بایگانی برای آذر, ۱۳۹۲

۹۱۳۳ روزه ام!

دوشنبه, آذر ۱۸م, ۱۳۹۲


امروز ۹۱۳۳ روزه شدم..۲۵ سال و یک روز
هر روزش یه در تازه باز شدو یه تجربه ی تازه تر برام بود..

روز معلولین در سالن طلائیه اهواز

جمعه, آذر ۱۵م, ۱۳۹۲

هی دلم تجربه ی مشابه پارسال رو می خواست که رفتم برای روز معلولین برج میلاد، اما خب شرایط نبود که امسال هم برم تهران..مشغول خوندن کتاب بودم که این جمله منو برد تو فکر..”گوته: شادی ما از طریق اعمال پدید می آید نه کلمات” یه سرچ کردم و دنبال مراسمی توی خوزستان بودم که این رو یافتم در نتیجه با آموزش و پروش استثنایی استان تماس گرفتم رفت روی سیستم پاسخگویی اتوماتیک و من اجبارا بخش معلولین جسمی رو زدم چون اطلاعی نداشتم که با کجا باید صحبت کنم وقتی صحبت کردم گفتم که من دانشجوی ارشد مشاوره و ضایعه نخاعی ام امکانش هست که توی مراسمتون شرکت کنم؟ گفتن : نه نمیشه چون مراسم مختص مدارس و فارغ التحصیلان و تازه دانشجویان ورودی ۹۲ چمران است..تشکر کردمو خدافظی..یکم بیخیال شدم و مجدد تماس گرفتم این بار که رفت روی نوار یه بخش دیگه رو الا بختکی زدم وقتی گفتم داستانمو گفت که زنگ بزنم معاونت و با معاون آموزش و پرورش صحبت کنم.. وقتی زنگ زدم معاونت، با ادب و احترام تحویل گرفتند و گفتند بعد از هماهنگی با ریاست، انشاءالله بله ی نهایی رو بهتون می گیم که دیروز بله رو گرفتم و امروز صبح زود شال و کلاه کردم و رفتم تالار طلائیه..روز بی نظیری بود برام..یه سالن بزرگ که از تمام مدارس استثنایی دعوت کرده بودند..

اجرای دانش آموزان مدرسه ی ناشنوایان دخترانه ی “یگانه”

اجرای بینظیر دانش آموز روشندل “سیده زهرا موسوی” به همراه اجرای قطعه ایی موسیقی آرام و آرامش بخش پسری روشندل

اجرای دانش آموزان ناشنوای مدرسه ی پسرانه “ذوالفقاری”

دانشجویان ورودی سال ۹۲-۹۳ با ویژگی خاص اهواز

برنامه ی خیلی خوب و جامعی بود و از خونواده ها هم دعوت کرده بودند که به همراه فرزندانشون توی مراسم شرکت کنند..پیشنهاد می کنم که توی همچین مراسم هایی شرکت کنید من که از پارسال یه حس خوبی درونم جریان پیدا کرد و امسال هم توی اهواز رفتم برام فوق العاده بود و با آدم های مختلف و خلقت های مختلف خداوند و توانایی هایی که هر کدومشون دارن آشنا شدم.. و یه حس رضایت گونه ایی در من شکل گرفت..اگر بتونم فیلم هایی که گرفتمو به صوت تبدیل کنم و حجمشون رو کم کنم حتما میذارم روی وبلاگ تا شما هم استفاده کنید..

پست مرتبط: روز معلولین در برج میلاد تهران سال ۱۳۹۱

روز دیس ابلان ۲

سه شنبه, آذر ۱۲م, ۱۳۹۲

تو هواپیما مشغول چیدن یه قصه برای اون آقاهه بودم که قرار بود از طرف موسسه رعد بیاد دنبالمون فرودگاه..به نظرم میومد که مثلا یه حاج آقای سن بالایی که یه ون داره و آخر شب برای اضافه کاری و بردن نون حلال تو سفره زن و بچه و کار خیر، در ازای مثلا پول کم حاضر شده بیاد دنبال ما و از طرفی چون خودش توانشو نداره پسرش مسئول هماهنگی کارها و بلند کردن ویلچره..در واقع پسر اون حاج آقا همون کسیه که با من تماس می گیره و هماهنگ می کنه..توی این فکرا بودم که موبایلم زنگ خورد..گوشی رو جواب دادم همون پسره بود گفت: هواپیماتون نشست؟ گفتم آره منتظر بالابر هستیم گویا امشب شب شلوغیه و بالابر رفت سمت هواپیمای یزد و تا بیاد یه خورده طول می کشه..هنوزم داشتم داستان می چیدم با خودم گفتم: نه بابا حتما کارمند موسسه رعد هستن این چرت و پرت ها چیه می چینی مونا؟

بالابر اومد یه خانم که رو ویلچر نشسته بود داخل بالابر بود..مرتب و تمیز و خوش پوش و شاداب از هیکلش معلوم بود ورزشکاره..کفشهای اسپرت و ورزشی بزرگش که نو و سفید بود و کوله پشتی بزرگش که پشت ویلچر بود بیشتر باعث شده بود که فکر کنم ورزشکاره..دیدم مامانم شروع کرد باش صحبت کردن، خانمه .. از مامانم پرسید: برای دکتر اومدید؟ مامان گفت : نه اومدیم برای مراسمی که توی برج میلاده..که گفت: اتفاقا منم برای اون مراسم اومدم..که یهو منو مامان گفتیم: جدی ؟ یه چشمک برای مامان زدم که یعنی بفرما و تحویل بگیر دخترتو! بس که آدم مهمیه با آدم مهما و پروازیا می پره!..بعد گفتیم شما به چه دلیل دعوت شدید؟ یکم مِن مِن کرد انگار که نمی خواس بگه بعد گفت ورزشکاره و واسه خاطر بسکتبالیست بودنشه از من که پرسید: خجالت کشیدم اولش که بگم واسه خاطر یه وبلاگ فزرتی، تا به یه خودباوری رسیدم شروع کردم با آب و تاب از وبلاگم گفتن که نویسنده ای هستم برای خودمو سبک و سیاقی دارم بیا به دیدن!.. که با بهت گفت: جدی ؟ کدوم وبلاگ؟ یکم سرخ و سفید شدم و گفتم با اجازه ی شما وبلاگ “من و نخاع” کوچیک شما “مونا”هستم..

گفت: می شناسم Shock پس تو مونایی؟ گفتم : بله با اجازه تون! منتظر بودم ازم امضاء بگیره که گفت منم وبلاگ می نویسمو فلانیم! چشمام داشت ۴تا می شد برای اینکه به مامانم آدرس بدم که کیه گفتم همون خانمه که شب یلدا مادرشون روی دونه های انار سوره ی یاسین می خوند، که مامانم یهو پروانه ایی شدو احساس پیدا کردن یه دوست هزار ساله کرد..پسره مجدد زنگ زد..گوشی رو برداشتم گفتم خدایی دیگه اومدیم تازه دو تا ویلچری هستیم می دونین که؟ گفت می دونم مشکلی نیست..منم تو دلم گفتم: معلومه که مشکلی نیست خب وقتی که اون حاج آقای توی قصه ی من وَن داره نباید هم مشکلی باشه!! به اندازه سه تا ویلچرم جا داره..

پسره رو دیدم..خودش و دوستش دو تا پسره جوون و سرحال تا اینجاش نصف قصه ام پرید موند ون و کارمند موسسه رعد بودن!.. رفتیم سمت ماشین من که همش دنبال ون بودم اینقدره که اونا واسه خاطره دوتا ویلچر ریلکس بودن و مامانم هم دنبال مینی بوس و اتوبوس.. که یهو کنار یه پراید ایستادیمو درو باز کردن گفتن خب سوار شیم! گفتیم : این؟ همچین جا خوردیم اما نشستیم اول من نشستم، به سختی اما خودم نشستم…با کمک در و دستگیره بالای پنجره اول خودم رفتم تو بعد هم پاهام رو با دستام کشیدم داخل..بعدش نوبت اون خانمه شد اول پاهاشو به داخل هدایت کردو بعد هم خودشو کشید تو ماشین..موند ویلچرهامون..مامانم هاج و واج نگاه می کرد به ویلچرا و دنبال یه ماشین دیگه بود که بچه ها گفتن شما بفرمایید تو ماشین تا ما ویلچرا رو بذاریم صندوق..مامانم اومد نشست که سه تایی پشت سرمونو نگاه کردیم و دیدیم دوتا ویلچرو چه طور با مهارت توی صندوق پراید گذاشتن..موند چمدون بنده که اونم گذاشتن روی پاشون و حرکت کردیم..بحث سوار ماشین شدن من شد..می گفتن ندیده بودن تا حالا کسی اول خودش بره تو بعد پاهاشو ببره Grin خب اینم فن منحصر به خودمه منتهی من پامو ببرم اول داخل بعد خودم بخوام برم تو ماشین نیاز به یه انعطاف ۹۰ درجه ی کمره که…

برای ارضا فضولیم گفتم : شما کارمند موسسه رعد هستید دیگه!.. درسته ؟ گفتن : نه ما عشقی کار می کنیم خودمون شاغلیم در جای دیگه.. وقتی برنامه ایی باشه مرخصی می گیریمو میایم کمک.. کاملا دلی..با همه ی بچه ها دوستیمو رفت و آمد خونوادگی داریم حتی بچه ها رو بردیم کویر..برای هر ویلچر دو نفر کمکی بود که ویلچرو برای حرکت تو ماسه ها کمک کنه سخت بود اما خیلی خوش گذشت..گاهی تو همین صندوق عقب ماشین سه تا ویلچر رو هم میذاریم، شده دو تا هم بذاریم رو باربند ولی میریم با بچه ها اینورو اونور! یعنی ۵ تا ویلچر با پراید؟ اوه مای گاد بابا شما خیلی کارتون درسته..پس خیّر هستید؟ نهههه ما فقط با بچه ها دوستیم و واسه دل خودمون هم شده میایم..

مامان پرسید از کی با هم دوستین؟ گفت قبلا ها تو دانشگاه تهران دورادور همو می شناختیم اما خیلی اتفاقی و داوطلبانه که اومدیم اینجا دوباره همو دیدیم و رفیق شدیم..که من گفتم: پس بچه درس خونم هستید بابا؟ خندیدن..جو خوب و صمیمی
ما رو رسوندن دم خونه مامانبزرگم و بعد هم از پله ها دوتایی بردن طبقه دوم..گفتم : فردا هم میاین دنبالمون دیگه واسه برج میلاد؟ گفتن : شرمنده نمی تونیم بیایم آخه فردا از صبح زود میریم برج.. برای انجام کارها و آماده شدن..یکم غمگین شدم آخه کسی نبود از اون پله ها منو بیاره پایین اما خب به این فکر کردم که تا الانش همه چی رو به راه شده و فردا هم امید به خدا یه جوری میام پایین..

___________
*اگر این سفر اینقدر نکته و درس و … نداشت الان بعد از یک سال نمی گفتمشون پس ای جوانان الگو بگیرید از این دو جوان Big Smile

روز دیس ابلان ۱

دوشنبه, آذر ۱۱م, ۱۳۹۲

منوی کیک ها رو ورق می زدم رسیدم به یه توپ گنده و گفتم خودشه! اما خیلی زیاد نمی خوایم آخه محرمی کی حال و حوصله ی تولد گرفتن داره کوچیکشم واسه خودمون بسه فقط توپ باشه با شمع ۱۵ سالگی..یازدهم میایم می بریمش..
پنچر و خسته و غمگین ولو شده بودم رو تخت و همین جور فکر پشت فکر میومد تو ذهنم که دیگه تموم..که دیگه این همه تلاش این همه درد این همه بدو بدو.. به حرفهای دکتر سین سینم که می گفت: امید همیشه هست!…مامان گفت: خونه ی خانم فلانی روضه ی امام حسین (ع) دارن، میای؟ تا حالا خونه هیچکدوم از همسایه ها نرفته بودم گفت: اگر دوس داری پاشو بریم..یه خورده فکر کردم و پا شدم آماده شدمو رفتم..رویا گفت: بیا آشپزخونه پیش من کمکم..نشسته بودم پشت میز و نذری ها رو سرو سامون می دادم که تلفنم زنگ خورد..نگاه نگاه کردم دیدم از تهرونه..موندم که حالا تو این گیری ویری جواب بدم یا نه..آروم جواب دادم..یه آقایی بود سلام و احوال پرسی کرد گفت که از موسسه نیکوکاری رعد تماس می گیره و واسه روز معلولین که ۱۲ آذر باشه دعوتم! اونم کجا ؟ برج میلاد..تو اون شلوغی صداشو درست نمی شنیدم فقط گفت: میای یا نه ! چون رزروها مشخصه..گفتم : نه آخه من یه هفته پیش برای کارهای پزشکیم تهران بودم امکانش نیست مجدد بیام..آقاهه هم گفت: پس حیف شد انشاالله سالهای بعدو خدافظی کرد..رویا گفت: کی بود؟چی بود؟ جریان چیه ؟ بهش که گفتم یه لبخندی زدو هیچی نگفت اما خودم تازه که برای رویا می گفتم جریان از چه قراره دلم آب شدو گفتم حالا شانسمو امتحان می کنمو تو همین روضه که مامان تو یه فاز دیگه ست بهش می گم Grin ..تا به مامان گفتم: برج میلاده تازه کلی برنامه مفصله حتی گفتن خودمون میایم فرودگاه دنبالت و با وبلاگم وبلاگم کردن هی پیاز داغشو زیاد می کردم که دیگه این خیلی مهمه.. فقط زحمت بلیط هواپیما با خودت Grin ، خیلی باحاله نه ؟ جوابش یک کلمه بود: نــــــــــه! می گفت : مونا تازه اومدیم از تهران جدای از هزینه ها تو الان سه ماه بیشتر نیست که عمل کردی اینقدر جا به جا شدن بهت فشار میاره، هواپیما سوار شدن و فشاری که بهت میاره فکر کن! مامان راست هم می گفت منم با اینکه ته دلم دوس داشتم برم بیخیال شدمو گفتم: باشه..این خانومهای مسجد هی به مامانم می گفتن: حاج خانوم برین دیگه..و مامانم : نـــــــه ی مشدد!!

فردا صبح (یازدهم) که از خواب بیدار شدم دیدم بالا سرم یه بلیط هواپیماست بازش کردم اسم خودمو دیدم به مقصد تهران ساعت ۱۱ شب..هنگ کرده بودم..داد زدم گفتم این بلیطه چیه ؟ مامان گفت: بلیط برج میلاد Grin امشب؟چه جوری برم؟ با کی برم؟ کجا برم؟ به دوستام بگم؟ هماهنگ نکردم با اون آقاهه..مامان: اینم بلیط من! Grin خودم می برمت..
کیک توپی رو اوردیم، لباسهامو پوشیدم که برم فرودگاه..بهش گفتم حداقل پشت کیکت یه ژست بگیر تا یه عکس بگیرم ازت، پاشو برد بالا در حالی که نزدیک بود با پاش کیک رو شوت کنه عکس ۱۵ سالگیشو گرفتم..

____________
* آهان پارسال اینا رو نوشتم نشد پابلیش کنم..

دم نوشهای آرامبخش

یکشنبه, آذر ۱۰م, ۱۳۹۲

به واسطه ی دوستهای خوبی که دارم هر دم از این باغ بری می رسد! بله..خب تموم اینها رو دوستانم به جهت اینکه اعصاب خط خطی ام رو میزون کنن بهم دادند و من هی تست می کنم و هی اعصابم میزون تر می شه یعنی Shock

چای برگاموت که در واقع از خانواده ی نارنج هاست وقتی چای دم میشه بوی ترنج و نارنج می پیچه.. در سواحل رودخانه اوسوگو در نیویورک آمریکا می روید و به جهان صادر می شه برای آرامش اعصاب و خواب شب و استفاده در آب حمام به جهت کاهش درد و خستگی مفیده..

چای هندی.. مخلوطی از برگ چای و دارچین و هل و گل میخک و زنجبیل که با شیر دمش می دن.. تصور بوی معطرش هم به آدم آرامش می ده خوشمزه ست و تداخل دارویی بسیار زیاد با داروهای مغز و اعصاب داره ولی دارچینش باعث سوزش می شه از من گفتن، من دوست دارم خوووو

سنبل الطیب یک گیاه خودرو در بخشهایی از اروپا و آسیا(ایران=دامنه های البرز به سمت شمال کشور +تبریز و شیراز و اصفهان) تولید ملیه Grin بوی لیمو امانی میده انگار و با نبات خیلی عالیه
اثر آرامشبخشی زیاد + تداخل دارویی زیاددددد با داروهای مغز و اعصاب
سنبل الطیب برای آرامش اعصاب و ضد افسردگی و تسهیل خواب و …. مفیده

چای سفید برای آرامش اعصاب و از بین بردن پرخاشگری Grin مفیده اصلا خوردنش یه داستانیه ها..این چینی ها عجب چیایی دارن این چای امپراطورهای چینه مثلا اونا که دیگه امپراطور بودن می خوردن نعشه می شدن مهربون می شدن ؟؟ والا من که حال سلام کردن هم نداشتم چه برسه به پادشاهی کردن Wink

وای اینم چای یاسمنه.. غنچه ی گل یاسمن که بسته ست رو می چینن و بعد بین برگ چای میذارن تا چای توش نفوذ کنه و بعد میذارن خشک بشه.. و بعد هم میندازنش توی آبی که نزدیکه جوشه که یهو غنچه باز میشه یه گل گنده وسط قوری میبینی و بوی گل میده..به به .. اینم برای آرامش اعصابه و بهش می گن چای گل شکوفنده ی چینی حالا دیگه نمی دونم واقعا اول اول اولش مال طب سنتی چین بوده یا مید این ایران! همش که مید این خداست اما خب منظور کشفشه

همه تو ایران هست فقط یه مشکل بزرگ داره اونم اینکه یه خورده گرونه البته خوردن زیاد این چای ها هم خوب نیست خصوصا برای کسی که دارو استفاده می کنه چون تداخل دارویی دارند من حتی گاهی چای می خوردم خصوصا چای هندی دلم می خواست مثل یه نوار ویدیویی به قبل از خوردن بر می گشتم چون به شدت فلج می شدم و خواب آلود و به عبارتی نعشه Grin وای حالت خوبی نیست ماهی یک یا دو بار کافیه مثلا وقتهایی که به شدت نیاز دارید بخوابید یا اینکه از درد کلافه اید..

اینا به کنار! نه جان من رفقای سینه سوخته ی منو دارید چه فکر آرامش رفیقشونن؟؟؟ Wink

نیاز به تنهایی۳

چهارشنبه, آذر ۶م, ۱۳۹۲

هر چند که دعوام کردند، هر چند که از اینکه به اشتباه قضاوتم کردند گریه کردمو سکوت، هر چند واسه رفتنم بر من سخت گذشت، هر چند که خیلی خسته بودمو خیلی گرسنه و نتونستم خوب فکر کنم در تنهایی..اما ته دلم از این تجربه خوشحال بودم و شب رو با خیال راحت و غرور چشمامو رو هم گذاشتم..آفرین مونا آفرین!

خوبه که آدم تواناییشو داشته باشه که گاهی تنها باشه و خلوت کنه و مستقل باشه.. اما مطمئن شدم هیچی به پای در جمع بودن و داشتن دوستهای خوب و البته در کنار خونواده بودن نمی رسه.. و اینکه قدر همه ی داشته هامو بدونم..خدا رو شکر برای همه چی..

____________
*مردمِ شهر خوبن..خیلی خوبن
* انارهای راننده ی تاکسی..به خاطر ویلچر اورد گذاشت جلو..تا انارهاشو دیدم با خودم گفتم چه حاج آقای عاشقی!

رنگ و زندگی

سه شنبه, آذر ۵م, ۱۳۹۲

دیروز صبح جای کتاب و دفتر، کیفمو پر از وسایل نقاشی کردمو راهی دانشگاه شدم
دو ساعت اضافه موندن تو کتابخونه و نقاشی کشیدن تو سکوت مطلق عالیه.. با روحیه برگشتم خونه..

چند وقت پیش یکی از همکلاسیام که جزوه نداشت و به امتحان نرسیده بود ازم خواست که جزوه ام رو بهش بدم اول یکم طفره رفتم چون یکم چرت و پرت گوشه و کنار برگه هاش نوشته بودم و همچین جزوه هایی رو اصلا نمی دم به دوستام اما دیدم عجله داره و تنها من جزوه ام همراهمه و دیگه گفتم حالا خدا رو خوش نمی یاد برا چهار تا کلوم عشقولانه همکلاسیم زا به راه بشه و هر چه بادا باد Shock ..بعدش شب بهم اس ام اس داد..سلام خانم بوقققق من مات جزوه تون شدم مثل نقشه های جغرافیاییه معذرت می خوام این رنگها هر کدوم مفهوم و معانی خاصی داره؟؟ کارِتون خیلی جالبه به آدم انرژی می ده… من : Shy Neutral حالا بعد از یک ترم از اون زمان می گه تعریف جزوه تون رو برای شاگردهام کردم اگر لطف کنید مجدد جزوه تون رو بدید ببرم که نشونشون بدم چون هر روز می گن خانم کی اون جزوه خاصه رو میارید..گفتم کتاب های دبیرستانمو اگر دم دست بودن میارم..می گه نه من همون رو می خوام Shock تو دلم گفتم آخه اون بد آموزی داره خو..بعد همچین شل و ول گفتم باشه میارم..حالا دوباره اس ام اس داده من محو جزوه ام نصف شبی!..منم باز تو دلم گفتم منم محو اینم که فردا جزوه ی عشقولانه ی رنگی رنگیم دست به دست دختران دبیرستانی می شه و با خودشون می گن چه مشاوری بشه این مشاورررر

نیاز به تنهایی۲

یکشنبه, آذر ۳م, ۱۳۹۲

روز دومی که خواستم تنهایی بعد از دانشگاه به خیابون بزنم طاقت نیوردم نگفته به مامانم این کارو کنم در نتیجه گفتم: گفتم من امروز بعد از دانشگاه می رم بیرون نیاین دنبالم..مامانم گفت : کجا ؟ گفتم: خرید..گفت : با کی ؟ بچه های کلاستون ؟ گفتم : نه بابا.. رضوان یا نسیم یا فاطمه..نمی دونم از رفقا قدیم هر کی تونست به یکیشون می گم.. مامانم هم گفت باشه و خوش بگذره بچه جوون..از خونه که زدم بیرون همش تو فکر این بودم که برم یا نرم تنها برم یا به رضوان بگم اونم اگر تونست بیاد بام و… که بارون گرفت…بارون هر یک دقیقه تندو تند تر می شد و خیابونها تو عرض چند دقیقه پر از آب شد و سه ربع ساعت تو ترافیک بودیم

به ساعت نگاه کردم دیدم فیکس ۲ رسیدم دانشگاه و کلاسم شروع شده، داداشم تو بارون ویلچرو از ماشین در اورد و من سوار شدم تا سوار ویلچر شدم هر دو خیس و آب کشیده شدیم..از دور به اتاق مشاوره نگاه کردم دیدم بچه ها تو سالن ایستادن، یه نفس راحت کشیدمو از اینکه بعد از کلی ترافیک سر ساعت به کلاس رسیدم و هنوز استاد نیومده خوشحال بودم..همینجور به غروب فکر می کردم..گفتم یعنی میشه تو این بارونی برم تنهایی..اگر اتفاقی بیفته چی ؟ اصلا بیخیال یه روز دیگه..یهو دوستام گفتن مونا برگرد برو خونه..گفتم چی شده ؟ گفتن استاد سر ساعت ۲ درب کلاسو قفل کرده و دیگه کسی رو تو کلاس راه نمی ده! گفتم یعنی چی ؟ تازه دو دقیقه از دو گذشته..مگر ما بچه ایم..دانشجوی ارشدیم نا سلامتی، کارت می زنیم خب!!..یکی از دوستام وسایلش داخل کلاس بود اما خودش رفته بود نماز و برگشته بود که دیده بود در قفله و این چنین از کلاس ده نفره ۶ نفر پشت در بودن و یکیش من!
یه ده دقیقه بود که پشت در موندم به هر کی می گفتیم بیاد واسطه بشه درو باز کنه بریم داخل کلاس هیچکس حاضر نمی شد Grinهمه می ترسن ازش خیلی لولوه، بیچاره اونایی که تو کلاس بودن و در قفل بود!!! خجسته و شاد از اینکه مثه اون ۴ نفر پشت درب قفل شده مجبور نبودم درس گوش بدم برگشتم خونه و سفر تنهاییم بازم کنسل شد…
رفتم خونه و بوی پیتزای مامانم تو خونه پیچیده بود اما مال من به خاطر اینکه تصور بر این بود سر کلاس باشم آماده نبود و این چنین شریکی با مهدی در حالی که مشغول دیدن بارش بارون بودیم پیتزا خوردیم..و با خودم می گفتم مرگ بر هر چی کلاس درس مخوف و ترافیک و تنهایی……..

نیاز به تنهایی۱

جمعه, آذر ۱م, ۱۳۹۲

ملافه ی گل گلی رو انداختم روی فرش اتاقمو مانتو و مقعنه ی چروک و خسته رو انداختم روش، گذاشتم اتو گرم بشه تا لباسهامو اتو بکشم بعد همینجور فکر می کردم به اینکه امروز چطور می گذره..خانم خ ولیمه حج شو گرفته توی رستوران یاس دانشگاه من هم دعوتم چه خوب، بعدش کلاس مشاوره ازدواج داریم با دکتر الف بعدش هم کلاس فنون مشاوره داریم امروز چه روز خوبیه..تا خود غروب دانشگام..اتو که گرم شد گذاشتم روی مقنعه ام بوی عطر همیشگی لباسم توی اتاق پخش شد چقدر این بو رو دوست دارم..بوی عطر جزغاله.. هی بو می کشیدمو با خودم فکر می کردم که امروز چه طوری باشه بهتره؟ قشنگتره؟ اووممم امروز تنهایی قشنگ تره مثلا غروب تنهایی بری روی پل غدیر از اون بالا سلام بدی به آسمون و کارون و بعد باد خُنک پاییزی مقنعه ی اتو شده ات رو تکون بده و بوی عطرتو ببره تا ابرهای دورررررررررررررررررر یا اینکه تنهایی بری کتابفروشی مُحام لا به لای کتابهای تازه و حرف های جدید آدم های خوب گم بشی.. یا اینکه تنهایی بری کافی شاپ مُحام پشت میز دو نفره ی کنار دیوارش بشینی و کاپوچینو و کیک خرمایی روز سفارش بدی و یا یه دونه اسنک گنده بخوریو برای خودت فکر کنی یا مثلا بری اسباب بازی فروشی محام و لباس فروشی بانی نو بین این همه اسباب بازی و لباسهای نوزادای وروجک تازه بشی، نو بشی.. آره هر جوری باشه فقط تنها باشی..تنها بری تنها بیای..
لباس هامو که اتو کردم از پدر پول گرفتم برای اینکه بعد از دانشگاه بزنم به دل خیابونها..پول رفت و آمد تاکسی و یه پُرس غذا و یه کتاب و یه کاکتوس و یه روسری برای دوستم.. و با داداشم رفتم رستوران یاس دانشگاه و بهش گفتم غروب خودم میام خونه و خداحافظی کردم..ولیمه ی خانم خ خیلی خوب بود اولین بار بود که با بچه های کلاس و دانشکده یه جا جمع می شیم خانم خ دو تا کیسه ی بزرگ آشغال Grin اورد تو رستوران و گفت اینها هم سوغاتی های شما..روی سوغاتی ها اسمهامون رو نوشته بود کادوها با سلیقه بود مثل یه شکلات بزرگ هدیه شده بود، همه کادوهاشونو باز کردند شال بلند و زیبا و رنگ شال رو متناسب با چهره و تیپ و لباسهای دانشگاه بچه ها سِت کرده بود مثلا شال فاطمه قهوه ایی بود چون همیشه مقنعه اش قهوه ایی یا شال نسیم با رنگ چشمهای سبزش ست بود اما من کادوم رو باز نکردم گفتم دلم میخواد ببرم خونه مامانم کادوش رو ببینه آخه خیلی خوشکله Wink بالاخره با اون همه گیری که بچه ها دادن با انگشتم یه نقطه از کادو رو باز کردم تا رنگ شال من رو ببینند..شال من سرخابی بود..
بعد از مراسم یه راست رفتیم سر کلاس مشاوره ازدواج استاد الف..بچه ها مشغول پول جمع کردن بودند گفتم چه خبره چه خبره گفتن ۱٫ پول بده برای کادویی که واسه خانم خ گرفتیم و ۲٫ کتاب از تهران رسید و پول کتاب درسیت رو هم بده.. ته کیفم رو نگاه کردم دیدم پول کمی برای برنامه ی غروبم مونده اما نا امید نشدم و گفتم حالا خدا کریمه بیخیال..
سر کلاس دکتر الف گفت: درس امروز در مورد “عشق” یک بیت شعر در مورد عشق بگید..نرگس گفت: ألا یا أیها السّاقی! أدر کأساً وناوِلها! که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل ها.. همینجور بچه ها بیت های عاشقانه می گفتند و من به همه ی بیت ها فکر می کردم که یهو دکتر الف گفت: مونا! اگر یه تیکه ابر از آسمون بدن دستت باش چیکار می کنی..لبخند زدم بعد هُل شدم گفت وقتت داره می سوزه ها سریعتر بگو..گفتم : خب چشمهامو می بندم سرمو میذارم روش Grin ..بعد نسیم گفت: باهاش شکلی که دوس دارم میسازم..فیروزه گفت: اول میشینم روش اگر امن بود باش میرم بالا، دکتر الف گفت: یعنی تستش می کنی ؟ فیروزه گفت : آرهههه.. زهره گفت: باهاش بازی می کنم، اینورو اونور بعد دکتر الف گفت: یعنی چپ و راستش می کنی؟ زهره گفت: دقیقااااا Grin خلاصه حرفهای خوبی بود..بعدها گفت: که این تیکه ابر رو عشق فرض کنید.. Wink
توی کلاس فنون بودیم هی داشتم فکر می کردم برای برنامه ی غروب که یکهو یادم اومد یکی از بچه های کلاس خونشون بغل کتابفروشی محام.. گفتم بهش بگم اگر ممکن منو تا اونجا برسونه.. اول گفت: نه! مسئولیت داره اگر بخوای می برمت دم خونتون به خونواده تحویل می دم و مشکلی نیست اما اونجا نه! با خودم گفتم خب راست می گه..درسته مسئولیت داره واقعا.. تا داشت از دهنم در میومد که ممنونم و دستت درد نکنه و با برادرم میرم خونه گفت : اگر می خوای بگو برادرت بره دم کتابفروشی بیاسته ویلچرو و تو رو کمک کنه تا من ببرمت اونجا چون حقیقت من مشکلم اینه که از پس ویلچر بر نمی یام.. با خودم فکر کردمو گفتم: خب این رو هم راست می گه تواناییشو نداره منم چه انتظارایی دارم..کلی تشکر کردم گفتم نه! میرم خونمون پشیمون شدم..
تو راه خونه بودم همش دو موردی که دوستم گفته بودو تکرار می کردم کاشکی فقط یکی از این دو مورد رو می گفت
یا می گفت مسئولیت داری نمی برم
یا می گفت نمیتونم حملت کنم و نمی برم
ربط این دو تا بهمدیگه برای من جز احساس حقارت و پشیمونی چیزی نداشت…
با خودم گفتم شاید امروز به صلاحم نبوده که تنهایی برم وگرنه پولم ته نمی کشید و با تاکسی می رفتم.. انشاالله یه روز دیگه میرم .. Wink

_______________
*یه روز قبل از تاسوعا توی دانشگاهمون عزاداری باشکوهی برگزار شد و بارون مراسم رو پر اشک تر کرد منتهی من امتحان داشتم و نشد که برم..