بایگانی برای دی, ۱۳۹۲

حس خوب

چهارشنبه, دی ۱۱م, ۱۳۹۲

چند شب بیداری بکشی واسه خاطر درسو تمام و کمال دلت بخواد کارت خوب از آب در بیاد و بری دانشگاه کیفتو باز کنی ببینی مبدل سه راهی به دوراهی لپ تاپ غیب شده و حیرون و ولیون ساعتو نگاه کنی که ای وای نیم ساعت بیشتر نمونده و باید هر چه زودتر مبدل پیدا کنی وگرنه میبینی استاد رفته داخل کلاس و درو قفل کرده و …. Shock
وسایلتو بذاری تو کلاسو دست تنها از این سر دانشکده به اونسر دانشکده چرخ های ویلچرو بچرخونیو در حالی که دیگه نا امید شده باشی از پیدا کردن مبدل، برقکار دانشکده بگه من برات با سیم وصل میکنم به دو راهی و تو ذوق مرگ بشی از امداد الهی و کارتو بسپاری به اونو بری سر کلاس.. و دُرست سر راس ساعت دلخواهت کامپیوترتو روشن کنی اما خسته باشی خسته ی خسته..
بعد همکلاسیت مشغول وصل کردن سیم پروژکتور به لپ تاپت باشه که یهو بگن نمیشه هر کاری کنن نشه هزار تا احتمال بریزن رو دایره..یکی بگه پیوند زناشویی لپ تاپ و پروژکتور جور نیست یکی بگه نه بابا ویندوزش ۸ برای این تعریف نشده است یکی بگه… و استاد بگه : کامپیوترتو خاموش کن.. وبعد دهنت بخشکه و بهت زده نگاش کنیو در ادامه بگه:: پروژکتورو خاموش کن.. و بعد : حالا چراغای کلاس رو روشن کن.. و تو همینطورو دورو برت رو نگاه کنی که یه عالمه سیم و صندلی راهتو سد کرده و استاد هم کسایی که می خوان کمکت کنن رو تشر رفته و همه مثه موش روی صندلی کز کردن و تو زیر زیرکی توی دلت می خندی و صندلی ها رو جا به جا می کنی و چرخ های ویلچرو می گردونی تا ته سالن مشاوره که خودتو برسونی به کلید لامپا و برمی گردی تو راه همش می خندی و بعد میای استاد بهت می گه برو بقیه لامپ ها رو هم روشن کن و تو مجدد با خستگی تموم اما با دلی خجسته از این حس توانستن و مسئولیت و نمیدونم چی چی می ری بقیه لامپ ها رو هم روشن می کنی و می یای سر جات و به درس دادن استاد گوش می دیو خسته تر بر می گردی خونه و از سیر تا پیاز رو برای مامانت با خنده و شادی تعریف می کنی و می گیری می خوابی و تو خواب با فشار شدیدی که بهت وارد می شه یهو می پری نگاه می کنی می بینی خون دماغ شدیو دستات پر از خون شده و دستمال کاغذی کنار تختت تموم شده و جیغ می زنی که دستمال دستمال و برات دستمال میارنو دوباره سرتو میذاری رو بالشتو یهو رنگو وارنگیه چیزی به چشمت می زنه و سرتو بلند می کنی و می بینی ۴ تا خودکار رنگی فرشته ی مهربون بالا سرت گذاشته و از خوشحالی بلند می شی و خودکارا رو روی دستمال کاغذی تست می کنی و نور موبایلو میندازی رو رنگهاشو پر می شی از حس امید و زندگی..

___________
* لامپ روشن کردن و ۴ تا خودکار رنگی اندازه ی یه دنیا خوشحالی داره ؟ یه دنیا خوشحالم Wink

فال

یکشنبه, دی ۸م, ۱۳۹۲

من عاقبت از اینجا خواهم رفت، پروانه ای که با شب می رفت، این فال را برای دلم دید…

دیری است٬ مثل ستاره ها چمدانم را، از شوق ماهیان و تنهایی خودم پر کرده ام٬ ولی مهلت نمی دهند که مثل کبوتری در شرم صبح پر بگشایم و با یک سبد ترانه و لبخند خود را به کاروان برسانم…

اما
من عاقبت از اینجا خواهم رفت، پروانه ای که با شب می رفت٬ این فال را برای دلم دید…

«دکتر شفیعی کدکنی»

بگو از کدوم جاده سمتت بیام؟