بایگانی برای شهریور, ۱۳۹۳

اَبَر سوپرایز

دوشنبه, شهریور ۳۱م, ۱۳۹۳

دستمال به دست با شیشه پاک کن و البته لباس کارگری مشغول برق انداختن سرامیکا اتاقم بودم که زنگ خونه رو زدن (کوزت گونه)
مهدی : مونا دوستته
من : وای خاک بر سرم
حتما نسترنه تو پذیرایی معطلش کنید تا من خودمو جمع و جور کنم بعد بیاد پیشم
بابا : خوش اومدید/ مامان : خوش اومدید / شما کدوم دوست مونایید؟
خانمه: من از طرف دکتر سین سین اومدم هدیه ایی برای مونا خانم اوردم به خاطر فارغ التحصیلیشون
من تو اتاق : خاک بر سرمممممممممممممم از طرف دکتر سین سین؟؟ حالا با این قیافه چه کنم؟ نمیگه این دختره ارشد گرفته دیروز، لباس پاره پوره تنشه! دستمال و شیشه پاک کن رو پرت کردم نمی دونستم چه کنم
زنگ زدم به موبایل مهدی گفتم بدو بیا اتاقم گفت برا چی Shock گفتم بابا این خانم از طرف دکی اومده منو بیا بذار رو ویلچر یکم به خودم برسم برم تو پذیرایی
تند تند خوشکل کردم خودمو از کوزتی در اوردم رفتم پیش خانمه و فقط مثه بز نگاش می کردم چون تو شوک بودم
خیلی خوشحال و پروانه ایییییییییییییییییی شدم
یعنی به اندازه مورچه هم در تصورم نمی گنجید

با من نکنید از این کارها قلبم ضعیفه
ممنون دکتررر Rose Rose Rose Rose

آغازی دوباره با دوستان

یکشنبه, شهریور ۳۰م, ۱۳۹۳

بالاخره این دوره ی سخت زندگیمم تموم شد.. و شروعی دوباره کلید خورد..
مچکرم دوستا از همتون که اومدین خیلی شادم کردید Heart
از رضوان..راه دور محل کارشو پاس اداری Evil Grin اصلا تو مخم نمی گنجید بنده خدا از اون همه راه دور برای بیس دقیقه حرف زدنم پاشه بیاد
نسیم..پاس اداری Evil Grin
سودابه پاس اداری Evil Grin
ریحانه پاس اداری Evil Grin
نسترن همکلاسی دبیرستانم که پاس بش ندادن Evil Grin ابجی کوچیکشو فرستاد
محبوب پاس اداری Evil Grin …همکلاسیم
مریم پاس اداری Evil Grin …همکلاسیم
ژیلا پاس اداری Evil Grin ….همکلاسیم
نرگس و زرین عزیزم دوستان دبیرستانم که بزرگترین سورپرایزم بودن
فاطمه دوست اول راهنماییم تا به امروز
فاطمه و شهلا همکلاسیام
پسرای کارشناسی مشاوره..اسماشونو نمیدونم ولی خیلی زحمت کشیدن بیشتر کارهای مربوط به پله ی (ایاب و ذهاب) من رو خودشون انجام دادن تو طول انجام پژوهشم
اوه ه ه فریبا سهام ایمان
و لمیاء گلم دختر دایی عزیزممممم (تنها کسی که از فامیلام اینجا رو میخونه In Love )

من گلامو میخواممممم یعنی یه ویژگی دارم که کسی هدیه ایی بهم بده حتی اگه صدتاشو تو خونه داشته باشم محاله به کسی بدمش بعد همینجور گل پشت گل میومد تو سالن آخرش استاد راهنمام دید گلها زیاده به داورا تقدیمشون کرد
من Thinking Dazed Eek!
الان Confused Cry

اینم گلخونه ی کوچیکم در کنار تختم با گلهای باقیمونده Cry که دوستام لطف کردن اوردن واسه خودم درست کردم و اتاقم تازه شد
این گلهای سمت چپ رو کی اورده؟ فامیل اورده عایا یا دوستام؟ اون چپی هم که رضوان و نسیم زحمت کشیدن اوردن In Love

و اما گل لمیاء عزیزم که گفت من سلیقه مونا رو میدونم In Love (بنفش، کوچک، فانتزی و البته کفشدوزک دار یعنی عاشقش شدم

بچه ها از هدیه ها ممنونم بابا چه خبره انگار مثلا چی کردم

امروز که دوستان دبیرستانم بودن همش به یاد شاگرد اول مدرسمون سارای عزیز بودم..دختری زیبا و مومن و زرنگ..همیشه شاگرد اول گروه ریاضی بود با معدل ۲۰ تمام! اون سال منتظرش بودیم که بیاد و سال تحصیلی رو آغاز کنه برای کنکورش و افتخاری بشه برای شهر که خبر اومد در تصادف جان به جان آفرین تسلیم کرده لطفا برای شادی روحش فاتحه ایی بفرستین.. ممنون

افتخار به خود

شنبه, شهریور ۲۲م, ۱۳۹۳

نتونستم برم دانشگاه تماس گرفتم با استاد گفتم پایان نامه مو که قرار بود بخونه و اصلاح کنه برام لطف کنه با تاکسی بفرسته بعد یکی از همکلاسام پیشش بود گفت می دم محبوب برات بیاره ثوابم میبره Grin ، محبوبم سپرد به تاکسی و پایان نامه اومد دم خونه
تا پایان نامه مو از سلفون در اوردم ذوق کردم
دیدم استاد بزرگ نوشته “خیلی عالی بود”
بعد زنگ زدم به محبوب گفتم مچکرمو اینا بعد گفت یه گله ایی به استاد کردم گفتم چرا برای مونا نوشتین “خیلی عالی بود” برای من نه
گفت : چون واقعا خیلی عالی بود و خیلی خوب کار کرده بود
یه لحظه خستگی تموم ترجمه ها و تایپ ها و ویرایش ها و خوندن ها و نوشتن ها و حرف زدن ها و تحلیل کردن ها و …. که ۹۵ درصدشو خودم انجام دادم، از تنم ریخت….
تعریف یه همچین حسی رو شنیده بودم، خوشحالم که تجربه ش کردم In Love
حالا ببینم هفته ی دیگه از داورا چه نمره ایی می گیرم Big Smile

بر لب بی خنده باید جای خندیدن، گریست!

پنجشنبه, شهریور ۲۰م, ۱۳۹۳

اتاق شلوغ و پر از خاک، چمدون ولو وسط اتاق، ویلچر نازنین تو صندوق عقب ماشین، خود خسته و داغون و بی حوصله..
زنگ تلفن و رضوان پشت خط
مونا کجایی؟
_خونه ام
یه چی میگم نگو نه! خب؟
_ امممم Thinking Confused
من بیرونم، بیام دنبالت بریم ماشین گردی؟ بریم بچرخیم اینور اونور ؟
_نمی دونم! با ناله و بی حوصلگی
بیام؟ بریم؟ بریم ؟
_باشه

خیلی وقت بود اینقدر نخندیده بودم اونم چه خنده ایی..تو درسامون هی می خوندیم جدی نگرفتن مشکلات و دست انداختن مشکلات و شوخی با غم و غصه و … ولی تا به حال این فن رو روی زندگیم اجرا نکرده بودم..دیشب من و رضوان سه ساعتی که تو ماشین در شهر می چرخیدیم بدون نگاه به مغازه ها و آدمها و شهر شلوغ و بی سر و ته، تا تونستیم مشکلات و اتفاقای بد زندگیمونو با شوخی و خنده و کلام طنز و خلاصه دلقک بازی تعریف کردیم..و الان چه حسی خوبی دارم..

___________
* عنوان از شعر قیصر امین پور

شمال جان

شنبه, شهریور ۱۵م, ۱۳۹۳

میلاد امام رضا (ع) مبارک
برای همه ی عاشقای طبیعت که بنا بر هر دلیلی امکان رفتن براشون فراهم نیست..خصوصا برای آیدای عزیزم مخصوص:*

کوزت

شنبه, شهریور ۱۵م, ۱۳۹۳

هفته ایی که گذشت رو به خونواده افتخار دادم و چهارده پونزده روز قبل دفاع، درست وسط درس و مرس و تحقیق و …زدیم به شمال..چه هوای خوبی داشت و بارونی و ابری و همراه با نسیم نرم و نازک و دریا و موج های طوفانی و مردمی که از اینورو اونور اومدن به عشق دریا و جنگل و طبیعت..
تو راه برگشت از این مغازه ها که زیاد زلم زیمبوهای شنا رو آیزون می کنن نظرمو جلب کرد بعد چشمم گره خورد به جارو..آره از این جارو دسته بلند داره مید این شماله..خلاصه گیر دادم دیگه که من جارو می خوام..حالا همه هاج و واج که دختر جان جارو برا چیته؟ بعدش جارو میخوای از شمال ببری جنوب؟ مهدی گفت جا نداریم بابا! صندوق عقب که همش واسه خاطره جنابعالی اشغاله، جارو کجا بذاریم؟ جارو خریدی می کنم تو حلقت Thinking در نهایت چون مامانم هم رای بود با بنده و هی می گفت بخرید براش خو..بر مردان پیروز شدیم و یک عدد جاروی شمالی فرد اعلاء با خودم اوردم جنوب..

قشنگ می شینم رو ویلچر قد جارو به قدم می خوره..خلاصه یه پا کوزت شدم برا خودم ۸-) وای چقدر دوس داشتم رفتگر باشم In Love اینم از فانتزی های ما

دوست داشتم..

یکشنبه, شهریور ۲م, ۱۳۹۳

که دل سیر بخواهم بمیرم..که با همه قهر باشم..با زمین با زمان..که هیچکس را دوست نداشته باشم..که کسی توی دنیا به این بزرگی دوستم نداشته باشد..که هی مرور کنم من به درد هیچ کاری نمی خورم.. هیچ کاری ازم بر نمیاد..هیچ کاری توی این دنیا نمی تونم برای شادی کسی بکنم..که هیچ چیز دست من نیست.. که هیچ اختیاری هیچ انتخابی هیچ هیچ هیچ هیچ با من نیست..که دلم بخواهد پاهام قطع بشن از شرشون از دردشون از سوزشون از… رها بشم..که هزار باره بخوام بمیرم..که خسته بشم.. که گریه کنم..که ضجه بزنم
که فکر کنم به همه چی..به همه چیزهایی که دوست داشتم که یادم بیاید سال ها پیش عکسی داشتم که دوست داشتم..که بگردمو پیداش کنم که نگاش کنم که بخندم و بگم من هنوزم هم مولد بودن رو دوست دارم..من خلاق بودن رو دوست دارم..من مراقب بودن رو دوست دارم..من مهربانی را دوست دارم.. من مادر بودن رو دوست دارم.. که من هنوزم می جنگم..تا..تا.. تا ابرهای دورررر..برای همه ی حس های خوب

___________
+نگاش که می کنم حس می کنم زندگی رو..بهشت زیر پاشه، نه؟
+منبع عکس رو نمی دونم انشاالله که صاحبش راضی باشه..

روز دُکی ها موبارک

شنبه, شهریور ۱م, ۱۳۹۳

خیلی اتفاقی تاریخ رو فهمیدم بعد یادم اومد که روز پزشکه و من الان که یه ربع دوازه شبه یادم رفته به دکتر سین سینم تبریک بگم Confused
هیچی دیگه ممنونم هستین
وجودتون نعمته

یه بار تو بیمارستان مشکل تپش قلب داشتم مدام قلبم رو ۱۶۰ تا تو دقیقه بود..هر کاری می کردن برطرف نمی شد تا اینکه دکتر گنجویان خودشون اومدن بالا سرم گفتن آخه دلیلش چیه؟ چرا اینطوری هستی تو؟ شونه هامو بالا انداختم به نشونه ی اینکه نمی دونم..بعد ایشون گفتن: عاشقی بد دردیه!! Evil Grin

+دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود!