بایگانی برای بهمن, ۱۳۹۴

ایده آلم..

شنبه, بهمن ۲۴م, ۱۳۹۴

چه حس خوبی دارم به امروز..
روز میلاد حضرت زینب (س) خیلی مبارکه..
آدم یاد کلی ویژگی و مهارت خوب میفته..مثل صبر و پرستاری و حمایت و امنیت و مهربانی و دل قرص و رضایت..همه ی اینا برای جنس لطیف زن..
چقدر دوست دارم این منش رو..

میلاد حضرت زینب س و روز پرستار مبارک..

قشنگی زندگی

چهارشنبه, بهمن ۷م, ۱۳۹۴

همدلی باهاش منو پرتاپ کرد به نوزده سال پیش..به اون روزی که همسن و سال دخترش بودم به اون روزی که مثل دخترش مسیر زندگیم با نخاعی شدن تغییر کرد..به اون روزایی که پناهی جز خداوند نداشتیم..به اون روزایی که به امید بازگشت به روال گذشته زمان کند و بی هدف و ناآرام می گذشت و مادرم از همه بی تاب تر بود مثل خود خودش که توی ۴۰ دقیقه ایی که با من صحبت می کرد اشکاش گوله گوله می ریخت رو گونه هاش..به اون روزایی که پدرم سکوتش برای همه ی اهل خونه کمرشکن بود مثل همسرش..
و من..مونایی که امروز رو به روشون بود..صبور، ساده، پر از تجربه، راضی، پر از شکرگزاری …لبخند بر لب در حالی که برای اولین بار خودش رو از منظر پدر و مادرش خوب تصور می کرد..خوشحال بودم..و از امروزی که برام ساختن، ممنون..از امروزی که میتونم همدل و مشاور یه مادر باشم با حس و حال مادر خودم..

و با خودم گفتم میدونی مونا قشنگی این زندگی به چیه؟ به اینه که درست وقتی که تو سرگرم لحظه های خودتی، کسایی تو لحظه هاشون دارن واسه قشنگی لحظه های تو تلاش و دعا می کنن..پدر…مادر…
این قشنگی های زندگی رو دریاب مونا..

نسیم، نفس خداست…

یکشنبه, بهمن ۴م, ۱۳۹۴

بارش زیادی سنگین بود و سربالایی زیادی سخت. دانه ی گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد. نفس نفس می زد. اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید، کسی او را نمی دید. دانه از روی شانه های کوچکش سُر خورد و افتاد. خدا دانه ی گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم، نفس خداست. مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت: “گاهی یادم می رود که هستی، کاشکی بیشتر می وزیدی”. خدا گفت: ” همیشه می وزم. نکند دیگر گمم کرده ای!”. مورچه گفت: ” این منم که گم می شوم بس که کوچکم. بس که ناچیزم. بس که خُرد. نقطه ایی که بود و نبودش را کسی نمی فهمد.” خدا گفت: ” اما نقطه سرآغاز هر خطی ست”. مورچه زیر دانه ی گندمش گم شد و گفت: “اما من سرآغاز هیچم و ریزم و ندیدنی. من به هیچ چشمی نخواهم آمد”. خدا گفت: “چشمی که سزاوار دیدن است می بیند. چشم های من همیشه بیناست.”
مورچه این را می دانست. اما شوق گفت و گو داشت. پس دوباره گفت :” زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم. نبودنم را غمی نیست.”
خدا گفت: “اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه ی کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در دل خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست، در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است.”
مورچه خندید و دانه ی گندم از دوشش دوباره افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد.
هیچ کس اما نمی دانست که در گوشه ایی از خاک، مورچه ایی با خدا گرم گفت و گوست..

_____________
متن برگرفته از کتاب “بالهایت را کجا جا گذاشته ایی؟” عرفان نظرآهاری
نقاشی که امشب کشیدم.. Smile خدا هم عاشق است Wink