بایگانی برای اردیبهشت, ۱۳۹۲

شیب رویایی

شنبه, اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۹۲

پارسال که تو خونه مشغول درس خوندن برای کنکور ارشد بودم نزدیکای بهمن بود که یه روز دوستم، سودابه، با ذوق و شوقی فراوون بام تماس گرفت گوشی رو برداشتم، از ذوق شدید نمی تونست حرفی بزنه فقط هی می گفت: بگو چی شده مونا ؟
من : شوهر کردی ؟
سودابه : مرض
من : در شرف ازدواجی ؟
سودابه : مونا مسخره بازی در نیار
من : فلانی بچه دار شده ؟
سودابه : نچ چ چ
من : نکنه من ارشد قبول شدم هنوز امتحان نداده ؟
سودابه : این نیست اما نزدیک شدی…..
من : بسم الله این دیگه چه خبریه( ذوق و شوق منم به اندازه سودابه شد)
سودابه : حدس بزن دیگه
من : ذوق مرگم کردی بچه خودت بگووووو
سودابه : موناااااااااا برای دانشکدمون دارن شیب(رمپ) میزنن مثل اینکه بو بردن تو سال دیگه اینجایی
من : Neutral
سودابه : اشک شوق می ریخت همینطور

حالا امسال که ما اومدیم به همین داشکده ی مذکور با شیب جدید، بچه های کلاسمون گفتن در صورتی که معدلت زیر ۱۹ بشه از همین شیب دانشکده میندازیمت پایین Shock باید خودمو برای سقوط آزاد و ایضا مرگ آماده کنم.. اینم از خبرای خوشی که از در و دیوار برای ما می رسه

در جستجوی خویشتن

جمعه, اردیبهشت ۲۰م, ۱۳۹۲

….دلم میخواد که بدونم خدا چه شکلیه . مارد بزرگ یک بار به من گفت: که زمانی در بهشت خدا پدر ما بوده. پدر یه لغت دیگه ایی برای باباست. من نمی خوام خدا مثل بابا باشه. برای اینکه بعضی اوقات فکر می کنم بابا منو دوست نداره و اگه خدا رو مثل مادر بزرگ قبول داشته باشم، دلم می خواد اون منو دوست داشته باشه. اما مادر بزرگ می گه بابا منو دوست داره و چرا من از اون خبر ندارم؟ مادر بزرگ منو دوست داره و منم اونو دوست دارم و میدونم. برای اینکه من اونو در ته دلم فهمیدم.

دستهایش را روی هم روی قلبش گذاشت، خیره به چشمان من نگریست..خطوط پیشانی او به هم گره خورده بود و حاکی از مشکلی بود که او با آن در جدال بود. بعد از یک سکوت طولانی به این نتیجه رسید و گفت:” درک این چیزها خیلی سخته” به طرف پنجره رفت و از آن جا به کلیسا نگاه کرد و
به آرامی گفت: اون خونه ی خداست.
مادر بزرگ میگه خدا عشقه. و جیک می گفت که به خدا ایمان داره. جیک می گفت که اون دعا می کنه و دعا این معنی رو میده که داره با خدا صحبت می کنه. اما من هرگز دعا نکردم. اما دوست دارم با خدا حرف بزنم. دوست دارم بشنوم که خدا چه چیزی برای گفتن داره….

اینی که نوشتم از کتاب ” دبیز در جستجوی خویشتن اثر خانم اکسلاین”… کتابی که هیچ وقت دلم نمی خواست تموم شه ..

اینو به پیشنهاد یکی از استادام ترم قبل خوندم..دقیقا همون موقع که فهمیدم اینقدر نخاعم له شده که دیگه راه و علاجی جزء معجزه و امیدی جزء خدا برام نمونده خوندم..شاید دیبز من بودم..وقتی به یکی از دوستام گفتم توی ۱۶، ۱۷ جلسه بازی درمانی دیبز، من هم درمان شدم چون حس کردم مثل اونم گفت: بگو ببینم دیبز چش بود؟ گفتم: دیبز وقتی به دنیا اومد خیلی زشت بود پدر و مادرش اونو نمی خواستن دیبز رو نمی خواستن چون هیچ بچه ایی نمی خواستن اونم یه بچه ی بدترکیب، همیشه دیبز می رفت یه گوشه، یه گوشه ایی دور از همه..
پدر و مادر دیبز بعدها خیلی برای دیبز کتاب میخریدن، اسباب بازی میخریدن، خیلی بهش میرسیدن اما دیبز با هیچکس حرف نمیزد..چون حس می کرد هیچ کس دوستش نداره..وقتی مدرسه رفت مشاور مدرسه متوجه در خود گم گشته بودن شدید دیبز شده بود”اوتیسم” و با کمک والدینش پیش یک مشاور بازی درمانی کودکان به نام خانم ” اکسلاین” میره توی این جلسات مشاوره و در یک اتاق بازی دیبز به حرف میاد و تموم احساساتشو میریزه بیرون..تموم مدت من با دیبز توی یک اتاق بازی بودم..نقاشی کشیدم ،با ماسه ها بازی کردم، گریه کردم، خندیدم، حتی اجازه پیدا کردم ظرف بشورم، شعر خوندم و تونستم بگم که خدا رو چقدر دوست دارم…دیبز حالش خوب شد..فقط با گفتن همه ی عشقش خوب شد…

اونوقت دوستم رو به من کردو گفت: مونا من که شباهتی بین تو دیبز پیدا نکردم!

_______________
* در مقدمه ی کتاب نوشته : کتابی ست جالب و مهیج برای همه ی افراد، به خصوص والدینی که علاقمند به چگونگی رشد و تحول فکری کودکان خود هستند و نیز برای دانشجویانی که رشته ی تحصیلی اشان مطالعه ی تحول ذهنی کودکان عادی و غیر عادی ست.

** دوستان کسی هست که بتونه این کتاب رو برای دوستان ضایعه نخاعی که دستانشون حرکت نداره PDF کنه ؟

زود خوب میشه

پنجشنبه, اردیبهشت ۱۲م, ۱۳۹۲

خودمو روی صندلی میزون کردم یکم به سمت راست متمایل شدم تا شیر آب رو از رو آویزش بردارم، مامان از آشپزخونه صداش میومد که : آب سرده آب سرده..آبگرمکن خاموش شده..خسته بودم، حوصله نداشتم ده ساعتی دانشگاه بودم دوباره صدای مامان اومد..روشنش کردیم مونا..خوشحال شدم از اینکه زود آبگرمکن روشن شد، بارون داشت میومد صداش توی خونه پیچیده بود، چیکه چیکه.. خدا رو شکر کردم..
شیر آب رو کامل باز کردم..که یکهو آب سرد ریخت روی انگشتهای پام..چند قطره بود..خیلی کم بود..پام خسته بود؛ خیلی خسته بود خودشو لوس کرد ..اسپاسم گرفت پاهام لرزیدن خودم لرزیدم پاهام پریدن من هم افتادم، محکم افتادم؛ سرم خورد به دیوار؛ همه ی شامپوها افتادن؛ شیر آب از دستم افتاد..من یک طرف، شیر آب یک طرفِ دیگه؛ همه با هم افتادیم..توی برق شامپویِ صورتیِ کمرنگ ریخته شده، روی زمین، مونا رو دیدم، داشت سرش رو میخاروند دردش گرفته بود بهش گفتم گریه نکن مونا، زود خوب میشه، بعدش خندیدیم من و مونای تویِ شامپو با هم زدیم زیر خنده..بلند شدم به شیر آب نگاه کردم رو به در افتاده بود..شیر آب باز بود..ده دقیقه باز بود..مونا بیرون چه خبره حالا…؟
سرم رو انداختم پایین، چشمام می سوخت، با گوشه ی آستینم چشمهامو پاک میکردمو گفتم..گریه نکن مونا، زود خوب میشه..زود خوب میشه..

همین تازه برای خودم فال گرفتم ، جناب حافظ بهم گفت:

زین آتش نهفته که در سینه ی من است * خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت
می خواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست * از غیرت صبا نفسش در درهان گرفت
می خور که هر که آخر کار جهان بدید * از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت
بر برگ گل به خون شقایق نوشته اند * کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت…

عرضی نیست!

چهارشنبه, اردیبهشت ۱۱م, ۱۳۹۲

خواستم برایت یک عالمه متن های عاشقانه با هزاران محبتو مهربانی و دوست داشتن توی وجود ِ همه ی جمله هایم و حرفهایم و واژه هایم بنویسم دیدم نمی شود، نمی شود که نمی شود..همه اش جا نمی شود..باور کن! تمام دفترهای دنیا و تمام مدادهای دنیا را هم به من بدهند کم می آورم..کم می آورم از نوشتن همه ی مهربانی هایت، لکنت می گیرند واژه هایم از توصیفت..باور کن!

بعد گفتم بهتر است بگویم : به تو که این همه ایی سلام..

این بود تمام ماجرای دوست داشتنم مـــادر

ارتضاه الله *

شنبه, اردیبهشت ۷م, ۱۳۹۲

روز تولدش بهش می گویم انشاءالله صد سال زنده باشی می گوید: اووووه صد سال خیلی زیاده مونا..می گوید تو چقدر دلت میخواد زنده باشی مونا ؟ بعد من فکر کردمو فکر کردمو فکر کردم که شاید ۶۰ تا ۷۰ سال.. آره همینقدرها خوب است..خیلی خوب است..گفت : من هم همینقدرها خوب است شاید هم کمی بیشتر..نمی دانم! آخر همیشه دلم پدربزرگ میخواست که نداشتمش برای همین دوست دارم بچه ی بچه ام مادربزرگ و پدربزرگشان را ببینند و از بودنشان لذت ببرند ..شاد باشند از وجود من و همسرم و من هم مادربزرگ باشم و باشم..گفتم راست میگی حس خوبیست..اصلا خیلی خیلی حس خوبیست..گفتم میدانی من دلم میخواهد ۷۰ ساله که شدم به دستهایم که چروک خورده اند نگاه کنم بعد با همان دستها همه ی احساسات دلم را ورق بزنمو بخوانمو بخوانمو بخوانم.. بعد فقط لبخند بزنم و راضی باشم از خودم و از نگاه خدا به من ..اینقدر راضی که دلم بخواهد دوباره زندگی بکنمو عاشقی، دوباره بازیگر همین داستان دنباله دار عاشقی باشم ..و دوباره بهار باشد و من..من مونا! یکی از داستانهای دنباله دار خدام که باید ببینم چه میشود، ته اش!…
وقتی که قلبم و تمام عشقم برای تو شور و هیجان دارد؛ شاید سرانجام خوشی باشد؛ با تمام خستگی هایم؛ همین لحظه لحظه، ادامه ات زندگی
ممنونم خدای خوب همه ی این لحظه ها Rose
________________
* یعنی، کسی که خدا از او راضی است و همه کارهایش مورد رضایت و پسند خداوند است.
** افسانه