بایگانی برای شهریور, ۱۳۹۴

ایمان به الله..

شنبه, شهریور ۲۸م, ۱۳۹۴

ده روز پیش بود تقریبا که برنامه ی شب های تابستان شبکه سه مهمانهای خیلی عالی داشتن..تا به حال هیچ وقت نبود که یه زوج تو عرض چند دقیقه از تصویر تلویزیون بتونه دگرگونم کنه و حالمو خوش کنه که هیچ و از طرفی تا به حال اینقدر از عقاید و باور و برخورد و زندگانی زوج های اینچنینی که به برنامه های تلویزیونی دعوت می شن به اندازه ی این زوج منقلب نشده بودم..
برنامه با قلم مویی در دهان آقای حسین نوری شروع شد جانبازی که به خاطر طنز نویسی در زمان شاه با ضربات شلاق نخاعی شده بود و دستها و پاهاش از کار افتاده بودن..رنگ خاص نقاشی ها توجه منو جلب می کنه..همه پر از نور و شادی و طبیعت..از اینکه اینقدر با دهان خوب نقاشی می کشه و طرح و رنگش به علایق من بینهایت نزدیکه مشعوف می شم دوست دارم سِر این همه حس خوب توی نقاشیش رو بفهمم زوم می کنم به تلوویزیون که آقای نوری داستان زندگیشون رو تعریف می کنن..
“سی سال پیش برای مسابقه ی نقاشی به همراه برادر ۱۶ ساله ام از شهرمون به تهران و دانشگاه شریف می یام که خانمی که نخبه ی فیزیک دانشگاه شریف بودن ازم خواستگاری می کنن..
خانومی جوان و باوقار و محجبه که الان دکتر هستن و عضو هیئت علمی دانشگاه تهران کنارشون نشستن و ادامه ی صحبت رو پی می گیرن..اون موقعی که آقای نوری رو دیدم از این همه پشتکار و تلاشش و سیمای معنویش خوشم اومده بود و ازشون خواستگاری کردم…
مصرع اول ابیات زیر پاسخ آقای نوری و مصرع های دوم پاسخ خانم دکتر نادیا مفتونی در مراسم خواستگاری Smile :


” زورق مضروب جسمم بسته جان شما

باد بان روح من برپا به ایمان شما

همسفر با من چرایید اندر این دریای درد

درد شعر عاشقان و عشق درمان شما

صد بلا باشد در این ره باز تردیدی کنید

کربلا مهرم بود هستم به پیمان شما

گر برد موج فنا بی رحم در گردابتان

در فنای فی الله ام دامان رحمان شما

چون هنرمندم شریکم گشته ای در این مسیر

از میان صد هنر احسن به ایمان شما

از کجا دانید خواهان چه هستم در نهان

هر که گوید راز من گوید ز پنهان شما ”
_________________
*کل داستانشون رو اینجا می تونید بخونید..داستان کامل تر خوندم ازشون ولی الان امکانش نیست بگردم دنبالش

**خواستم بگم تنها برنامه ایی بود که واقعا حس کردم یک فرد بیمار با یک فرد سالم همپا و هم دوش و همراه و همسر و هم…. هستند و نشون داده می شن..قرار نیست تو ازدواج های اینجوری یکی (فرد سالم) قهرمان و لطف کننده باشه قابل توجه آقای علیخانی و برنامه ی ماه عسل

***خیلی دوست دارم برم ببینمشون Smile یعنی میشه؟؟؟؟؟

****توجه: دوستان پیغام خصوصی وبلاگ مشکل داره و پیامها رو عمومی نشون میده!

مستأصل

دوشنبه, شهریور ۲۳م, ۱۳۹۴

دردناک و پر سوز

بی قرار

جمعه, شهریور ۱۳م, ۱۳۹۴

دلت که گرم باشه، غروب جمعه هم روز اول عیده.. میگه یه جوری دوستش داشته باش همیشه، که فکر کنی هر لحظه یکی منتظره از چنگت درش بیاره..اوهوم این مسیر که وقتی از مقصد قشنگ تر باشه، میشه یک عمر توی راه موند و لذتشو برد..اینایی که با دوست داشتنشون، خودت رو بیشتر از قبل دوست داری، اینا رو میشه تو زندگیت نگه داری..این وقتاییکه توی جمع هستی و دورت شلوغه بیشتر دلت واسش تنگ میشه، انگار حضور آدما، یادت میندازه که فقط اونه که به تنهاییت ترجیحش میدی..اینکه بدونه دوستش داری، حق اونه ولی اینکه چقدر دوستش داری چی ؟ نچ حق توئه….اونیکه کنارش هر چند کوتاه، از لحظه هات لذت میبری..این صمیمیتی که با تو دست و پا بودن فرق داره..
این تو که اگه کسی رو دوست داشته باشی همیشه بهانه ایی برای دیدنش پیدا می کنی..حتی اگر حرفی برای گفتن باهاش نداشته باشی..حتی اگر هزارتا درد و غصه داشته باشی و فرصتی نباشه الویت اول و آخرته..اینایی رو که کم میبینی اما همین کم ها خستگیتو در میکنه و تا کمی دیگر روزهارو با حس خوب سپری می کنی..ایناییکه یه جوری خوبن که باعث می شن به تنهاییامون که انقدر دوسشون داریم خیانت کنیم..اینایی که یه جوری خوبن و مهربونن که باید زیر لحظه هایی که باهاشونی کاربن بذاری..اوناییکه که یجوری خواستنین که دوست داری یه دل سیر بغلشون کنی..این لحظه هایی که کنارته و بازم دلت تنگ میشه..ایناییکه یکیو دارن که نگرانشونه قدرشو بدونن و نگران نگرانیاش باشن..
این دوست داشتن فقط یه جمله ست باید یکی رو پیدا کنی که برات از اون معنی بسازه
این خوشبختی که یعنی دلیل خنده هاش باشی…این قشنگترین تصویر دنیا، وقتیکه چشاش می خنده..این حس خوب دوست داشتن که بدون خودخواهیت باشه بدون توقعت باشه، بدون منت باشه.. این لحظه هایی که هم سعی می کنی یادت بیاد چی داشت می گفت. ولی بیشتر از اون یادته چند تا پلک زد، چند بار با نگاهش دلت خندید..این حضور بعضی ها توی زندگی، یه نشونه ست..اینکه یادت بمونه همیشه که تو هم آدم خوش شانسی هستی..این عشق که یعنی: طوری نگاش کنی که انگار آدم قحظه..
این وقتایی که باید دستش رو محکم توی دستت فشار بدی نه واسه اینکه بدونه دوستش داری..واسه اینکه باور کنی حضورش واقعیه و خواب نمیبینی
این دو دست، دو چشم و یک لب و آغوشش، که من تسلیم این پنج به علاوه ی یک تو شدم..
اییناییکه با دل بهشون محرم می شی نه فقط با خطبه ی عقد
این بعضی چیزها که گفتنی و نوشتنی نیست فقط زندگی کردنیه..

______________
*who man8 + ashvan +40roz

پیوند آسمونی

چهارشنبه, شهریور ۱۱م, ۱۳۹۴

نمی دونم چرا تا حالا جور نشده بود عروسی دوستای صمیمیم برم..حس و حالشو نمی دونستم..عروسی نسیم که طبقه بالا بود مامانم نذاشت برم، رفتم آرایشگاه دیدمش بعد اومدم خونه زار زدم..هی بم می گفتن شب عروسی دوستت اشک نریز خوب نی اما به خرجم نمی رفت و الی آخر..
امروز که عروسی یکی از دوستای خیلی متین عزیززززززززززززم بود حس راه رفتن تو یه باغ گل نرگس داشتم..خصوصا وقتی از راه دور برای لنز دوربینم میخندید.. In Love

سودابه جونم پیوند آسمونیت مبارک Kissing

ساده ی ساده..

پنجشنبه, شهریور ۵م, ۱۳۹۴

وقتی می خواد حال دلت عوض بشه یهو یهویی از غیب عوض میشه..رضوان گفت تنهام همه رفتن سفر بیا شب خونمون منم با کله رفتم و بار و بندیلمم بردم که صبح از اونجا با تاکسی برم بیمارستان دانشگاه و دانشگاه..
بماند تا خود کله سحر حرف زدیمو حرف زدیم و چای و ساقه طلایی خوردیم و فیلم دیدیم Chic ..
تک و تنها رفتم بیمارستان دنبال بخش مغز و اعصاب بودم رضوان زنگ زد گفت برو پیش خانم فلانی تا راهنماییت کنه رگ خوابش دستمه من باش صحبت کردم..خانم فلانی که دیدم گفت تنهایی؟ گفتم اوهوم Grin سخت نیست؟ گفتم : نچ ! بعد نمی دونم دلش سوخت! دید خیلی باکلاسم! کارت دانشجوییمو دید! نمی دونم والا اما عین رییس جمهورا هدایتم کرد به بخش
پا که گذاشتم تو بخش مغز و اعصاب، دلم گرفت گفتم سالها پیش من تو همین راهروها قدم میزدم و منتظر یه حال خوب بودم یه سرنوشت خوب! نمی دونم تو عالم بچگی دنبال چی بودم اما خب حتما دوست داشتم که خوب باشم به طاقچه ی پنجره ی پر از گلدون یکی از اتاقها نگام گره خورده بودو یادم اومد تو طاقچه ی پنجره ی اتاق من پر بود از عروسک زیزی گولو..آخه من خیلی زی زیگولو رو دوست داشتم Evil Grin همه کار از پسش بر میومد اونم توی تی ثانیه..امیر آقای جمالی هم خیلی دوست داشتم یعنی عاشقش بودم اما زورم میومد زی زیگولو همسایه اوناست دلم از این همسایه ها می خواست
پرستارا رو که نگاه میکردم می گفتم من حتی نتونستم رشته ی مورد علاقه ام رو بخونم..آخه من همدلی بدون صحبت دوست دارم با کار و تلاش..بعد تو منوی انتخابهای دوست داشتنی من کارگری و تمیزکاری منزل بود و تحصیلات آکادمی پرستاری بعد نمی دونم چی شد با این شرایط جسمی مشاوره رو یافتم خب مشاور هم یه رگش میخوره به پرستاری اما خب همدلی با کلامه! بعد کلام توی سیتینگ من خاموشه یعنی نه هیدنه Neutral
خب تا اینجا که همش غصه و حسرت گذشته ها بود!
دکتر که ویزیتم کرد و بام صحبت کرد وسط اون همه شلوغی و مریض یه حال خوب بهم دست داد همین که تو ایستگاه پرستاری بودم و منتظر بودم برو بچ پای نسخه ام رو مهر کنن، بگین چی شد؟؟؟
خادمای امام رضا با پرچم سر گنبد طلایی وارد بخش شدن بعد از این اتاق به اون اتاق رفتن عیادت بیمارا و براشون دعا و آرزوی خوب می کردن و یه شاخه گل به بیماران می دادن..یه آن تو بخش شلوغ مغز و اعصاب یه سکوتی برپا بود همه تو حال خودشون بودن، نمی تونم بگم چقدر حالم خوب شد اما یه همدلی چند بُعدی دیدم..همدلی عملی و کلامی و روحی و روانی و احساسی و معنوی و………
چقدر خوبه آدمهای این مدلی وجود داره و برای چند دقیقه هم که شده دل بیماران رو شاد و آرام می کنن..نه پرستار نه گارگر نه مشاور نه زی زیگولو، دلم خواست ساده ی ساده مثلشون باشم..با یه حس خوب و پر از رضایت و بی بها و بی بهانه..خدایا..

___________
* عکس از اینجا و خبر در اینجا

** میلاد امام رئوف و مهربانی ها امام رضا ع مبارک..