بایگانی برای شهریور, ۱۳۹۲

دریا دل

جمعه, شهریور ۲۹م, ۱۳۹۲

با سختی تموم در حالی که پیشونیش از عرق خیس شده بودو دمپایی هاش و چرخ های ویلچر تو ماسه ها گیر می کرد..از اون بالای تپه ی شنی تا لب دریا کشون کشون با زمزمه ایی آهسته که هی می گفت: دیگه چیزی نمونده! ویلچرو از قسمت جلوش گرفته بودو با هر چه قدرتی که تو بازوش بود به سمت دریا می کشید..همش برای یه لحظه شادی دل من..

مهدی!

____________
* سرویس خبری صبح امروز و بوی ماه مهر

روزی مورچه ها

چهارشنبه, شهریور ۲۷م, ۱۳۹۲

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود..تو یکی از روزهای گرمِ شهریورِ جنوب، یه مونا خانمِ ویلچریِ جنوبیِ درب و داغون وسط کلی هیاهو و بِرم و نَرم کردن هاش به دلش میوفته که بزنه یه راست بره شمال..خلاصه این مونا خانم ویلچری قصه بار و بندیلشو جمع می کنه و به سمت شمال جان و دریا و بارون و یه نفس خنک سفرشو شروع می کنه..تو راه همش تو دلش می گفت یعنی خدایا میشه لب دریا باشم بعد نسیم شبانگاهی و قطره های ریز بارون بپاشه تو صورتمو من حس کنم که تو آغوش توام؟ میشه ؟ تو همین فکرا بود که یهو یه صدایی شنید که “دریا رو ببین” “دریا رو ببین” .. چشم های مونا از خوشحالی برق زدو گفت: خدایا ممنون..شب به هوای نسیم و بارون میام لب دریا بست می شینم..
شب شد از دیوارهای شیشه ایی خونه به فضای سبز اطراف نگاه نگاه میکرد بعد گوشش رو گذاشت رو شیشه تا بهتر صدا ها رو بشنوه..صدای دریا میومد که مواج بودو خودش رو به صخره ها می کوبوندو صدای جیرجیرکها و صدای شادی بچه های قد و نیم قد که تو پارک محوطه مشغول بازی بودند سرشو که از روی شیشه بلند کرد؛ دونه های ریز ریز بارون که تازه داشت باریدن می گرفتو روی شیشه دید از خوشحالی جیغ کشیدو راهی دریا شد..کنار دریا پر شد از همه ی حس های خدایی همه ی اون حسی که انتظارشو کشیده بود..
بارون که شدید شد با دریا خدافظی کردو با ویلچرش راهی خونه شد، تو راه چیز عجیبی دید!! دید که همه ی حلزونا از باغ زدن بیرونو و سنگفرش مسیرش پر شده از حلزون ریز و درشت و رنگی و سیاه و سفید..انگاری که حلزونا داشتن گروهی کوچ میکردن، توجه ش به نیمکت قرمز کنار پارک؛ که زیر یه لامپ بزرگ بود جلب شد زیر نیمکت پر بود از حلزون که داشتند گروه گروه میومدن به سمت مسیر رفت و آمد آدما..ویلچرشو کنار نیمکت نگه داشت و دستاشو به نیمکت تکیه دادو زمین رو نگاه میکرد، حلزونا دسته دسته شده بودن هر دسته ۵ یا ۶ بعضی ها ۳ یا ۴ اما تو همه ی دسته ها دو تا از بقیه درشت تر بودن انگاری مامان و بابای هر خونواده همون حلزون درشتا بودن..کوچکترها هم از سر و کول بزرگترا بالا و پایین می رفتن..

دیگه بارون خیلی تند شد و مونا ویلچری باید زودتر می رفت خونه..همینطور که ویلچرو تکون تکون داد صدای چَرَق چوروق اومد زیر چرخ های ویلچرو نگاه کردو گفت : “خدایاااا”
آره اون شب تا مونا برسه به خونه ۹ تا حلزون رو زیر چرخ های ویلچرش له کرد..با هر صدای له شدنِ حلزون انگاری قلبشو له میکردن هر چی خواست تغییر مسیر بده تا حلزون کمتری رو از بین ببره فاdده نداشت که نداشت..
با قلبی پر از غصه رسید خونه..و همش به این فکر می کرد که مامان و بابای حلزونا رو له کرده یا بچه هاشونو؟
فردا صبح که بیدار شد پرده رو کنار زدو دید خورشیدخانم آبشارهای طلایی شو رو سنگفرش ها ریخته زمین رو خشک کرده، دوباره سوار ویلچر شدو از خونه زد بیرون اما هنوز به حلزونا فکر میکرد مسیر دیشب رو گرفتو دنبال حلزون های له شده می گشت که یهو چیز عجیب تری دید..
دید که لاشه ی حلزونا شده روزی مورچه ها..دور هر حلزون له شده یه عالمه مورچه جمع شده بودو مورچه ها بعد از تحمل تشویش دیشب از بارون روزیشونو از دستهای خدا گرفتن.. با خودش گفت :” خدایاااا” جنوب>شمال>دریا>بارون>مونا با ویلچرش>حلزون>مورچه….

روز دختر

جمعه, شهریور ۱۵م, ۱۳۹۲

این روزها خیلی گرفتارم و خسته و مضظرب اما خب این چیزا باعث نمیشه یادم بره امروز روز میلاد حضرت معصومه س و روز دختره و این یعنی حتما باید بلند شم کامپیوترو روشن کنم و به خودم و دخترا تبریک بگم
این نقاشی رو چند وقت پیشا تمومش کردم با گواش کشیدم یه جورایی همون معنای از دامن زن مرد به معراج می رسد و بوی خوش یار و زلف پریشانو ایناست دیگه معناش با خودتون!.. البته برای دکی سین سینم کشیدم هدیه ست منتهی عکسشو تقدیم همه دوستام می کنم…

میگم نقاشی بکشم در این حد اونم رو مقوا فروش میره به نظرتون ؟
____________

* دوستان لطفا پیام خصوصی نگذارید چون سیستم مشکل داره و عمومی نشون میده و من هم برام مقدور نیست یک مدت که از مدیریت استفاده کنم..پس خواهش می کنم توجه کنید تا شرمندتون نشم خدایی نکرده

صبور باش!

پنجشنبه, شهریور ۷م, ۱۳۹۲

صبحى زده به سرم..دلم خواست موقع اذان با صدا بچه بیدار شم، که مادر باشم.. که بغلش کنم.. که بعدش خدا رو شکر کنم واسه نفسش
بعد اشکم اومد گفتم هى مونا تو مشاورى! فکر کن یه خانومى از جنس تو، با مشکلات تو، میاد پیش تو میگه دلش میخواد مادر باشه اما نشده، نمیشه اونوقت چى.. تو چى میگى بهش!؟
نمیدونم!
هیچ چشمه ى محبتى بی مصرف نمیمونه
فقط فقط فقط…

کتابخونه ی من

دوشنبه, شهریور ۴م, ۱۳۹۲

بنا به درخواست دوست عزیز و فرهیخته م هوران که ماه پیش دعوت کرده بود ازم برای رونمایی از کتابام و من با تاخیر و البته نصف و نیمه کتابامو رو نمایی می کنم..معذرت میخوام واقعا

حالا چرا نصف و نیمه این کتابخونه من مناسب سازی ویلچر نیست بعد من نهایت دستم به ردیف اول که مخصوص کتابهای دانشگاهمه میرسه و امکان مرتب کردنشونو دارم از طرفی در طبقات بالا یک سری عکس خونوادگی هست که واسه عکاسی از کتابخونه باید همشون برداشته بشن و من دلم نیومد به کسی بگم جهت عکس برداری این خنزر پنزرای منو جمع کنید خلاصه با اندکی سانسور کتابامو رونمایی می کنم و دیگه من رو باید ببخشید هم واسه تاخیر هم واسه سانسور هم واسه نامرتبی ستون های دیگه به غیر از کتب دانشگاهی Grin خودم کلا دخمل گلیم تمیز و مرتبم Laugh

اینها کتابهای دانشگاهیمه البته دو کارتن کتاب هم مال دوره کارشناسی بالا دارم میخوام بفروشمشون Shock اغلب نو نو هستن چون من به شدت مراقب کتابم..یه مدت تو دوره کارشناسی با خط کش زیر جملات کتاب خط می کشیدم و دور کتابام رو چسب کاری می کردم تا گوشه های کتابم تا نشه…وسواس تمیزی کتاب دارم آخه Grin البته وسواس نمیشه گفت چون از کارم نه خسته میشم نه ناراحت نه مضطرب فقط لذت میبرم … یه سمیناری رفته بودم از خانم صباغی نژاد بود توی اون سمینار از کتابهای باستان تا نسل الکترونیک می گفتن آخر سمینار یه چی گفتند وسواس من فوران کرد گفتند: حتی با وجود نسل جدید و پیشرفته ی کتابهای الکترونیکی اما هیچوقت کتاب کاغذی از زندگی حذف نمیشه چون جون داره از درخت گرفته میشه روح داره آدم دراز میکشه کتاب می گیره دستش باهاش انس میگیره خلاصه رفت تو فاز عاشقانه و منم حساسسس..

اینا یه سری کتابن از داستان و رمان و تخیلی و ادبیات پایداری و روانشناسی و مذهبی و هنری و…… قاطین خلاصه…این قسمت همه چی پیدا میشه دو ردیف کتاب هم هست پشت این کتابها هم کلی کتاب هست..

این ها هم تفسیر نمونه آیت الله مکارم شیرازی هستن.. برای تدبر در قرآن..یه دنیاست این قسمت..اون پایین هم حافظ و سعدی و…
تو این عکس کلی گردن مبارک رو کج کردیم تا بتونیم از اون پایین یه عکس در خور مخاطبین بگیریم نشد..

این کتابها رو تازگیا گرفتم پایان نامه ام تو این حیطه ست برای آشنایی با این مباحث افتادم به جون کتابهای معنوی، معنادرمانی، مفاهیم مرگ و درد و رنج و ……. دوست دارم روی حس رضایت از درد و رنج به وسیله ی مفهوم خدا و معنی دهی به زندگی کار کنم کلا یه چیزی تو این مایه ها..

این هم آخرین کتابی بود که هدیه گرفتم با امضای نویسنده و شاعر و طنزپرداز و نقاد و ……؛ آقای عباس حسین نژاد..بسیار ممنونم

_______________
*دیگه بقیه ستون ها ماند قرآن و دیکشنری ها و کتب داستانی و ….که دیگه امکانش نیست برام..آهان کتابهای نقاشی و تصویرگری و چند تا کتاب هدیه هم یه جای جدا مخصوص هستن Grin

**من هم از همه ی دوستان عزیزم جهت رونمایی از کتابهاشون دعوت می کنم هم اسم ها زیاده هم لینک گذاشتن سخته پس از همه ی دوستان دعوت می کنم…

***برای دیدن عکس ها در اندازه ی واقعی میتونید روشون کلیک کنید