بایگانی برای مهر, ۱۳۹۳

داستان عشق

پنجشنبه, مهر ۲۴م, ۱۳۹۳

شش ماه مداوم کار کردن روی موضوع پایان نامه ام باعث شد که از رشته ام کمی دور بشم.. از مشاوره خانواده و ازدواج هر مسئله ایی که پیرامون اینهاست..آخرین کلاس درس مشاوره ازدواج استاد کتاب* جالبی رو معرفی کرد که من به محض خریدن همون شب یک دور خوندمش..امروز یادم اومد که بهتره برای پیوند دوباره با رشته ام کتاب رو مرور کنم..

یک جاهایی از کتاب در مورد عشق..اینکه هر فردی در زندگی برای عشق خودش یک داستان و سناریو می نویسه و بر اساس این داستان عشق خودش رو انتخاب می کنه..یکی از بهترین کارهایی که ما می تونیم انجام بدیم شناخت داستان عشق خودمونه تا آگاهانه بتونیم در انتخاب همسر گام برداریم..

اما داستان هایی که توسط نویسنده دسته بندی شده: قصه ی معلم-شاگرد، قصه ی ایثار (فداکاری)، قصه ی حکومت، قصه ی پلیسی، قصه ی زشت نگاری(پورنوگرافی)، قصه ی وحشت، قصه ی علمی تخیلی، قصه ی کلکسیون، قصه ی هنر، قصه ی خانه و خانواده، قصه ی بهبودی، قصه ی دین، قصه ی بازی، قصه ی سفر، قصه ی دوزندگی و بافندگی، قصه ی باغ، قصه ی سفر، قصه ی تجارت، قصه ی اعتیاد، قصه ی خیال (فانتزی)، قصه ی تاریخ، قصه ی علم، قصه ی آشپزی، قصه ی جنگ، قصه ی تئاتر، قصه ی زیبایی، قصه ی طنز و قصه ی معما.

من در مورد خودم سه قصه رو بازسازی کردم
۱٫ قصه ی دین: اینکه من عشق رو راهی برای رسیدن به خدا و رستگاری می دونم و از رابطه ی صمیمانه انتظار کمال معنوی دارم. دوست دارم وارد رابطه ایی بشم که با یارم به خدا نزدیک بشم. وقتی یار صمیمی رو در حال عبادت ببینم احساس محبت بیشتری نسبت به اون پیدا می کنم. دیدن تلاش معنوی فرد مقابلم من رو عاشق تر می کنه به شوق میاره.. اگر راه معنوی که میرم توسط طرف مقابلم تحسین بشه و یا اشتباهاتش گرفته بشه شکوفا می شم و احساساتی و خجسته و عاشق.

۲٫ قصه ی ایثار: عشق برام معنای از خودگذشتگی رو داره وقتی فداکاری کنم و یا فداکاری ببینم درگیر عشق می شم. وقتی ببینم طرف مقابلم اجازه می ده در حقش جانفشانی کنم لپ گلی می شم. و وقتی جواب فداکاریم رو با یک فداکاری ببینم عاشق تر می شم.

۳٫ قصه ی خانه و خانواده: اینکه تو قصه ایی که از عشق برای خودم نوشتم همیشه یک خونه و یک خانواده و روابط گرم هست. اینکه توی خونه و با دلگرمی اعضای خونواده ام من عاشق تر می شم و همیشه شغل خودم رو خانواده داری می دونم و به محیط خونه ام محدود..و اگه موفق بشم گرما و محبت خانه و خانواده رو تجربه کنم و یه محیط امن بسازم به همراه آقامون اینا هی عاشق و عاشق تر می شم..
البته هزار تا قصه ی دیگه هم برای خودم نوشتم که نویسنده به عقلش هم نمی رسه ولی در کل این سه قصه برام در الویته
نظرتون چیه ؟


______________________
کتاب مشاوره ازدواج، تألیف مهدی میر محمد صادقی برگرفته از “کتاب عشق یک داستان است”(قصه ی عشق) اشترنبرگ..و توضیحات موناجون

ذوق مرگ

سه شنبه, مهر ۲۲م, ۱۳۹۳

چه حس خوبیه ها، حس زندگی حس بودن حس قشنگیه
چشمم کفشای یه سالگی جشن تولد پسر دوستمو گرفته بود گفتم وااای چه خوشکله کفشاش مثه آدم بزرگاس…کوچیک شد واسش، میدی من؟
گفت : واقعنی ؟
گفتم : آره چون خیلی دوستش دارم نگه میدارم یادگاری
بالاخره بعد از یه سال مامانش گفت الوعده وفا
امروز اتاقم پر شد از تاتی تاتی های تو سپهررررر…اووووم چه بوی خوبی هم می دن

رنگی رنگی

پنجشنبه, مهر ۱۰م, ۱۳۹۳

مامان یه کله قورباغه اورد این هواااااا گفتم اینو ببینننن چه نازه..داخل کله ی شیشه ایی قورباغه رو نگاه کردم دیدم یه عالمه خمیربازی و وسایل و شکل های هندسی برای خمیربازی بود گفتم این واسه چی؟ گفت واسه پسر همسایه گرفتم کادو بگیر پلیز.. گفتم ای جاااااان پسر همسایه رو عشقه!! حالا به چه مناسبت؟ گفت: رفته پیش دبستانی
من: Neutral
همه پسر همسایه دارن ما هم پسر همسایه داریم والا به قرآن
هیچی دیگه امروزو با پسر همسایه همزاد پنداری کردم نشستم سفالی رو که زیر یکی از گلهایی برای دفاعم هدیه اورده بودنو رنگ زدم
چه می کنه رویای پسر همسایه

دوست داشتم…

جمعه, مهر ۴م, ۱۳۹۳

که تو همیشه کنارم باشی..دستم در دست تو، دستت در دست من..نگاهم کنی، نگاهت کنم..بخندی، بخندم..از آرزوهای دور و دارزت بگویی و جوابت را از چشمانم ببینی…….بگو چند سال است ندیدمت؟ بگو چند سال است من را ندیدی؟

_____________
* عکس ها مال اینجاس

** سالروز ازدواج حضرت علی (ع) و حضرت زهرا (س) مبارک Smile

این ۱۰۰ نفر

چهارشنبه, مهر ۲م, ۱۳۹۳


بعضی از حرفها رو نمیشه تو رساله گفت..نمیشه تو دفاع گفت..چون علمی نیست و فقط قلب و حس میفهمتش..
اما خب این پروژه برای من به اندازه یه دنیا تجربه داشت، یه عالمه آدم جدید یه عالمه دوست..صد تا نخاعی که با من همکاری کردن..صدتا..کم نیست! ..از راه دور بدون اینکه بشناسموشون، داشتم مادر مهربونی که خودشون نخاعی بودنو دست تنها، اما رفتن تو انجمن کوچک شهرشون و از دوستای دیگه شون دعوت کردن که منو همراهی کنن Heart ..داشتم پسر جوون نخاعی که دوستای نخاعیشو که اینترنت هم نداشتن به هوای پر کردن پرسشنامه شام دعوت می کرد خونه ش..داشتم برادری رو که به خاطر برادر نخاعیش همه عمرشو گذاشته بود واسه تحقیق در مورد نخاعی ها و به من هم خیلی کمک کرد..داشتم همکلاسی دوره کارشناسیم که رفت تو ورزشگاههای نخاعیها، بهشون پرسشنامه هامو داد تا پر کنن. Soccer .از انجمن ها و افراد تحصیلکرده ی نخاعی از روستاهای دور..حتی زندگی دختر روستایی رو شنیده بودم که گاو کمرشو شاخ زده بود و نخاعی شده بود و چقدر دلم خواست دستهای مهربونش رو فشار بدم…یا خانم قالیبافی که شاید بگم که تو ۵۰ نفر اولی که وارد کردم تنها نخاعی شاغل بود.. حتی داشتم کسی رو که وقتی تلفنی باهاشون تماس گرفتم گفتم چه جالب..باز هم فلان شهر..بعد گفتن که مگر کسی دیگه هم بوده قبلا ؟ گفتم بله یه دو نفر بوده که آدمهای فرهیخته ایی هم بودن گفت: ببخشید میشه بپرسم خانم بودن یا آقا..گفتم آقا..گفت: من در شرف ازدواجم اگر خانمی با معلولیت از تو شهرم بشناسین بی زحمت معرفی کنید..و من گفتم حتما..و قرار شد بعد از دفاع بیفتم دنبال یک خانم خوشبخت تو شهر مذکور بلکه گره این جوون هم باز شه.. Evil Grin
چقدر جانباز..چقدر پدرهای جبهه، چقدر مهربونی.. Heart
داشتم جانباز مهربونی که با ذوق عکس تک فرزند تک دخترش رو در آغوشش برام فرستاد In Love و من دیدم، دیدم که جانبازها خیلی روحیه ی متفاوتی از باقی نخاعی ها دارن..
داشتم جانباز دکتری رو که وقتی پرسشنامه شونو تحویل میدادن ازم قول گرفتن خبر قبولی پی اچ دیمو حتما بهشون بدم تا شادشون کنم و………..

شاید نزدیک دویست تماس تلفنی و هزارتا پیامک و هزارتا پیام از وایبر و واتس آپ و …تا تونستم این جمع صد نفره رو از جای جای ایران پیدا کنم، خیلی مشکل بود خصوصا در مورد نخاعی های تتراپلژی (فلج ۴ اندام)..چونکه حتمی می خواستم خود فرد پرسشنامه رو پر کنه تا صادقانه و محرمانه بودن محتوایی که به من اعلام می کنه تضمین بشه..داشتم کسی رو که اصرار می کردو می گفت من می گم مادرم پر می کنه و من اون لحظه قلبم داشت کنده می شد از این همه اشتیاقی که داشت اما مجبور به حذفش از لیست شدم..چون خودم نخاعیم کامل می تونستم درک کنم افرادو که هست چیزهایی ریز عاطفی و احساسی که حتی نزدیک ترینمون هم نمی خوایم بدونه و شاید اینجوری فرد مجبور می شد خودش رو برای دل مادر غیرواقعی و متفاوت از اونچه که بود نشون بده..

و خیلی های دیگه..که زبونم قاصره چونکه به حدی بی بها و بی بهانه مهربونی کردن که در مقابلشون نمیشه حرفی زد نمی شه چیزی گفت فقط باید خدا رو شکر کرد بابت این همه شعورو درک و همیاری و مهربونی

از همه تون ممنونم.. و خدا رو شکر