بایگانی برای دی ۱۷م, ۱۳۹۱

امیـــــد۲

یکشنبه, دی ۱۷م, ۱۳۹۱

صبح زود که تازه گنجشگها جیک جیکشون در اومده بودو هوا داشت روشن میشد، برام پیامک اومد بازش کردم..دکتر سین سین بود..گفته بود:” دوستان خدا کسانی هستند که نه اندوه گذشته را داشته باشند و نه نگران آینده باشند. سوره ی یونس آیه ۶۲″ همینجور نگاهش میکردمو چند بار خوندمش “خدا “راست میگفت به خودم میگفتم اگر من دوست خدام و خدا رو دوست دارم نباید حسرت و غم گذشته رو بخورم و نباید بی دلیل و بی خود نگران آینده باشم همین یه جمله کلی اضطرابمو کم کرد تا اومدم جواب بدم پرستار اومد دنبالم، تا ببرتم اتاق عمل.. فقط رسیدم که پیامک بدمو بگم من رفتم..من رفتم در پناه خدای مهربون و یک دکتر خوب که قدرت خدا اومده توی دستاش..همه چی برای من یک ثانیه گذشت..یک ثانیه ای که قبل و بعدش زمین تا آسمون فرق داشت..همیشه شبها که میخواستم بخوابم به این فکر میکردم که دردی بالاتر سوختن با چیزی که نمیدونی چیه و کجاست و نمیتونی از خودت دورش کنی و باید بسازی، وجود نداره.. اما بعد از عمل دوباره فمیدم دردی بالاتر از درد هر روزه ام رو..ویادم اومد که زهره دوستم همیش میگفت: “خدا همیشه جای شکرش رو باقی میذاره حتی تو بدترین شرایط” اما من ناشکر بودم..تازه چشمام داشت باز میشد و چشمم به جمال اتاق آبی آسمونی باز پ و پرستاری که مشغول وصل کیسه ی خون و پمپ مرفین و اکسیژن بود و مامان که گوشی تلفن رو گذاشته بود روی گوشم روشن شد

صدایی از گوشی میشنیدم..مونا..مونا..من: بله؟ درد داری؟ من: آره زیاد ..اولین نفری که باش حرف زدم دکتر سین سین بود یادم نمیاد مکالمه ام چی بود اما یادمه هرچی بود خیلی کوتاه بود و هرچی یادمه فقط این بود که لحظه لحظه به یادمه و این به یاد همدیگه بودن چه حس خوبی به آدم میده..مژی جون همراه اون خانمِ مسن که تو تخت کناری بود اومد بالای سرم و گفت : مونا جون ما مرخص شدیم اما منتظر برگشت تو از اتاق عمل بودیم و الان هم که تو رو دیدیم خیلی خوشحالیم، خیلی خانمی مونا جون..یادم نمی یاد جوابی بهش داده باشم اما دلم میخواست بهش بگم خیلی ممنون که اینقدر خوبین و خوب بودن رو یاد میدید..و خیلی ممنون که منتظرم موندین..
هر چی زمان میگذشت بدتر و بدتر میشدم زنگ تو دستم بود و هر نیم ساعت کمتر یا بیشتر زنگ میزدم و سه نفر کمک پرستار می اومدن تا منو جا به جا کنن و حتمی باید یکیشون مرد میبود متاسفانه چون اصلا راه نداشت وضعیتم خیلی بد بود واقعا از دستم عاصی شده بودند و مامان و بعضی از پرستارهای خانم به هیچ وجه نمیشد بهم دست هم بزنند چه برسه به جا به جا کردن.. یکی از پرستارها بهم گفت مونا تو خیلی نازنازو هستی ولی واقعا اونا متوجه نبودن که من هم پاراپلژی ام و نمیتونم تکون بخورم و هم بیمار نخاعی ام و الان حسابی سوزش بدنم تشدید شده و هم اسپاسم دارم و پرش و … کلی با بقیه ی بیمارای دکتر گنجویان تفاوت دارم..و هی من رو با بقیه ی بیمارا مقایسه میکردن..اما واقعا کم نذاشتن توی کمک به من..فقط گاهی که کمی دیر میکردن غر میزدم میگفتم من دیگه صبرم لبریز شده که زنگ زدم و وقت اضافه ای در کار نیست و باید الساعه تشریف بیارید..گاهی میگم جون سگ دارم به خداااا که صبر و تحمل میکردم… Grin