بایگانی برای مهر, ۱۳۹۲

یا لطیف!

سه شنبه, مهر ۲۳م, ۱۳۹۲

هزاران اسم داری و من لطیف را دوست دارم چون که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم..

” بگو به باران ببارد امشب، بشوید از رُخ، غبار این کوچه باغ ها را، که در زلالش سحر بجوید ز بی کران ها..”*

اَنْتَ کَهْفى حینَ تُعْیینِى الْمَذاهِبُ فى سَعَتِها …**
تو پناهگاه منی وقتی که راه ها با همه ی وسعتشان درمانده ام می کنند…

_________
*شعر از دکتر شفیعی کدکنی
**نجوای امام حسین (ع) در صحرای عرفات(دعای عرفه)

یعنی آب دیده..

پنجشنبه, مهر ۱۸م, ۱۳۹۲

أسرین خسته و بی حال و نحیف روی شکمش دراز کشیده، تخت خشک و رنجورش را با دست های کوچک و کبودش بغل کرده، چشمهاش رو می بنده، نگاهم نمی کنه، حرفی نمیزنه..بعد چشمهاش رو که باز می کنه ثانیه ایی بعد می بنده..مادرش می گه خاله آمپول نداره أسرین.. نگاه کن..! نگاهم نمی کنه.. مادرش می گه :” از همه می ترسه از همه”.. أسرین خسته ست.. أسرین پنج ساله به اندازه ی پنجاه سال خسته ست، بی قرارِ.. اشک می ریزه..می دونی ؟ تو خیلی بدی، خیلی زشتی؛ سرطان! از جون بچه های یک دو سه ..ساله چی می خوای؟

صدای ” لا تِبکی حَبیبتی! لا تِبکی! “* همکلاسیم فضا رو پر کرد..مادر علیرضا گریه می کرد..دلش کباب بود از درد علیرضا.. می گفت : بیشتر دو هفته اینجاست دست و پاش کبوده از گردنش رگ گرفتن.. همکلاسیم رو از اتاق ایزوله کشیدم بیرون..گفتم: بذار گریه کنه..بذار.. بذار همه ی اینهایی که اینجان گریه کنن بذار..تاریخ بستری علیرضا رو نگاه کن! از یک مهر تا امروز بیا روزها، ساعت ها و دقیقه ها و ثانیه های دردشون رو بشماریم..این همه صبوری..این همه..می فهمی ؟ تو خیلی بدی، خیلی زشتی؛ سرطان! از رگهای علیرضای دو ساله چی می خوای؟

رفتم توی اتاق بازی.. دختری لاغر و نحیف و گندمگون پشت میزهای پر از اسباب بازی نشسته بود، مشغول در اوردن رنگ انگشتی ها از جعبه بود..با صدایی شاد و خندون گفتم اینجا رو ببین مکان مورد علاقه ی من..دخترک سرش رو بالا بردو من رو نگاه کرد…روسری شو سریع کشید جلو تا سر کم موشو نبینم..کنارش نشستم که با هم نقاشی کنیم..گفتم اسمت چیه؟ گفت لَمیاء یعنی دختر نحیف لاغر اندام و با لب های گندمگون..گفتم می دونی خیلی قشنگ نقاشی می کنی نقاشی با انگشت سخته میذاری از نقاشیت عکس بگیرم..گفت : نه نه! دلم نمی خواد از دستام عکس بگیری..گفتم نه! از نقاشیت نه دستات..بعد بدون اینکه من ادامه بدم گفت من اصلا اینجوری نبودم!!..والیبالیست بودم توی مدرسه افتادم بعد پامو گچ گرفتن بعد پام زیر گچ خون مرده شد لجن شد!..حالا یک ساله میام اینجا دو جلسه دیگه خوب می شم چیزی نمونده..مگر نه؟ گفتم : آره چیزی نمونده دیگه لمیاء.. تو فقط بخند از پشت ماسک.. نقاشی بکش با همین انگشتهای نحیف و لاغر و نازت.. چیزی نمونده!..حالا دستات رو بردار تا من از نقاشیت عکس بگیرم..
اووووووووو نقاشی حسین رو ببین چی میگی تو با این خط خطی هات وروجک..حسین دو ساله پیکاسو وار نقاشی می کشید..و من مات مادر رنگ پریده و ژولیده ش بودم که به آرزوهای دور و دراز توی نقاشی حسین زل زده بود!

با بچه ها خداحافظی کردم .. از اتاق که زدم بیرون أسرین رو دیدم که کمی سرحال و بهتر از قبل دست توی دست مادرش؛ داشت میومد به سمت اتاق بازی، بغلش کردم گفتم بچه ها منتظر تو هستن عزیزم.. راستی أسرین یعنی چی؟ مادرش گفت: أسرین یعنی آب دیده یعنی اشک یعنی مثل اشک پاک!

_____________
* گریه نکن عزیزم! گریه نکن!

** مشاوره خیلی سخته..گاهی حتی نمیشه حرف زد، خیلی کم صحبت کردم فقط با بچه ها بازی کردم، خندیدیم..بچه ها اونجا از سایه ی خودشون هم می ترسن..نیاز شدید به کمک روحی دارن
به عنوان اولین تجربه از خودم راضی بودم..

*** برای سلامتی همه ی بچه های بیمار لطفا دعا کنید..

جشن شکوفه ها

پنجشنبه, مهر ۱۱م, ۱۳۹۲

دانشگام درست از همون هفته ی اول مهر شروع شد و همه ی احساسهای خوب در من شکل گرفت..وقتی وارد کلاس شدم همه ی دوستام رو در آغوش گرفتم و احوال پرسی کردم فکر نمی کردم تو این یک سال اینقدر عاطفه بینمون رد و بدل شده باشه..و انتظار سلام گرم هم نداشتم چه برسه به این همه محبت و انرژی؛ چون اغلب خانم های کلاس ۴یا ۵ سال یا بیشتر از من بزرگترند..خوشبختانه روز به روز به هم نزدیک تر میشیم و از همدیگه تجربه کسب می کنیم..برنامه های جدیدی تو مغزمه و برای عملی کردنشون دارم ثانیه شماری می کنم..اولیش گرفتن مجوز برای رفتن به بخش کودکان سرطانی بدخیم ش ف ا جهت حمایت روانی از مادرانشون و شادی بچه ها.. اولین روز به دوستم این پیشنهادو دادم و اون هم خوشش اومد.. و من هم دلم خوشه به شادی همه ی بچه هایی که شاید فقط یک روز ممکن زنده باشنو دلم خواست زندگی کنن.. دعا کنید مجوزم درست بشه..برای شکفتن.. Rose

One Step to Happiness with Imaginary legs

پنجشنبه, مهر ۴م, ۱۳۹۲

چندی پیش شخصی به نام ” آقای دکتر علی اکبر مسلمی” که در امریکا مشغول درس بودند به واسطه ی ایمیلی با وبلاگ من آشنا می شن ایشون طبق اونچه که من توی بخش درباره ی نویسنده ی کتاب “یه قدم به خوشبختی با پای خیالی” خوندم در اقامتشون مشکلی پیش اومده بود و بسیار نا امید و پریشان به وبلاگ من میان بعد از خوندن زندگی نامه ی من امید از دست رفته رو باز می یابن و …
الان ایشون همون زندگی نامه ایی رو که روزی امید رو براشون زنده کرده بود به انگلیسی ترجمه کردند و در سایت آمازون قرار دادند.. از این کارشون بسیار خوشحال شدم و از وقتی که گذاشتن کمال تشکر رو دارم.. امیدوارم امید تو دل همه زنده باشه چرا که امیدِ که به زندگی معنا، جهت و هدف میده ..
همه ی این امید برای من “خداست” ..
خدایی باشید..

______________
* این خانوم مو قشنگه من نیستما خارجکیه Grin