بایگانی برای اسفند, ۱۳۹۳

حس خیلی خیلی خوب

شنبه, اسفند ۲۳م, ۱۳۹۳

موسسه رعد به عنوان حق مولف نقاشی ارسالیم کلی کارت پستال برام ارسال کرده..خوشحالم که به اندازه ی همه ی دوستام هست و میتونم با کارت پستالهایی که نقاشی خودم روشونه بهشون تبریک و شادباش عید رو بگم.. Big Smile

___________
* خرید کارت پستالهای خیریه ی رعد از اینجا
* درآمد حاصل از فروش این کارت ها صرف امور خیریه و دانشگاهها و مراکز هنری ویژه ی معلولین میشه

اشانتیون

شنبه, اسفند ۲۳م, ۱۳۹۳

امروز رفتم مرکز شهر واسه خرید شب عید..یعنی یه همچین خانمی فعالیم که زدم تو بازار ولوله..شلوغ و آفتاب سوزان سی و چن درجه
اونم با کی؟ دوست اول راهنماییم تا به امروز که هم خونسرد و صبوره و با حوصله س هم استاد ویلچر رانی Smile یعنی تا تونست منو چند بار برد جاهای دلخواهم و تا میشد به ساز من و وسواسها و گیرهام برای خرید رقصید آخرش هم بردمش تو یه مغازه نی نی گولی لباس بچه..من هی ذوق کرده بودم و پروانه ایی شده بودمو دوست جانم می گفت چه علایقی داری خیلی جالبه و آخرش به فروشنده گفتم من که بچه ندارم ولی همینجوری یه چیز کوچولویی میخرم یه قاشق و چنگال بچه برداشتم بعد که پول رو حساب کرد دیدم یه پستونک که اول میخواستم برش دارم هم اشانتیون بهم داد..والا خودم داشتم آب می شدم ولی چه کنیم دیگه درونمون پر بچه س..یعنی بچه های درونم نون و آب و پستونک و قاشق و چنگال نمی خوان انصافا؟ میخواااان

خاک خوشبخت

چهارشنبه, اسفند ۲۰م, ۱۳۹۳

امروز دلم هوای شعرهای “عرفان نظر آهاری” کرد، کتاب “چای با طعم خدا”شو در اوردم و شعری رو که همیشه وقتی می خونم حالمو خوش می کنه رو نه یه بار نه دو بار ، چند باره و چندباره خوندم..دلم می خواد یه نقاشی بزرگ آبرنگ برای این شعرش بکشم یه نقاشی که تو دلمه..

سال ها پیش از این
زیر یک سنگ گوشه ایی از زمین
من فقط یک کمی خاک بودم همین
یک کمی خاک که دعایش پر زدن آن سوی پرده ی آسمان بود
آرزویش همیشه
دیدن آخرین قله ی کهکشان بود
*
خاک هر شب دعا کرد
از ته دل خدا را صدا کرد
یک شب آخر دعایش اثر کرد
یک فرشته تمام زمین را خبر کرد
و خدا تکه ایی خاک برداشت
آسمان را در آن کاشت
خاک را
توی دستان خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاک
توی دست خدا نور شد
پر گرفت از زمین دور شد
راستی
من همان خاک خوشبخت
من همان نور هستم
پس چرا گاهی اوقات
از خدا دور هستم؟

_____________
یه جایی خوندم که وقتی بچه ایی دنیا میاد یعنی اینکه خداوند هنوز از آفرینش انسان ناامید نشده.. Smile Heart

سیندرلا

سه شنبه, اسفند ۱۹م, ۱۳۹۳

امروز داشتم کفشامو میشستمو برای عید خوشکل موشکل و تمیزشون میکردم یادم اومد ای وااای این گوگولیها رو معرفی نکردم
من یه معضل بزرگ به نام کفشیابی داشتم جدا از اینکه کفش گیرم نمیومد چون کفش سبک باید پیدا می کردم کفشای بندی و چسبی اسپرت پاشنه هایی قطوری دارن که کفشو سنگین میکرد و من پام از مچ به شدت درد می گرفت، کفشهای هم که سبک بودن می یافتم به دردم نمیخورد یعنی یا از پام میوفتاد یا سر یه ماه کفش بدشکل میشد آخه اغلب از این پارچه ایی ها و سبک یا کفشهای ژیمناستیک میخریدم، از این خال خالیها و گل گلیها و سفیدا که مثه مال عروساس Smile ..از این کفش طبی ها هم خیلی بزرگن واقعا مچ پامو تو کشیدن خودم اینور و اونور میکشید و دردناک میشد هم هیچ تنوعی ندارن و رو مخن انگار مثلا یه دختر ۲۶ سال سربازه وطنه که اینجوری میسازنش

اغلب مامانم میرفت تموم پاساژها رو میگشت و من منتظر کفش بودم اما دست خالی میومد چون هیچ به دردم نمی خوردن و منم همشو همش با این کفش خال خالیها و گل گلیها یا کفشهای دوزاری باید مدارا می کردم یا کفشای اسپرت گیرم میومد که مجبور بودم همه جا بپوشم مثلا عقد نسیم یادمه دیگه من همون کفش دانشگاهم که اسپرت بود رو پام کردم و خیلی ضایع بود
اول راهنمایی بودم راننده سرویسم یکم شیرین میزد کفشمو از تو حیاط مدرسه اورد تو سرویس بهم گفت سیندرلا کفشتو جا گذاشتی تو حیاط..دیگه از اون به بعد هی بم می گفت سیندرلا هر چی به مامانم میگفتم بهش بگو رو اعصاب من راه نره میگفت: اشکال نداره سیندرلا که خوبه

خلاصه یه روزی از روزها (تقریبا ۴سال پیش) من گفتم باید بگردم یه کفش خوب بیابم که برای هر جایی مناسب باشه یادم افتاد به فیلمهای انگلیسی که اغلب تو فیلماشون دخترا همون کفشایی رو می پوشن که من تو ذهن دارم خلاصه به یکی از بستگان سپردم که هزینه هر چقدر میشه بشه اما برای من یه کفش خوب بخر تا اینکه مارک “bootleg “clarks رو بهم معرفی کرد و گفت که اغلب مدارس انگلیس باید برای بچه ها تا دبیرستان از این کفش سفارش بدن و مشاغل سخت و کار طولانی که نیاز به ایستادن داشته باشه و معلم ها هم از این مارک کفش میگیرن، حتی گفت بچه هایی که پاشون مشکل داره و معلمشون تو مدرسه تشخیص بده خود شرکت میاد مدرسه و اندازه های پای بچه رو میگیره و براش کفش مناسب پاشو درست میکنه.. هم طبی هم باب هر سلیقه ایی و هم خوب کار میکنه و هم سبکه و یه جفتش رو برام اوورد حدودا ۴۰ پوند انگلیسه گرون محسوب میشه، خلاصه لطف کرد یکیشو برام اوورد..
نگین خوش به حالتو ایناها که نفست از جای گرم بلند میشه و مایه داری و فلان ۴۰ پوند میشه ۱۶۷ تومن اگر با پست بیارن براتون تا ۲۱۰ مثلا بشه، تقریبا من ۴ ساله این کفش پامه حساب کنید خودتون تو سال چند تا کفش و صندل و دمپایی و بوت و اینا میگیرین بعد به من بگین خوشبحالت و مایه دار

اینو فقط واسه دوستایی گذاشتم که حالا معلولیت مختلف دارن میتونن از اینها استفاده کنن امتحانشو پس داده مال من به لحاظ فرم و.. داخل کفش و طبی بودنش آخ نگفته فقط دلمو زده آخه همه جا پامه تو عروسی و عزا تو دانشگاه تو مهمونی و.. همه جا و همه جا.. به خاطر بند چسبی هم که داره اصلا از پام نمیوفته
من تو سایت ابی و ایتسی دیدم بچه های مدارس بعد از مدرسه کفشاشونو که از همین مارکه حتی میذارن برای فروش چون نو میمونه و خیلی مقاومه
حالا شاید رفتم جایی و خودم از پام کندم یه لنگه شو جا بذارم جایی Evil Grin دلیلش بماند!!! مدیونید اگر فکر کنید حس سیندرلاییم فوران کرده Laugh Evil Grin

این عکس کفشم In Love

_____________
* حالا تولید ملی ها رو هم معرفی می کنیم Grin
* از این سایت و این سایت هم میتونید بخرید شکلهای مختلفی داره یا به اونایی که مزون دارن بگید براتون بیارن یا شاید هم نمایندگی داشته باشه در ایران، من اطلاع ندارم

عکاسی بدون اجازه:(

شنبه, اسفند ۱۶م, ۱۳۹۳

با رو مخ کار کردنای خونواده و دوستا و …توفیق اجباری کنکور دکترا نصیبم شد و با اینکه دیگه فعلا قصد گذر پله های موفقیت رو ندارم Grin صبح پا شدم رفتم کنکور دادم، خیلیییی سخت بود نمی دونم چرا اینقدر آزمون دکترا در نظرم سخت میاد Confused حالا آزمون سخت بودو خودم خوابالو و کسل و هوای سالن به شدت سرد و میلرزیدم یه دختر عکاسی همینجور فرت و فرت از من عکس می گرفت و رفته بود روی اعصابم، سوژه پیدا کرده بود اساسی
خودمو هی کنترل کردم و تا آخر آزمونم هیچی نگفتم دیگه وقتی برگمو دادم دیدم تو راهرو وایساده منتظره تا من بیامو عکس بگیره و همینطورم عکس می گرفت برگمو که داشتم به مسئولین می دادم مونای بی زبووون Thinking خشمگینانه جلوی همه Shock گفت : لطفا همه ی عکسهامو پاک کنید این همه بدون اجازه از من عکس گرفتین من اصلا راضی نیستم…و واقعا هم اصلا راضی نبودم و به شدت ناراحتم کرده بود..بعد گفتم اصلا راضی نیستم از عکسام در جایی استفاده کنین..دختره یه لبخند شرمندگی زدو و بدون جواب راهشو کشیدو رفت..
خدا می دونه چندتا عکس نیمرخ و یه رخ و سه رخ و پا رو پا و خواب روی برگه Laugh ، مداد روی چونه (ژست تفکری)، مداد در هوا (ژست یافتم یافتم) و در حال بسکویت خوردنو در حال تمیز کردن خرده بسکویتهای روی لباسمو دست توی دماغو لرزون از سرما و غمگین و خوشحالو و….از من گرفت این دختره
والا اگر عروسیمم بود اینقدر ازم عکس نمیگرفتن Grin Laugh ROTFL
_______
* خواهرانه می گم نکنین این کارو

چادر هنری

شنبه, اسفند ۹م, ۱۳۹۳

بالاخره اولین نمایشگاه هنری مون مون جون جمعه ۸ اسفند برگزار شد
حالا یکی ندونه فکر می کنه یه سالن نورانی با یه عالمه چراغ مشبک که دور تا دور این سالن بزرگ رو دیوار تابلوهای نقاشی مونا جون با یه موسیقی آروم و آرامشبخش در حال رونمایی بوده، بعد خود نقاش بزرگ هم دم در ورودی وایساده و خوش آمد گویی می کنه و آثارش رو یکی یکی معرفی می کنه و مراجعه کننده های هنر دوست سر خریدن تابلوها دعوا می کنن و تو مزایده گیس همدیگه رو می کشنو نقاش بزرگ اشک شوق از این همه ذوق هنری میریزه و تو افق محو میشه
نه جانم از این خبرا نیست
یه هفته پیش یکی از همکلاسیام گفت که هلال احمر یه مراسمی داره و قراره غرفه های سلامت بزنه و یه برنامه ویژه پزشکی داره یه غرفه هم واسه تو، کارهای هنریتو بیار خیلی زیباست منم هول هولکی چن تا از کارای قاب گرفته که تو اتاقم بودو یه ۱۵ تا کارت پستال دستساز بردم و رفتم یه چادر هلال احمر شد واسه من، کارت پستالهای دستسازو چیدم رو یه میز پلاستیکی و تابلوها رو گذاشتم رو صندلی برای نمایش..تجربه ی خوبی بود خصوصا که خیلی شلوغ بود تا حالا یه جا این همه آدم ندیده بودم Neutral و از طرفی کلی غرفه از آداب و رسوم محلی بود که آدم رو سر ذوق میورد من که عاشق اون برگه درازااااااا بودم که گذاشته بودن بچه ها نقاشی بکشن دلم از این نقاشی متری ها می خواد و یه عالمه وقت و توان تا همشو خودم بکشم..

دنبال یه لقمه نون حلال

شنبه, اسفند ۹م, ۱۳۹۳

رفتم سازمان مرکزی برای طرح اختیاری که هیچم اختیاری نیست، رفتم پیش یکی از رییس رئوسا گفت طرح نداریم تا صد سال دیگه هم نوبتت نمیشه و دیگه نیا..منم هی میگفتم نسیمممم پ چرا ؟ من چی کنم؟ خلاصه آب پاکی رو ریخت رو دستم و دست از پا درازتر از اتاقش اومدم بیرون تو راه نسیم گفت بیا بریم معاونت فرهنگی دانشجویی کلاس چرم دوزی و اینا هست رفتیم گفت کلاسا برای خوابگاهی هاست نه شما بعد نسیم گفت : مدرس نمی خواین من زیور آلات بلدم درست کنم؟ دوستمم نقاشه (منو می گفت Evil Grin ) بعد گفت : نمونه کار دارین؟ کارامو که تو موبایل نشونش دادم دیوونه شد و گفت برات کلاس هنری و خلاقیت میذارم به خوابگاهیها درس بده Evil Grin منم از خدا خواسته البته بعد از توافق مالی قرارداد میبندم گفته باشممم Wink قرار مدرس تصویر سازی و کلاژ بشم Evil Grin از اونجا که اومدیم بیرون به نسیم گفتم: بریم واسه طرح پیش یه رییس دیگه؟ من دلم گرفته Frown و رفتیم..کلی تحویل و خوش آمدگویی..کاملا برعکس قبلی که دم در اتاقش بامون صحبت کرد ما رو تعارف کرد به داخل اتاقش و نشستیم بعد من گفتم دنبال طرح اختیاریم اما حتی اسممو تو سیستم وارد نمی کنن می گن تا صد سال دیگه هم نوبتت نمیشه..بعد بهم اطمینان داد که نوبتت میشه و اصلا خودم تا وزرات خونه میرم و پیگیر کارت میشم آخه چرا نوبتت نشه این حرفها بیخوده، فقط صبوری و پیگیری انشاالله نوبتت میشه
به قول نسیم : بنازم پارتی رو واسه خاطر خانم می خواد بره مستقیما وزارت خونه Neutral
خدایا این کار مشاوره من درست شه معرکه میشه، اگه به پارتی دار بودنه پارتیم خود خود خودتی Heart

کارت های خیریه ی رعد :)

سه شنبه, اسفند ۵م, ۱۳۹۳

این رو ببینید

عاقلی

سه شنبه, اسفند ۵م, ۱۳۹۳

موقع برگشت از اصفهان پروازم تاخیر خورد، تو فرودگاه اصفهان همه ی اهوازی ها یه جا نشسته بودن و منتظر..یه خانمی که لباس عربی پوشیده بود (شیله=روسری، عبا=چادر عربی) و خوب فارسی بلد نبود پیشم نشست و بام مشغول صحبت شد بعد ازم پرسید مشکلت چیه؟ و بعد گفت: تنها اومدی سفر؟ گفتم: بله
شاخاش داشت در میومد بنده خدا.. اینو از چشمای از حدقه در اومدش فهمیدم
بعد خدا رو شکر کرد گفت : درسته که پا نداری! اما خدا رو شکر که عاقلی! اگر عقلت مشکل داشت به نظرت میتونستی تنهایی سفر کنی؟
منم سرمو بردم بالا و یه نه کشیده تحویلش دادم

____________
*انصافا حرفش از صدتا حرف دکتراااا بیشتر روم تاثیر داشتو منو به فکر فرو برد

حس پروانه ایی

یکشنبه, اسفند ۳م, ۱۳۹۳

بچه یه سال و نیمه دوستم میومد رو پایه های جلوی ویلچر که پاهای من روش قرار می گیره می ایستاد بعد هی دستاشو به سمت من می گرفت که بغلم کنو منو بذار رو پات، دو سه باری بغلش کردمو کشیدمشو گذاشتم رو پام نشست اما دیگه نتونستم چون حس می کردم دستام از کتف می کنن تا اینکه بازم اومد مثل قبل رو پایه های ویلچرو من بهش گفتم نمی تونم جانم..بعد دیدم خودش محکم پاهای منو گرفته و خودشو به سمت بالا می کشه حالا هی بکشو هی نکش و بعد مثه فرفره پریدو نشست رو پام و دستامو گرفتو گذاشت رو چرخهای ویلچرو هی می گفت : اونـــــــــّـا (یعنی مونا :دی) اِ اِ اِ (یعنی بریم دور دور :دی)

چقدر پیدا کردن راه حلهای بچه ها شیرینه Smile

شادم!

یکشنبه, اسفند ۳م, ۱۳۹۳

بالاخره با پیگیری بابام و داداشم بلیط برای روز بعد بلیط کنسل شده ام گیرم اومد و رفتم اصفهون، نصف جهون! خیلییییی خووووش گذشت تا به حال اینقدر شاد و خوشحال نبودم و هیچ سفری بهم اینقدر مزه نداده بود هر وقت مامانم بهم زنگ می زد می گفت چقدر صدات شاده تا حالا ندیدم اینقدر شاد باشی مونا..خب همش به خاطر وجود دوست خوبه..دوست ماه دوست مهربون دوست خدایی
از اصفهان که برمیگشتم صورتم و لبام سوخته بود و هی ساعت به ساعت سوختگی بیشتر خودشو نشون می داد تا اینکه کلا پوستم قاچ قاچ خوردو خون میومد و دردناک بود و یه تبخال گنده هم رو لبم
رفتم دکتر، دکتر گفت خبببب این که معلومه از هوای سرد و خشک اونجاست و حساسیت شدید تو اما این تبخال نشونه ی اضطراب و استرسه..گفتم آخه من شاد بودم خیلی هم شااااااااد و استرس نداشتم گفت : بالاخره تنهایی سفر رفتن شاید ته دلت یه استرسی داشتی..لطفا نخند، گریه نکن، اخم نکن، عصبانی نشو کسی رو نبوس تا پوستت خوب بشه
ای خشکی پوست و تبخال عزیزم آیا شما عواطف انسانی سرتون میشه؟ من شادم تبخال جان