بایگانی برای تیر, ۱۳۹۲

داغ

جمعه, تیر ۲۸م, ۱۳۹۲

همه گلهای آفتابگردان و همه نخل ها اینجا خوشحالن خیلی خوشحالن ..خوش به حال بچه تخمه های آفتابگردان ها و بچه خارَک های نخل ها خوش خوشانشون شده است از زمین تا آسمان..دارن به دنیا می آیند وقتشان شده است..

و تو چه می دانی فیلز لایک ۵۸ درجه سانتیگراد یعنی چه ؟ کاش تهرانی ها گرمشان شود تا از صدقه سرشان چیزی به ما هم بماسد

دختر خدا

پنجشنبه, تیر ۲۷م, ۱۳۹۲

صبح زود تلویزیون رو روشن می کنم میذارم روی سیمای خوزستان، و منتظر اذان صبح می مونم گاهی دعا میخونم، گاهی کتاب، گاهی نوشته و گاهی نقاشی می کشم..همه اش به یاد خدام؛ حتی وسط نقاشی، میگم حتما الان خدا توی دستهای منه توی مداد رنگی ها توی پاکن و مداد تراش توی چشمهای من و توی دلم.. بعد یاد همه ی نقاشیهام می افتم یاد ” خانه ی کوچک من” که ۱۵ سال پیشا کشیده بودم یه خونه بزرگ کخ با یه خط افقی و یه خط عمودی تقسیم بر ۴ شده بود تو دل هر قسمت هم یه خونه گذاشتم اما دیگه همه خونه ها خالی بود روی هم رفته ۵ تا خونه بود یه خونه ی بزرگه بزرگ با ۴ تا خونه تو کوچیک..خونه بزرگه، خونه ی خدا بود و ۴ تا خونه کوچیکه فعلا شده بود برای ما..
تلویزیون روشنه هی میخونه الهم انی اسئلک..منم توی دلم هی تکرار می کنم مثل شعر با آواز..برگه های سفید و مداد رنگی ها رو از توی کشو در میارم آماده میشم تا نقاشی بکشم..بعد فکر می کنم چی بکشم چی دوست دارم که بکشم؟ اممممم یاد همون نقاشی می افتم که قبل از عید کشیدمش بعد از اینجا رفت به یه جای دور، خیلی دور برای یک دوست..انگار دلم براش تنگ شده باشه دلم می خواد بِکشمش ببینمش..
عکس نقاشی رو میذارم جلوم و دست به کار میشم..هی نگاه می کنم به تصویرو هی نگاه می کنم به برگه..میخوام دختره همون دختر بشه دلم براش تنگ شده.. تلویزیون میگه ۱۰ دقیقه تا اذان مونده منم یه قُلُپ آب میخورم..بعد پیرهن دختره رو می کشم مثل دریا آبی..همینجور دنبال آبی آسمونی و آبی نفتی و دریایی توی مداد رنگی ها می گردم برای دامن دختره..می خوام دامنش پر از ماهی باشه پر از آب پر از زندگی..
دختره رو تنها میذارمو میرم..شال سفید بزرگه که حاشیه های سبز و قرمز داره رو از تو کشو در میارم بوی پودر میده مامان تازه شسته تش بعد میذارم روی سرمو تو آیینه نگاه می کنم و همینطور بو می کشمو برای آیینه می خندم برای خودم برای خدا..بعد تیمم کردم و اذان گفت صداش از مسجد محل می اومد و از تلویزیون..نماز که خوندم هی یادم اومد که چقدر قنوت رو دوست دارم با اینکه وقتی دستهامو میبرم بالا هی تعادلمو از دست میدم میخوام بیفتم اما خیلی دوستش دارم اونجا که به خدا میگم ربنا آتنا فی الدنیا حسنه و فی الاخره حسنه..بعد همش دلم خواست قنوت بشه برای من، بشه برای دختره همون دختر توی نقاشیم..بشه برای همه.. بره توی دستهای همه ی آدمهای دنیا..بره توی همه ی قلبها..
دوباره اومدم سراغ نقاشی پیش دختره منتظرم بود هنوز تلویزیون روشنه به تلویزیون نگاه کردم نوشته بود “ای مهربان ترین مهربان ها” ..منم گفتم ای مهربان ترین مهربانان دل منو پر از نور کن.. دل همه رو پر از نور کن حتی دختر توی نقاشی…

_____________
۹ رمضان سال ۹۲

نونـــــــا ۲

جمعه, تیر ۲۱م, ۱۳۹۲

سرگذشت نونا پسانین پس از سه سال از سقوط درب ورزشگاه آزادی که منجر به ضایعه نخاعی و فلج ۴ اندام او شد..

همه ی دخترا با هم دیگه سعی کردند درو جا به جا کنند و به نونا هم گفتند نونا نونا خودتو بکش بیرون..نونا که از شدت شوک ناگهانی و ضربه ی شدید تو حال خودش نبود سعی کرد جا به جا بشه اما نمی شد بدنش آناً لمس شده بود وسط هوشیاری و ناهوشیاری همش حرفهای روزِ قبلِ پدرو مبنی بر نرفتن به مسابقات زمزمه می کرد و همش از خدا می خواست تموم لحظه هایی که برش گذشته یه خواب باشه و هر چه زودتر از این خواب وحشتناک بیدار بشه اما…..با اومدن آمبولانس نونا بلافاصله به بیمارستان رسول اکرم منتقل شد و بعد از اومدن خونواده و انتقال به بیمارستان پارس تهران تحت عمل جراحی برای فیکس مهره های گردنی قرار گرفت و تقریبا یک ماه بعد در حالی که همچنان تراکستومی(با لوله ایی درون مجرای تنفسی نفس می کشید) بود به همراه پدر و مادرش به هانور آلمان(کلینیک پرفسور سمیعی) اعزام شد..و بعد از ۶ ماه موندن در بیمارستان سمیعی به خاطر مسائل مالی و کنار نیومدن دولت و پرفسور برای هزینه های درمانی در آلمان رها شد و با هزینه های شخصی فیزیوتراپی رو از سر گرفت..تا به امروز..

و اما امروز..نونا حالا ۱۶ ساله ست، حس و حرکت پاها و دستهایش را از دست داده است و با حرکت محدودی که در دست راستش داره به استثنای مچ و انگشتان، روزگار می گذارند و همچنان در فرآیند درمانی و فیزیوتراپی مصمم است به امید بهبودی بیشتر و بیشتر نونا..مشکل تنفسی اش برطرف شده است و به راحتی صحبت می کند، درس میخواند، مدرسه می رود، وبلاگ می خواند، با حرکت جزیی در انگشت کوچکش تایپ می کند، کامنت می گذارد، ایمیل می دهد، و به زندگیش با نقاشی زندگی می بخشد..
آری نقــــــــاشی

قبل از اینکه نونا مصدوم بشه نقاشیش خوب بود و علاقه ی زیادی به کشیدن نقاشی داشت اما با از دست دادن حرکت دستاش چیزی رو که فکر می کرد هم از دست داده نقاشی بود تا اینکه با استفاده از یک مچ بند که به مچ دستش بسته می شد و قرار دادن قلم مو بین انگشتاش و گیر انداختن و محکم نگه داشتن انتهای قلم مو به وسیله مچ بند نقاشی رو شروع کرد..اوایل کار اصلا این رویه رو دوست نداشت و ربع ساعت نشده با احساس خستگی و خوب در نیومدن نقاشیش؛ و سخت بودن کار از ادامه ی نقاشی کشیدن منصرف می شد اما روز به روز با تمرین و ممارست و سختکوشی قلق کار اومد دستش و حالا نه تنها خسته نمی شه بلکه یه ساعته یک چهره رو با جزییات ظریف و دقیق و مهارت می کشه..قراره منم بکشه Grin
نقاشی ها رو فقط با مداد سیاه ب۶ و قلم مو و آبرنگ می تونه بکشه.. چون فشار اوردن به ابزار نقاشی همچون مداد رنگی و پاستل با این شیوه براش مقدور نیست..

مچ بند و نحوه ی گرفتن قلم مو برای نقاشی توسط نونا

واقعا ظرافت و توجه و مهارت نونا خارق العاده ست ..توی این نقاشی بینی با سایه کشیده شده و لب کاملا با سایه گذاری مشابه یه لب طبیعیه..

این دیگه جای حرفی رو باقی نمیذاره نه ؟

نمیدونم چه سریه همه نقاشیاش نیمرخن!!

آشنایی با نونا چند تا چیز رو مدام به یادم میاره..

۱٫ آیه فَتبارک الله اَحسَن الخالقین

۲٫هیچوقت حادثه های اینچنینی رو از خودمون دور ندونیم شاید یه روزی تو سیم ثانیه دچارش بشیم پس عشق و محبت و دستگیری و کمک به هم نوع یادمون نره..

۳٫خدا همیشه جای شکرش رو باقی میگذاره حتی تو بدترین شرایط..خدا رو شکر که نونا خودش نفس می کشه، می تونه صحبت کنه، دستش حرکت محدودی داره و خدا رو شکر مهارت و استعداد خاصی در نقاشی داره..که بهترین مشغولیت میتونه برای نونا باشه

۴٫بدترین شرایط زندگی من و شما آرزوی یکی دیگه ست..قدر همه ی داشته هامونو تو هر لحظه بدونیم و شکرگزار باشیم چرا که همین داشته هامون که تو ذهن خودمون ناچیزن آرزوی یکی دیگه ان
________________________
* طاعات و عباداتتون در این این ماه مبارک و رویایی قبول درگاه خداوند باشه..رمضان آرامش بخش ترین لحظه ها رو با خودش میاره یه جوری که اگر حتی زندگی پیچ پیچی بشه آرامشه رو از دست نمیدی..امیدوارم برای شما هم مثل من باشه..

نــــــــونا ۱

دوشنبه, تیر ۱۷م, ۱۳۹۲

فقط ١٣ سالش بود؛ آره، همش ١٣ سال…، سه سالی می شد که با خواهر دوقلوش ورزش رو تو دو میدانی(پرش ارتفاع) شروع کرده بود..می دوید و می پرید و… مثل همه ی نوجون های همسن خودش به اون دور دورا فکر می کرد به اون دور دورای هدف و تلاشش.. شاید هم کمی دورتر به وقتی که بشه یه خانم قهرمان، قهرمان المپیک..یا شاید هم به این فکر می کرد که فقط سر زنده باشه و سلامت و با ورزش روزگار شاد و مفرحی رو داشته باشه..هر چی بود ورزش رو دوست داشت..دویدن رو دوست داشت..پریدن رو دوست داشت..به سلامتی اهمیت می داد.. و این ورزشها و شادیهای دونفره و دوقلوییشو با هیچی تو دنیا عوض نمی کرد..با هیچی

تابستون بودو همه تلاششو می کرد..زمزمه ها شروع شده بود..همه بچه ها توانشونو ریخته بودن رو دایره؛ تا برای لیگ انتخاب بشنو برن برای مسابقات تهران..برن استادیوم آزادی..اونم تلاششو می کرد هم خودش هم قُلش!..اما اون سال قرعه به نام نونــــــا افتاد..تنهایی و بدون خواهر دوقلوش.. نونا خیلی خوشحال بود که انتخاب شده و داره میره به تهران..اونم به عنوان یه مشهدی.. منتخب خراسان رضوی بودن هی انگیزه شو بیشتر می کرد.. از اینکه خدا آرزوشو بر آورده کرده بود کلی شاد بود و از امام رضا (ع) خواسته بود تا به عنوان نماینده ی مشهدی ها هواشو خصوصی داشته باشه و بهش کمک کنه که تو مسابقات تهران برنده باشه..

روز قبل از اعزام بابای نونا گفت : نــــه! اما نونا دوست داشت بره و هی از باباش خواهش می کرد اجازه بده که بزاره با گروه بره…باباش می گفت اگر خدایی نکرده برات اتفاقی بیفته چی ؟ چه کسی جوابگو هست ؟ اما نونا گفت : من بیمه هستم تازه ۲ تا هم سرپرست داریم و کلی هم مواظبیم..بالاخره پدر برای اینکه دل دخترشو نشکونه دلو زد به دریا و اجازه داد نونا با گروه برای مسابقات بره.. نونا هم از خدا خواسته وسایلشو جم و جور کردو برای سوارشدن به قطار و همسفر شدن با دوستا و رفتن به دل میدون ورزشی برای برنده شدن لحظه شماری می کرد..

بالاخره نونا سوار قطار شد اما اونجوری که تو رویاهاش تصور می کرد نبود یخورده ایی پشیمون هم شده بود اما رفت ..
یه شب قبل مسابقه، درست همون شبی که خسته از راه رسیدن به تهران تو همون استادیوم آزادی، بچه های اردو رو بردن برای شام..اونشب کلی معطل شام شدند اما حضور توی جمع دوستانه و امید برای مسابقه ی فردا و اون حال و هوای نوجوانی، خستگی راهو گرسنگی و همه ی کم و کاستی ها رو از ذهن نونا بیرون کرده بود..بالاخره شام رو هم خوردند..نونا و دوستاش بعد خروج از سالن غذا خوری قدم زنون به سمت کمپ و محل استراحت می رفتن از درب کنار ورودی زمین تنیس استادیوم آزادی رد می شدن که..

یکی از بچه های اردو سعی داشت درب کنار ورودی زمین تنیس رو که با قل و زنجیر نگه داشته شده بود رو باز کنه که ناگاه درب چند تنی آهنی روی بچه ها افتاد، بچه ها جیغ کشیدن، زخمی شدند اما یکی از بچه ها اون وسط جیغ که نزد هیچ..صدای نفسهاش و قلبش هم یکی در میون شده بود، از حال رفته بودو هیچ حرکتی نمی کرد، همه دور بچه ها جمع شده بودند بچه های دیگه وحشت کرده بودند سه نفر حالشون بد بود، آمبولانس اومدو سه نفرو برد بیمارستان..اما یکیشون گویا به شدت حالش بود و دو نفر دیگه شکستگی و .. مختصری داشتند..

همون شب با خونواده ی نونا تماس گرفتند به مادرش گفتند که درب ورزشگاه افتاده روی بچه ها و نونا دستش شکسته..مادر نونا هم خدا رو شکر کرد که تو این وانفسا بلایی دیگه سر دخترش نیومده اما وقتی که سرپرست از خونوادش خواست هرچه سریعتر به تهران بیان دلِ مادر لرزیدو گواهی داد که تموم ماجرا یه دست شکستن نبوده و اتفاق دیگه ایی، یه اتفاق بغرنج تر و سخت تر و خطرناکتری رخ داده..

فردای اون روزو فرداهای دیگه نونا به سرعت تیتر روزنامه ها شد…اما نه به خاطر مدال آوریش تو مسابقات به خاطر اینکه نونا همون دختری بود که به شدت حالش بد بود و با مرگ دست و پنجه می کرد..همون دختری که زیر اکسیژن به زور نفس می کشید و دستها و پاهاش تا همیشه فلج شده بودند..همون دختری بود..
دونده ی مصدوم در آی سی یو . برای نونا دعا کنید . وقتی ورزش برای سلامتی ضرر دارد . نونا : به امام رضا (ع) بگویید نونا منتظر شفای شماست . ورزشگاهها بلای جان ورزشکاران . یک هزارم ۳۰۰۰ میلیارد را به این دختر بدهید!

درب چند تُنی آهنی فرسوده و به زور نگه داشته شده با زنجیر جوری روی نونا افتاد که گردنش آسیب دید..دونده ی ١٣ساله به خاطر ؟ نمی دانم؟! اما می دانم سخت است قهرمان دو میدانی و پرش ارتفاع و اول نوجوانی و سلامت و شادی باشی.. و حالا ویلچرنشین ..

ادامه دارد…
______________
* خواستم از زندگی کنونی نونا پسانین (بعد از ٣ سال از حادثه) به روایت از خودش؛ که با من به واسطه ی وبلاگم دوست شده؛ بگم، گفتم ابتدای امر با نونا آشنا بشین و بعد بگم که اکنون بعد از ضایعه نخاعی تتراپلژی (فلج ۴ اندام) و درد و بُهت! چه پیشرفتهایی کرده و چه طوری از هر انگشتش یه هنر میباره Evil Grin خصوصا انگشت کوچیکه دست راست Wink
به امیدی بهبودی نونای عزیزم

**بچه ها گوگل ریدر که به فنا رفت هم لینک دوستانمو از دست دادم هم واقعا نمی تونم هر روز برم تو وبلاگا ببینم آیا خبری هست یا نه و اینچنین تو این مدتا نتونستم برم وبلاگی رو بخونم، آیا جایگزینی یافتین؟

منجی زمینی من

دوشنبه, تیر ۳م, ۱۳۹۲

می گفتم خدایا فقط دختر باشه..خواهر می خوام..می گفتن خواهر دار شی حسودی می کنی بهشُ حسودی می کنه بهت..اما من دلم دختر می خواست..یه سال بود که فهمیده بود پاهام فلج شده یه سال بود که هر روز فیزیوتراپی یه سال بود که از دوستام جدا شده بودمو خونه نشین بودم گاهی بابا میبردم مدرسه یه روز که با اولین ویلچر زندگیم رفتم مدرسه، سپیده دوستم ویلچرو با سرعت میبرد بچه ها همه دورم بودن، جیغو شادی..گفتم سپیده یواش یواش..خیلی تند میری می ترسم.. آخرش خوردیم محکم تو دیوار..گریه کردم..آخه پایه ی ویلچر نو و تازه ام شکست دلمم شکست به س‍‍پیده گفتم بات قهرم حالا من چی به بابام بگم؟ اینو تازه برای من خریده..حتما ناراحت میشه..تو دلم گفتم خواهر میخوام اگر سپیده خواهرم بود هیچوقت ویلچر نوی منو نمی شکوند..

بالاخره فهمیدم بچه چیه..بچه پسر بود اما من نا امید نشده بودم همون موقع به خدا گفتم بچه که دنیا اومد همه رو سورپرایز کن.. خواهش می کنم خدا جون.. بچه که خواست بیاد دخترش کن تا من خواهر دار بشم…من امیـــــد دارم نا امید نمیشم میمونم منتظر..توی یه روزی مثل همین روزها(ماه شعبان) بچه دنیا اومد، یه که روز مامان بچه تو شکم منو بغل کرد گذاشت رو ویلچر که برم مدرسه یهو حالش بد شد رفت بیمارستان، ترسیدم، خیلی ترسیدم..بابا ماموریت بود..فرداش بچه دنیا اومد همه جا جشن بودو شادی..منم دست به دعا..برای مامان..برای اینکه بچه دختر باشه..

عصر بود پرستار زنگ زد گفت که مامانت میخواد بات حرف بزنه که صدای بچه رو بشنوی..گفتم بچه چیه گفت : دختـــــــــــر! از شادی جیغ کشیدمو گوشی رو گذاشتم..آرزوم برآورده شد..خیلی خوشحال بودم..پرستار دوباره زنگ زد گفت : حالا برای چی گوشی رو قطع می کنی..قهر کردی؟ اشتباه گفتم بچه پسره!..دلم شکست بعدش با بیحالی با مامان حرف زدم منتظر پسر نبودم تا دقیقه ۹۰ هم امید داشتم..اما دیگه بچه پسر بود و قرار بود بشه برادرم….

بعد از دو روز با مامان بزرگ خدا بیامرزم رفتیم بیمارستان، بابا هنوزم نبودش با تاکسی رفتیم..بارون میبارید..مامان بزرگ بچه رو زیر چادرش قایم کرده بود..هی صلوات می فرستاد، مامان اومد.. ذوق زده شده بودم با اینکه منتظر دختر بودم اما بازم دلم میخواست ببینمش خیلی منتظر بودم از پنجره هی چادر مامان بزرگو تکون میدادمو می کشیدم که بچه رو ببینم هی بهم می گفت صبر کن تا بشینم بارونه بچه خیس میشه بعد هی دوباره صلوات می فرستاد وقتی نشست تو ماشین چادرو زد کنار..

چادرو که زد کنار دلم ریخت، بچه خیلی چاق بود..۴ کیلو و خورده ایی..موهاش بلند بود، مژه هاش بلند بود و با چشماش خنده ها رو دنبال می کرد چشمهاش خیلی می فهمید خیلی نگاه میکرد .. شبیه نوزادا نبود.. دلم خواست بغلش کنم مامان بزرگ داد دستم..همون لحظه عاشقش شدم خواستم صداش کنم اما اسم نداشت مامان بلند گفت : صداش کن مهدی! اسمش مهدیِ..نیمه شعبان دنیا اومده..

رختخواب بچه پیش من بود دو رختخواب کنار هم یکی واسه من یکی برای بچه..مامان میرفت سر کار بچه پیش من میموند..کنارم میخوابید، شیر خشک و آب جوش و پوشک و تشت برای لباسای کثیف و ..همه دور تا دورم بود براش شیر درست می کردم و حتی لباساشو عوض میکردم همونجوری که کنارش میخوابیدم بغلش می کردم من که نمی تونستم بغلش کنم راه ببرم گریه نکنه..همونجوری دراز کش بغلش می کردم باش حرف میزدم براش لالایی می گفتم، نازش می کردمو بهش می گفتم که مچکرم که اومدی به دنیا، اومدی پیش من تا تنها نباشم..همه چی رو می فهمید چشماش بهم می گفت که همه چی رو می فهمه..بچه ۲۴ ساعت با من بود همیشه باش حرف میزدم میخندومش باهاش درد و دل می کردم..همدم همه ی تنهاییهام شد..فارغ از آرزوم برای خواهر دار شدن به خاطر وجود نفس های گرم و مهربون “مهدی” هر لحظه خدا رو شکر می کردم..

راه رفتنش که شروع شد تموم عشقم بهش فوران کرد..لبه ی تخت من رو می گرفتو وایمیستادو به بهونه ی بوسیدن من هی وایمیستادو هی میخورد زمین.. بعدها که راه رفت به نفعم شد مثل یه تیله ی حرف گوش کن قِل می خوردو اینور اونور می رفتو با عشق پاهای من شده بود..هر کاری که ازش می خواستم بی معطلی اجابت می کرد..اون موقع همش دو سالش بود اما چشماش خیلی می فهمید..بعضی وقتها ساعتها بغلش می کردمو بدون کلام همدیگرو نگاه می کردیم و بعد بهش می گفتم به خاطر قدمهای کوچولوت که با عشق برای من برمی داری از خدا ممنونم..همش رو می فهمید..

حالا ۱۵ سال از اون روز بارونی ماه شعبان میگذره من ۲۴ ساله و همون پسر بچه ایی که آرزو داشتم خواهرم باشه حالا ۱۵ سالشه..هر صبح با بوسه های مهدی روی پیشونیم بیدار میشم گاهی موقع درس دزدکی بوسم می کنه و الفرارررر..برای کمک به من سراسیمه ست و منتظر..محال است دلش برای من به رحم نیاید هر وقت کاری دارم ..و محال است کارهایم روی زمین بماند وقتی ازش خواهشی دارم..درد دل هایش با من است..سوال های زندگیش از من است..سلایقش را با من در میان می گذارد..حرف های پنهانی اش را برای من می گوید..و من هنوز هم هر وقتی در آغوش می گیرمش بهش می گم که مچکرم که به دنیا آمدی..تو منجی زندگی منی مهدی..چشمهات خیلی می فهمه..

___________
* دیروز که با همکلاسی اش صحبت کردم و گفت شما مادر مهدی هستید تمام خاطراتم زنده شد و یادم آمد که تمام این سالها مادر بودم..

** میلاد مهدی موعود(عج) مبارک..

***برای مادربزرگم که حالا فقط روحش در کنارم است دعا کنید چقدر دلتنگش هستم خدا می داند…..