بایگانی برای خرداد, ۱۳۹۲

انتخابات

پنجشنبه, خرداد ۲۳م, ۱۳۹۲

امتحانام که تموم شد تونستم مستند آقای قالیباف رو تماشا کنم، نکته ی جالبی که تو مستند دیدم تلاش ایشون برای ساخت مرکز مغز و اعصاب ایران بود که ایشون از پرفسور سمیعی دعوت کردند بیان تهران و کلنگ ساختمون مغز و اعصاب رو بزنن..ساختمونی که نمای کلیش مشابه همون ساختمونیست که توی آلمان(شهر هانور) مرکزی که پرفسور سمیعی احداثش کردند هست(شبیه یک مغز)..برام جالب بود تلاش ایشون و اینکه این همه سال ما یه کله گنده مثل پرفسور سمیعی رو داریم اما حتی یه کلینیک مغز و اعصاب درست و حسابی که بشه توش از توانایی این دانشمند و خیلی از برترین های ایران و جهان جهت معالجه بیماران مغز و اعصاب استفاده کنیم رو نداشتیم و بالاخره یه کسی مثل آقای قالیباف به فکر میوفته و استاراتش رو میزنه

یکی از دوستانم که پزشکه سرطان خون گرفته دکتر بهش گفته علت سرطانش آلودگی و ذرات معلق در هوا بوده از همون روزی که فهمیدم خیلی پیگیر شدم تا هر چی زودتر یک چاره ایی کنن برای هوای جنوب و غرب ایران که بعد از ۸ سال جنگ که رو سرشون بمب می ریخت، حالا هر روز باید کلی خاک بفرستن تو شش ها و کسی به فکر نیست!..یه جوری شده که مردم گاهی به شوخی می گن نور به قبر صدام بباره حداقل تا موقعی که زنده بود تمام بیابان های عراق بیابان زدایی می شد و توی این ۱۰ سال مرگش ما یه روز هم یه نفس عمیق و راحت نکشیدیم.. تنها کسی از کاندیداها که برنامه ی خوبی داشت و حتی توی مناظره هم که از آلودگی تهران صحبت شد، گفتن که غیر از تهران مردم سالهاست در جنوب و غرب درگیر پدیده ی گرد و غبارن..آقای محسن رضایی بود..انشاءالله هر چه زودتر رسیدگی بشه نه فقط به خاطر دوست من به خاطر هزاران هزار کودک و پیر و جوونی که با بیماری های پوستی و تنفسی و قلبی و سرطان که از این ذرات درگیر شده اند…

امیدوارم هر کس که رییس جمهور شد این دو مورد رو پیگیری کنه و از ظرفیت های این دو بزرگوار جهت کمک به مردم استفاده کنه..

_________________

عزیزانی که در تهران هستند برای بهبود و پیگیری زندگی جانبازان و معلولین به مهندس افشین پرفکر مقدم کاندیدای معلول شهر تهران ( کد انتخاباتی ۲۱۷۹) و مهندس بهزاد اشتری کاندیدای ناشنوای شورای اسلامی شهر تهران(کد انتخاباتی ۱۵۸۵) رای بدهند..(البته اگر مایل بودند Razz )

تفاوت نگاه

چهارشنبه, خرداد ۸م, ۱۳۹۲

یکی از اساتید دانشگاه خاطره جالبی را که مربوط به سالها پیش بود نقل میکرد:

“چندین سال قبل برای تحصیل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ایالات متحده شده بودم، سه چهار ماه از شروع سال تحصیلی گذشته بود که یک کارِ گروهی برای دانشجویان تعیین شد که در گروه های پنج شش نفری با برنامه زمانی مشخصی باید انجام میشد. دقیقا یادمه از دختر آمریکایی که درست توی نیمکت بغلیم مینشست و اسمش کاترینا بود پرسیدم که برای این کار گروهی تصمیمش چیه؟ گفت اول باید برنامه زمانی رو ببینه، ظاهرا برنامه دست یکی از دانشجوها به اسم فیلیپ بود…
پرسیدم فیلیپ رو میشناسی؟
کاترینا گفت آره، همون پسری که موهای بلوند قشنگی داره و ردیف جلو میشینه!
گفتم نمیدونم کیو میگی!
گفت همون پسر خوش تیپ که معمولا پیراهن و شلوار روشن شیکی تنش میکنه!
گفتم نمیدونم منظورت کیه؟
گفت همون پسری که کیف وکفشش همیشه ست هست باهم!
بازم نفهمیدم منظورش کی بود!
اونجا بود که کاترینا تون صداشو یکم پایین آورد و گفت فیلیپ دیگه، همون پسر مهربونی که روی ویلچیر میشینه…
این بار دقیقا فهمیدم کیو میگه ولی به طرز غیر قابل باوری رفتم تو فکر، آدم چقدر باید نگاهش به اطراف مثبت باشه که بتونه از ویژگی های منفی و نقص ها چشم پوشی کنه…
چقدر خوبه مثبت دیدن…
یک لحظه خودمو جای کاترینا گذاشتم ، اگر از من در مورد فیلیپ میپرسیدن و فیلیپو میشناختم، چی میگفتم؟
حتما سریع میگفتم همون معلوله دیگه!!
وقتی نگاه کاترینا رو با دید خودم مقایسه کردم خیلی خجالت کشیدم…
شما چی فکر میکنید؟
چقد عالی میشه اگه ویژگی های مثبت افراد رو بیشتر ببینیم و بتونیم از نقص هاشون چشم پوشی کنیم”

______________
* جمعه ۳ خرداد اینجا دعوت بودم به خاطر این پست، نرفتم دیگه! هواپیما اختصاصی که ندارم!

به خاطر من

یکشنبه, خرداد ۵م, ۱۳۹۲

از درون گرممه مثل کوره ، کوره ی آهن پزی..چند روز شدت گرفته هیزم کوره هم، درسه! دو هفته پیش امتحان داشتم هر کس یه گوشه درس می خوند یهو سراسیمه اومدم سمت کلاس که ببینم چرا بچه ها خانه به دوش با زنبیلاشون دارن از کلاس میزنن بیرون، یکی از دوستام از راه دور گفت : مونا استاد گفته ما بریم بالا پیشش امتحان بدیم و تو اینجا باش تا سوالاتت رو بیاره، منم گفتم چشم..استاد که اومد منو از اینور به اونور با دستای چلاقم کشوند تا بالاخره برام جا پیدا کرد..کجا ؟ تو دبیرخونه!

دبیرخونه شلوغ بود همون روز انگار یه عده ای داشتن فارغ التحصیل میشدن با مشتی برگه برای مهر و چیک چیک کردن می ریختن تو یه اتاق فسقلی که دو تا میز گنده و دو تا صندلی پشتش و یه قفسه فایل بندی و یه ویلچر، کیپ تا کیپ پرش کرده بود..من نشستم کنار یکی از میزها و مشغول نوشتن برگه ی امتحانیم شدم..سوالا که تموم شد برگه رو تحویل مسئول دبیرخونه دادم و در حالی که از اون همه شلوغی درمانده شده بودم زدم از اون اتاق بیرون..یه روز که استادمو دیدم با خوشحالی بهم گفت که تو بهترین نمره کلاس شدی بعد منم نطقم وا شدو گفتم حالا که خوشحاله بذار بهش بگم که اگر لطف می کنن برای امتحان بعدی همه یه جا امتحان بدیم این همه کلاس پایین هست خب تو یه کلاسی بشینیمو همه پیش هم باشیم من تو دبیرخونه سختم بود، بعدش بهم گفت :حتما دفعه ی بعد همه رو میارم پایین و گفت چون بالا من همزمان با امتحان به کارام میرسم بچه ها رو بردم بالا…منم گفتم: بازم هر جور شما راحتین..

امتحان دوم که شد ساعت ۲ ظهر سه چهار روز پیش بود با گرمای ۴۴ درجه، همه با هم جمع شدیم توی کلاس هیچکس تو دانشکده نبود همه رفته بودن فرجه همه کلاسا بسته بود ایرکاندیشن ها نیمه خاموش بود روشن بودا اما از توی سقف باد نیمه گرم میزد بیرون انگار رو فن بودن همین گرما رو تشدید می کرد شبیه سونا..
این روزا چون دانشگاه سرده و همیشه می گم از سردترین روز زمستونمونم سردتره با خودم لباس گرم میبرم که هر وقت سردم شد بپوشم..ولی اونروزش از ۲ ساعت قبل امتحان که اومده بودیم دانشکده تا خود امتحان هر چی بچه ها به تاسیسات می گفتن روشن کن جوابی نمیداد.. می گفت کسی از اساتید نیست امروز تعطیله..

امتحان شروع شد، خیلی حالم بد بود خیلی، گرم از درون و برون یخ..به شدت آب روغن قاطی کرده بودم در حد پرخاشگری و دعوا حتی ..همچنان کولرها از مرکز روشن نشده بودن یه ساعت از امتحان گذشته بود که دیگه طاقتم طاق شدو گفتم استاد ببخشید بی زحمت میشه شما بگید کولرها رو روشن کنن ما که گفتیم نشد حتما شما بگین روشن می کنن..یهو با صدای بلند گفت : چی بگم من ؟ خوبه به خاطر شما اومدیم پایین وگرنه می رفتیم بالا حتی اگر گرم بود کلاساش بزرگتر بودو هوا جریان داشت..
نبضم ۱۶۰ می زد یعنی در شرف مرگ بودم
هیچی نگفتم نه چرا گفتم، گفتم بهش : شما درست می گید …برگه رو دادمو در دل نبخشیده خداحافظی کردم..
تو خونه هی حرفش تو گوشم می پیچید ” به خاطر تو اومدیم پایین وگرنه می رفتیم بالا”
به خاطر من ، به خاطر من

تو دلم گفتم اگر همه ی اینا برای دختر خودش بود چی می گفت ؟؟ بعدش یادم اومد که چند ماه پیشا تو کلاس گفت دخترش ۹ ماهشه با انگشتام ماه ها رو شمردم و گفتم شاید الان دخترش همش یه سال و یه ماهش باشه بعدش همه ی افکارمو شکستمو گفتم هیچوقت نمی خوام اینها در انتظار ثنا کوچولویی باشه که تازه راه رفتنش شروع شده..انشاءالله که بتونه با قدم های کوچولوش همه ی پله ها رو بره بالا..آمین

___________________

* هنوزم نبخشیدمش تنها راهش اینه که مثه یه مرد برمو بهش بگم، بگم که ازش ناراحت شدم بگم از همه انتظار داشتم جزء شما دکترِ مشاوره، تا…
تا هیچی چون این جریان تا ابد برای من ادامه خواهد داشت..

** به خاطر کامنتِ خوبِ ددی: “ارحم ترحم ! (رحم کن تا رحم شوی )” کاملا با رضایت ۱۰۰% بخشیدم مچکرم بچه ها از نظراتتون