بایگانی برای تیر, ۱۳۹۳

پول خورد و ایمان

چهارشنبه, تیر ۲۵م, ۱۳۹۳

مغازه دار پرسید: معجزه می خوای چی کار عزیزم؟
دخترک گفت: یه چیز بَدی هر روز داره توی سر داداش کوچولوم گنده تر می شه! بابام می گه فقط معجزه می تونه نجاتش بده، منم همه پول هام رو اوردم تا اونو براش بخرم..
مغازه دار گفت: عزیزم ببخش که نمی تونم کمکت کنم، ما اینجا معجزه نمی فروشیم.
چشم های دخترک پر از اشک شد و گفت: ولی اون داره می میره، تو رو خدا یه معجزه بهم بدید.
ناگهان دستی موهای دختر کوچولو رو نوازش کرد و صدایی گفت: ببینم چقدر پول داری؟
و بعد پول های دخترک رو شمرد و گفت خدای من عالیه، درست به اندازه ی خرید معجزه برای داداش کوچولوت!
بعد هم گرم و صمیمی دست دختر رو گرفت و گفت: منو ببر خونتون تا ببینم می تونم برای داداشت معجزه تهیه کنم؟
اون مرد فوق تخصص جراحی مغز بود، دو روز بعد بدون پرداخت هیچ هزینه ی اضافه ایی انجام شد.
هزینه ی عمل مقداری پول خورد و ایمان یک کودک
مدتی بعد هم پسرک صحیح و سالم به خانه برگشت.
.
.
.
.
.
.

رَبَّنَا

چهارشنبه, تیر ۱۱م, ۱۳۹۳

که رَبَّنَا بگوید و آخرین کاسه ی فرنی را از توی یخچال کوچک اتاقم در بیاورم؛ بگذارم جلوی رویم و بعد با خودم بگویم قاشق یادش رفته برایم بگذاره مامان، و داد بزنم و بگویم: مهدی یک قاشق پلیز! و همینجور زل بزنم به هِل های توی فرنی و هی بو بکشم هی بو بکشم عطر آرد برنج را

که لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بگوید و اشکهایم بریزد توی آخرین کاسه ی فرنی.. بریزد روی هِل ها.. بریزد و بریزد که شوری اشکم قاطی شود با شیرینی فرنی..

که بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنَا بگوید و بخورد به مغز استخوانم، که سوزَش؛ غمَش، دلتنگیَش می ارزد به همه چی..

که وَهَبْ لَنَا مِن لَّدُنک رَحْمَةً بگوید و به دلم بگویم من از این دنیا فقط تو را می شناسم.. بیا و از مهربانی بینهایتت لطفی به من کن..

که إِنَّک أَنتَ الْوَهَّابُ بگوید و دلم از بخشندگی بی منتت بخواهد..زیاد بخواهد، بزرگ بخواهد..معجزه بخواهد..معجزی ایی به شیرینی فرنی تو مامان..

_____________
* ربنای اول، سوره آل عمران از سوره های مدنی، آیه شماره ۸