بعد لابه لای همه ی ساختمان ها شده است پر از چنار و مورت و گلهای ریز و درشت چند تایی کاج (حیرت انگیز است در این هوای گرم)تا جای نخلها چشم نوازی کنند!
اوایل که وارد دانشگاه شدم بیشتر از درسش مکانش برایم جالب توجه بود دوست داشتم روزی دو ساعت هی بگردم در لا به لای گلها و سوراخ سمبه های دانشگاه را یاد بگیرم بعد که گروهمان جور شد و همه امان پایه بودیم ساعات بیکاری و فواصل بین کلاسهایمان به جای اینکه مثلا برویم کتابخانه درس بخوانیم میرفتیم کنار بوفه و دور یک میز می نشستیم و چای میخوردیمو میخندیدیمو پر از انرژی میشدیم!
یادم می آید بچه که بودم شاید ۷ یا ۸ ساله یک جمله ای خواندم و همش در ذهن فکر می کردم که خیلی بد است خیلی …که اصلا نباید به زبان بیاورم وگرنه کله ام را بر باد داده ام ! جمله این بود : “هرگز خود را فارغ التحصیل ننامید!” بعد یک روز گفتم به مادرم می گویم خب شاید بد نباشد! بعد مادرم میگفت یعنی نباید بگویی تحصیل من دیگر اینجا تمام شد و تا میتوانی بخوانی و یاد بگیری و یاد بدهی ! بعد تازه فهمیده بودم که فارغ التحصیل یعنی چه! هنوز هم گاهی که به ذهنم می آید می گویم بد است خیلی بد است بگویی که من فارغ شده ام از تحصیل!
دیروز که رفته بودم برای کارهای فارغ التحصیلی ترس داشتم ! یادم افتاد که چقدر می ترسیدم از این جمله ی کذایی!
بعد برگه ها رو بردم این و آنور و مهر کردند و تسویه حساب و …
به کتابخانه که رفتم تا کارت عضویتم را باطل کنم دلم لرزید یه نگاهی به همه ی قفسه ها انداختم بعد یک کتاب را دستم گرفتمو هی ورق زدمو نگاه کردم و دلم هزاران راه نرفته را رفتو آمد !
تسویه که کردم گوشه ی کارتم را برید و داد دستمو گفت که دیگر تمام! و دیگر کتاب بی کتاب!
بعد سراغ کارت تغذیه رفتم جالب است که همه ش ده تومن! ده تا تک تومنی توی کارت بود ! دو سالی می شد سلف دانشگاه نرفته بودم! ازم خواستند در این گرانی بیخیال ده تومنی ام شوم ! هه! کارت را که دادم بهشان می دانستم دیگر نه سلف میروم نه آب درمانی و نه…
کنار پله های بزرگ و سفیدی که ختم میشد به سلف خانمها یک عکس دسته جمعی انداختیم پله هایی که هیچ وقت ازشان بالا نرفته بودم!
بعد هم دوباره دانشکده امان را گز کردیم و دوباره با اساتید مشورت کردیمو بقیه کارم ماند برای بعد از سفرم که هی مهر بزنند و امضاء کنند تا برسد به مرحله ی پست و بعد لوح فارغ التحصیلی ام بیاد از تهران و بدهند دستم و بگویند فعلا خلاص! انگاری فعلا فارغ شده ای از تحصیل!

یادم باشد این جمله را که : “هرگز خود را فارغ التحصیل ننامم!”

کودک درون

پنجشنبه, شهریور ۱۷م, ۱۳۹۰

امروز رو با مهدی در لباس فروشی ها و اسبازی فروشی ها گذروندم و هزار هزار انرژی مثبت به من منتقل شد
شروع انرژی ام با دیدن یه جغجغه بود حیف که مهدی اجازه نداد بخرمش!خنده داره تو این سن عاشق یه جغجغه شدم!
یه نی نی چند ماه اومده بود خرید! رو ویترین دراز کشیده بودو دست و پا میزد با چرابهای قرمز
مواظب نی نی شدم تا مامانش خرید کنه

بعد رفتیم تو اسباب بازی فروشی و وسط اون همه اسباب بازی و بچه ی کوچولو حس کردم که خودمم بچه ام
مهدی دور و بر بازیهای فکری و کینکت و …بود و من دنبال خرس و جک و جونورو تمساح! : دی

آخر کار هم به سرم زد کاکتوس بخرم
قبلا کلکسیون کاکتوس داشتم اما از وقتی که خونه رو عوض کرده بودیم کاکتوسهامو به یه گلفروشی تقدیم کرده بودم امروز دوباره یاد کاکتوسا افتادمو یک کاکتوس کوچولو خریدم
به فروشنده گفتم یه کاکتوس میخوام بچه داشته باشه
از اینکه حس میکنم الان یه موجودی تو اتاقم داره نفس میکشه یه احساس خاصی دارم..کاکتوس خیلی صبوره خیلی


________
چقدر بده با همه ی انرژی مثبت ت تو طول روز یه هدیه بخری واسه یه نفرو اون یه نفر از هدیه ش خوشش نیاد …اونوقت همه ی انرژی مثبت ت تولوپی میریزه رو زمین!

دلم میخواست همه ی انرژی مثبتی رو که از گشت و گذار امروز گرفتم با کسایی مثل آیدا که چند سالیه از خونه هم نرفته بیرون تقسیم کنم…

دست از طلب ندارم تا کام من برآید..

بازم پر !

شنبه, شهریور ۱۲م, ۱۳۹۰

نسیم که قاطی مرغها شد احساس کردم دلم تنگ تر تر شده است ..
امیدوارم خوشبخت بشه …از ته دل از خدا میخوام..

عیدتان مبارک

سه شنبه, شهریور ۸م, ۱۳۹۰

رمضان هم داره یواش یواش دقایق آخرو میگذرونه!
یه ماه گذشت امیدوارم به اندازه چند سال معرفتتون بیشتر شده باشه!
عیدتون مبارک وسط شادیهاتون یادتون نره که یه عده ای ممکنه دلشون به هر بهانه ای شاد نباشه! و دعا کنید که …

______
پ.ن : اولین عکسی بود که بعد از ورود تنهایی ام به مشهد گرفتم…یادش بخیر!

هنرمند میشویم!

چهارشنبه, شهریور ۲م, ۱۳۹۰

مشغول کار و بار جدید میباشیم… یعنی کلا هی میروم دنبال کارهای جدیدو هی دست میزنم به کارهای عجیب و غریبی که کار من نیست و …نامم میشود همه کار ه و هیچ کاره!

حالا هم یک استاد بزرگی از دانشگاهمان که از آوردن نامش معذورم اعتماد کرده است به من و یک متن منتشر نشده ی کتاب کودک را در اختیارم قرار داده است که من برایش تصویر سازی بکنم…

بهتر از همه چیز برای من اینست که افکارم رها شده است در رنگ و قلم مو و پالت رنگ رنگی و یک لیوان آبی که هی قلم مو میرود تویش و هی رنگش دگرگون میشود …و اندیشه ام از درد و خستگی و دغدغه ها فاصله گرفته …

اگر نقاشی هایم برای چاپ پذیرفته شد برای خواهر و برادر و یا کودک دلبندتان خریداری بفرمایید کتابمان را…! اگر هم نشد که کلا کتاب نخرید برای کودکتان!

____________

*هوای شهرمان و زندگی و لحظه هایم بس ناجوانمردانه گرم است!!!

یک شهریور

سه شنبه, شهریور ۱م, ۱۳۹۰

شاید دردمندی به دستان تو دخیل بسته باشد…

روز پزشک مبارک…