بایگانی برای فروردین, ۱۳۹۱

حسِ مادری ام..

سه شنبه, فروردین ۲۹م, ۱۳۹۱


یکی دو سالی ست که دلم می خواهد مادر باشم ..

یعنی خیلی قبل ترها که بچه بودم شاید ۶ یا ۷ ساله همش به مامان می گفتم پس من کی بزرگ می شوم کی مادر می شوم بعد که هی بزرگ می شدم اصلا مادرانه بودن یادم رفت ..یادم رفت که یک زمانی آرزو داشتم مادر باشم حتی عروسکم را که لباسش قرمز اناری بودو لپهایش گُلی و چشمانش دُرشت، را یادم رفت… یادم رفت یک زمانی تَر و خشک کردن عروسکم عشق ورزیِ روزمره ام بود..
بعد حالا که بزرگ شدم بعد از سالها دوباره یکهو دلم خواست مادر باشم مثل همان سالها، مثل تب و تابِ مادرانه ی کودکی ام، اما اینبار دلم خواست عروسکِ توی آغوشم نفس بکشد، بخندد، گریه کند و مرا طلب کند تا برایش مادری کنم نه اینکه نقش بازی کنم
دلم خواست لپهای گلی اش را در اوج خنده هایش ببوسم ، بو کنم و صدای تُند تندِ قلبِ کوچکِ بهشتی اش را با همه ی وجودم بشنوم وسیراب شوم از همه ی عشق های خدایی
دلم خواست دندان در بیاورد، تاتی تاتی کند و راه برود و بدود بعد با هم برویم بیرون ، هرجا که او خواست میدانم از پسش بر نمی آیم خب میخواهد شیطنت کند بازی کند آنوقت با این ناتوانی ام باید با یک طناب بلند ببندمش به ویلچر تا گم نشود؟ تا فقط جلوی چشمانم باشد تا دور نشود از من بی دست و پا..تا لازم نباشد دنبال قدمهای کوچکش قدم بزنم!

می گفت : مونا محبتت زیاد است تو مهربانی..
گفت این حصارهای دور و بر خودت را بشکنو رها شو..گفت این همه بچه مهربانی ات را نثارشان کن…مثل مادرها…به خودم گفتم : مونا مادر شو! ..یک مادر واقعی که دلش می تپد برای نفس بچه اش!
افسانه گفت هر جا تو بگویی همانجا میرویم …همان لحظه دلم بچه ای سیاه و سوخته ای با چشمان درشت مشکی خواست که دستش را حلقه کند دور گردنم..گفتم برویم پیش کودکان بی سرپرست…همین حالا..

تو کجایی؟ جان من
که به وقت بی تابیه تو برای عطر زندگی بخش گریبانم، دلم سُر بخورد دنبال رد شیر سُرخورده از کنج لبهایت..
بیا دست راستت را بگذار روی قلبت، بچرخ سمت ناکجایی که فقط خدا می‌داند کجاست..و بگو به نیابت دل بی تابم، سلام می‌دهم به مادر آب‌ها و آیینه‌ها، بانوی نور و روشنی، مادر تمام خیرها و خوبی‌ها:
السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا سَیِّدَهَ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ مِنَ الْأَوَّلِینَ وَ الْآخِرِین
سلامت را نداده آرام آوردی برای دلم، دلارآمم..که سلام هیچ وقت بی جواب نمی‌ماند چه رسد به اینکه فرشته‌ای معصوم، محضر ریحانه‌ای عرض کرده باشد…
جوابش حتما می رسد به سینه‌ام گلکم..
سلام..

____________

*نکند دل مادرانی که بر ویلچر نشسته اند را شکسته باشم..حکایت حکایت ناتوانی و احساسِ من است…و همین!

**طب اسلامی برای زندگی مناسب و راحت تر ضایعات نخاعی

عروس

شنبه, فروردین ۱۲م, ۱۳۹۱

یادش بخیر آن موقع ها حوالی عید و بهار ۵تایی با دوستانم میرفتیم توی آلاچیق سرسبز رو به روی دانشکده امان هی بوی تازه ی شبنم و باران و خاک خیس خورده می آمد و نفسمان حال و هوایش عوض میشد و هی از آمدن تعطیلات حرف میزدیم که چنان می کنیمو و چُنان…که مثل بچه های کوچولوی خسته از درس و کار و بار منتظر همین تفریح و دور هم جمع شدن ها و سفر رفتن ها و مهمانی های عید بودیم..بعد برای هم تعریف میکردیم که تعطیلات خود را چطور گذاراندیم ..جایمان امسال خالی بود توی آلاچیق خاطراتمان اما امسال عید هوایش هوای دیگری بودو نفسمان حال و هوایش با رخت عروسی نسیم پاک و تازه شد..که من از همان حوالی عید منتظر بودم بدون اینکه طبق سالهای گذشته برای کسی از تعطیلاتم بگویم که بگویم چقدر خوشحالم و چقدر منتظر…بعد بفهمم که شاید پله های زندگی ام نگذارند که هی نفسم حال و هوایش خوش تر شود…و شاید نشود که بروم دوست خوب گروه ۵ نفره امان رو توی رخت سفید عروسی اش ببینم…تنها کاری که می توانستم بکنم این بود که بروم رو به روی آرایشگاه اش بیاستم تا فقط یک لحظه فقط یک لحظه چهره ی معصومش را ببینم در پس آن سفیدی و آن زیبایی..و با اطمینان به خودم بگویم که زیباترین عروسی ست که دیدم..مبارکت نسیم بهاری من!

و بعد امشب پشت این دکمه های سرد لپ تاپم مثل باران بهاری ببارم و اشک ها یم از چشمها ،گردِ گرد بیفتد روی گلهای رنگاورنگ شلوارم تا امسال عید حال و هوایشان عوض شود…افسانه!

بهار تازه

سه شنبه, فروردین ۱م, ۱۳۹۱

هوای خواب
در اغوش این بهار تازه
به وداع روزگار رفته!

کاشکی با این تحول سال یکمی هم حالمون متحول می شد…کاشکی ! …الهی حول حالنا الی احسن الحال

سال نو همگی مبارک

__________
* هایکوی: از عباس حسین نژاد