بایگانی برای مرداد, ۱۳۹۲

بریس بعد از عمل اسکولیوز

پنجشنبه, مرداد ۳۱م, ۱۳۹۲

روزی که از بیماری اسکلیوز و تجربیاتی که داشتم نوشتم فکر نمی کردم که یه جورایی بشم مرجع پاسخگویی به یه عالمه مادر و پدر و خواهر و برادر های نگران بیماران اسکلیوز..
و یا خود بیمارانی که دنبال پاسخن و راه حل..
این خیلی مسئولیت سختیه..کافیه یه جا با یه حرف اشتباه کسی رو از درمان دور کرده باشم و یا اطلاعات اشتباهی داده باشم..و این گناهیست نابخشودنی..
خب بیماران با هم فرق دارند..تاریخچه ی بیماری، علت های بیماری، میزان بیماری، درمان بیماری و از همه مهم تر روحیه ها و مقاومت ها در مقابل سختیهای بیماری.. هیچ دو انسانی توی فرآیند بیماری یه جور نبودند که بشه براشون یه نسخه پیچید تازه خیلی شرایط دست به دست هم میدن تا اون نسخه بره به مرحله ی اجرا و درمان..
به هر حال حتما توجه کنید که اینا تجربیات منه و وحی منزل نیست هر کس یه جوره من به جهت تسکین آشفتگی و سر در گمی شما تجربیاتم رو می گذارم وگرنه ممکن هیچکدوم از اینها برای شما نباشه…

و اما در مورد بریس و دردی که ایجاد می کنه …که هی پیام دارم و سوال میشه ازم..

واقعا اطلاعاتی در مورد بریس ندارم چون گویا انواع زیادی داره..تنها بریسی که استفاده کردم بریس بعد از عمل بود بریسی که به شکل یک قالب از کمر میمونه..بقیه بریس ها قالب مانند نیستند میله هایی دارند که کمر رو نگه می دارند تا به سمت خاصی بیشتر از اون حدی که هست منحرف نشه اما بریس بعد از عمل دقیقا قالب یک کمر سالم هستش..بعد از عمل ابتدا کمرم رو گچ گرفتند..گفته بودم که حتما موهاتون باید کوتاه باشه..من ۱۲ سالم بود موهام خیلی بلند بود خیلی زیاد..توی اتاق عمل دکتر بیهوشی گفت موهات دردسر میشه برات باید کوتاهش کنیم من بدون اعتراض و در حالی که سکوت کرده بودم اشکام اومد که دکتر بیهوشی با حالتی طنز گفت: میخوای سشوار بیاریم همینجا مدل بدیم برات؟ من خنده ام گرفت اما به هر حال دکتر گنجویان و گروه بیهوشی موافقت کردند که موهام کوتاه نشه اما موهامو بافتن و با باند استریل بستن و گذاشتن توی کلاه..تا ایجا همش خوب بود اما بعد از ۹ ساعت که عمل طول کشید موقعی که تقریبا داشتم هوشیاری اولیه رو به دست میوردم مشغول گچ گرفتن کمرم بودند..گچ هم برای یک هفته فیکس بودن (نمی دونم همه رو گچ می گیرن یا نه !) ولی چنان موهام بلایی سرم اورد موقع گچ گرفتن که اون سرش نا پیدا..مدام لا به لای گچ می رفت و موهام کشیده می شد..خدا میدونه چند تا مو تو کمرم جا مونده Evil Grin پس عزیزان موهاتونو کوتاه کنید

بعدش که اومدم بخش برای اولین بار که خودمو دیدم با اینکه خیلی درد داشتم بینهایت خوشحال بودم چون کمرم بسیار خوب و سالم بود از یک فرد سالم هم طبیعی تر و بهتر..بعد از یک هفته که با گچ زندگانی گذراندم از توانبخشی اومدن و با متر خیاطی اندازه ها رو گرفتن که اینم خودش پروسه ایی داره بس دردناک چون قشنگ باید بلندی کمر، گودی کمر، اندازه کتف و… یادداشت بشه و هی چپ و راستت می کنن بریس بعد از عمل دقیقا همون قالب و گچیه که از کمر می گیرن یعنی فیته کمره بنابراین اذیت نمی کنه که هیچ! تازه به خاطر فرم صحیح و ثابت نگه داشتن قوس کمر درد رو از بین میبره..

من یه مشکلی که داشتم این بود که به خاطر عدم تحرکی که از ضایعه نخاعی داشتم یک زخم بستر کوچولو در کمرم در اومد که با بستن بریس دقیقا زخم فشرده می شد این مشکل برای اونهایی که راه میرن یک در هزاره چون من بچه های دیگه ایی رو اونجا میدیم که راه میرن بریس روی تنشون آزاده..از طرفی بریس کلی هواکش داره یعنی سوراخ سوراخه Grin کسی مثل من که مدام دراز می کشه باید خیلی مواظب باشه هر روز یه دستمال مرطوب بکشه روی کمر و یه ماساژ آروم تا از زخم جلوگیری کنه برای درمان زخم من ساعتها مجبور بودم در حالی که بریس رو از بدنم جدا می کردن و با دست به پهلو نگه میداشتن پانسمان عوض می کردن و دو ساعتی در برابر تابش مستقیم نور(گاهی چراغ مطالعه) برای جمع شدن زخم قرار می گرفتم پس عزیزان خیلی مواظب زخم از فشردگی بریس باشید تا میتونید ورجه ووورجه کنیدو ثابت به یه سمت نخوابید تا زخم نشید..

توی بیمارستان یه بار سرفه ام گرفته بود نمی تونستم سرفه کنم از درد بعد گریه کردم گفتم میله ها تکون خورد فکر کنم Neutral بعد مامانم گفت مگر با تُف چسبیدن Laugh ؟؟ بعد ندا دختری که پیش من خوابیده بودو عمل مشابه من کرده بود همینطوری یهو گریه کرد Shock مامانش بهش گفت تو چی شدی گریه می کنی؟ گفت از گریه ی مونا گریه ام گرفت Sarcasm میدونم الانه که میله های منم تکون بخوره! پس روحیه و آگاهی از بریس و میله ها و…خیلی مهمه و بدونید تلقین مثبت و آگاهی درست و اینکه واقعا همچین چیزی نیست که با وجود بریس و اون همه پیچ به هیچ وجه امکان تکون خوردن وجود نداره..آگاهی درست، روحیه و مقاومت و صبوری خیلی مهمه

لباسی هم که زیر بریس می پوشید باید نخی باشه..من یه بلوز مال عهد بوق داشتم اما سوغات خارج بود جنسش معلوم نبود چیه شبیه نخی بود اما عجیب خنکای هوا رو جذب می کرد و همیشه وقتی به بلوز دست میزدی خنک بود..جادویی بود انگار، من اینقدر از اون استفاده کردم تا ترکید اما بعدش از این زیر پوش سفید مردونه ها استفاده می کردم چون هم نخی بودن هم سفید برای مشخص شدن کثیفیا و آلودگی ها و احیانا زخم ها بهتر بود..روی بریس هم که هر چی دوست میدارید میتونید بپوشید اتفاقا تو همون شش ماه اول بریس من یه سفر به شمال برای عروسی رفتم از این پیرهن چین چینیا پوشیدم اصلا هم بریسم معلوم نبود تازه موهامم که حفظ کرده بودم با مشقت!

بریس بعد از عمل چیز عجیب یا دردناکی نیست تازه من خیلی هم دوستش دارم همین الان هم وقتی از دانشگاه میام خونه و خیلی خسته ام بریس میبندم و خیلی خستگی رو از ستون مهره هام در میاره..بریس ۱۲ سالگی هنوزم اندازمه و هیچ دردناک نیست..

راستی بریس چون به ستون مهره ها فرم صحیح میده امکان گذاشتن بالشت زیر سر نیست اوایل توی بیمارستان یکی از مشکلاتم این بود که سر درد شدیدی می گرفتم بدون بالشت و هر روز التماس می کردم که بالشت میخوام اما اجازه نداشتم و فقط یه ملافه ی کم ارتفاع زیر سرم می گذاشتن اما الان گاهی بالشت رو میندازم دور و بسیار راحت و بدون درد می خوابم حتی توی مسافرتها که با کمبود بالشت مواجه میشیم Wink من بدون بالشت می خوابم و همه تعجب می کنن!! اصلا یکی از اصول اساسی برای داشتن ستون مهره هایی با کش و قوس صحیح؛ بدون بالشت خوابیدنه!
همه ی آدم ها باید در روز چند ساعت هم که شده بدون بالشت بخوابن(فتوای خودمه البته Grin )

همش ۶ ماه بریس مطلقی! بقیه ش عشقیه..سالها بعد اگر احیانا زیاد فعالیت کردیو درد داری بریس بذاری درد میره واسه من که اینطوریه.. به قول دکتر سین سینم اون دنیا هم بخوای بری میگی بریسممممممممممم Laugh

این عکسا رو آخرین باری که رفتم مطب دکتر گنجویان گرفتم انواع بریس رو تن عروسک کرده بودن که اون عروسک وسطیه گویا عمل کرده چون بریس بعد از عمل بسته بریس من هم این شکلیه..

بریس من..قالب کمریشه یه قالب شکمی هم داره که با چسب های روی پهلو بهم متصل میشن قالب شکمیش مشابه عروسک وسطیه ست

پست های مرتبط اسکولیوز ۱ ، اسکولیوز ۲ و صلابت

مامانه به روز

جمعه, مرداد ۲۵م, ۱۳۹۲

تو اون گیری ویری و ماه رمضون و مهمون بازی یادم اومد که یه ساله مانتو نگرفتمو دیگه زشته واقعا اینجوری شلخته برم بیرون..که یهو دو شب هم دعوت شدم یکی برای سحر و یکی دیگه برای افطار.. و گفتم نه دیگه واجب شد خودمو نــو کنم.. خلاصه جمیعا اعضای خونواده داشتن فکراشونو می ریختن رو هم که من کی برم و چه جوری برم با کی برم..مامان گفت همین امشب بعد افطار با داداشام میریم با هم می خریم..منم شاد و شنگول.. افطار هم جا همگی خالی کله پاچه بود بعد کله پاچه کل نقشه مون بهم ریخت، یعنی عمرا می تونستیم تکون بخوریم من که صاحب عزا بودم گفتم مانتو نمی خوام به هیچ وجه من الممکن! نمی تونم جُم بخورم حالا برم بزنم از خونه بیرونو هی مانتو پُرو کنم این نه این اله این بله…خلاصه مجدد اعضای خونواده فکرا رو ریختن رو دایره مامان گفت صبح می رم همون مانتو فروشی مورد علاقه من و از اونجا دو سه تا مانتو میارم هر کدوم باب میل بود بردار بعد گفتم اگر نخواستم؟(مامام دیگه نمی تونه وگرنه تا چند سال پیش روال خرید اینگونه بود خودش میور خودش میبرد اما دیگه تو این سالها معمولا خودم میرم)..مهدی اومد وسط گفت : من میبرم تحویل میدم، پس دادن با من همش به خاطر گل روی آبجیم.. خلاصه تو آره و نه مردد بودم چون اولا دلم میخواست همه ی تنوع مغازه رو خودم ببینم و انتخاب کنم ثانیا همش می ترسیدم مامان بیاره و دوستش نداشته باشم یا اندازه نباشه و دردسر بشه..شب بدون اینکه جواب نهایی رو بدم خوابیدم تا اینکه صبح ساعت ۹:۳۰ یا ۱۰ بود که دیدم مامانم به موبایلم زنگ زد از خواب پریدمو جواب دادم گفت: مونا یه مانتو دیدم اینجوریه و اونجوریه بگیرمش ؟ سعی کردم تصورش کنم اما نشد گفتم نمی دونم! اگر نپسندیدم؟ آخه این مدل و طرحی که میگی عجیب و غریبه من می ترسم تنم کنم حتی!.. گفت : مهدی پس میاره دیگه نگران اونش نباش منم گفتم : خب پس یه چند مدل دیگه بیاب و زنگ بزن توضیح بده حالا که پس میبره..گوشی رو قطع کرد که دو دقیقه بعد مجدد تماس گرفت .. گفتم چی شده ؟ گفت مونا ایمیلتو بده..گفتم واسه چی ؟ گفت برات از مانتو عکس بگیرم بفرستم اینترنت! دارن..خلاصه منم گفتم قطع کن برات اس ام اس می کنم خوشم میاد کلا مادر آپ تو دیتی هستیا..مامان مجدد زنگ زد گفت : مونا بیا برای آقا محمد! توضیح بده چطور عکس رو ضمیمه ایمیل می کنن..منم از اینور هی به مامانم غر میزدمو می گفتم ممد کیه دیگه؟ بیخیال نمی خواد که..یهو همینطور تو خواب و بیداری دیدم تو آمپاس شدیدم و مامان با یه لبخند شیک بهم فهموند که چاره ایی ندارمو باید به آقا ممد طریقه ی ضمیمه کردن عکس به ایمیل رو تلفنی آموزش بدم، دنده ام نرم مانتو میخوام دیگه..خلاصه آقا ممد تلفن به دست سلام فرمود بنده با تلفیقی از خجالت و حجب و حیا و حس استاد کامپیوتر بودن هم سلام فرمودم بعد گفت: بلدم هااا اما یادم رفته.. گفتم: گزینه اتچ! رو بزنید لطفا..گفت : کوش ؟ کجاست؟ گفتم: همون سنجاق کوچولو موچولوه!!..گفت: آها یادم اومد خدافظ! منم گفتم به سلامت..یهو تا تلفنو قطع کردم دیدم صدایی از اینباکسم برخاستو مانتو به اینباکسم شرفیاب شد..تموم ریزه کاریاش که بررسی شد به مامان زنگ زدم گفتم همینو میخوامو وسلام.. ..شب هم با مانتوی نو و الکترونیکیم رفتم مهمانی و همه گفتن عجب مانتویی از کجا خریدی؟ کی رفتی شیطون؟ چه خوشدله؟ سلیقه ت ای والله داره و اینا..همین چیزایی که دخترا می گن دیگه و بسی حس های رنگی و سرخوشانه ی زیاددد در من..

*از مادر گرامی و سلیقه شان، انتخابشان و مایه ی پرداختی و احترام و توجه به عدم شلختگی و شاد بودن دل بنده و آقا ممد و اینترنت و دوربین موبایل آقا ممد و..کمال تشکر را دارم..

مهربانی و صداقت و صبوری

پنجشنبه, مرداد ۱۷م, ۱۳۹۲

(۱)
اسفند ۸۹__می گفت دلش می خواست که هر طور شده منو ببینه و کلی گله میکرد که تو اومدی و به من نگفتی.. میگفتم خب برای دکتر سه روزه اومدم تهران..می گفت نمی دونم دلم می خواد ببینمت..همین! شبش پرواز داشتم به سمت اهواز..راه خونشون دور بود اما خودشو رسونده بودو زودتر از ما نشسته بود تو سالن فرودگاه مهرآباد..گاهی به عصاش تکیه میدادو گاهی به امیر همسرش..چشمهای مهربون پشت عینکش خیره بود به درب ورودی و منتظر بود..یه دسته گل سرخ توی دستش از همه ی آدمای دوروبرش متمایزش کرده بود..انگار گل توی دستش به همه سلام میداد..
من که اومدم وایساد و چشم چشم میکرد می خواست مطمئن شه و بعد بیاد جلو..با تایید من از راه دور با عصاش و در حالی که یه کوچولو دست امیرو گرفته بود تند و شتابان اومد سمتم..گرمو صمیمی و مهربان..مثه همه ی وقتهایی که سراغمو می گرفت تلفنی..همونجوری..
دست امیرو ول کردو با عصاش از قسمت ورودی خانم ها با من اومد تو سالن..برخلاف نگرانی من واسش؛ خوب راه میرفت و با سرعت انگار فقط واسه خاطر تعادلش عصا دستش بود..اما من نپرسیدم چرا عصا دست گرفته حتما لازمش داشته..یه ساعتی نشستیم گپ زدیم عکس گرفتیم یک عالمه کتاب به من هدیه داد..خندیدیم..بعد که وقت رفتن شد اومد تا دم دم آسانسور سالن پرواز بدرقه ام کرد دلش نیومد بره.. توی آسانسور هم آمد و بعد هم خدافظی..


.
.
.
(۲)
ماه عسل ۹۰__تصویر اولیه برنامه درست از جایی شروع شد که دخترک جوان و عصاش و همسرش امیر با سرعت کم و لنگان لنگان و پاهای گره خورده وارد صحنه شدند..مهدی : ا مامان ببین سوسن اومد سوسن اومد، من سوسن رو دیدم از نزدیک، همان روز که فرودگاه آمده بود..همه ی نگاهم به پاهای گره خورده اش بود به اینکه چند ماه قبل دیده بودمش خودش راه می رفت اما حالا کامل به عصایش و امیر تکیه کرده بود که اگر عصا نبود و امیر نبود شاید می افتاد..شاید..
از ازدواجش گفت از اینکه امیر سالم بود و خودش ام اس داشت..از اینکه به امیر گفته بود لعنتی تو نمی دونی ام اس چیه! از همه ی صداقتش با امیر گفت..که ام اس دارد شوخی ندارد که بدان و آگاه باش از آینده ایی که نمی دانیم..و امیر با آگاهی انتخابش کردو دستش را گرفت..
مهدی : کاش اون شب من هم باشون عکس می گرفتم معروف هستند حالا کی از تو تشکر می کنند هان؟ و من هنوز توی تفاوت راه رفتن آن شب و این شب بودم توی عکس ۸۹ و برنامه ی تلویزیون ۹۰


.
.
.
(۳)
رمضان ۹۱__یک روز از عملم گذشته بود که پیامکش وقت ملاقاتی اومد..اتاق چندی ؟ ۱۰۳٫٫

این بار عصا دستش بود اما دستان امیر دور کمرش حلقه شده بود امیر سرش پایین بود که مبادا من را که روی تخت بیمارستان بودم ببیند..هر چند گامی سوسن را بلند می کردو به جلو هدایت می کرد..عصا توی هوا بود خیلی استفاده ایی نداشت..توی همه ی قدم های آهسته ی سوسن پر از درد بود و امیر همه ی قدم های دردناک پا به پا و دست به دست و تنه به تنه همراهش بود..کنار تخت من، درست در فضای اندک بین تخت و دیوار با کمک امیر ایستاد..به دیوار تکیه داد نفس راحتی کشید، عصاش رو میزون کرد و امیر که همچنان سرش پایین بود وقتی خیالش از بابت سوسن آسوده شد؛ برای راحتی من اتاق رو ترک کرد..همدیگر را نگاه می کردیم حرفی بینمان رد و بدل نشد شاید هم شد اما من خیلی هوشیار نبودم یادم هست که از دیدنش شاد بودمو از وضعیتش که به مراتب بدتر شده بود دلشکسته.. هوشیار نبودم اما همه ی دردش را می فهمیدم..که ناگاه سوسن افتاد توی همان فضای اندک افتاد..امیر به سرعت اومد کمکش کرد روی مبلی در فاصله ی دور از من نشست..امیر بغلش کردو گذاشت روی مبل و من همه ی اون مدت در عین ناهشیاری دردهای دوستم را میدیدم و خدا را شاهد میگیرم که گریه کردمو گفتم چرا آمد؟ سوسن چرا آمد؟..مامان به جون سوسن غر می زد که دختر جان برای چی اومدی ؟ حداقل با ویلچر می اومدی..می گفت : تا همین چند قدم را بر میدارم هم دلم می خواهد سرِ پا باشم ویلچر تنبلم می کند..فهمیدیم که چرا با ویلچر نیامد اما اینکه چرا آمد را نگفت! که چرا با این همه درد آمد بعد از گذر از این همه پله از این همه پیاده روی با قدم های دردناک..مامان گفت: به خاطر مهربانی و عشق و محبت و همه ی اینها اما من همه ش رو نمی تونستم بفهمم وسعت همه ی محبتش جا نمی شد در من..
.
.
.
(۴)
ماه عسل ۹۲___داشتم می رفتم افطاری تا رسیدم سرِ کوچه مون مامان زنگ زد..مونا سوسن اومده ماه عسل! تعجب کردم صبح با من تماس گرفته بود دنبال داروهای تمام شده ی من بود چرا به من نگفت؟ اعصابم خورد شد دلم خواست خونه باشم تا روی ماهش را بعد از یک سال ببینم..بعدا به من گفت دقیقه ی نود ماه عسل آمده به دنبالش و دلش هم نمی خواسته بره از همه ی حرفهای دوستانش!!!.. اتاقم وسایل ضبط برنامه رو نداشت تلویزیون دیگر هم شبکه های ایرانی ماهواره اش رفته بود به فنا..دلم شکست بغ کردم.. برادرم گفت به مهدی بگو با موبایلش برایت از تلویزیون فیلم بگیره دیدم این بهترین است تا برگردم سریع میتونم ببینمش..دوباره زنگ زدم و مهدی گفت باشه..وقتی اومدم خونه مهدی گفتم بیار بیار ببینم سوسنم را..گفت مگر من بیکارم یه ساعت دستم را خسته کنم برایت فیلم بگیرم دهنم قلمبه شده بود تا به فحش بگیرمش که یکهو مامان گفت برایت فیلمش رو گرفته.. مهدی بلند بلند به عصبانیت من می خندید و من موبایل به دست در حالی که سوسنم را برای بار اول روی ویلچر میدیم اشک ریختم..می دانستم حالش بد است از همه ی دردهایش گفته بود اما آنقدر مقاومت درش دیده بودم که .. آره که نداره ته دلم مطمئن بودم مجبوره مجبوره مجبوره که روی ویلچر نشسته و مدام یک سال قبلش و صحنه ی افتادنش برایم مرور می شد..دلم شکست..اما آن شب سوسن برای چیز دیگری اومده بود ماه عسل..برای صداقتش برای محبتش برای عشقش..برای جریان زندگیش با همه ی ناخوشی ها..

نمی دونم حالا که مشاورم این برداشت را دارم که همه ی شکل گیری این عشق در سوسن و امیر با همه ی لحظه های کم رنگ و پر رنگش و حضورش در ماه عسل برایم یک پیام داشت: صداقت در ازدواج (خصوصا در مورد بیماری و آینده ی بیماری) و صبوری در همه ی لحظه ها..همین!
___________
*خاموشی بیماری در زمان حال و انکار آینده ایی که شاید خاموش نباشد..و ازدواج بر این پایه! مساویست با دروغ! و ازدواج با دروغ محکوم به شکست است.. بعضی از آنهایی که از آمدن یک بیمار ام اسی که بعد از دو سال از حضورش در یک برنامه ی تلویزیونی حالا ویلچرنشین شده بود خشمگین شده اند و همه ی این آینده را برای خودشان و شریک جدیدشان انکار می کنند و می گویند همه ی بیماران ام اسی مثل سوسن ویلچر نشین نمی شوند و سوسن را سرزنش می کنند که نونشان را با صداقتش در مورد بیماریش آجر کرده است و از بد سلیقگی احسان علیخانی در نمایش ام اس سخن می گویند؛ بدانند که سرنوشت دست کسی دیگر است و همه چیز در ید قدرت اوست..فقط صداقت داشته باشید..
چرا که هیچ از ما دور نیست به قول اون یکی خانم جعفری هی نگید سرطان داره می میره می میره از کجا معلوم خودت آب تو گلوت نپره زودتر از من نمیری..

** دلیل ویلچر نشینى سوسن خدا رو شکر پیشرفت ام اس نیست دلیل درد مفاصل و سرما زدگى مفاصل و فیزیوتراپی اشتباست … به امید اینکه با فیزیوتراپی جدیدی که شروع کرده به همون ۴ سال قبلش برگرده..التماس دعا

محبت به خاطر خدا

دوشنبه, مرداد ۱۴م, ۱۳۹۲

“یه عمر همه دنبال کلید بهشت می گردیم.. دنبال گنج! دنبال کیمیا! دنبال راز و رمز سعادت! ولی جایی دنبالش می گردیم که نیست!
آنچه گنجش را توهم می کنی، از توهم گنج را گُم می کنی..
خداوند به موسی فرمود: محبت به خاطر من! عداوت هم به خاطر من!
دوست داشتن واسه خاطر خدا یعنی هر که را خدا دوست داره تو هم دوست داشته باش.. یعنی ترازوی دلت بشه خدا …محیت بخاطر خدا نه واسه چشم و ابرو و خط و خال …حتی نه واسه دل خودت ! فقط واسه خدا.. اگه معیار و میزان محبت خدا باشه ، اگه قدر هم نبینی باز عمل می کنی اگه ناسپاسی هم ببینی باز عمل می کنی اونهایی که تو رفاقت وسط کار کم میارن واسه اینه که بخاطر خدا نکردن وگرنه تو این وادی هر چی بیشتر مبتلا بشی مقرب تر میشی..

از کیمیای مهر تو زر گشت کوی من؛ آری به یمن لطف شما خاک زر شود.. این کیمیا محبته .. باقی همه سنگلاخ و بیراه است..
بشوی اوراق اگر همدرس مایی که علم عشق در دفتر نباشد…”*

چقدر این نیکه ی آخر طلا و مس رو دوست دارم هی میشنومش هی میشنومش دوست دارم تو دوست داشتن به خاطر خدا قهرمان همه ی داستان های دنباله دارش بشم…چیکار کنم که همش به دست من نیست..
دم دمای سحر فال حافظ گرفتم برای خودم بهم گفت:
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم***دولت صحبت آن مونس جان ما را بس !

____________
* دیالوگ آخر فیلم طلا و مس از همایون اسعدیان

مهریه

شنبه, مرداد ۱۲م, ۱۳۹۲

داشتم درس “هدایت و مشاوره در اسلام” رو می خوندم واسه امتحان.. بحث مهریه بود.. بعد یه لحظه واسه خودم تصورش کردم که من بودم با درخواست مهریه چی می کردم.. گفتم اگر مهریه کم بگیرم می گن آره می خواستن دختره ی چلاقشونو قالب کنن که کم گرفتن! وگرنه… اگر زیاد بگیرم می گن انصافا یه نگاه به خودش انداخته نه انصافا این تن بمیره یه نگاه به خودش انداخته و اینقد واسه خودش مهر طلب کرده! خوبه والا! خلاصه دچار دوگانگی شدم.. (البته شادوماد که جرات نداره از این نظرا بده Laugh بنده در افکارم اومد یهو)

تا اینکه رسیدم به این جمله از پیامبر اکرم (ص) که می فرمایند : “بهترین زنان امت من زیبا رویان کم مهریه اند” که قلمبه جوابمو داد پیامبر

بعد همینطور برای خودم جمله ی پیامبر (ص) رو بزرگش کردم.. “بهترین زنان امت من زیبارویان، با حجب و حیا، با اصالت، با اخلاق، با تحصیلات، با فرهنگ، با کمالات، با مانی، با… اصن با همه چی دار( به جزء سلامتی البتهGrin) کم مهریه اند”

نتیجه ی مونایانه : هر چی خودت پر و پیمون تر باشی و مهریه کم تر بخوای از شادوماد خوشبخت! ؛ نزد خداوند برترینی، این از این که کلا چی بهتر از این ؟….نکته کلیدی و کنکوریش اینجا بود که قبل و قبلترش شادومادو درست انتخاب کرده باشی اینم از این..که مهریه برات مهر و محبت و هدیه باشه و شادوماد خودش در حد استطاعتش هدیه بده بهت..نه پشتوانه برا روزی که جمله ی معروفو بگی!!

اینم از تحلیل های یک مونای تازه مشاورِ دمِ بخت Grin

خوشم میاد دختره چلاقو با کلی صفات ماورایی پاک کردم مساوی با زیبا روش کردم بعد براش مهریه کم بریدم و نزد خدا محبوبش کردم بعد هم براش یه شادوماد پولدار که خودش مثل بچه حرف گوش کن مهریه زیاد میزاره انتخاب کردم و بعد هم گیلی لی لی لی و فرستادمش خونه بخت…اصلا کلا مشاور توپی میشم من..به خودم ایمان دارم

این عکس یکی از خانوماست که با مشاوره من داره با شادوماد تو غروب خورشید محو میشه مهریه ش با فرمول من زیاده ولیکن خودش نمیخواست پس نزد خدا محبوبه …فرمول من یه تیر دو نشونه هم خدا هم خرما In Love هم شادوماد Grin

خدا را باور کن..

چهارشنبه, مرداد ۹م, ۱۳۹۲

بگذار بیاید از دَر، دیوار، کُنجو کلید از هر طرف که می خواهد..
درد، درد است.. دلخوش مکن به وارونه خواندنش!
تنها تویی و تنهاییت؛ تویی و باران پشت پنجره
دوربین را بچرخان؛ کلید را لمس کن.. حرکــتــــــ
زندگی آغاز میشود و دیگر بار در شکوه چشمانت؛ وجود پر مهرت و دستهای تو؛ برای گشودن درهای دردناک جهان کافی ست..
باور کن
چونان همیشه
خدا را صبورانه باور کن..

“شعر درد از پیام دهکردی در برنامه ماه عسل، رمضان ۱۳۹۲″

____________
*برای من یکی از لذیذترین قسمت های ماه عسل حضور پیام دهکردی بود، خیلی حرفهاش به دلم نشست..