بایگانی برای آبان, ۱۳۹۲

چتر مورچه ها

یکشنبه, آبان ۱۲م, ۱۳۹۲

از اونجایی که نمازخونه هم طبقه ی بالای دانشکده ست متاسفانه امکانش نیست هی صلاه گویان با تخت همایونیم برم بالا و مجبور می شم در ملاء عام تو محوطه دانشکده دو کلوم با خدا صحبت کنم..یه جایی رو پیدا کردم در قسمت ورودی دانشکده که یه باغچه ی سکویی داره یعنی باعچه در ارتفاع قرار گرفته بعد یه مدت پر از گل کوکب بود تا اینکه گلها خشک شدند و کندنشون و الان هم علی ظاهر گلی جایگزین نکردند..آره می رفتم پشت گلها قایم می شدم و بعضی وقتها که باد می شد روی پام پر از گلبرگ می شد جای دنجیه..امروز رفتم کنار باغچه ویلچرمو پارک کردمو یه نگاهی به باغچه کردم دیدم گلها نیستن یه احساس معذب بودن بهم دست داد بعد همینجور دو دل بودم که آیا بمونم اینجا یا برم جایی دیگه .. یهو یه کسی تو گوشم می گفت همین جا بهتره Wink .. موندیمو زیر هوای دو نفره شروع کردیم به صحبت کردن با خدا، تو قنوت بودیم همینجور که دعاها و درخواست ها رو یکی یکی می گفتم رفتم واسه رکوع که یه عالمه مورچه دیدم زیر ویلچر..اووووو اینجا چه خبره..یه عالمه مورچه بعضی هاشون یه دونه ی ریز سفید رو دوششون بود دوستم می گفت اینا بچه هاشونه..خلاصه همینطور که ما با خدا صحبت می کردیم یهو بارون گرفت زمین با دونه های ریز و درشت یواش یواش داشت خیس می شد که مجدد رفتم برای رکوع دیدم زیر پام خشکه و نشیمنگاه ویلچرم شده سرپناه مورچه ها
بالاخره ویلچرم یه سودی برای یه کسی بدون تلفات داشت Big Smile
اینقدر موندم اونجا تا بارون بند اومد..زود بند اومد..
خوش به حال مورچه ها که یک مونای ویلچری مورچه دوست دارن Heart

_____________
*خدا رو شکر هوا خنک و بارونی ست دو روزه Smile

إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ

پنجشنبه, آبان ۹م, ۱۳۹۲

به سودابه می گم میای بریم بیرون! میگه کجا؟ میگم: قبرستون! میخنده میخندم ! میگه: دیوونه! خب حالا بگو کجا میخوای بری؟ بعد خیلی محکم تر از قبل گفتم که قبرستون! گفت: جدی؟ پایه ایی؟ گفتم آره..میدونی من تا حالا نرفتم قبرستون..تو این همه عمری که از خدا گرفتم نرفتم قبرستون..می ترسم..نخواستم، نبردن..هر وقت خواستم که برم جواب اطرافیان یک کلمه بود : نه! شاید به تعداد انگشت هم نرسه خواستن های من..اما امروز خیلی دلم میخواد که برم..یک جای آروم، پر از حس، جاییکه بشه خلوت کرد، با خدا حرف زد، به خدا نزدیک شد..راحت اشک ریخت، می فهمی ؟ یه این جور جایی! قبرستون اینجوریه نه ؟ توی دلم می ترسم نگرانم تحمل می خواد عشق، ظرفیت می خواد، دل می خواد..
رفتیم..نزدیک غروب..خلوت، آروم، سبز، خنک..اوووو چقدر آدم..خوش به حالشون اینها الان کجان؟ کجا دارن زندگی می کنن؟ به آسمون نگاه کردم..آره اونجان جاشون امنه پیش خدا..راحتن..آره..
سودابه رفت نشست پیش پدربزرگش اما من نمی دونستم نزدیکانم کجان..مادربزرگم کجاست..؟ ویلچر پارک کردم پیش یه پدربزرگ ۹۱ ساله که نمی شناختمش.. براش فاتحه خوندم گفتم تو بگو حاجی الان کجایی؟ عکسش بهم می خندید شاد بود، آرامش توی چشمهای پشت عینکش بود بهش گفتم خوش به حالت حاجی، سلام برسون، خدا حافظت باشه..رفتیم پیش شهدا، اسمهاشون زیر خاک پنهان شده بود انگار که این همه آدم گمنام باشن انگار که هزاران هزار آدم گمنام یکهو دیده باشم..شما اسمی ندارید؟ برای شما اسم داشتن مهم بود؟ اسمی ندارید، جسمی ندارید، تنهایید؟؟ نه شما الان پیش خدایید با همه ی رفقا..خوش به حالتون..

قرآن کوچک سودابه رو باز کردم وسط قرآن یه گلبرک سرخ با هاله هایی صورتی و نارنجی بود خواستم از همون جا قرآن بخونم گفتم نه بگذار برم عقب عقب عقب تر بگردم دنبال اول سوره..ورق زدم رفتم عقب اول هیچ سوره ایی پیدا نشد گفتم اشکال نداره اصلا از همین جا می خونم و چقدر اتفاقی! به حال من می خورد صحبت های خدا…

حق از جانب پروردگار توست پس مبادا از تردیدکنندگان باشى*و برای هر کسی قبله ای است که وی روی خود را به آن [ سوی ] می گرداند پس در کارهای نیک بر یکدیگر پیشی گیرید. هر کجا که باشید ، خداوند همگی شما را [ به سوی خود باز ] می آورد در حقیقت ، خدا بر همه چیز تواناست*و از هر کجا بیرون آمدی ، روی خود را به سوی مسجد الحرام بگردان ، و البته این [ فرمان ] حق است و از جانب پروردگار تو است و خداوند از آنچه می کنید غافل نیست*همان طور که در میان شما ، فرستاده ای از خودتان روانه کردیم ، [ که ] آیات ما را بر شما می خواند ، و شما را پاک می گرداند ، و به شما کتاب و حکمت می آموزد ، و آنچه را نمی دانستید به شما یاد می دهد*پس مرا یاد کنید ، تا شما را یاد کنم و شکرانه ام را به جای آرید و با من ناسپاسی نکنید*ای کسانی که ایمان آورده اید ، از شکیبایی و نماز یاری جویید زیرا خدا با شکیبایان است*و به آنها که در راه خدا کشته می شوند ، مرده نگویید! بلکه آنان زنده اند ، ولی شما نمی فهمید! *و قطعاً شما را به چیزی از [ قبیلِ ] ترس و گرسنگی ، و کاهشی در اموال و جانها و محصولات می آزماییم و مژده ده شکیبایان را:*کسانی که چون مصیبتی به آنان برسد ، می گویند: «ما از آنِ خدا هستیم ، و به سوی او باز می گردیم.

________________
*آیات ۱۴۷ تا ۱۵۶ سوره ی بقره، ترجمه ی استاد مهدی فولادوند
**災難に遭うと,「本当にわたしたちは,アッラーのもの。かれの御許にわたしたちは帰ります。」と言う者,

من و باد و بارون

دوشنبه, آبان ۶م, ۱۳۹۲

کنار راه پله ایستادم، بعد همینطور آدم رد میشه پیر و جوون، زن و مرد.. چاق و لاغر و چادری و جینگولی و یه عالمه نابینا که دستاشونو دور دستاهای دوستاشون حلقه کردن و از پله ها بالا و پایین میرن..بعد همینجور نگاشون می کنم بدون اینکه دلم بخواد آدم های روی پله باشم و آرزوهای محال داشته باشم ..سرمو انداختم پایین خودم رو نگاه کردم و به خودم گفتم خعلی خوبه که خودتو دوست داری مونا ! دو ساعتی بود که منتظر ایستاده بودم.. منتظر استادم ..که امتحان شفاهیمو بگیره و هر ثانیه ایی که می گذشت خسته تر و نا امیدتر و کم انرژی تر می شدم..زیراکسی پیش پله ها اومد بیرون از اتاقش گفت: بفرمایید چای تازه دم..انگار که فقط اون فهمیده باشه نزدیک دو ساعته که منتظرم با نگاهی پر از دلسوزی ازم پرسید: کاری داری برات انجام بدم؟ گفتم : نه ممنونم منتظرم استاد بیاد پایین خودش بهم گفت بیا، اینباره دوم که دارم میام و بار دوم که دو ساعتی منتظرم اون بار نیومد اما این بار میاد..خودش گفت که میاد کارش تموم شد، میاد..
سرمو تکیه دادم به دیوارو برای خودم شعر می خوندم، “من و باد و بارون رفیق صمیمی ..از این برکه باید یه دریا بسازیم..”
.
.
سر کلاس مشاوره گروهی بودیم من و فاطمه و امل و خدیجه و نرگس و نسیم و سکینه و فیروزه و یاسمن همه مون دور یه میز بزرگ حلقه زدیم بعد استاد الف اومد گفت امروز باید درسهای جلسه ی پیش رو پس بدید، دو تا دو تا بیاید این جلو یکی میشه مراجع یکی مشاور..باشه ؟ همه خندیدیم گفتیم استاد خیلی سخته جلوی شما؟! استاد الف گفت : باس یاد بگیرید اصلا من میرم پشت آینه یکطرفه یا پشت سرتون میشینم جوری که شما اذیت نشید خوبه ؟

سکینه شد یه دختر دقیقه نودی که برنامه هاشو اجراء نمی کنه و بیخیاله همش دنبال فیلم اکشنِ بعد اول و آخرش گفت: نقش بازی کردم ها من اهمال کار نیستم بچه ها..

امل شد یک زن بسیار لجباز.. زنی که شوهرش همش باهاش دعوا می کنه و بهش میگه لجباز اما خودش قبول نداره بعد آخرش گفت من لجباز نیستم بچه ها این فقط نقش بود..

نرگس یکی از مجردهای کلاس شد زن یک مردِ شیشه ایی با دو تا بچه روی دستش که از توهم های شوهرش خسته و ذله شده دلش دلداری می خواست و راهنمایی که آخه من چیکار کنم با این همه حرف توی دلم، با این همه درد !؟ هان ؟

نوبت من شد من شدم مونا، روبروی نسیم نشستم اون شد مشاور و من همون مونا موندم..توی چشمهای نسیم نگاه کردم گفتم خیلی خسته ام خیلی..دیشب تا ۵صبح نخوابیدم از خستگی.. بعد ساعت ۱۰ پا شدم تند تند حاضر شدم که به قرارم با استاد برسم دو ساعت پله ها رو نگاه کردم اما نیومد..حالا خسته ترم دردناک ترم هر چی دلداری به خودم دادم و هر چی انرژی جمع کرده بودم برای اینکه امروز هم سر پا باشم یهو ته کشید الان خیلی خسته ام خیلی زخمی ام می فهمی نسیم؟ جون ندارم واسه این کلاس..صورتم سرخ بود چشمام پر از اشک می خواست گلوله بشه بیفته پایین تو دلم گفتم آخه تو چه میدونی من از چه خستگی حرف می زنم نسیم!، به نسیم نگاه کردم به چشمام نگاه کرد رو به استاد گفت: انعکاس بدم گریه می کنه من نیستم! نمی توونم استاد..استاد هیچی نگفت کلاس سکوت بود من بودمو نسیم..نسیم می گفت من نمی تونم.. به بچه های کلاس نگاه کردم فاطمه و امل و سکینه و فیروزه چشماشون خیس بود و بقیه سرشون پایین بود و ناراحت.. استاد پشت سر اونا از این سر کلاس به اون سر کلاس می رفت و گهگاهی ما رو نگاه می کرد..من خندیدم به صورت نسیم.. خندیدم گفتم دیوونه با این مشاوره دادنت به تو چه که من گریه می کنم؟ س صورتشو باید کفاره هم بدم.. دو تایی زدیم زیر خنده..سرم رو از خستگی گذاشتم روی میزو برای خودم شعر خوندم: من و باد و بارون رفیق صمیمی ..از این برکه باید یه دریا بسازیم.. یه دریا به عمق یه عشق قدیمی..

___________
* بعد استاد الف گفت : که باورهای غیرمنطقی رو باید شناسایی کنی و هر چیزی رو به خودت ربط ندی مونا.. من می خندیدم و فاطمه با لپ های گلی و صورتی در هم از اون سر کلاس برام بوس هوایی می فرستاد…

** ببخشید نمی تونم پیام های پست قبل رو جواب بدم..