بایگانی برای بهمن, ۱۳۹۱

درس و درد

پنجشنبه, بهمن ۲۶م, ۱۳۹۱

کارشناسی که بودم همه ی تصمیما رو بچه های شهرستان میگرفتن راحت امتحانا رو عقب جلو میکردن و تعطیلات روی برنامه ی اونا بود هی می گفتن دلمون برای خونواده تنگ شده مخصوصا زهرا که میگفت، دلمون براش کباب میشد یه جور با حسرت تقویم دستش بودو مامانم مامانم میکرد که… ما ها که خونمون تو اهواز بود دیگه کوتاه میومدیم میگفتیم گناه دارن، هر چند که دیگه سال چهارم من و دوستام قاط زده بودیم ، حالا که اومدم ارشد بیشتر بچه ها اهوازی هستن اما چی ؟ شوهر و زن و بچه دارن و ۸۰% مشغول به کارن الان هم همه ی تصمیمات رو اونا میگیرن و من و دو نفر دیگه کلا نخودی هستیم و اجازه ی هیچ تصمیمی رو نداریم و باید همش بگیم چشم! به جرم چی؟ نداشتن شوهر و بچه و کار و بار! خلاصه من و دو تا دوستام دیگه عصبانی شدیم که ای بابا این چه وعضیه! خب یه دو ساعت مرخصی بگیرید، تا اوضاع بر وقف مرادمون شه، جون بگیریم یکم، بعد یکی از خانما گفت: مونا انشاءالله خدا، یه شوهر و ۶ تا بچه و یک کار تموم وقت بندازه تو دامنت تا با ما راه بیای! گفتم جانم ،عزیز دلم ،فدات شم من دیگه اون موقع اصلا نمیام دانشگاه از کارمم استعفاء میدم Eek! ..بماند که کلا نزدیک بود ازشون کتک بخورم که عجب پر رویی شده این دختر و هی می گفتن شوهر که نون و آب نمیشه و اینا.. بابا پدرت سلامت، مادرت سلامت، آخه یه زن اگر این همه وظیفه رو دوش خودش بندازه که کسی هم ازش توقع نداره، کی مادرو همسر باشه؟ بابا اصلا کی دانشجو باشه؟ کی یه مشاور خوب باشه؟ آهان مگر اینکه یکی رو فدای یکی دیگه کنه و آخرش هیچکدومو درست و درمون به سرانجام نرسونه
راستش واقعا برام سخته کلاسا رو فشرده گذاشتن توی دو روز و من از صبح تا عصر دانشگاه موندن داغونم میکنه تازه کلی درس هم روی سرم ریخته اما واقعا چی باید بگم؟ امروز توی دانشگاه زنگ زدم سودابه، اومد دنبالم ، دو ساعته بین کلاسام رفتم محل کارش توی خود دانشگاهمون، بعد کلی پاهام رو ماساژ داد و جورابمو در اورد تا کمی اسپاسم و لرزش بدجورم کم بشه و رفتیم دستامو شستم و دیگه امتحانشو پس داد در آب گرم کردن براى بنده و من تاثیر پست قبلو قشنگ دیدمBig Smile البته خودم میتونمااااا یه دستم حس داره(یعنی من همچین دوستایی دارم که کلا سینه سوخته رفیق رفقان) اما تا ۳ ساعت بعد از اون هم من باید روی ویلچر مینشستم و رسما اشهدمو خوندم.. بعضی وقتها هم به سرم میزنه بیخیال درس شم با این همه درد و اذیت شدن
اگر این همه به رشته ام علاقه نداشتم بیخیالش میشدم اما از اینکه هر روز یه گوشه ای از این زندگی برام مفهوم تازه ای پیدا می کنه محکم تر میشم و صبور و تشنه تر برای خوب شدن و خوب بودن برام دعا کنید تا روی اعتقادم به درس با همه ی سختی هاش محکم وایسم..

اینم محفل گرم کلاس ما با چای و خرما و قهوه و پیراشکی و بخور بخور Evil Grin
_______________
شنبه عروسی نسرین بود
توجه کردین تا حالا نتونستم برم مراسم عروسی دوستام
تمام روز به یادت بودم نسرین مبارک باشه عزیزممممم Rose

کشف

پنجشنبه, بهمن ۱۹م, ۱۳۹۱

داشتم دستامو میشستم بعد یهو توجهم به شیر آب جلب شد اون موقع که واسه اولین بار فهمیدم دستم حسشو از دست داده شیر آب از اینا بود که دو شیره بود و باید اول گرمو باز میکردی تا داغ شه و بعد سرد تا ولرم شه دستمو یه راست گذاشته بودم زیر آب داغ بعد دستم غیر ارادی پرید مونده بودم که چرا دستمو کشیدم این که داغ نبود ! بعد با اون دستم چک کردم کلا چشمام از حدقه در اومد…خلاصه گفتم خوب شد از این شیر آبا اومد که دسته شو از وسط میبری بالا خودش ولرمه یکم به چپ سردتر یکم به راست گرمتر..بعد اومدم بیرون به مامانم میگم یه کشف بزرگ کردم واسه اونایی که دستشون حسشو از دست داده میگه چیه براش که گفتم میگه : ای بابا فکر کردم موشک ساختی اما واقعا به نظرم خیلی مهمه در حد یه موشک ساختن اونی که دستش حس نداره میفهمه من چی میگم از این شیر آبها نصب کنید راحت میشید

از دیروز تا حالا توی آرنج سمت راستم حس میکنم که یه مگسی نشسته و هی ویز ویز میکنه اما وقتی میپرونمش بلند نمیشه لامصب..این نخاعِ منم واسه خودش سوژه ایه حالا نمیشد یه چیز دیگه رو بفرسته واسه سوک دادن ما..خواب و خوراک ازم گرفته دیگه مگسها رو که میشناسید اونم مگس مجازی چه شود!

*براى سلامتى میخى که هرچه تو سرش زدن خم نشد جمیعا صلواتBig Smile

توان یاب و بخشندگی

دوشنبه, بهمن ۱۶م, ۱۳۹۱

توی روز معلولین در برج میلاد دکتر احمد روستا کنفرانس جالبی ارائه دادند “توان یاب کیست؟ بخشندگی چیست؟”
ایشون می گفتند :در کنار هر توان یابی یکی باید باشه که بخشنده باشه اونقدر بخشنده باشه تا …..
به نظر من بخشنده تر از ” مادر “ روی زمین وجود نداره نه فقط برای من ِ بیمار برای همه ی آدمها…

قدر آدمهای بخشنده ی روی زمین را بدانیم و ازشون متشکر باشیم.. Rose و سعی کنیم خودمون هم تا حد توانمان بخشنده باشیم.. تا خداوند بخشنده امان از ما راضی باشه و خودمون از خودمون!

کمی بخندیم!

سه شنبه, بهمن ۱۰م, ۱۳۹۱

۱٫استاد داشت از برخی خشونت های شوهران علیه زنانشون میگفت بعد گفت : یکسری شون اصلا خشونت نیست و ممکن آقا از عشق خانمش رو بزنه..بعد من با جدیت و عصبانی گفتم : عشقش بخوره تو سرش!! Grin بعد از اینکه کلاس از خنده منفجر شد تازه از اون جدیت اومدم بیرون و خودمم با بچه ها خندیدم Laugh

2. استاد روی تخته بزرگ نوشت خانه ..گفت هر کس اولین چیزی که با اومدن اسم خونه یادش میاد بگه تا من بنویسم روی تابلو …از همه بچه ها پرسید و نوشت زیر کلمه ی خونه..یکی گفت: آرامش یک دیگه گفت : حس خوب با هم بودن یکی دیگه گفت: امنیت بعد به من گفت مونا تو بگو: گفتم : خواب! همه خندیدن!!! خنده دارترش وقتی بود که استاد گفت : حالا خونه رو پاک میکنم جاش مینویسم عشق! اغلب تعاریف ما از عشق همون تعریفمان از خونه است و برعکس… حالا بعدش این تعریف بنده ازخونه و عشق سوژه عالم و آدم شد، بماند! Laugh تو رو خدا میبینی من شانس ندارم، ناخودآگاه قحطی من دارم ؟؟ والا به خدا In Love

____________________

*خیلی رشته مو دوست دارم و واقعا خوشحالم پیداش کردم .. تازه رشته ام هم خوشحاله منو پیدا کرده In Love

**رشته ام “مشاوره خانواده و ازدواج و اینا ” است.

***به نظرتون موضوع پایان نامه ام چی باشه؟ هر چند که به یه چیزهایی رسیدم و تا چند روز دیگه به گروه اعلام میکنم اما دلم خواست از دغدغه های مخاطبان وبلاگم تو زمینه ی خانواده آگاه باشم و استفاده کنم برای پایان نامه ای پر و پیمون تر!! سپاسگزارم Rose

****برام خیلی دعا کنید..از ته دل
به اعضای انجمن باور و سایر معلولان تهرانی پیشنهاد میکنم توی این کارگاه یک روزه شرکت کنند Smile

Heart میلاد رسول مهربانیها حضرت محمد مصطفی (ص) مبارک باد Heart