بایگانی برای آذر, ۱۳۹۱

آرزوی بزرگیه ؟

پنجشنبه, آذر ۳۰م, ۱۳۹۱

دلم یک ویلچر برقی میخواد و یک اتوبوس مخصوص برای ویلچری های توی شهر(+)
دکمه ی ویلچر برقی رو بگیرمو بزنم از خونه بیرون، برم دانشگاهو کتابفروشی و بعضی وقتها خرید برای خانه، بعضی وقتها برم بیرون تنهایی، برم سر مزار مادربزرگم برایش یک گل ببرم، برم هدیه بخرم برای پدر و مادر و برادرهام ، برم ورزش و فیزیوتراپی، برم این همه کلاس و انجمن های متناسب با رشته ام، اصلا برم زیر بارون نفس بکشم!
آرزوی بزرگیه؟

____________
* اینقدر این عکسه رو دوست دارم مثلش شدم “دختری با ویلچر قراضه و درب و داغون” .. بازم خدا رو شکر
** فقط کمی مستقل باشم..همین!

تنفس طلائی

چهارشنبه, آذر ۲۲م, ۱۳۹۱

آخرای آبان که دست از پا دراز تر از تهران برگشتم خونه، خوندن کتاب زندگی یک جانباز تاثیر شگرفی روی روان من گذاشت.. قیاس لحظه لحظه های زندگیم با لحظه لحظه های یک جانباز من رو خجالت میداد و هی توی مخم میکوبوند صبور باش دختر جان! و غنیمت بشمار این تنفس های طلایی را مثل رمضانعلی جوان.. خیلی بدشانسیس گلوله بیاید و راست بخورد به گردنت و تو هیچی ندانی از ضایعه نخاعی..بعد نفست به شماره بیفتد و دست و پایت یکهویی لمس شود و دهانت پر شود از کلوخ و کلوخها بشوند اکسیژن احیای نفست! وبعد دشمنت با چکمه سرت را بیشتر ببرد توی خاکو نفست!!! و تو در این حال نمازت را بخوانی.. و بخوانی و بخوانی.. این همان عنوان کتاب است تنفس طلایی
رمضانعلی جوان ناشیانه در حالی که همه بهش میگفتند پسر گردنت گلوله خورده، دست و پایت چه شده است و خودش هم میگفت نمیدانم با آمبولانسی به اهواز منتقل شد اهـــــــــــواز اهواز آره اهواز و بعد در تبریز بستری میشود و…
.
.
.اوج داستان برای من وقتی بود که خانمی به محل نگهداری رمضانعلی جوان میرود و از ایشان خواستگاری میکند..دوباره به صفحه ی اول کتاب برمیگردم و نوشته ای را که بزرگ به تحریر درآورده زمزمه میکنم: تقدیم به همسران فداکار جانبازان (پروانگان صمیم) که با شمع وجودشان به محفل جانبازان روشنی می بخشند..جالب است که رمضانعلی جوان پشت میکند به خواستگارش و … Grin
ادامه داستان را خودتان بخوانید اصلا یک حس و حالی دارد داستان زندگی جانباز نخاع گردنی رمضانعلی کاوسی

یک قسمت جالبی که گفتم حیفه تو وبلاگم برای ضایعه نخاعی های دانش آموز و دانشجو و.. نگم این بود وقتی ایشون دانشجو شدن و رفتن دانشگاه چون خوب نمیتونستن بنویسن و سرعت لازم رو نداشتن کلمات رو بدون نقطه و بدون سرکش مینوشتن ….. مثلا گشت و گذار—–> لســت و لدار
یه خط رو امتحان کنید ببینید چقدر سخته!!
و همچنین نوع خودکاری که استفاده میکردن باید روان باشه … من از این دو نوع خودکار استفاده میکنم : zebra برای مواقع رسمی و منظم و pilot برای کارهای تند تند و چکنویس چون ژله ای و روانه تقریبا مثل روانویس منم خیلی دنبال خودکار روان بودم که همین pilot از همه بهتره ولی کمیابه

__________________
* وبلاگ روزهای جانبازی در قسمت لحظات مرگ و زندگی میتونید داستان زندگیشون رو بخونید البته کتاب تنفس طلایی رو هم میتونید بخرید.. من این کتاب رو از خود جانباز هدیه گرفتم و ازشون بسیار ممنونم..

** زنجیره ی امید موسسه ی خیریه ای که به درمان بیماران اسکولیوز میپردازد..

۸۷۶۷ روزه ام!

شنبه, آذر ۱۸م, ۱۳۹۱

امروز ۸۷۶۷ روزه شدم..۲۴ سال و یک روز..
اولین باره که از ته دل شادم و به خودم هدیه دادم.. هدیه هم شاد شدن خدا از من توی روز تولد بود و اون یک روز رو سعی کردم که بد نباشم مثل وقتی که تازه به دنیا اومدم..همین!

روز معلولین در برج میلاد

دوشنبه, آذر ۱۳م, ۱۳۹۱

اسامی برندگان جشنواره رعد

فعلا این تصاویرو داشته باشید از من بعدا میام با کلی حرف
آثار هنری توان یابان رعد در طبقه ی زیرین گنبد آسمان برج میلاد

حسن (روشندل)مشغول بررسی دیوارهای گنبد آسمان، اون بالا بالا بالای برج میلاد

آقای درستکار مجری برنامه بود به همراه یک خانومی که رابط ناشنوایان بود

شروع برنامه با سخنان سرکار خانم صدیقه اکبری مدیر عامل مجتمع آموزشی نیکوکاری رعد که در واقع برگزار کننده ی اصلی برنامه ایشون بودند، با تشکر از زحماتشون

دکلمه ای بسیار زیبای دو تن از دوستان خانم ندا بیات و آقای بهرام بهاری

ماهانا جامی مبتلا به فلج اطفال در تقریبا ۲ ساعت و مرتضی عبدی در یک ساعت، هر دو با دست ۱۸۶۶ پله ی برج میلاد رو طی کردن وقتی ماهانا کارش تموم واقعا دیدم که خسته بود و از سرما میلرزید و فقط اشک میریخت بهت تبریک میگم خانم قهرمان از مشهد مقدس


از اونجا که آقای عبدی اصلیتشون افغانی بود جایزشون رو از دستان رییس سفارت افغانستان گرفتن مبارکشون باشه و تبریک به این آقای قهرمان از مشهد مقدس

رتبه ی یک وبلاگ نویسی توانیابان و فضای مجازی جناب آقای مهرداد زندی که تشویق های زیاد انتخاب بجای ایشون رو تایید میکرد، تبریک به جناب زندی عزیز

مختصرترین و مفیدترین سمیناری که گوش کرده بودم از جناب آقای دکتر احمد روستا عضو هیئت علمی دانشگاه شهید بهشتی

حسن که در حال لمس اسبی که در قسمت ورودی برج قرار داشت خیلی جالب بود چون اولین چیزی که گفت این بود : عجب اسب ترکمنی!!!!

برای من هیجان انگیز ترین لحظات زمانی بود که دوستانی چون ویولت عزیز مادر سپید، دیبا ، مهرداد زندی به همراه همسر محترمشون ،مانی رضوی ، هانیه عرب عزیز و.. رو دیدم..

وبلاگ من هم پنجم شد

روز جهانی معلولین

شنبه, آذر ۱۱م, ۱۳۹۱

دینگ دینگ دینگ..سلام علیکم تلفن خانم مونا بوووووق..بله بفرمایید…از موسسه نیکوکاری رعد تماس میگیرم..بفرمایید ..شما روز یکشنبه(۱۲ آذر) در روز جهانی معلولین از طرف موسسه رعد به برج میلاد دعوتین…جان ؟ یعنی منظورتون اینه که نخاع بنده سبب امر خیر شدن ؟..بله ، تهران هستید دیگه؟..من اهوازم…ا چه بد شما مهمان اصلیه بودید( حالا الکی اینو خودم اضافه کردم) …وای خودمم خیلی دوست داشتم بیام ولی..خب بیاین ..ببخشید دو هفته پیش تهران بودم اگر شما پول بلیط بنده و همراهامو(همه ی دوستام) میدیدو برام هتل میگیرین میام بماند که قراره کلی اذیت شم و اینا..ا خیلی حیف شد نه متاسفانه اما میایم دنبالتون فرودگاه و بعد مجدد میرسونمتون فرودگاه…لطف میکنید.. ،به هر حال خواستم بگم دعوتین و البته یک چیزهای دیگه که سکرته اگر توی مراسم حضور داشتین که هیچ اگر نه بعد از مراسم بهتون میگیم و البته هدیه تونو ارسال میکنیم..ممنون..ممنون..خدانگهدار چق(گوشی رو گذاشتیم)

من هم به لطف مامانم عازم تهران خواهم بود برای شرکت در این مراسم …
ورزشکاران پاراالمپیک هم دعوتن + روسای مجلس و اینا خواستم بگم کلاسش بالاست همچنین.. نه فکر کنید الکیه ها
خلاصه اخبار رو نگاه کنید براتون بای بای میکنم
برام دعا کنید

نفرات برتر نخستین جشنواره توان یابان و فضای مجازی برگزیده شدند

به مناسبت ۱۲ آذر برگزار می‌شود / صعود با دست از پله‌های برج میلاد توسط یک ورزشکار توان‌یاب

من و نخاع

جمعه, آذر ۱۰م, ۱۳۹۱

آسمون پر از بغض بودو دلگیر.. دیگه داشت غروب میشد که از پله ها به سختی باومدم پایین..تاکسی پایین منتظر بود چند جا زنگ زده بودیم دم غروب کسی حاضر نبود تو اون ترافیک و شلوغی و بارون یه ویلچری رو ببره دکتر..اما اون شب بارونی اون آقا اومد.گفت میخواستم برم هیئت سر راهم شما رو میبرم…ویلچرو گذاشت تو صندوقو اومد پشت فرمون و با صدای بلند گفت: یا خانم زهرا به امید تو..تو دلم داشتم دعاش میکردم که گفت : از خدا و امام حسین ع همین الان شفاتو خواستم خیلی آرومو با یه صدای گرفته گفتم ممنون از دعاتون..گفت کجا میرین ؟ گفتیم اول مرکز MRI و بعد هم مطب دکتر
میخوایم بریم دکتر جواب ام آر آی رو ببینه..گفت چی شده ؟ براش که توضیح کوچولو دادیم فک میکرد قضیه مال دو روزه نمیدونست داره میره تو پونزده سال بعد گفت همه امیدمون خانم زهراست سلامتیتو ازش خواستم بازم تشکر کردم بعد از چند دقیقه که یه سکوتی شده بود توی ماشین گفت یعنی نخاعت چاقو خورده ؟ من گفتم : نمیدونم شاید خورده! چاقو ؟ رفتم تو فکر ..چاقو؟..آخرین باری که عکسبرداری کرده بودم از نخاع ۱۲ سال پیش بود اول فقط یه هاله ای رو نخاع بود میگفتن احتمالا لکه خونه، خونریزی کرده خوب میشه، پاک میشه مثل سکته های مغزی..آره راست هم میگفتن دکترا، خون بود سه سال بعد کامله کامل پاک شده بودو اثری ازش نبود تو اون همه عکس جور وا جور اما من خوب نشدم..نخاع هیچیش نبود چیز عجیبی توش نمیدیدن بعضی ها می گفتن روش فشار وارد شده میشه درمانش کرد و بعضی ها میگفتن دنبال درمان نباشید خوب نمیشه خود دکترم هم که فقط میگفت : نمی دونم!.. تا اینکه میله های هارینگتون شدن یه حفاظ روی نخاع.. و من بی خبر از نخاع تا ۱۲ سال..چاقو ؟؟حالا دیگه اونقدر زمان گذشته بود که با ام ار آی ها و با وضوح خوب بشه نخاع رو دید…
به شیشه ی مه گرفته نگاه میکردمو شیشه رو روی قدم های مامانم پاک کردم و قدم های سریع مامانو که زیر بارون میرفت جواب ام آر آی رو بگیره میشمردم…تو دلم گفتم چقدر ذوق داره و چقدر هیجان..اما من..از چند روز قبل نا امیدترین روزهای عمرمو سپری میکردم..اون مادره..
بالاخره رسیدیم مطب دکتر..اول دکتر گنجویان منو دید گفت خوبم فقط کشیدگی کتف و فیزیوتراپی..وقتی خواستم برم از اتاقش بیرون..گفتم یعنی دیگه نیام پیشت دکتر دلم تنگ میشه ها؟ گفت چرا که نه..هر وقت به قصد تجدید دیدارها خواستی بیای بیا خوش اومدی و با یه لبخند تلخ زدم بیرون و زدم به مطب دکتری که بعد از ۱۲ سال میخواست از دردم بگه..آره اونروز نشونم داد عمق آسیب نخاعم و چاقو رو..به اندازه ی یک بند انگشت فرو رفتگی توی نخاعی که تخریب یه سلولشم هیهاته ..نخاعی که توی توهم بودم از سالم بودنش…از جزئی بودن دردش..نخاعی که بهش امیدوار بودم اما نا امیدم کرد..
گفتم یعنی نمیشه کاری کر دکترد؟ گفت اونو بیخیال شو دخترم…
چشمام پر از اشک شد..من تمام این سالها میدونستم که آسیب نخاعی ام اما پشت یه انکار قایم شده بودم و به خیال عدم کارایی دستگاههای عکسبرداری هر روز امید در وجودم تازه میشد..
از مطب که زدیم بیرون ..هنوزم بارون بود بخار بساط لبویی دلمو توی سرمای شبهای پاییز گرم میکرد ..و بارون میبارید قطره قطره روی پاهای تا … سرد و خاموشم..
_______________
فکر کردم دیگه امیدی نمونده اما دو شب پیش فهمیدم که من میتونم هنوزم با امید زندگی کنم..هستند چیزهایی که به اندازه نخاع خودم برام با اهمیت باشند..پس هنوز امید دارم..
از لحاظ پزشکی پرونده ی من بسته شد فقط باید هر ۶ماه تحت نظر باشم اما یه در هنوز بازه..در خونه ی خـــــدا..در معــــــــــــجزه..