بایگانی برای اسفند, ۱۳۹۱

عیدی

یکشنبه, اسفند ۲۷م, ۱۳۹۱

یکی از داییهام بعد از ۳۵ ۳۶ سال از خارج اومده ایران و ما خیلی ذوق زده شدیم فکر کنید یکی به عمرتون ندیده باشید بعد بیاد بگه من داییتم، فدات شم.. البته خیلی زنگ میزد بعد مثلا با من که اصلا نمیشناختمش ۵۰ دقیقه حرف میزد از خاطرات ۴۰ سال پیش می گفت همش تو اون زمونا زندگی میکردو حرف نو تازه ایی نداشت اصلا انگار با اصحاب کهف حرف میزدم همش تو جاده خاکیهای شهر تابم میداد بعد از کارون و رستوران کنار ساحلش و خنکای هوای تابستونو خوابیدن شبها رو پشت بوم و۱۰تا خواهر برادرو تقسیم کار و دعوا سر اینکه اون شب کی رختخوابا رو ببره بالا و نگاه به آسمون شبو از کلی ستاره حرف میزد و از حیاط خونشونو حوض وسط حیاطو شنا توی چله ی تابستونو برای من همش نا آشنا بود و من فقط یک گوش شنوا بودم تا حرفها و خاطراتشو بگه تا دلش تو غربت آروم شه..کارون خیلی خشک شده و جاده های ساحلی کنارش عرض کم رودخونه رو بیشتر نمایون میکنه هزارتا سد زدن روش که آشغالاش میرسه به شهر و با هوای گرد و خاکی، گل آلود و قهوه ایه نه آبی و زلال.. بین رستوران لب ساحل و رودخونه یه اتوبان شده دیگه کی میتونه شبهای تابستون بره رو پشت بوم بخوابه هوا خیلی گرم شده الان که تو زمستونیمو نزدیک بهار ۳۵ درجه ست اصلا مگر اون همه دور هم نشینی ها هست؟ مگر هنوز حوضی و شنایی و..مگر مادربزرگ مهربونم دیگه تواناییشو داره که چهل تا مرغ شکم پر مثل اون زمونا درست کنه و همه رو دور هم جمع کنه.. اصلا مگر ما یخورده مروت هم مونده برامون؟هی هی هی قدیما چقدر خوب بود..
.
.
مزایای مهمان خارجی اینه که عیدی شو به دلار میده از وقتی که من و مهدی رنگ دلارها رو برای بار اول در زندگانیمان دیدیم هی تو سایت نرخ سکه و ارز هستیم و ثانیه به ثانیه قیمت ها رو چک میکنیم که چی ؟ که هی بالا و بالا تر بره تا به بابام قالبشون کنیمو…..اگر یه وقت دیدید قیمت خیلی خیلی بالا رفت بدونید دعای من و مهدی ست ها ROTFL

تازه دایی گرامی برای مادر بزرگ یک عدد ویلچر سبک و عالی اورده احتمالا مخ مادر بزرگو میزنم که آخه بی بی جان این ویلچر چه به درد شما میخوره یه دو قدم که آسته آسته بری ولله میرسی اینو به عنوان عیدی بده به من باش برم دانشگاه Razz

تو دانشگاه واقعا میشد بهارو حس کرد پر از گل شده بودو پروانه و بوی خاک مرطوب و یه نسیم خنک..شاید سبز ترین جای شهر محوطه ی دانشگاست ولی برگهای گلها پر از خاکن و کدر؛ یه بارونه درست و حسابی میخوان..این دو پروانه ی عاشق اومده بودن ماه عسل دانشگاه ما ..

کاشکی توی این نزدیکهای نو شدن سال، یه بارونی توی دلم میومد تا خاک و کدرشدن دلم رو میشست..کاشکی..
خدایا یه عیدی ازت میخوام..روشنایی دل و صبوری و مهربونی و سادگی و عشق به خودِ خودِ خودت

__________________
* سال نو پیش پیش مبارک..

** ما به مادر بزرگامون می گیم بی بی..گاهی هم “یوما” به عربی یعنی مادر.. آخی یادش بخیر یه مادر بزرگی داشتیم که خیلی تپل بود میخواستیم از دو تا مادر بزرگها تفکیکش کنیم بهش یواشکی و پنهونی میگفتیم ” یوما چاقه”.. همیشه عیدی هاش به راه بود مخصوصا به من ..خدا بیامرزتش دیگه بینمون نیست..

***یه ده روز نیستم اگر زنده برگشتم که خیر و برکت اما اگر مردم یه خدابیامرزی برام بفرستین ها..سالی خدایی داشته باشید..

****درسته همه چی گرونه و ..ولی عیدی یادتون نره حتی اگر یه نقاشی باشه یا یه عکس یا خوندن دعا و قرآن به نیت دوستان یا یه شاخه گل یا عیادت یا یه پیامک و یا یه بوس آبدار وسط پیشونی مثل مهدی که صبحا منو اینجوری بیدار میکنه ..فقط ساده ی ساده دل همو شاد کنید.. همین

نقشه

یکشنبه, اسفند ۲۰م, ۱۳۹۱

صبح اون روز دو تا عجوزه در حالی که خواب بودم افتادن به جونم، منم که مست و پاتیل فقط صدای وز وزاشونو میشنیدم ” مونا جون چقدر تو ناز نازی هستی ” و من : ها ؟ ناز کجا بود دارم میمیرم.. مشغول عوض کردن آنژیو کتهای سبز و طوسی… دو تای اولو از اون دست مبارک کندن و مشغول بررسی رگهای مادر مرده ی این یکی دست مظلومم بودن هی آنژیو فرو میبردن تو دستمو هی با صدای تو دماغی و کلی ناز و عشوه می گفتن: ” فکر کنم رگ پاره شد ” و من : مرضضض! حناق! خلاصه یه رگ ورقلمبیده پیدا کردن این هواااا قد لوله پولیکا ..و آنژیو چسبید به دستم خیلی تمییز..

یه دو ساعت بعد که از فضا اومدم زمین تازه فهمیدم که چهار تا رگ باقیمونده تو دستم با مدد عجوزه های محترم به فنا رفته و من بی رگ شدم .. با دستم میشد ده کیلو برنج آبکش کرد ..آتیش دستم هم که آماده بود همونجا یه برنج قد کشیده به طور اتومات میپختم یعنی همچین آدمیم من ! توانایهام خارق العاده ن..جونم بگه براتون.منم دیگه غرام شروع شد و هی زنگ پشت زنگ …هر نیم ساعت یه بار پرستارو صدا میکردم نشون به این نشون در عرض دو ساعت ریت مرفینم از ۳ به ۱۰ که آخرش بود رسید و پرستارا گفتن ” مونا جون منقل و سیخ و اینا بیاریم خدمتتون” و منم گفتم : منقل بخوره تو فرق سرم همینجا برم اون دنیا و برگردم از دستتون راحت شم کلهم..

بابا ریت میتو ول کنید یه سرنگ بگیرید همین جا در جا به من تزریق کنید این تکنولوژی ها به من نمی یاد هر ده دقیقه دستگاه چس مثقال میفرسته تو سرم به کجای درد من بنده آخه ؟ ضربات کارایی انجام بدید جانم ..و جواب پرستار محترمه(با صدای تو دماغی):” مونا جون میری تو کما ها ” ای حناق بگیری خب برم.. بهتره از اینه که اینجوری ده ساعته دارم برنج میپزم ! والا تو عزاداری ها و عروسی ها هم اینقدر مشغول برنج پختن نمیشن که من روی تخت بیمارستان مشغول دم دادن برنجم..آره ..من هم طبق معمول زیپ دهان مبارک رو بستمو مشغول تحمل دردها و آتش ها و سوزشها و بی حرکتهایی ها بودن که برام غذا اوردن اونم چی ؟ بعد از سه روز..

میلم که اصلا نمیشد سه روز بی آب و غذا عادت شده بود دیگه برام ..ولی مامان هی با ذوق غذا غذا کرد که بزاقم شروع به ترشح کرد و دلم خواست یه دو لقمه بوقلمونو کباب برگ و این چیزا بزنم به رگ ….ومنم طلب غذا فرمودم و با اجازه ی بزرگترها بله رو گفتم …غذا اومد چی بود ؟ یک کاسه سوپ ماهیچه با یک عدد نی..همین!..گفتم این چیه نمیخوام مسخره ام کردید این غذاست یا ته بندی! آخرش به زور ریختن تو حلقومم که باید بخوری جون بگیری هزار تا ماهیچه تو این آب غوطه ور بوده الان تو همه ی ویتامین ها شو دزدیو با یه کاسه سوپ هزار تا ماهیچه میره تو معده ت و جون میگیری گولم زدن … بله جانم گولم زدن..

چون به محض اینکه رفت تو قسمت چپ معده ام چپ کرد! و گلاب به روتون، گلاب به روتون شکم تا ته فرو رفت به داخل؛ دنده ها پرید بیرون؛ عضلات منقبض شدو پاها وحشی شدنو با فشاری معادل ۱۰۰۰۰۰ نیوتن بر متر مربع بر نخاع و ستون مهره ها یک شیشم سوپ مرحمت فرمودند به صورت استفراغ اومدن بیرون و من شبیه مترسک ها چشم و چالم پرید بیرونو مامان همچنان از سوپ و ویتامینه هزار تا ماهچه ی توش تعریف می کرد…
بعد از این فرآیند خوشگل بنده گفتم بهتره تلقین کنم به خودم و بگم (البته با صدای تو دماغی) :” مونا جون بتمرگ لطفا، الان بهتره دیگه بخوابی؛ سعی کن تو میتونی آبجی” و این چنین شد که عزمم را جزم کردم تا فکر و خیالم رو از درد دور کنم و بخوابم..اما خب پروسه ی خروج یک شیشم یک شیشمی سوپ ماهیچه و کلیه ی مواد مغذی و انرژی ماهیچه های درونش همچنان ادامه داشت…

بالاخره غروب اونروز فرا رسید..سرور (خانم هم اتاقیم که شیمی درمانی میشد) بقچه شو در اورد و یه کیسه مویز درشت و سیاه رو رونمایی کرد..دیگه خودشو مامان با هم گپ میزدن و مادر گرامی هم که روزه شو باز کرده بود سرور خانمو تو مویز خوردن و البته وراجی کردن همراهی میکردو منم مشغول چیدن نقشه برای رهایی از آنژیوت الرگ ال لوله الپولیکایی بودم ..الحق و انصاف بهترین رگ کل بدنم بود اما چه کنم دقیقا اعصاب محیطی و مرکزیمو یه جا باهم سوک میداد.. تو تخیلات خودم بودم که مامان ۴ دونه مویز داد گفت بخور بابا حالشو ببر ..منم گفتم ۴ تاست بذار یکم فکم ورزش کنه و زدم بالا..تازه از پروسه ی یک شیشمی راحت شده بودم که پروسه ی یک چهارمی شروع شد..اما اینبار دیگه نا و توانی برای کنترل درد و کاهش فشار روی بدن نداشتم..و همینجور بدون اینکه بفهمم جریان از چه قراره روی تخت برای خودم موج مکزیکی میزدم..و هر نیم ساعت مایعی قهوه ای سوخته رو به بادمجونی از مری مبارکم به بیرون تراوش میکرد…میگم جون سگ دارم باور نمی کنید والا به قرآن..

خلاصه وقت عملی کردن نقشه ام فرا رسید …یکهو به مامانم گفتم یا پرستار اینو در میاره یا خودم میکنمشششششش و اینچنین شد که مامانم دستپاچه دوید سمت ایستگاه پرستاری که به داد مونا برسید دیوونه شده یه ریز گریه میکنه و..مامان دوان دوان اومد که الان میان پرستارا نگران نباش..بعد داد زدم زود باشننننننن نمی تونم حتی یه ثانیه دیگه تحملم ران اوت آف شد…و اشک ها مثل باران میبارید …دستگاه شروع کرد به بوق بوق کردن قلبم ۱۶۰ تا تو دقیقه برای خودش میزد کنترل از دستش در رفته بودو پاها رقص بندری و ته دیگمم داشت میسوخت ..که یهووو پرستار صدا تو دماغیه اومد” مونا این چه جیغی بود ساعت ۱۱ شب مریضا رو ترسوندی آروم باش” آقا دیگه من به لکنت افتاده بودم حتی نمی تونستم از گریه دو کلوم اهداف نقشه امو بازگو کنم..یهو یه پرستار خشمناک با ابروهای گره خورده و بدن لرزان گفت: ” معلوم هست چه خبره قلبت داره منفجر میشه ؛ نگاه کن” و من گفتم کجا رو نگاه کنم چشمو چالی برام نمونده دیگه ” بعد با انگشت اشاره همچین تهدید کردو گفت مونا تا وقتی که گریه کنی از هیچ تغییر و کمکی خبری نیست” و من هی بریده بریده میگفتم : سو ز ش سو ز ش..گفت : “چی میگی” سوزش چیه دیگه؟ کجات میسوزه؟ همونجا خواستم یه فحش آبدار بهش بدمو بگم برو پروندمو بخون … من الان باید سه واحد فیزیولوژی و دو واحد آسیب چهار واحد آناتومی و شونصد واحد اصطلاحات پزشکی و.. وسط پاس کردن واحدهای نعره هام به تو درس بدم..زهرمار و کوفت و مرضه هههههههه سوزش..

بعد گفت:”همون که گفتم تا گریه کنی از هیچی خبری نیست” و از اتاق زد بیرون..نزدیک به نیم ساعت بود من عر میزدم و دستگاهها هم رفته بودن روی آبادانه چه شهر خوبانه و کلا حس کردم یه سکته خفیف زدم مریضا همه بیدار و منتظر بودن ببینن عاقبت نقشه ام چی میشه…تو این حین وسط نعره های خوشگلم هی میگفتم دکتر دکتر..مامانم دو زاریش افتاد که من با دکتر سین سین کار و مار دارمو (یخورده حساب شخصی بود)..مامان گفت : ” مونا الان دکتر خوابه” من: نههههههههههه مامان:” دکتر میترسه نصف شبی” من:نهههههههههههههه اصلا بترسه میخواست دکتر نشه اصلا دکتر همیشه باید آن کااااال باشه.. و من همچنان نعره..خلاصه دیگه مادر گرامی بعد از ۵ دقیقه چونه زدن با من با دکتر سین سین تماس گرفت و گفت این مونا روانی شده نیاز به روان درمانی داره و گوشی رو گذاشت روی گوشم: “تا گفت مونااااا آوم باش چی شدی ؟ درد داری ؟ اولین نفس رو راحت کشیدم و یواش یواش از جو گریه اومدم بیرون حالا تو اون گیری ویری میگه دوستات دوستات..فکر کرده آخه من نفسم در میاد که چهار کلوم حرف بزنم دوستات دوستات..روانپزشکا هم روانپزشکای قدیم..والا به خدا..البته ایشون در کارشون یه مهره ی ماری چیزی دارن بیمارو جادو میکنن زود لال میشه و ورد گریه بند کن و همه چی آرومه من چقدر خوشحالمو اجرا میکنه و خلاص…

این داستان بر اساس واقعیت میباشد و همچنان ادامه دارد.. Laugh

سه سالگی(۳)

یکشنبه, اسفند ۱۳م, ۱۳۹۱

۱٫فکر نمی کردم ۴ تا خط از زندگیم گفتن واسه خیلیها جالب به نظر بیاد و اینکه درسی و نکته ای توش باشه یعنی اصلا به بهانه ی درس گرفتن ننوشتمش تنها بهانه ی من سالها سنگینی روی دلم بود نوشتم که نوشته باشم و شاید برای همیشه بندازمش دور..اما اون نوشته ها منو بیشتر و بیشتر تو خودم فرو برد.. و من فهمیدم چیزی که متعلق به منه رو نباید بندازم دور بلکه سعی کنم بپذیرمش با همه ی دردهاش.. و این شد که..

۲٫به واسطه ی وبلاگ بود که من شجاع شدم تا با دوستانِ دانشگاهم سفرهای زیادی رو تجربه کردم تا قبل از وبلاگ من هیچ جا نرفته بودم(البته دوستانه نه خانوادگی) حتی دوستانم سه چهار باری خواستن برن سفر نمی شد و وقتی هم به من می گفتن بیا می گفتم نمی تونم..خیلی عجیب همیشه سفرهای اونا کنسل میشد و به من میگفتن مونا حتما تو راضی به سفر ما نیستی یه وردی چیزی خوندی Grin .. اما من واقعا عادت داشتم به این نرفتنها با اینکه ته دلم دوست داشتم برم اما همیشه به خودم یه جواب میدادم: نه! و بدون اینکه تو خونه حتی عنوانش کنم به دوستانم میگفتم نمیام..نمیدونم چرا هی نمیشد و چرا اردوها و سفرهای اونا کنسل میشد..اما میدونم که اولین سفر اونا با اولین سفر من در دوران دانشجویی یکی شد(دی ۸۸).. سفرهایی که پر از تجربه بودن..من این جرات ورزی در وجودمو و تقاضای رفتن سفر و کسب اجازه از والدین رو از همین جا یاد گرفتم..و اینکه اگر توانایی شو دارم و دوستانم هم در کمک کردن پیشقدمن..چرا که نه!ممنونم بچه ها

۳٫ اولین باری که بچه های اسپشیال رو از نزدیک دیدم توی حرم حضرت معصومه (ع) بود(همون دی ۸۸) اون روز دلم گرفت و خیلی ساکت بودم حتی بهم برچسب “مغرور” زدن و گفتن هیچ وقت از سبک نوشتاریت نمی تونستیم بفهمیم که اینقدر مغروری مونا.(یکم خجالتیم Grin ) اما واقعیت این بود که متاسفانه من اونجا فهمیدم که چقدر دلم میگیره از اینکه همتاهای خودمو ببینم ..قبلا هم متوجه شده بودم که اگر کسی رو روی ویلچر ببینم به شدت متاثر میشم اما اون روز برام اثبات شد..گفته بودم که من حتی نمیفهمیدم که این همه آدم معلول تو سایت یعنی چی و متعجب شده بودم دیگه چه برسه به اینکه با چشمام از نزدیک ببینم..و اینچنین بود که من دیگه به کل ارتباطاتمو با اسپشیال از قبیل فروم و تلفن و دیدار قطع کردم چون طاقت نداشتم خصوصا طاقت تعداد زیادی دوست معلول..البته الان خیلی تغییر کردم و تغییر مهم ام این بوده که خیلی بهتر خودمو اطرافیان مثل خودمو میفهمم و اون تاثر و غمزدگی کمتری با مواجهه شدن در این چنین موقعیت ها میاد سراغم..

۴٫ ورود دکتر سین سین به زندگی من!.. حالا خیلی معلوم نیست که من از دکتر جماعت بیزارم شاید هم معلومه و شما هم متوجه شدید و خودم خبر ندارم ..اما شاید اگر همون اول دخترشو ندیده بودمو مهرش به دلم ننشسته بود همین لپ تاپ رو میکوبوندم تو سرش..یادمه جمله ی اولی که دکتر سین سین بهم گفت چیه..گفت ” یه گوشه ای از بیمارستان یکی میمیره و آه و گریه ست و یه گوشه ی دیگه یکی به دنیا میاد و همه خندانن؛ خدای بی همتایی داریم مونا” ..آره من با قصور پزشکی پاهامو و زندگیمو واسه همیشه از دست دادم اما چند نفر با همون دکتر زندگیشونو به دست آورده بودن..؟..دکتر سین سین شاید قطعه های گمشده ی پازل وجود من رو پیدا کردو درست چیدشون..یعنی تا این حد برای من مهم بود جدایی از تموم کارهایی که برام کردو نتونستم هیچ وقت جبرانشون کنم

۵٫ دیدن یک اسپشیالی که کلا زندگی من رو در بیماریم دگرگون کرد..مشهد، آیدا …تا میام در موردش بگم همه چی از ذهنم میپره اما آیدا برای من یک نماده ..نمادی از خدا نه به خاطر بیماریشو دردش به خاطر صبرش..یعنی کامل میفهممش کامل..

۶٫ طب سنتی و آقای حسینی..شاید دلهره هایی رو که به واسطه ی استقلال و تنهایی داشتم رو آقای حسینی با معرفی طب اهل بیت (ع) و یک چیزهایی که به راحتی میشه یافتشونو من نمیدونستم تونستم تقریبا به کنترل خودم بگیرم و از این بابت خیلی خوشحالم…

وبلاگ خیلی برام پیامد داشت خیلی ..خوب و بد… یه عالمه دوست که از هر کدومشون چیزهای خوبی یاد گرفتم..و الان سعی می کنم مواقعی به کار ببندمشون ..خاطرات بدی هم داشت خاطراتی که هیچ وقت از یادم نمیره اما من از بعد از ورود دکتر سین سین تو زندگیم فهمیدم که به این دنیای مجاز دل نبندم و هر چی هست رو توی واقعیت جستجو کنم..مثل ۵ مورد مهم بالا که عمق خوبی هاشونو واقعی واقعی نه خیالی! یافتمو دلمو بهشون بستم..

آره بچه ها؛
حالا دیگه وبلاگم برای خودش مردی شده، میدوه، میخنده، بازی میکنه، بند کفششو خودش میبنده و بعضی وقتا با شیطنت زیاد محکم میوفته روی زمین! اما دوستهای خوبی داره که دستشو میگیرنو زخم روی پاشو براش فوت می کنن و بازم میخنده..واقعی واقعی

آره ثمره ی این همه روز و ماه و سال نوشتن، چند تا دوست خوب بود..
ممنونم بچه ها Rose
اسمها زیاده وگرنه تک تک نام میبردم …………. Rose
___________
*از مدیریت سایت “آقای حسین رسته” هم ممنونم .. و همینطور “نوید مجاهد” خدابیامرز، موسس سایت اسپشیال ..روحش شاد و یادش گرامی..

عین آب خوردن

دوشنبه, اسفند ۷م, ۱۳۹۱

چند روز پیشا سوسن بام تماس گرفت و بعد از کلی احوال پرسی بهم می گه دارو نیاز نداری برات بگیریم؟ گفتم : نه! دارم هنوز.. بعد کلی کلاس اومدم گفتم احیانا اگر تو میخوای برات بفرستم؟ رو در بایستی نکنیا آبجی ها ما فولیم Evil Grin ( داروهامو خودش خریده بود قبلا) بعد گفت: نه بابا ما تولید ملی میخوریمو بمون میسازه .. Drunken Razz
.
.
.
حالا دیروز داشتم پشت داروهام آب میخوردم که چند قطره آب از لب و لوچه ی مبارکم ریخت پایینو یه راست رفت ریخت تو شیشه داروهام Neutral ..امشب اومدم دارو بخورم دیدم همه شون چسبیدن بهم میخوام بازشون کنم یکی یکی ترک میخورن مواد کپسولا میریزه بیرون
.
.
.
نتیجه اخلاقی: زیاد به توشه دنیوی ای که انبار کردید ننازید وگرنه ممکن یه روزه عین آب خوردن ِ بنده بر باد بره !

میگم چطوره برای جلوگیری از اسراف همشو با هم قورت بدم؟ Laugh Grin Big Smile حقیقت تو این قحطی داروی خارجی و گرونى دلم نمیاد بندازمشون Side Frown Shock

سه سالگی(۲)

جمعه, اسفند ۴م, ۱۳۹۱

توی سایت ایثار مشغول خوندن شدم سرم داشت سوت میکشید..اولین بار بود که به خودم فکر کرده بودم به اونچه که بر من گذشته بود به اونچه که می گذشت و کسی نمی دونست..و به همه ی اونچه که توی این لحظه لحظه ی زندگی ناغافل از دست داده بودم..چیزهایی که بهشون عمیقا فکر نمی کردم آخه توی خونواده ام مونا رو یک فرد سالم میدانستند نه یک بیمار نخاعی که باید ازش مراقبت های مختلفی بشه..از نظر بابا مامان و خونواده و دوستام مونا سالم بود و هیچ مشکلی نداشت و من بدون هیچ شکایتی پذیرفته بودم این دروغه بزرگ رو..دروغی که همه ی بارش روی دوش من بود..
اتونومیک دیس رفلکسی ،تهدیدی برای زندگی افرادنخاعی باضایعه بالاترازT6
آشنائی با دستگاه گوارش ومشکلات آن و نحوه اجابت مزاج بعدازآسیب نخاعی
اثرات آسیب نخاعی بر روی باروری و حاملگی
اثرات آسیبهای نخاعی روی پوست و پیشگیری از زخم فشاری
استرس در زنان مبتلا به مشکلات حرکتی
افسردگی در بیماران با آسیب نخاعی
پوکی استخوان و شکستگی های خود بخودی
تصور یا واقعیت ؟ فرزندداری بعدازضایعه نخاعی
صدمات شلاقی ناحیه گردن
درد مزمن شانه در افراد نخاعی
فن آوری جدید برای افزایش بهره وری واستقلال افرادنخاعی
موضوع افسردگی و افزایش سن در افراد نخاعی
نقش سفر در سلامت جسمی و روانی افراد نخاعی
ورزش-فواید استفاده از آب و آب درمانی در جانبازان ضایعه نخاعی
و…..

اون شب شاید نزدیک ۳۰۰ تا مقاله خوندم کاری که هیچ وقت برای خودم نکرده بودم و هیچ وقت هیچی نمیدونستم..هیچی.. من بعد از چندین سال اون هم با کنجکاوی خودم با مشکلاتم آشنا شدم آشنا که نه..فهمیدم این همه دردسری که من دارم واقعا مشکلن و حق دارم که خسته بشم، حق دارم گاهی گریه کنم، حق دارم که پا به پای اون همه آدم سالم دور برم ندوم! ..سالها سکوت در برابر درد و رنج و محدودیت و ناتوانی و نشستن و کز کردن توی چهار دیواری و سرخوش بودنو …به یکباره به قلبم فشار اورد از این همه بزرگ نشدن و در عین ۲۰ سالگی قد یه نوزاد بودن اشکم در اومد.. من یه آدم سالم نمای بیمار بودم که هر وقت معلوم میشد نمیتونم پا به پای بقیه باشم مجازات میشدم و هر وقت هم میخواستم و توانشو در خودم میدیدم محدود میشدم..لپ تاپو بستمو فقط گریه کردم و حتی فرداش دانشگاه نرفتم…
بعد از گریه ی اون شب حس خوبی داشتم از اون همه فهمیدن خودم شاد بودم..دلم میخواست همه ی دنیا بدونه که من الان راضی ام اما اون فقط اول ماجرا بود..چون من خیلی خسته بودم خیلی..دلم میخواست خوب شم دلم میخواست از درد رها شم اما نه با دکتر و بیمارستان و درد..با چند تا مقاله ؟ مجدد جستجو کردم اینبار با این جمله”درمان نخاع و بیماریهای نخاعی” بازم یه عالمه سایت اومد چند تا رو نگاه کردم که از میون اونا رفتم توی اسپشیال..وقتی وارد شدم چشمام گرد شده بود! “یا خدا” باورم نمی شد بعضی ها ضایعه نخاعی بعضی ها ام اسی بعضی ها نقص عضو ……….وای خدا یعنی همه ی اینا رو ویلچرن؟ توی بُهت عجیبی بودم تا اون لحظه و ساعت و دقیقه و ثانیه ی از زندگانیم فکر میکردم تنهای تنهام ..تنها تر از خدا…آره همیشه حس میکردم تنهام..تنها آدمِ نشسته ی بی جونِ روی زمین ..اما هیچوقت شکایتی نکردم و هیچی نگفتم به هیچکس هیچی نگفتم..
بلد نبودم تو اسپشیال عضو شم تا اون موقع نمیدونستم فروم چیه؟ سایت چیه؟ وبلاگ چیه؟…واسه همینه از لیست اسامی آنلاین اسم یکی از دخترا رو کلیک کردم اسمش سمیرا بود و مبتلا به MSA از توی پروفایلش ایمیلشو در اوردم و رفتم تا باهاش صحبت کنم بعد از سلام و احوال پرسی بهش گفتم یعنی تو هم واقعا نمی تونی راه بری؟ جوابمو نداد هی طفره میرفت فکر میکرد من مزاحمم اما من واقعا پا گذاشته بودم به یه دنیای ناشناخته ای که هیچی ازش نمیدونستم از خنگیم تعجب کرده بود!..وقتی دیدم هیچی نمیگه از خودم گفتم براش، از زندگیم.. گفتم من هم نمی تونم راه برم تو چی ؟ به سختی تونستم ازش جواب بگیرم وقتی گفت که نمی تونه راه بره شگفت زده تر از قبل شدم خیلی برام عجیب بود، بهم گفت پس چرا عضو فروم نمیشی! گفتم آخه بلد نیستم! انشاءالله فردا..فردای اون روز وقتی به مامانم گفتم که با یک خانمی آشنا شدم و یه همچین محیطی؛ اصلا خوشش نیومد و حرفهام رو تحویل نگرفت..اما من خوشحال بودم از این یافته..و عضو اسپشیال شدم..بعد از عضویتم تو فروم با یه عالمه درد و رنج و شرایط مختلف آشنا شدم.. تا اینکه تصمیم گرفتم توی فروم از خودم بنویسم تا جایی که اجازه داشتم.. اما صادقانه زندگی ام رو نوشتم ..

سه سالگی(۱)

سه شنبه, اسفند ۱م, ۱۳۹۱

یادش بخیر چقدر زود گذشت شاید هم بعضی وقتها دیر گذاشت آره حالا که خوب فکر می کنم میبینم بعضی جاها خیلی هم دیر گذشت..از یه سال قبل کنکور که سوم دبیرستان بودم تقریبا کلیه ی ارتباطاتم تعطیل شد از تلفن صحبت کردن و مهمانی گرفتن تا تماشای تلویزیون و تو نت رفتن..اونقدر خوب ترک کرده بودم و اینقدر خوب کنار اومده بودم که نیازی به این چیزا نداشتم و روحم از ندیدن تلویزیون درد نمی گرفت آخه من حتی با تلویزیون درس میخوندم اصلا کلا باید روشن می بود تا من روی درسم متمرکز میشدم اما اون سالها اینقدر ته دلم شوق بود که خود به خود بدون نیاز به چیزی متمرکز به درس بود.. اون موقع یک چهارم الان هم بیرون نمیرفتم همه ی زندگی من به چهار دیواری اتاق و مدرسه ای که چهار تا خونه اونورترمون بودو تلفن حرف زدن گاه به گاه با فاطمه و گلی ختم میشد گهگاهی دوستا میومدن پیشم میومدن خونمون با هم درس میخوندیمو میزدیم تو سر و کله ی هم خصوصا ایام امتحانات ترم بساط درس و خنده تو خونه مون به پا بود..پیش دانشگاهی خیلی ارتباطا کمرنگ شد مدرسه اسباب کشی کرد رفت مرکز شهرو من اولین بار بود توی زندگانیم که هر روز صبح مسافتی رو با ماشین تا جایی تقریبا خارج از منطقه ی خونمون می رفتمو میومدم اولش برام خیلی سخت و غیر قابل تحمل بود اما بعد یواش یواش کنار اومدمو تازه برام خیلی خوب و لذت بخش شده بود یه سال به سختی و اما جدی و خاموش و پرتلاش برای من گذشت و تا اینکه دانشجو شدم سال اولی که دانشجو شدم بابام برام موبایل گرفت و کلی ذوق زده شدم ارتباطهای اولیه ی من مجدد با خریدن موبایل شکل گرفت اما خیلی کم خیلی..شاید در حد ۱۰ تا اس ام اس توی یک ماه.. بعدش بابا بهم قول یک لپ تاپ رو داد و گفت که حتما برات لپ تاپ میگیرم اما کی اش رو نمی دونم، خوشحال بودم و ته دلم از این وعده دلشاد اما اصراری نداشتم به خریدنش..دانشگاه برام خوب گذشت اول اولش خوب نبود من در دوستی با همسن هام منعطف نبودم و اغلب دوستانم ترم بالایی ها بودند کسایی که دو الی سه سال از من بزرگتر بودند، دوست داشتم بیشتر وقتمو با اونا سپری کنم تا گروه همکلاسیم و وقتی حداقل روزی یه ساعت با اونا بودم حس خوبی بهم میداد و بعد میتونستم با دوستانم هم ارتباط خوبی برقرار کنم ..دانشگاه به همین منوال گذشت آروم و بی صدا گاهی هم پر تنش، تنشی که در دوستی با گروه همسن هام داشتم..یه سال که از دانشگاه گذشت همون تابستون بعضی از دوستام فارغ التحصیل شدن و رفتن تازه یه سال از دوستی گذشته بود که اونا رفتن بعضی هاشونم سال آخرشون شده بودو کار در عرصه بودن و کم میومدن دانشگاه بعضی هاشونم هنوز مونده بود تا فارغ التحصیلی اما دغدغه هاشون با من فرق داشت و زندگی جدید و ساکت من به خاطر از دست دادن ناگهانی حس دستم شروع شده بود..یواش یواش فهمیدم بهترین دوستا که شاید بتونم ارتباط خوبی باشون داشته باشم همون بچه های کلاسمونن..ما با هم دوست بودیم اما توی دل من یه دوستی ساده و نه یک دوستی پر کشش و همیشگی و…
دو سه مهر ۸۸ بود که بابا بهم گفت وقته اون شده که وعده ای رو که بهت داده بودم عملی کنم..گفتم چی ؟ گفت : لپ تاپ! خیلی شاد شدم یکم نه و نو کردم که نه نیاز ندارم واقعا در حد نیاز که هم کامپیوتر توی خونه هست و هم توی دانشگاه و …همین که یادت بوده واسم کافیه بابا..اما بابام که میدونست من الان دارم فیلم بازی میکنم و ته دلم دوست میدارم که یه لپ تاپ داشته باشم و کلی راحت میشم از لحاظ استفاده و کارکرد.. گفت: یا الان بریم یا خدا رو چه دیدی شاید منصرف شدم! خلاصه ما هم تند تند آماده شدیمو رفتیم یک عدد لپ تاپ خریدیم..اون شب تا صبح بیدار بودم خیلی خوشحال بودم از اینکه بابام برام لپ تاپ خریده ..از سه سال قبلش من نت نمیومدم بعدش هم فقط در حد درسهای دانشگاه که تو خود دانشگاه انجامشون میدادم..اون شب بعد از سه سال و خورده ای رفتم تو اینترنت ..یادمه تا صبح گلهای مختلف رو توی گوگل سرچ میکردمو یه کلکسیون از گلهای نرگس و یاس و مریم و… رو توی لپ تاپ گذاشتم و با ذوق و شوق فراوون نگاشون میکردم دو روز گذشت من همچنان با ذوق فراوان پای لپ تاپ مشغول جستجو بودم..یه شب تو گوگل سرچ کردم” مادر ضایعه نخاعی” گوگل برام کلی سایت ردیف کرد بدون توجه به سایتهای دیگه رفتم توی اولین سایت که سایت مرکز ضایعات نخاعی جانبازان بنیاد شهید و ایثارگران ایثار بود…قبلا هم رفته بودم توی این سایت ها چون چند ماه قبلش در مورد نخاع و نخاعی ها یه سمیناری داشتم و کم و بیش خونده بودم اما اون شب با یه حس دیگه ایی توی گوگل سرچ کردم ” مادر ِ ضایعه نخاعی” ………..

___________________
*به مناسبت “سه سال” زندگی نویسی در “من و نخاع”
* عکس را از اینجا برداشتم