بایگانی برای آبان, ۱۳۹۴

هوای یه نفره

دوشنبه, آبان ۱۸م, ۱۳۹۴

دلم می خواست توی هوای بهاری و مه و بارون و بوی شرجی و خاک خیس خورده گم می شدم و فکرهای خوب و نقشه های قشنگ منو می برد تا ابرهای دور…

هوا خیلی خوبه In Love مچکرم خدا جون In Love

ایستادن مثل کوه

چهارشنبه, آبان ۱۳م, ۱۳۹۴

درست همونجایی که نقطه ی تلاقی آسمون و زمین رو میشه دید، همونجایی که سکوته و میشه خوب فکر کرد…میشه استقامت، بلندی، تعالی و قدرت و قداست رو با همه ی وجود درک کرد…
همونجایی که حس کردن خنکای نسیمش و صافی و یکدستی آسمونو، ناگهانی ابری و بارونی شدنش، باز کردن دستها و تو آغوش گرفتن آسمون با ابرهای پنبه اییش و دیدن پرواز بی دغدغه ی پرنده ها و کوچکی آدمها و ساختمون ها و برج ها و گلدسته ها همش برات یادآوره یه رازه!..همونجایی که دوست داری از عمق دلت فریاد بزنیو فریاد بزنیو فریاد بزنی که چندین و چند بار صداتو بشنوی..صداتو بشنوی که بدونی تنها نیستی..بدونی جات اَمنه..اوووم
.
.
.
نمی دونم تو کدوم یادداشتم تو وبلاگ نوشته بودم که دوست دارم برم کوه اما تنها کسی که واقعا دنبال یه راهکار درست درمون بود تا من به آرزوم برسم NEW GUY بود آخه یادمه که همون موقع ها واسم نوشت که رفته کوه، بعد یه آقایی سوار بر اسب، از کنارش رفته بالا ..گفت که یاد من افتاده و تو هم میتونی با اسب بری بالا..و کار نشد نداره و……..(من از اسب می ترسم شدید Grin )

این دفعه که رفتم تهران لطف بسیار بزرگی در حقم کردو منو برد بام تهران..یه جایی که درست، تهران زیر پام بود درسته که تا رسیدن به بام حس پیاده روی داشتم نه کوهنوردی اما وقتی رسیدم اون بالا …اوهوم اون بالا بالاهاااا…برام یه زیبایی و آرامشی داشت، که جز روی بلندای کوه؛ جایی دیگه ایی حسش نکرده بودم..

ممنون Rose Rose

____________________
*ثاابت باش اما در اوج چون کوه..(از خودم بود Grin )

**کوه برفی و کوه جنگلی و کوه آتشفشانی و کوه دریاچه ایی و آبشار دار می خواممممم Neutral

گذر

سه شنبه, آبان ۱۲م, ۱۳۹۴

چهارشنبه صبح بود که گوشیم زنگ خورد نگاه کردم کد تهران افتاده بود..زمان و روزش به نتایج داوری مسابقه نقاشی ایبیلمپیک فرانسه می خورد اما خب ته دلم فکر نمی کردم که من جزء برگزیده ها باشم که بخوان بام تماس بگیرن..اوووو من کجا و انتخاب شدن از این همه ماهر کجا!! بعضیها تحصیلات دانشگاهی هنری دارن بعضیها تنها کاری که در زندگیشون کردن فقط و فقط نقاشی بوده بعضیها از تو شکم مادرشون نقاش بودن و نقاشی می کشیدن و الان کلی حرفه ایی هستنو حرفی برای گفتن دارن اما من جز هیچ کدومشون نبودم واقعا..کسی بودم که فقط علاقه داشتم و دارم و گاهی گوشه ی بقیه ی کارهام نقاشی می کشیدم یا شایدم فقط برای داشتن حس خوب نقاشی می کردم نه بیشتر..
نمی دونم چی شد و نه شد که نقاشیم انتخاب شده بود خودم که پشت تلفن حس کردم حسینی بای بام تماس گرفته رتبه یک کنکور شدم اینقدر ذوق زده شدمممم Grin خلاصه گفتن که جمعه صبح باید بیام تهران آزمون بدم، آزمونم که خوب نشد ولی یکی از بهتررین سفرهایی بود که داشتم ..پُر از تجربه های خوب و قشنگ و تازه..دیدن دوستای خیلی خیلی خوووب In Love

شکر

پنجشنبه, آبان ۷م, ۱۳۹۴

یه سفر یهوویی..چمدون بسته..چند ساعت به پرواز..آسمون بارونی و قطعی مدام برق و من تو اتاق همیشه اَمنم.. پارچه مارچه ها ریخته دور و برمو مشغول دوخت و دوزهای کوچولو موچولو برای بعضی از دوستام که بی صبرانه منتظر دیدنشونم..خدایا شکرت..

تجربه ثابت کرده هر چه یهویی تر نتایج بهتر Evil Grin حالا ببینیم باب راس مون مون چی میکنه Neutral

مورچه خوش خوراک

پنجشنبه, آبان ۷م, ۱۳۹۴

فقط یه روز وقت داشتم برای نقاشی یعنی سه روزا بودا اما هم نمی خواستم تو تاسوعا و عاشورا بشینم نقاشی بکشم هم اینکه می خواستم دوستم بتونه بیاد خونمون کمکم کنه..که توی یه روز بتونم نقاشیم که ابعادش خیلی زیاد رو کامل کنم ایناش به کنار آخر شب که می خواستم بخوابم قبلش عکس نقاشیمو برای یکی دیگه از دوستام فرستادم دیدم او چه سنگین شده تازه فهمیدم که از من ناراحت بوده بعد از اون همه در حالی که از دست خودم ناراحت بودمو اشکم در اومده بود خوابیدم اونم یه خواب عمیق که تا خود صبح هیچی نفهمیدم..بازم ایناش به کنار…صبح که از خواب بیدار شدم دیدم تموم انگشتای پام خونیه باز مورچه انگشتاهامو گزیده بود Frown
اصلا هر چی خوردن گوشت بشه به تنشون ناراحتمااا اما نه واسه زخمی کردن منو که کلی هم الان باید نگهداری کنم به خاطر اینکه رسما حس مرده بودن بهم دادن..
مورچه ها هم بی وفا شدن..ای دل غافل.. Grin