بایگانی برای فروردین, ۱۳۹۴

راز

یکشنبه, فروردین ۳۰م, ۱۳۹۴

یه بار سر کلاس خیلی خسته بودم از استاد اجازه گرفتم که برم خونه گفت: نمیشه باید بمونی..گفتم باور کنید استاد یه ثانیه هم نمی تونم بشینم..نگام کردو لبخند زد و گفت: باشه میذارم بری ولی ۵ دقیقه ی دیگه..همینجور ۵ دقیقه نشستیم و همه همدیگرو نگاه میکردیم بعد یه چند تا از بچه ها هم می گفتن استاد خب بذارین بره ما بیکار نشستیم..بعد از ۵ دقیقه بهم گفت: میتونی بری..گفتم استاد میتونم بپرسم چرا همون اول نذاشتین برم؟ گفت میخواستم بفهمی که ۳۶۰ ثانیه دیگه هم میتونستی بشینی Grin

امروز بعد از ۹ساعت یه ضرب نقاشی کشیدن مطمئن شدم توانایی جسمیه هر کاری که عشقم بکشه و روحیه ش رو داشته باشم رو در زمان طولانی دارم..فقط اگر بخوام!! خدا کمکم میکنه..

“رازِ راه
رفتن است
رازِ رودخانه
پُل
رازِ آسمان
ستاره است
رازِ خاک
گُل
رازِ اشک ها
چکیدن است
راز جوی
آب
راز بال ها
پریدن است
راز صبح
آفتاب “ویک سلام”
رازهای واقعی
رازهای برملاست
مثل روز روشن است
راز این جهان خداست

_____________
*شعر از عرفان نظر آهاری
**دور نقاشی ۳ آیه از آیه الکرسی رو نوشتم با خط ابداعی مون مون جان In Love

روح، روان و احساس

چهارشنبه, فروردین ۲۶م, ۱۳۹۴

هفته ی پیش و این هفته دو برنامه ی خیلی خوب برای خودم تدارک دیدم..

اولیش اینکه دوستای دبیرستانمو بعد از هفت سال دیدم..تو این مدت تو هیچ مراسمی با بچه های گذشته و روزگار دبیرستانم دیدار نداشتم جز یکی دو نفر که اومده بودن خونمون من تو مراسم هایی که کل کلاس همدیگرو می دیدن نرفته بودم..وارد خونه ی دوستم اینها که شدم دم ورودی خونه داشتم تو آیینه خودمو نگاه می کردمو و فکر میکردم که چه جوری برم تو جمع و با چه ادبیاتی شروع کنمو جلو آیینه واسه خودم حرف میزدمو ادا در میوردم که یکی از دوستام به بقیه داشت می گفت کاش مونا هم میومد یه دفعه دوستم که صابخونه باشه گفت مونا تو راهرو رو به روی آیینه س و این چنین شد که همه بچه های کلاس تجربی الف و ب ریختن رو سرم و هی بغل و ماچ و بوسه و منم کلا ادبیاتم و ادا و اطوارم پرید..خیلی برام جالب بود بعد هفت سال بعضی ها دکتر شده بودن بعضی ها حتی تخصص قبول شده بودن بعضی ها ازدواج کرده بودنو حتی یکی از بچه ها دوتایی با نی نی تو شکمش اومده بود بعضی ها لاغر بعضی ها چاق بعضی ها کم حرف بعضی ها پر حرف و بعضی ها هم به گمون بقیه مثل من بی تغییر!! اما نه من پُر بودم از تغییر و پُر بودم از حرف و ناگفته ها و شنیدنی ها پُر بودم از تجربه ها و لبخندها و اشک ها..پُر، پُر از …….

دومیش دعوتی دوستانم به صرف شام به مناسبت دفاع کارشناسی ارشدم..آره می دونم خیلی دیر شد خیلی خیلی اما چه کنم هر دفعه سر اینکه یکی نمی تونست بامون باشه ماجرا بهم می خورد خلاصه دلیل ها موجه تر از موجه و من ایده آل گرا دوست داشتم مراسم یه روزی باشه که هممون جمعمون جمع باشه اما خب بعد از این همه دیرکرد نشد که بشه نشد که همه باشن اما همینش هم خیلی خوش گذشت خیلی..ممنونم بچه ها برا خاطر یه شب رویایی و پر از خنده ایی که واسه هم ساختیم..
.
.
.
با همه ی این شادی ها برآیند این دو مهمانی روزهای پسین شادی رو برام نداشت و تا خودم رو باز پیدا کردم ۳، ۴ روزی طول کشید..من دوستهای خیلی خوبی دارم آدمهای خوبی که چه تو خلوتم چه اینجا چه تو خونه و فامیل و آشنا جز نیکی که به حق هم بوده ازشون یاد نکردم..هم خدا شاهده و هم خودشون میدونن..
حسی که از حضور توی جمع دارم اینجوریه که دوستام یه مسیر زندگی نرمال رو برای من متصور نیستند..و حتی تو کلمات هم بازگو میکنن..گاهی حتی فراتر از تصور نکردن میره و اینکه اینجوری میشه که حقی هم از قانون طبیعت و خلقت خداوند برام قائل نیستند..
بچه ایی که از امید خدا به آدمها پا میذاره روی زمین و در آغوش مادر و زیر سایه ی پدر، یه روزی بزرگ میشه میره مدرسه درس میخونه تربیت میشه میره دانشگاه ازدواج میکنه بچه دار میشه همون بچه یه روزی میشه مادر یه روزی میشه پدر و دوباره و دوباره این چرخه ادامه داره..همه و همه دست میدن به هم دل میدن به هم که چرخ همو بگردونن و خدمت کنن به همدیگه و دل خدا رو شاد کنند.. این وسط بیماری هست مرگ هست دلمشغولی هست..ولی بازم امید هست..عشق هست محبت هست دلگرمی هست..این برای همه ی آدمهاست استثنایی هم نداره..اینکه بگیم فلانی هوش و استعدادی نداره چطور میشه که بره فلان مدرسه یا برعکس، بهمانی قیافه ایی نداره خب چطوری میشه که ازدواج کنه و یا اینکه اینو میگییییی این که رو به قبله ست و مریضه چطوری میشه که بره دانشگاه؟ چطور میشه بچه دار بشه؟ و……..اما همه ی آدمها یه چیزی به اسم روح و روان دارن یه چیزی به اسم احساس..
یه چیزهایی برای من و شما عجیب و غیر قابل و باور ولی تو سیستم خداوند مثه چشمی بر هم زدنه..حالا من به عجیب بودن و اتفاق افتادن و نیفتادن این وقایع به ظاهر عجیب کاری ندارم ولی..ولی..ولی برای دوستی و به حکم مقدس بودنش امید باشید امید باشید که چرخه ی زندگی مثلا یه بیمار مثل خودتون بگرده مثل اونچه که برای خودتون میخواید.. و بگیدش و اقرارش کنید..چه اشکالی داره؟
به خاطر وجود روح و روان
روح و روانی که روش دوستی و عشقمون نشسته..
به خاطر وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِى..

مامان

پنجشنبه, فروردین ۲۰م, ۱۳۹۴

حال من خوب، حال هوا خوب، حال خدا خوب، حال زندگی خوب و روز؛ یک روزِ خیلی خوب
نشسته ام عکسهای چند ماهگی ام را میبینم و اشک می ریزم.. عکسهای بهار ۶۸، یعنی زُل زدن تو چشمهای مامانم وقتی از الان من کوچیکتر به نظر میرسه و چشماش شاده و سرحاله و ذوق میزنه، یعنی به به خوردن از دستهای مهربونه بی بی که چند ساله دیگه نیست..و غش غش خندیدن و با پاهای کوچولو وایسادن کف دست عمه، یعنی از آغوش خاله پرت شدن تو آسمونو دوباره اومدن تو بغل اَمنش، یعنی پوشیدن لباسهای گُل گُلی و پُف پُفی که زن عمو برات میدوخت، یعنی ردیف نشستن بچه های ریزه میزه ی فامیل کنار همو، سیب گفتنو برای لنز دوربینِ زن دایی خندیدن.. یعنی دویدن تو حیاط خونه ی قدیمی که سالهاست دیگه مال ما نیست و پایی هم نیست برای دویدن..
این عکسها چقدر خوبه..ممنون مامان به خاطر همه ی این یادگاری ها و خاطره هایی که برامون ساختی و میسازی.. ممنون
.
.
.
میلاد بانو فاطمه اطهر (س) و بزرگداشت مقام زن و مادر مبارک و گرامی باد Smile

پر پر پر پر پر

دوشنبه, فروردین ۱۷م, ۱۳۹۴


مبارکا مبارکا Rose

همه چی آرومه من چقدر خوشحالم حاکمه ولی چی؟ یاد باد آن روزگاران یاد باد که یه ساعت و ۴۵ دقیقه بدون مکث پشت تلفن وراجی می کردیم آخرش با غرهای مامانامونو فک آویزون به زور دل به قطع کردن تلفن میدادیم یاد باد سودی خانم جانم یاد باد..خب حالا با آقاتون حرف بزن ما که حرفی نداریم Grin مگه چیه؟؟؟ Grin

مبارکتون باشه و عشقتون هزار ساله In Love از خدا برات طلب خیر دارم خانم خانما

تو امنی..

یکشنبه, فروردین ۱۶م, ۱۳۹۴

یکی از بهترین روزهای زندگی من درست یه روزی شبیه امروز بود یه روز بهاری که تازه مدرسه ها و دانشگاهها وا شده بود ذوق و شوق درس خوندن توی هوای بهاری کنار بهترین دوستای دنیا، بدو بدو و استرس واسه امتحانهای ترم و حس سنگینیه یه عالمه کار نکرده که به خودت قول داده بودی تو ایام تعطیلات عید بهشون برسی، درد و بی حسی دست که یهو اومده بود سراغتو هیجکس جزجز خودت پناه دردت نباشه و دلگیری شدید از شخص شخیصی که شرایط اسف ناک درد و بی حوصلگی و بیمارستان رفتن و..هزار تا چیز دیگه رو برام به وجود اورد
اون موقعها تو نگاه من هیچ وقت پزشکا کسایی نبودن که بخوان کمکم کنن و دردمو کم کنن و یا اینکه بشن آرامشمو و احساس امنیتی در حضورشون داشته باشم..با درد کم یا بی درد رفته بودمو با درد زیاد و یا فلجی از پیششون برگشته بودم یا حس حقارت و بی ارزشی می کردم و همش چرا چرا می کردم که آخه چرا سرنوشت من با آدمهایی گره خورده که مرهم درد نیستنو ذغال دردن Grin و هی آتیش درد من رو شعله ورتر می کنن..؟؟ تو ذهن و نگاه من همه و یا هیچ بود و استثنایی هم در مورد این قشر قائل نبودم
تا اینکه دکتر سین سین به من کمک کرد، نمی دونم یه سال دوسال سه سال چهار سال اصن پنج سال طول کشید اما بالاخره من شد که بفهمم یه آدمهای این مدلی هم هستن شد که بفهمم تر و خشک رو با هم نسوزنم و شد که بفهمم آرامش و امنیت و حس خوب گرفتن و امید از پزشک هم وجوود داره
خیلی خوشحالم تو زندگیم یه آدم خوبی هست که باعث شده فارغ از این دنیا به این بزرگییی و متنوعی در کنار آدمهای خوبو مفیده دیگه هم احساس خوب داشته باشم و دوباره متولد بشم..مچکرم دکتر جان Rose

حالا مثلا این یک بُعدشه… شوما هزاران دریچه ی نورانی به سمت خداوند در زندگی من باز کردی..میدونی؟

* مخاطب کاملا خاص دکترم

هندونه زیر بغل

شنبه, فروردین ۱۵م, ۱۳۹۴

توو حرفای شبانگاهی آبجی و داداشانه ، مهدی میگه مونا تو ناراحتی از شرایطت و بیماریت؟ گفتم : بعضی وقتها آره.. گفت چرا؟ گفتم آخه به بعضی چیزا یا نمی رسم یا خیلی سخت میرسم..گاهی خسته میشم و ناراحت..ولی خب به خودم میامو رو چیزهایی کار میکنم که توانشو دارمو از پسش بر میام
بعد گفت: نهههههه منظورم یه چیز دیگه بود..تو از اینکه آدما تو رو روی ویلچر ببینن ناراحت میشی؟ گفتم : نه! اون مدل ناراحتی مال طفولیتم بود حالا دیگه نه..کاملا عادی شده حس خاصی ندارم..فقط گاهی خجالت می کشم که هی بخوام از دیگران کمک بگیرم، گفت ولی من خیلی ناراحت میشم از نگاهها Frown
ولی بذار یه اعترافی کنم: تو خوشتیپ ترین، باکلاس ترین، تمیزترین، مدرن ترین و زیبا ترین آدمی هستی که روی ویلچر میشینه تا حالا مثله تو ندیدم انصافا Neutral
والا من نفهمیدم چی ازم میخواست که نصف شبی اینقدر سوال و جوابم کردو تعریفم داد باید منتظر اهداف شومش بمونم Nerd

باوری های ماجراجو

پنجشنبه, فروردین ۱۳م, ۱۳۹۴

یه کمپینی هست به اسم باوری های ماجراجو که توی اون معلولین میتونن با امکانات ویژه تجربه های بینظیری داشته باشن..من همیشه تجربه های بینظیر رو دوست دارم البته نه تجربه هایی که توشون خطر و ریسک و گهگاهی احتمالِ آسیبِ…اما کلا تجربه کردن چیزهای طبیعی زندگی و زدن به دل طبیعت بکر رو دوست دارم و خیلی بهش فکر می کنم

گاهی تو رویاهام میزنم به دل طبیعت، به بالاترین نقطه ی کوه دماوند..حس می کنم وایسادم و دستامو باز کردم به قطر خورشید و هی نفس عمیق و هی نفس عمیق می کشم…گاهی هم خودمو لا به لای درخچه های آلوی وحشی وسط جنگل های مازندران تصور می کنمو توی سبد حصیری کوچیکم آلوهای ترش و آبدار و تازه رو میندازمو در حالی که مست بوی چوب خیس خورده هستم یکی دوتا آلو میخورمو زودی چشمامو از ترشی رو هم می بندم.. گاهی هم حتی تا ته دور و دراز و نادیده ی یه نخلستان بزرگ رو میدوم اینقدر می دوم تا نفسم به زور بالا بیاد..
گاهی حتی مادر میشمو در حالی که بچه مو سفت بغل کردمو روی یه تیوپ بزرگ نشستم از بالای یه کوه پر برف سُر می خورم تا ابرهای دورررر
آره باور و تصور که باشه هر چیزی رو میشه تصور کردو از تک تک این طبیعت زیبای خداوندی میشه حظ برد..

این سایت باوری های ماجراجو رو که دیدم فکر کردم که خیلی از این تصورات رو میشه واقعی کرد..کار که گیرم اومدو حقوق بگیر که شدم ماجراجویی با این گروه تو برنامه ی اصلیم خواهد بود Wink


این برنامه ۶ ماه اول سالشونه، برنامه تیر ماه رو دوست دارم زیااااااد

دوست جدیدم

جمعه, فروردین ۷م, ۱۳۹۴

چند روز قبل از سال نو، جانباز بزرگوار جناب کاوسی که از شهرضای استان اصفهان عازم خوزستان و خرمشهر قهرمان بودن و متاسفانه نشد که بیان اهواز خونه ی ما، یه سوغات خیلییی خوب برای من فرستادن که یکی از دوستانشون، آقای دکتر لطف کردن و اوردن خونمون..
حالا قسمت اصلی سوغات چی بود؟ دو عدد کتاب نوشته ی خود آقای کاوسی..کتاب تیغ های گل رز و کتاب پرواز با بال شکسته..اول از همه کتاب پرواز با بال شکسته نظرمو جلب کرد..کتاب خاطرات جمعی از رزمندگان شهرضا از فرمانده ی شهید آقاجمال طباطبایی بود..میدونستم پرواز که منظورشون شهادت بود اما بال شکسته ش رو نمی دونستم..شروع کردم به خوندن تا بفهمم جریان بال شکسته ی شهید چیه؟ خوندم و خوندم تا که فهمیدم شهید طباطبایی مدتی با نصف تنه ی فلج یعنی یک دست و یک پا (جانباز شده بودن) به جبهه می رفتن و فرمانده بودن و با اون وضعیت جسمی کارهای سختی رو انجام میدادن..اونی که اندام فلج داره میدونه چی می گم..کار سخت منظور حتی کارهای روزمره و ساده س..مثل بالا بردن آستین و وضو گرفتن، مثل بستن بند کفش و … فرماندهی و بالا رفتن از دکل و دیده بانی و..بماند!..
یه لحظه به ذهنم اومد که ای بابا چقدر شهید آقاجمال طباطبایی از زندگی سیر بودن که با این وضع و حال فلجی نصف بدن بلند میشدن میرفتن جبهه! همین چیزا تو ذهنم بود که رسیدم به صفحه ایی توش نوشته شده بود آقاجمال یه گردنبند طلا خریده بودن و میخواستن مرخصی برن تا موقع به دنیا اومدن دخترشون پیش همسرشون باشه..هیچی دیگه از این قضاوتهای مسخره م همین جوری اشکام اومد..
وقتی رسیدم به آخر کتاب عکس سید زهرا رو که بالای تابوت پدر شهیدش بودو ۹ ماهه با خنده ایی عمیق و گردنبند به گردن دیدم منو مصمم کرد که پیداش کنم..

هیچی دیگه پیداش کردم In Love دوستان جدیدم سیدزهرا طباطبایی و مادر محترمشون..چه مادر مهربونی واااای خیلی خوبن چقدر حرف زدن باشون حس خوبی بهم داد..چقدر هم منو تحویل گرفتن مادرشون (همسر شهید) و گفتن خودمون میایم دنبالتون تا چند روزی توی شهرضا مهمان ما باشی..یعنی یه همچین آدمهایی زیر این سقف آسمون زندگی می کنن بعله!

سال نو مبارک

پنجشنبه, فروردین ۶م, ۱۳۹۴

نامگذاری سال ۱۳۹۴ توسط رهبر معظم انقلاب به «دولت و ملت، همدلی و همزبانی»
.
.
همدلیشو دوس دارم پر از حس های خوب و روح نوازه..
.
.
همدلی فراموش نشه..فراموش نشه بعله!
___________
بعد از یا مقلب القلوب گفتن و هزار تا دعایی که موقع تحویل سال مثه قطار از تو نونل دلم رد شد و بعد از ماچ و بوسه اهالی منزل نوبت رسید به عیدی دادن مامان و بابام..سه تا پاکت گذاشتن جلومون و گفتن هر کس یکی برداره و تو یکی از پاکتها مبلغ بیشتره..ببینیم این بخت با کیه
هیچی دیگه پاکت پر و پیمون تره رو من برداشتم..و همه گفتن مثه اینکه امسال ساله منه..از اولش که خوب کلید خورد..ببینیم چیا رو میسازیم امسال؟ Neutral