بایگانی برای مهر, ۱۳۹۰

درد همیشگی

چهارشنبه, مهر ۲۷م, ۱۳۹۰

درد دارم، نمی تونم، دل و دماغ و حوصله ندارم، آخه مگه من با این اوضام میتونم ؟احساس میکنم قد یه ویروس هم نمی ارزم
و در نهایت تنهایی و افسردگی

شاید برای اونایی که دردهای نوروپاتیک و یا میگرنی و یا احشایی دارن این جملات آشنا باشه!

دو سه روز پیش با نسیم رفتم دانشگاه از شانس خوبمون نمایشگاه کتب پزشکی و روانپزشکی بود وسط نمایشگاه یه میز بزرگ گذاشته بودن که پر از کتب به اصطلاح عمومی اما بازم مرتبط با پزشکی و روانپزشکی بود که توجه منو نسیمو به خودش جلب کرد
خلاصه وسط اون همه کتاب یه کتابی با این عنوان چشممو گرفت!
“درد مزمن”
وقتی بازش کردمو فهرست مندرجاتشو نگاه کردم دیدم به نظر میاد میتونه کمکم کنه
وقتی اومدم خونه با ذوق و شوق مشغول خوندن شدم
اولین کاری که این کتاب کرده بود این بود که دردو ارزیابی کرده …دردت چیه ؟ چه جوریه یکم توصیفش کن؟ چند ساله باهاته؟ چیکارا کردی برای درمانش؟ چه داروهایی خوردی؟چه چیزی دردتو زیاد میکنه ؟ چه چیزی کمش میکنه؟ چه طور باش کنار میایید؟ اهدافت واسه درمان چیه؟ یعنی میخوای به چیا برسی که درد نذاشته برسی؟ وضعیت خلق و خو و عاطفیت چه جوریاست و آیا به روانپزشک مراجعه کردی ؟
واینکه تو طول روز به دردت از ده نمره بده؟
تا حالا اینقدر به دردم دقیق نشده بودم و روش برنامه ریزی نکرده بودم و فکر نکرده بودم که دردم چه جاهایی جلومو گرفته و چه جاهایی نگرفته و اینکه دقیقا چیکار باید بکنم که زمام دردو به دست بگیرم…به نظرم خشمواضطراب و ترس ناراحتی بیشترین افزایش دهنده های دردم هستند وحمام آب گرم وخواب خوبو حواس پرتی با چیزهای خوب و …کم کننده ی دردم…دوس دارم دردم کم بشه تا اخلاقم بهتر باشه و توانایی کنترل خشم رو داشته باشم تا کمتر دیگرانو ناراحت کنم از طرفی خواب راحتی داشته باشم تا به کار و درسم بیشتر برسم و تحمل پذیر تر بشه درد
برای توصیف عاطفی هم وضعیت گریه برای درد و بیقراری و بینظمی خوابو کسالتو …رو باید گزارش بدی
بعد از یک خود گزارشی میره سراغ روشهای درمانی
البته این کتاب بیشتر به درد درمانگر میخوره که من گرفتم اما یک کتاب دیگه هم داشت که مثل دفتر برنامه ریزی های قلمچی اونی که درد مزمن داره باید پرش کنه
اما همه حرفهایی که از پزشکا میشنوفیمو و پشته گوش میندازیم مرتب یه جا جمع شده که همین کتابی هم که گرفتم میتونه خیلی مفید باشه

_____________________________
* به نسیم پیشنهاد دادم از اون وسط مسطا دوتا کتاب عشقولانه واسه شوشوش بگیره ! هه
*بعدها بعضی از فصلا شو مثل ورزشها و بهداشت خوابو براتون معرفی می کنم
*دکتر سین سین خودشو خفه کرده بود تمام این مدت واسه تحمل پذیری بهتر دردم حالا رفتم کتاب خریدم حرفاش اومد جلو چشم که آی کیو گوش بده! یکم گوش بده!

یک پاداش

جمعه, مهر ۱۵م, ۱۳۹۰

از خیلی قبل قبل تر ها هی پیشنهاد میدادند دوستان و فامیل و آشنا که ای دختر یک ویلچر برقی بذار زیر پایتو این ابو قراضه رو بنداز دور!
اما من به خرجم نمی رفت و ویلچر برقی رو آنچنان هم نمی پسندیدم …
با اینکه میدونستم که خیلی استقلالم بالا میره اما به دو دلیل همیشه تو ذهنم از خریدن ویلچر برقی منصرف میشدم…
اول به خاطر سنگینی و غیر قابل حمل بودنش…به نظرم میاد خریدنش جز دردسر و فکر کردن در مورد چگونگی جابه جایی ش چیزی به ارمغان نمیاره و ممکنه همین عدم جا به جایی منو از رفتن به بعضی جاها منصرف کنه!
دومین دلیل این بود که به خاطر خاص بودن و تکنولوژی و کمیاب بودنش تو شهر و حداقل محیطی که من بیشتر میخوام ازش استفاده کنم نگاها به من دو برابر میشه..
نه اینکه ناراحت بشم از نگاه …بیشتر از اینکه ناراحت بشم اذیت میشم… به خاطر اینکه یه دخترم و طبعا دخترا نگاه زیاد اطرافیانو دوست ندارن و براشون سنگینه که هرجا میرن ۸۰ تا چشم بِر و بِر دید بزنه بشون! که چی که تکنولوژی و راحتی منو بکنه گاو پیشونی سفید ه راحت و بی غم و غصه و مستقل که میخوام نکنه صد سال سیاه!
خلاصه همین دو دلیل باعث شده بود که فکر خریدن ویلچر برقی رو از کله م بیرون کنم …
تا اینکه یه مطلبی میخوندم از استقلال ویلچر برقی …که اگه یه مسیرو بخوای با ویلچرهای دستی بری شاید نهایتا دو بار بری و بیای و یه بار هم از یکی تقاضای کمک کنی ولی همون مسیرو میتونی با استقلال کامل ۴۰ بار بری و بیای…
و این واسه من خیلی خوبه که هم فعالیت و جنب و جوشم زیاده هم خواهان استقلالم!
فعلا تو ذهنم دارم یک خیال پردازی هایی برای حل دو مشکل فوق میکنم و الان هم برای خودم در قبولی کارشناسی ارشد یک پاداش قرار دادم
و اونم
خرید یک ویلچر برقی سبک و کاملا معمولی و ساده ست!
همین که موفق شدم به طور نسبی دوستش داشته باشم با همه ی دلایل دوست نداشتنی به نظرم نصف راهو رفتم…

جمعه, مهر ۸م, ۱۳۹۰

وسط یه عالمه شلوغی ذهن احساس می کنم این کارت آبی آسمانی با این جمله ی آسمانی ترش آرومم میکنه..
گذاشتمش لای کتابمو گهگاهی باهاش روحیه می گیرم…انگاری جادوییه…

دو سه روز پیش یه بسته اومد در خونه
روش نوشته بود از طرف پرشین بلاگ
بازش که کردم لوح تقدیرمو دیدم … بعد از تقریبا دو ماه
از آقای بوترابی. آقای ححمزه لو. خانم نگار نیک نفس و مجددا از ویولت عزیز سپاسگزارم…

تازه شدم!

جمعه, مهر ۱م, ۱۳۹۰

سفر خوب است حتی اگر بهانه اش و استارتش چیزی غیر از آنچه که دلت میخواهد باشد(مقاله ی جانباز عزیز آقای کاوسی را بخوانید…)

اینکه پا به جایی غیر از محیطی که دائما در حال سپری اوقاتت در آن هستی میگذاری روحت تازه میشود و تازه میفهمی و یادت میآید که چقدر دنیا بزرگ است و چقدر خالقش بزرگتر !
و تو چقدر کوچکی و چقدر فراموش کار و چقدر کوته بین که همه ی خوشیها و نگاه خوبت را راحت به یک غم هر چند بزرگ میفروشی و فکر میکنی که همه ش غم داری و غفلت می کنی از آن لحظه های نابی که بر تو گذشت…
سفر خوب است سالم و بیمار ندارد…
اما اثراتش بر کسی که جسمش آزرده است دو برابر است…نمی دانی!
بعد تازه سفر با ماشین شخصی را تجربه کردن حال و هوای دیگری دارد که لحظه لحظه حرکت کنی و هی تغییرات محیطی و آب و هوایی تغییرت دهد و هی فرو بروی در یک احساسی که شبیه دگرگون شدن و تازگی و طراوت است!
و هی فکر کنی…
که آغاز حرکتت تک درخت خاطرات کودکی و گنج و.. در میان آن همه خاک مثل یک نگین بدرخشد

و بعد برسی به جایی که یک وجب خاک دیده نمیشودو نمیدانی گنج دوران کودکیت زیر کدام درخت مدفون شده است!!

دلم هنوز هم شبهای شهریور شمال را با همه شور و نشاطش میخواهد …

و دلم دریا و مه و جنگل و گل فلور و محب شب و بوی رطوبت و ویلای رو به دریا میخواهد…اما حیف که زادگاهم هیچکدامش را ندارد و دلم به گرما و گرمی بخشی اش به وجودم خوش است…این عوض همه نداشتن هایمان!

_____________
شمال یعنی مازندران در اینجا

بعد گل فلور یا چلچلراغ را ندیده بودم و خوشم آمد و شبها هم که از کنار ویلا رد میشدم این محب شب ها دیوانه ام میکرد انگاری! و کلی موجود و عجیب و غریب دیدم آنجا و شناختمشان همه شان شمالی بودند! معرفی می کنم بعدها…شاید

بعد دریا چقدر مواج بود و خروشان انگاری دلم غرق کارون را میخواست آن لحظه ها نه خزر! مخصوصا شب هایش !

بعد ترشی جاتشان شبیه جنوبی ها بود چقدر!

فکر نکنید اولین سفر شمالی ام بوده است ها شاید ۱۰ بار رفته ام اما هر بار که میروم هی نو می شود برایم، هی تازه می شوم من !

راستی موس را که نگه دارید روی عکسها معرفی میکند عکسها را…

بعد دفتر برنامه ام پر شده است حالا…وبلاگ میشود هفته ای یکبار…