بایگانی برای اسفند, ۱۳۹۲

یا مقلب القلوب

چهارشنبه, اسفند ۲۸م, ۱۳۹۲

نقاشی جدید تو این روزای آخر سال..Smile

پیشاپیش نوروز مبارکSmile

مدیریت استرس، صفر! عاشقشم خب..

چهارشنبه, اسفند ۲۸م, ۱۳۹۲

بیشتر از ۲۴ ساعته که نخوابیدم و به شدت در استرس و نمی دونم چی بگم تو چه حسی بودم، خودمم نمی دونم والا
ساعت ۹:۳۰ صبح موبایلم زنگ خورد؛ مهدی بود از مشهد
مهدی : سلام از قطار جا موندیم
من: جان؟؟؟؟ یعنی چی ؟؟؟ تو و دوستات فقط جا موندین ؟؟؟ الان؟ دو روز مونده به عید؟ وای خدااااا
مهدی : نه کلا هممون جا موندیم حرکت ساعت ۸ بوده مربی فکر کرده ۹، از طرفی یکی از بچه ها رفته از امام رضا (ع) خدافظی بگیره که معطلمون کرد..به بابا بگو برام بلیط هواپیما پیدا کنه
من : خیالم که یکم راحت شد که بچه ام تنها نیست قطع کردم دیدم تنهام دستم به جایی بند نیست، و بالاخره توی گیری ویری به پدر گفتم لطفا سریع براش بلیط هواپیما بگیر که مربیشون دنبال بلیط اتوبوس و من به شدت می ترسم که تو این جاده های شلوغ و نا امن با اتوبوس اونم دو روز تو راه باشه که پدر گفت : نه و باید با گروهش و مربیش بمونه..
خیلی با پدر از جاده و شلوغیش گفتم که بعد حادثه ایی پیش میادو جز پشیمونی چیزی نیست ما رضایت نامه ی قطار دادیم نه اتوبوس، ازت خواهش می کنم پدرررر، اما گفت الان تو این وضعیت چه طور بلیط بگیرم و چطور هماهنگ کنم و کی از اونها جدا بشه و…
نمی دونستم چی کنم همه ی والدین دهن مربی رو سرویس کرده بودن هر چی می گفتم به مهدی شماره مربیتو بده می گفت بیچاره خیلی عصبی و داغونه ولش کن
و بعد از سه ساعت بالاخره مربی یه اتوبوس کرایه کرد یه اتوبوس قراضه که دربستی هم نبود و بچه ها نیم ساعت منتظر بودن که صندلی ها پر بشه.. و بالاخره اتوبوس حرکت کرد و پدر سخت نگرفت و فقط پیگیر بود..
هر لحظه زنگ میزدمو پیامک می دادم و مهدی می گفت: هممون اشهدمونو خوندیم حتی تو اتوبوس نمی تونم بشینم پاهام جا نمی شن و به سال تحویل هم نمی رسیمو غرهای اضافه میزد اما من فقط به فکر سلامتش بودم و خدایی نکرده حادثه! و بهش می گفتم این سختی ها مهم نیست فقط از خدا می خوام سلامت برسین.. مهم اینه که میگی راننده ی خوبی داریSmile
بهش گفتم به مامان زنگ بزن فقط جوری بهش نگو که هول کنه شاید برات بلیط بگیره خلاصه به مامانم گفتو مامانم اینقدر هول شد سریع با مربی تماس گرفت گفت رسیدین تهران خودم میام دنبالش و یا رضایت نامه رو می فرستم دست کسی بچه رو بفرستین فرودگاه همین الان براش بلیط می گیرم..
وقتی مامانم بلیط هواپیما گرفته ش کمی راحت شده بودم اما خب ۱۰ ساعت راه تا تهران مونده بودو داشتم می مردم از طرفی ترمینال جنوب پیاده شون می کردنو امروز هم چهارشنبه سوریِ هی می گفتتم نکنه تو اون شلوغیِ تهرون گرفتار شه بچه..چون با مامانم که تهرانه صحبت می کردم صدای ترکوندن بمب میومد، حتی بهش زنگ زدم گفتم شیشه های ماشین رو بکش بالا هی ترقه میندازن حتی یکی روی مامانی ترقه انداخته !!!
خللاصه با کلی بدبختی ساعت ۱۲ رسید به فرودگاه و الان هم تو فرودگاست تا به سلامتی ۵ صبح به سمت اهواز حرکت کنه..
لطفا دعا کنید همه بچه های کلاسشون که تقریبا پراکنده شدنو هر کدومشون الان یه جا هستن به سلامت برسن پیش خونواده هاشون..الهی آمین
فکر کنم وروجکمون بیاد دیگه تا سال تحویل بگیرم بخوابمSmile
_____________________________
بعدا نوشت: خدا رو شکررررر رسید سوغاتیاشووووو

اتاق صعود

شنبه, اسفند ۲۴م, ۱۳۹۲

ساعت یک و نیم شبه و تو خونه تنهام..میگن وقتی تو خونه تنها بشی از صدای شیر آب گرفته تا صدای یخچال و در خونه و بارون و… انگار که واسه اولین بار می شنوی و تو رو می ترسونه..اما …
تلویزیون روشن بودو روی شبکه ۲ که خیلی اتفاقی مستند جالبی رو دیدم همینجور باش زار زدم..مستند زندگی آقای “مصطفی شریعتی” و سفر به کوه دماوند یه عده ایی از دوستهای معلول رو که هماهنگی ظریفی با هم داشتن رو به تصویر کشیده بود، این آقا که دو دست ندارن و پاهاشون هم کامل رشد نکردند نقاش ماهری هستند و به زیبایی با پاشون نقاشی می کشیدن

اما داستان از اونجا شروع می شه که می خوان تابلوهایی رو که کشیدن روی دیوار اتاق نصب کنند و به خودشون ایمان دارن که می تونن.. با همه ی سختی ها تابلوهای قدیمی رو بردارن و تابلوهای نقاشی های جدید رو روی دیوار بذارن..ایشون یه پله رو میارن تو اتاق و مدام با سختی و صندلی گذاشتن و … سعی می کنن برن بالا ولی هی از پله میوفتن و … و نمیشه که بشه.. و بعد؛ از داستانِ کوه رفتن دوستاشون می گن..
یک سری بچه های معلول که یکیشون هم همون مرتضی عبدی که از برادرهای افغانی هستن و از پله های برج میلاد رفتن بالا عزم صعود به قله ی دماوند رو می کنند یه گروه ۵۰ نفرن گویا.. اونها هم بعضی هاشون دست یا پا ندارن یا ناشنوا و نابینا هستند و خیلی آسته آسته می رن بالا.. توی این راه به دماوند، خیلی ها مجبور می شن که وسط راه بمونن چون دیگه توان جسمیشون در حدی نیست که بتونن برن.. در نهایت که ۱۰، ۱۵ نفری به آبشار یخی می رسن رهبر گروه از بقیه می خواد که چون ماسک اکسیژن ندارن و هوا خیلی سرد شده و سرعتشون خیلی کندِ برگردند پایین و تنها سه نفری که سرعتشون خوبه برن بالا به نمایندگی از بقیه…
همون جا مرتضی عبدی هم پرچم افغانستان رو می ده به دست بچه های ایرانی تا به یاد کشورش و برادر شهیدش ببرن رو قله و از اینکه نتونستن برن قله، اشک می ریزن هی بهم می گن که تا همین جا هم خدا و عظمتش رو دیدیم ولی گریه امونشون نمیده و می گن دوست داریم نزدیک و نزدیکتر بشیم
از اون طرف هم مصطفی شریعتی در حالی که پرچم افغانستان رو روی شونش میذاره با یه ابزاری (قرقره و طناب و..) تابلویی از بچه ها رو روی دیوار اتاقش نصب می کنه.. و اینچنین میشه که توی اتاق کوچیک با سقف کوتاهش که پله هم درست نمیشد توش گذاشت صعود می کنه و ………و من می گم که صد در صد خدا رو توی همون اتاق نُقلیش بیشتر از همه ی رفتن به بلندی ها حس کرد.. کاشکی تو اتاق دلمون صعود کنیم..

_______________________
خیلی زیبا بود
سرچ کردم دیدم این مستند برنده ی جشنواره فیلم فجر هم شده
به همه ی بچه های معلول صعود به کوه دماوند تبریک می گم..خدا قوت..
تهیه­کننده، نویسنده و کارگردان “اتاق صعود” ­: آقای رضا فرهمند هستند دستشون درد نکنه برای این اثر زیبا

از هر دری سخنی

دوشنبه, اسفند ۱۹م, ۱۳۹۲

برای درس سمینار قرار شد همه بچه های کلاس آماده باشند و برای ارائه قرعه بندازن..قرعه انداخته شدو به نظرتون به نام کی افتاد؟ بله به نام من نگون بخت افتاد..رفتم ایستادم کنار جااستادی و شروع کردم از طلاق گفتن و خیلی خوب و مسلط پیش رفتم.. هماهنگ با من استاد هم بعضی جاها حرفها رو تکمیل می کرد و راهکار می داد تا اینکه رسید به به بحث سازگاری بعد از طلاق و گفتم یکی از راهکارها برای سازگاری “حمایت خانواده و دوستانِ” و مشغول توضیح بودم که استاد گفت: البته بچه ها همه ی این راهکارها موقتیه، چون همه افکار و دردها و حرفها و.. آخر شب که نه خونواده هس نه دوست، میاد سراغ فرد! و اون موقع است که دیگه کسی نیست گوشش بده..من گفتم : بله بله شما درست می گید، استاد با یه کلام طعنه آمیز و دست انداختن گفت: مگه شما مطلقه هستید همش تایید می کنید؟ من : نه! ولی خب مجردم!! حالا کلاس رو تصور کنید از صراحت کلام من به یک استاد بسیار جدی و سخت گیر :دی

بالاخره سمینار رو پاس کردم رفت خدا رو شکر قرعه به نامم افتادSmile

تو دانشگاه که تک و تنها وایساده بودم تا ماشین بیاد برم خونه یهو این جیرجیرک رو دیدم؛ خیلی آهسته راه می رفت، دقیق که شدم دیدم یه پاش رشد نکرده، ولی برای خودش رفت وسط گلها و هوایی تازه کرد…………و این یعنی..

مورچه دوزی

سه شنبه, اسفند ۶م, ۱۳۹۲

بخیه هاشو نگاه می کردو ازشون می ترسید فکر می کرد مورچه ان!


________
*کتاب خاطرات کودکی تصویر گران ایرانی Big Smile بهشون گفته بودن تصویر یکی از خاطرات کودکیتون رو بکشین اسم تصویرگر یادم نمی یاد متاسفانه، فقط از نقاشیش عکس ستاندم..

تعالی پس از تقلاء

دوشنبه, اسفند ۵م, ۱۳۹۲

اول هفته ی پیش سودابه زنگ زد بهم گفت که پنج شنبه تو دانشکده ی پرستاری، دفاع دکتری خانم حسینی که در مورد ضایعه نخاعیاست میای؟ به دردت می خوره هم واسه خودت هم واسه پایان نامه ات..ذوق زده شدمو گفتم حتماااااااااا اما اگر میشه موضوعش رو برام کامل ارسال کن و ازش پرسیدم که تو هم میای؟ گفت : من ؟ نه ! پنج شنبه که دانشکده تعطیله این دفاع هم چون اساتیدش پروازین گذاشتن پنج شنبه و منم نمیام..موضوعش تببین فرآیند رشد پس از سانحه در افراد ضایعه نخاعی بود…
تا شب پنج شنبه به خاطر اوضاع نابسامان خونه نشد به داداشم بگم که می خوام پنج شنبه برم دانشگاه تا اینکه ۱۱ شب بهش اس ام اس دادم که من فردا مجبورم که برم دانشگاه البته با عرض پوزش فراوان، می بریم؟ همیشه یه اوکی ایی یه مشکلی نیست بهم اس میداد اما اون شب جوابمو نداد
صبح تند تند بیدار شدم همه کارامو کردم لباسامو پوشیدم و تا اومدم گوشی رو بردارم به داداشم زنگ بزنم که می برتم یا نه ؟؟ که گوشی تو دستم زنگ خورد..سودابه بود گفت : کجایی ؟؟ گفتم خونه الان دارم میام گفت من می رم سر جلسه دفاع تا تو برسی بهم زنگ بزن بیام دم در ببرمت تو سالن..بسی شادمان با داداشم تماس گرفتمو بالاخره زحمت کشیدو من رو برد دانشگاه
وقتی رسیدم، سودابه گفت که دیر اومدی دختر دفاع شروع شده و تا اینجا که خیلی جالب بوده بدو که بریمممم
نزدیکای رسیدن به سالن قلبم تیک تیکاش رفت رو دور تند، از سودابه پرسیدم فضا چطوره کیا هستن، گفت سالن کنفرانسش دور تا دور صندلیه و همه دکترا نشستن که یهو گفتم وای من نمیام روم نمیشه حالا برم نظمو بهم می خوره سودابه گفت نه بابا اصن ما میشینیم همین کنار..
تا در باز شد و خانم دکتری که مشغول دفاع بود چشمش به جمال بنده نورانی شد یه لبخند بر لباش به علامت خوش آمد گویی نشست و من و سودی هم رفتیم نشستیم کنار
هر دو ثانیه یکی روشو می کرد سمت ما تا ببینه چه خبره و کی اومده
که یهو راس میز گرد بزرگ سالن طی یک عملیات انتحاری توسط کله گنده های مجلس خالی شدو به من و سودابه تعارف کردند که شما بفرمایید اینجا من و سودی هم بعد از سرخ و سفید شدن های بسیار رفتیم نشستیم پشت میز تا اینکه خانم دکتر هم پشت تریبون با صدایی رسا از حضور میهمان ویژه جلسه دفاعش تشکر کرد Grin
دفاعش خیلی جالب بود و این غنا رو خوب نمی شد از موضوع پایان نامه فهمید اما هر جمله ایی که می گفتن تو گوش سودابه می گفتم با منه یا با توه و دوتایی می زدیم زیر خنده

مثلا انتظارات زیاد والدین و اطرافیان که متناسب با توانایی فرد ضایعه نخاعی نیست کلافه اش می کنه هی می گفتم منظورش انتظارات تواه Struggle و تا از موفقیت و حضور خدا و جضور آگاهانه ..در زندگی ضایعه نخاعی ها خود ساخته می گفت می گفتم راست می گه دیگه بنده اینجوریم، سودابه همش می گفت که تک تک جملاتش به درد من هم می خوره و واقعا ضایعه نخاعی شدن چیزی نیست که آدم فکر کنه ازش دوره از کوه پرت شدن، تو فوتبال ضرب دیدن، تصادف کردن، تو استخر پریدن، تو جراحی آسیب دیدن و…… همش بیخ گوشمونه، آدم باید اینقدر روی خودش کار کنه که به یک حضور آگاهانه برسه که نه یک چیزی رو اینقدر بد کنه که چشماش رو به یک فرجام خوش ببنده و نه اینکه اینقدر خوشبین باشه که روی یک فرجام بد خط بکشه همین که آگاه مسیر رو طی کنه و براش تلاش کنه می تونه به تعالی برسه و این شعور و حضور و رسیدن بهش خیلی سخته خیلی……………


چیزهای بسیار زیادی ازشون یاد گرفتم
خانم دکتر می گفت همش از خدا می خواستم که یه نمونه امروز تو جلسه دفاعم می بود اما شرایطش پیش نیومد تا اینکه در باز شدو تو رو دیدم خیلی جا خوردم خدا تو رو رسوند In Love
به سودابه گفتم حالا چی شد بلند شدی اومدی؟ گفت: با خودم گفتم به جای اینکه بخوابم امروزم رو با کسی صرف کنم که دوست دارم…. Heart

___________________
* عنوان رو در واقع از اونچه که خانم دکتر حسینی در انتهای دفاع شون، به جای عبارت نا مانوس “رشد پس از سانحه” به کار بردند، گرفتم.