بایگانی برای آذر, ۱۳۹۳

کار آفرینی

جمعه, آذر ۲۸م, ۱۳۹۳

هی دوستا می گفتن این همه هنرمندی Neutral کارت پستال برا فروش درست کن بده شهر کتاب..منم جوگیرررر این روزها گاهی برای خودم مشغول کار هنری و تا به امروز ۵ تا درست کردم تا برسه به ۲۰ و ۳۰ تا که بفرستم شهرکتاب..اما خب امروز مهمان داشتیم و منو مشغول کار دید و ازم ۳ تا رو خرید Neutral بدون بازار یابی کاسب هم شدیم بعله
خیلی دوست دارم به اونایی که تو خونه هستن و نمی تونن بیان بیرون اینها رو که خیلی هم ساده هستن آموزش بدم و باهم کار کنیمو و شاید هم زدیم تو کار کارآفرینی و برند مون مون جون، آرزو بر پیرزنها عیب نیست..والاBig Smile اینم اثرات بیننده ی پرو پا قرص بودن برنامه ی پایشه فکر کنم

مستجاب شدم

چهارشنبه, آذر ۲۶م, ۱۳۹۳

دیدید بعضی وقتها یه چیزی از دلتون می گذره و بدون اینکه به زبون بیارید اجابت میشه
بعد مدت ها رفتم دانشکده پیرا پیش نسیم، و قرار شد قبل از اینکه من رو برسونه دانشکده روان یه سر بریم پیش استادش..استادش نبود اما در اتاق یه استاد دیگه باز بود نگاه نسیم کردم گفتم سلام کنیم؟ گفت آره خب الان می ریم پیشش..رفتیم استاد تو اتاقش نبود و کسی دیگه بود..یهو چشمم خورد به گیاهی که خیلی ناز بود برگهای متوسط ضخیمی داشت و مثه آبشار از گلدون آویزون بود گفتم نسیم اینوووو ببین چه نازه..از اتاق رفتیم بیرون به سمت دانشکده ام تو راه دلم همش پی گلدون بود
رفتیم به طرف دانشکده روان تو دانشکده در کمال ناباوری استاد مذکور رو به روم سبز شد..بعد سلام و علیک نشونی های گلدونو و گل و ویژگی هاشو گرفتیم و شاد و شنگول رفتیم سراغ درس و مرس..بعد کارهای درسیم زنگ زدم سودابه گفتم می خوام بیام پیش تو ولی دانشکده روان هستم کسی نیست بیارتم میای دنبالم؟ Frown گفت الان الی رو می فرستم بیاد دنبالت..الی اومد و تو راه که داشتیم حرف می زدیم چشمم به یه بنری خورد که روش بزرگ نوشته بود : نمایشگاه گل و گیاه Smile ذوق زده گفتم الی کجاست این نمایشگاه؟ گفت اونه دیگه، گفت : بریم؟ گفتم : هورا آره..رفتیم و من آموخته های جدیدمو هی می گفتمو الی می گفت خوب اطلاعات داریا و منم به روی مبارکم نمی اوردم که من تازه مستجاب شدم امروز از اول تا آخرش مستجاب شدم Smile

این کاکتوس های صبورم شد ثمره ی روز مستجاب شدنم Smile

ربع قرن زندگی

سه شنبه, آذر ۱۸م, ۱۳۹۳

از همون آذر ۹۲ حس خوبی نسبت به شروع ۲۵ سالگی نداشتم هر کی ازم می پرسید چند سالته می گفتم ۲۶…واقعا نمی دونستم تو ۲۵ سالگی چی در انتظارمه و قراره چقدر بزرگ شم ! سال خوبی نبود سالی پر از ترس و استرس و اضطراب بود و منی که تو ثانیه ثانیه ش حس می کردم دارم بزرگ می شم بدترینش این بود که مامانم مریض شد و در راهی دور از ما بستری بود و من که نه خواهر داشتم و نه فامیلی که بتونم روش حساب باز کنم و اینکه با شرایط زندگی من آشنا باشه..دوست خوب زیاد دارم منتهی اگه دوست میومد خونه من از برادرام دور می شدم..و دلم نمی خواست تو این وضعیت از اونها فاصله بگیرم..در نتیجه تک و تنها موندم..
یادمه حموم می رفتم لباسها رو می شستم می دونستم که سخته خودمو به ماشین لباسشویی برسونم.. اما گاهی یادم می رفت به مهدی بگم لباسها رو بذاره روی بند و یا گاهی مهدی یادش می رفت بعد از صد بار تاکید من لباسها رو روی بند بذاره..لباسها به گند کشیده می شد و من باید دوباره می شستم..دوباره و دوباره و دوباره
یه روز به خودم گفتم نه نمیشه..اینجوری نمیشه که چشمت به دست دیگرون باشه خودت باید روی پای خودت وایسی مونا خانوم..و کشون کشون لباسهای شسته شده رو با خودم اوردم تو اتاقم و همه رو روی ویلچر تو اتاقم پهن کردم، اولش گریه کردم که چرا باید مستقل شدنم با تاخیر باشه و چرا باید توی بحران باشه اونم درست موقعی که روحیه ی مناسبی ندارم..اما وقتی روز بعد لباسها خشک و تمیز و خوشبو رو به روم بود همه چی یادم می رفت..
یه ماه مونده به دفاع نگاه به خونه می کردم سر تا پا خاک، از طرفی من مهمون داشتم برای دفاعم خصوصا یه مهمان عزیز و مهم..همش می گفتم ما هم پرستار لازمیم هم کارگر لازم…واقعا چرا تا حالا پای هیچ کارگری به خونه باز نشده؟ ما واقعا نیازمند به کمک کسی هستیم پدر و مادر بیمار و ناتوان و منم اینجوری..اعصابم خورد بود از این همه خاک که خونه رو گرفته بود هر وقت به مهدی می گفتم یا سرسری کار انجام می داد یا می گفت درس دارم بیخیال..
یه شب در اتاقم رو قفل کردم..جوراب و دستکش پوشیدم تا هم خوب روی سرامیک سُر بخورم هم پاهام و دستام از اصطکاک نسوزه و زخم نشه، قالی سَبُک اتاق رو تا کردم و روی سرامیک کشیدم و بردم یه گوشه و رو زمین دراز کشیدم و از زیر تخت شروع به تمیز کردن و گردگیری..از عنکبوت خیلی می ترسم..همش دلهره داشتم که نکنه یه عنکبوت بپره روم در هم قفله کی به دادم برسه Big Smile
اما همش به امید نتیجه ی کارم و تمیزی بعدش و اینکه من یه مهمون عزیزی دارم برای دفاعم مشغول تمیزکردن شدم…………….
بعد یکم تمیزکاری تصمیم گرفتم کلا مدل اتاقو عوض کنمNeutral و اینچنین شد که تخت و میز توالت و …رو تو ۵ ساعت و آروم رو سرامیک سُر دادمو جا به جا کردم..مهدی همین جور پشت در ایستاده بودو هی می گفت چه می کنی تو اون داخل خیلی مشکوکی..آخرش اومد داخل گفت چه می کردی؟ گفتم تمیزکاری..یخچالو ببین..بعد گفت عوضییییی برای چی اینکارو کردی منو صدا می کردی گفتم خب دیگه این آخرین تیر بود اشکال نداره..اینم خودم انجام دادم به قول معروف کار را آنکه کرد که تمام کرد گفت مگه چه کاری دیگه کردی؟ گفتم تخت و میز و توالت و… رو نمی بینی مگه؟ چشماش از حدقه داشت در میومد ؟ افتاد زمین گفت: سوپرمن شدی؟ اسفناجی چیزی خوردی؟ آخه چه جوری همه رو جا به جا کردی دختر
گفتم تو کمکم که نکردی ولی یه خواهش دارم گفت چی؟ گفتم به مامان و بابا بگو تو کردی بگو تو جا به جا کردی تو تمیز کردی، باشه؟ گفت : نه ابدا..راه نداره..این همه اذیت شدی بذار بفهمن تو می تونی..
ولی من نمی خواستم تو اون گیر و ویری فکر جدید برای مامان و بابام بتراشم و مدام به مهدی می گفتم پاتو می بوسم بگو تو کردی..با التماس پذیرفت
اون شب تا صبح تو تب سوختم و تنها همدمم مهدی بود که از ماجرا خبر داشت اصلا ناراحت نبودم فقط به خودم گفتم کاش کارو تیکه تیکه انجام می دادم..
دلم نمی خوام بحران یا سختی یا ناتوانی خونواده منو بزرگ کنه دلم می خواد پا به پاشون و زیر سایه شون و تو مسیر زندگی بزرگ بشم یاد بگیرم..یه جوری نباشه که الان پشت سرمو نگاه کنم و بگم تو ربع قرن زندگی به درد هیچی نخوردم..
امیدوارم شروع ۲۶ سالگیه واقعیم سال خوبی برام باشه…Smile
۹۴۹۸ روزه ام ..۲۶ سال و یک روز..

روز معلولین

یکشنبه, آذر ۱۶م, ۱۳۹۳

تاکسی گرفتم و تک و تنها رفتم موسسه نیکوکاری رعد برای شرکت تو جشن سی امین سالگرد موسسه و روز معلولین، تو راه پسره گفت یادم رفته “هرمزان” کجاست؟ گفتم من نمی دونم والا بعد گفت بذار زنگ بزنم به همکارم، زنگ زد رو پخش هم گذاشته بود صداشو بعد دو دقیقه بعد پرسید دوستم گفت از کدوم راه برم؟ آلزایمر گرفتم Neutral گفتم من به مکالمه تون گوش ندادم نمی دونم ولی یکی از دوستانم گفت نزدیک بیمارستان بهمنه..خلاصه با دور دور خوردن منو رسوند دم مجتمع..همینطور ماشین ردیف بود یکی رو باربندش ویلچر بود اون یکی با واکر از ماشین می پرید بیرون، همینجور ویلچر می دیدم..همیشه وقتی ویلچر می بینم ناراحت می شم کسی رو روی ویلچر می بینمم ناراحت می شم انگار حس می کنم بعد از مدت ها خودمو تو آیینه دیده باشم و از ظاهرم خوشم نیاد دقیقا همونجوری انگاری تازه توجه می کنم که ای بابا خودمم رو ویلچرما..
من زود رسیدم اول رفتم به غرفه ها سر زدم مادر سپید هم عرفه داشت وسایل فروشی غرفه ش رو بچه های کم بینا و مادرایی که فرزند نابینا داشتن درست کرده بودن، پشت میز هر غرفه دست کم یه خانوم یا آقا رو ویلچر بود..یکی سفال لعابی درست می کرد یکی با چوب گردو وسایل تزیینی یکی با تخته سه لا انواع کار چوبی مثه آینه و خنزر پنزر درست کرده بود، یکی سرمه دوزی های خودشو واسه فروش اورده بود یکی هم تو کار مورد علاقه ی من یعنی دوخت و دوز دم کنی و دستمال آشپزخونه و اینا و خیلی چیزهای دیگه
نقاشی های کارآموزای رعد هم رو دیوار بود و کنارشون مشخصات اثر با قیمتشون بود..راه به راه پیرزنهای سانتی مانتال بود که میومدن دیدن و گهگاهی هم خرید..و کلی ذوق می کردن با دیدن آثار دستی عینهو کارتون جودی ابت، پیرزناش تو اون سبک بودنNeutral
بعدش تند تند رفتم تو سالن یه آقای روشندلی مشغول قرآن خوندن بود..حسن هم لا به لای آیه ها تو سکوت جمعیت هی می گفت : اللــــــــــــــه ..طلبه شده دیگه یه پا حسن روحانی شده واسه خودش..
اول برنامه یه انیمیشن پخش کردن به اسم “ماسوله” فکر کنم، که داستانش این بود: یه پیرزن ویلچری که طبقه بالا بود با یه پیرمردی که با واکر راه می رفت و خونش ساختمون رو به رویی بود گویا رفیق بود و تو کار چشمک و پرتاب گل و اینا بودن بعد پیرمرده هر روز می رفته سر میزده به پیرزنه..یه روز نمی ره بعد یه پسر و دختر توریستی که خارجکی بودن با لباسهای خفن بنا بر درخواست حاج خانم بیقرار که از حاج آقا بی خبر بوده میرن تو خونه حاج آقا رو می گردن که با جنازه ش رو به رو می شن بعدش به حاج خانوم می گن اونم اشک و سوختن در عشق و اینا بعد آخرش پسره دست دختره رو به نشانه دوستت دارمو قدرتو می دونم می گیره حالا این وسط من دنبال ربطش به روز معلولین بودن و از اونطرف رهام می گفت: این برا روز سالمند مناسب نبود؟ Neutral (لازم به ذکره که انیمیش صوت نداشت یعنی حرف نمی زدن من خودم الان احساساتشونو بیان کردم، پیرزنه خیلی عاشق بود انصافا).
بعدش یه چندتا دکتر حرف زدن از کل حرفاشون فقط همینو یادمه که به زودی شعبه رعد در اهواز افتتاح خواهد شد..بزن دست قشنگه رو
بعدش هم موسیقی سنتی به سرپرستی آقای یاشار خدایی که بی نظیر بود تموم گروه نوازنده و خواننده هم معلول بودن، جز یه خانومی که چهچه میزد و عضو افتخاری بودن و خود آقای خدایی ..کارشون خیلی زیبا بود من که لذت بردم

تا اینکه رسید به معرفی برگزیدگان مسابقه ی نقاشی..من که حالم گرفت.. آخه همه نقاشیها رو رئال انتخاب کرده بودن..عکسم نگرفتم هیچچچچ تازه معلولیتشون زیاد نبود اولا فکر می کردم خب اونی که با دهن می کشه و یا اونی که با حرکت ۲۰ درصدی دست میکشه و یا اونی که عقب افتاده ی ذهنی هست باید امتیاز بیشتری براش قائل شن و خب با همه ی سادگی نقاشیشون واقعا کارشون ای والله داره ولی نفر اول یکم اسپاسم صورت و یه مقداری دست داشت و کامل و سالم سالم رفت رو سن جایزه شو گرفت و نقاشیش چند نفری بود که در حال دف زدن بودن رو به تصویر کشیده بود البته رئال نبود کارش..نفر دوم هم که به نظرم اومد ام اس دارن که با اعصا راه می رفتن و نقاشیشون یه اسب رئال بود و نفر سوم هم سالم بودن تو میکروفون هم صحبت کردن من از تن صداشون به نظرم اومد کم شنوا باشن تصویر رئال یه پیرمرد با ریش های بلند بود که شاید هم تصویر یه هنرپیشه بود نمی دونم..حالا من معلولیت ها رو کامل نمی دونما بعد یقه ی منو نگرینننن ها ولی اونجوری نیست که براساس معلولیت انتخاب اثر بکنن..چون خدا رو شکر این سه نفر مشکل حادی نداشتن که تو نقاشی کردن سختشون باشه

بعد رسید به انتخاب مخترعین برتر..اختراعات عالیییی بود ولی مخترعین معلول نبودن و فقط برای معلولین درست شده بودن..تو روز معلولین باید از مخترعین معلول تقدیر به عمل بیاد نه مخترعی که صد تا کار ثبت شده تو دنیا داره و ویترین جوایز و حالا اومده اینجا هم جایزه گرفته..والا به قرآن
نفر اول که نیومده بود اما اختراعش خودروی مناسب سازی شده برای معلولان بود
نفر دوم ابراهیم خوانین زاده با اختراع ماتریکس هوشمند دندان و توضیحات عالیشون..ایشون گفتن که اولین اختراعشون تو حوزه ی معلولین وقتی بوده که پشت در خونه ی بابابزرگشون میموندن و کسی نبوده که درو باز کنه چون پدر بزرگشون کم شنوا بودن و مشغول تماشای تلویزیون..ایشون یه چراغ نصب می کنه بالای تلویزیون تا هر وقت زنگ خونه رو میزنه چراغ بالای تلویزیون روشن شه ..به همین راحتی..از کارهای دیگه دستگاه شناسایی پول برای نابینایان که ۸۰ درصدشو رفته و از ۲۰۰۰ طرح در مسابقات سوییس اول شده بازم حسن از وسط جمعیت بلند گفت خدا خیرت بده Big Smile و یکی دیگه از اختراعتشون ماتریکس هوشمند بند انگشت که وقتی به بند ۴ تا انگشتای دستتون نگاه می کنید یه ماتریکس ۳*۴ میبینید درست مشابه اعداد روی موبایل این ماتریکس وقتی توجه ش رو جلب کرده که مامانش با شمارش انگشتاش مشغول خوندن تسبیحات اربعه بوده! دیگه زین بعد به جای فشار دکمه های موبایل بندهای انگشتتون رو لمس می کنید خودش شماره می گیره خخخخخ
و اما این اختراعشون که یاد آیدای عزیزم افتادم..ماتریکس هوشمند دندان که یه دندان مصنوعی و پلاستیکی و توخالیه تقریبا که روی دندان ها قرار می گیره و پشت این دندان ها کلیدهای کیبورد یا حرکت موس می شه تنظیم شه یعنی حرکت زبان و لمس پشت ماتریکس دندان نقش موس و کیبورد رو داره Smile
و اختراع آخر هم تشکچه ایی بود که با باد پر و خالی میشد و به تا ویلچر ارتفای می گرفت که مخترعش خانم برجیان هم اکنون در کانادا هستن و این رو برای پدر محترمشون که روی ویلچر نشسته بودن و در جشن حضور داشتن برای دریافت جایزه درست کرده بودن

برنامه های دیگه هم بود مثه تئاتر که خیلی جالب بود و حتما باید بنویسمش براتون

و کلیپ نامه ایی به آقای شهردار
بریدن کیک سی سالگی موسسه ی نیکوکاری رعد
و معرفی تاریخ سازان معلول
بخش بخور بخورش هم خوب بود

حکایت همچنان باقیست..

کارهای دستی معلولان در خیریه رعد

جمعه, آذر ۱۴م, ۱۳۹۳

همایش بزرگ روز جهانی معلولین

سه شنبه, آذر ۴م, ۱۳۹۳

ایام سوگواری محبوب دلها، ابا عبدالله الحسین (علیه سلام) رو تسلیت می گم و التماس دعای فراوان دارم

یه همایش بزرگ مربوط به روز معلولین در تهران ۸ آذر برگزار میشه پیشنهاد می کنم علاقمندان پیگیری کننSmile

شرکت تو اینجور همایش ها خیلی خوبه من که هر وقت شرکت کردم برام نتایج خوبی به لحاظ روحی داشته و امسال هم ۱۲ آذر روز معلولین تهران هستم، بلیط گرفتم البته به شرط حیات تو مراسم موسسه ی رعد شرکت خواهم کرد Smile یعنی خودم خودمو دعوت کردم :دی خوبه رام ندن و فقط برگزیده ها رو دعوت کننNeutral

کیمیای محبت

دوشنبه, آذر ۳م, ۱۳۹۳

ایام سوگواری محبوب دلها، ابا عبدالله الحسین (علیه سلام) رو تسلیت می گم و التماس دعای فراوان دارم

هنر دوست دارم. به نظرم همه آدما تو وجودشون یه هنر نهفته ست فقط باید کشفش کنن و بعد هم تشویق شن..من دلم می خواست یه طراح لباس یا طراح وسایل خونه بشم یعنی یه دیزاینر یا یه ایده پرداز هنری:دی ولی خب مشاور شدمNeutral البته مشاوره هم هنره Smile چند روز پیشا به مامانم گفتم چرخ خیاطی می خوام نه اینکه لباس بدوزم بیشتر تو کار ارائه مدلم مدل های جدید حالا تو هر زمینه می خواد باشه از عروسک و دم کنی گرفته تا لباس عروس :دی اصلا خدا رو چه دیدی شاید زدو با این همه مدل و ایده ایی که تو ذهنمه کارآفرین هم شدم..مامانم گفت : نچ شرمنده! مهدی می گفت: این همه درس خوندی که مدل دم کنی ارائه بدی ؟ گفتم بابا خو می خوام در کنار کارم سرگرم هم بشم اصلا مگه می شه دختر بدون هنر دوخت و دوز؟ خلاصه با نچ گفتن پیگیرش نشدمو مجبورم کردن چند تا کار رو با دست دوختمNeutral تا اینکه بابام که از تهران اومده بود سر سفره ناهار گفت رفتم تو یه خیابونی از اول تا آخرش چرخ خیاطی بود کوچیک و بزرگ خواستم برات یه دونه بگیرم! گفتم جونه مونا گفت آره چطور؟ گفتم آخه همین چند روز پیشا به مامان گفتم گفت نه! مهدی هم گفت بفرما مونا خانوم همون اول به بابا می گفتی الان چرخ خیاطی داشتیBig Smile خلاصه قرار شده پدر برام بخره دیگه
این روزا مشغول خوندن کتاب “کیمیای محبت ” و “یک شهر، یک خیاط ” که هر دو یادنامه ی مرحوم شیخ رجبعلی نکوگویان معروف به رجبعلی خیاطه بودم..کتاب که دستم بود و مهدی از محتوای کتاب خبر نداشت می گفت دیگه خیاطی رو ول نمی کنه..زندگی پر از خدای شیخ خیاط کلا منو دگرگون کرد و یاد خدای همیشگی که در سرتاسر کتاب موج می زد باعث آرامشم شد، نکته ی جالبش برام وقتی بود که شیخ خیاط چیزی که براش اهمیت داشت این بود که با هر سوزنی که می زد یاد خدا و ذکر خدا تو دلش بود و همیشه هر کاری رو می کرد به خاطر خدا بود..همش با خودم می گفتم خب این یعنی چی؟ به خاطر خدا..؟یعنی به دنبال هیچ لذتی نبود؟ هیچی؟ مگه می شه؟ مثلا من نقاشی می کشم چون دوست دارم من درس می خونم چون دوست دارم لذت می برم و خیلی چیزهای دیگه..یعنی شیخ خیاط لذت نمی برد؟ یا به دنبال لذت نبود؟ نه نبود واقعا نبود دنبالش نبود..فقط دنبال خدا بود اما همه لذت ها براش فراهم می شد..
دیروز داشتم نقاشی می کشیدم خواستم تمرین کنم..هر رنگی رو قاطی می کردم و هر قلم مویی که تو رنگ می زدم به یاد خداوند و آفریدگار این همه رنگ بودم حتی به دل خوشی خودم و یا کسی دیگه هم فکر نکردم فقط یاد خدا بود از حرکت دستی که خداوند داده تا ذهنی که ایده می یاره تا طیف رنگها که با اپسیلونی کم و زیادی درجه ی رنگ تغییر می کنه و آبی که برای تمیزی و رقیقی رنگه همش به یاد خدا بودم نتیجه ش یه شادی و آرامش حض فراوان از این کیمیای محبت خداوند بود..


___________
* ۹۳/۹/۳ با آرزوی بهترین جفت شدنی های قشنگ برای شماSmile

*نوشته هام قاطی پاطی ن نه؟ خودمم قاطیم Neutral