بایگانی برای مهر, ۱۳۹۵

سفر به آلمان

دوشنبه, مهر ۱۹م, ۱۳۹۵

یه وقتایی واقعیتِ جلوی روت شبیه رویاست و خیال..چشماتو باز می کنی خودتو میبینی کنارِ یه برکه که یه عالمه درخت پاییزی دورش رو گرفته و برکه نارنجی، زرد و سبز شده و رگه رگه های آفتاب طلایی و آسمون صاف هم انعکاس برگای توی برکه رو جلا داده.. بعد با خودت میگی هی نگاه کن اینقدر خدا بهت انرژی داده که تونستی تنها سفر کنی به یه جای رویایی اونور کره ی خاکی..
مونا کی میدونست و فکر میکرد همون روزای سخت که مامان مریض شدو دست تنها شدی و افتادی توی جریان زندگی و تازه یاد گرفتی شلوار و جوراب و خودت پا کنی، اصلا بتونی درستو ادامه بدی و بری سرکار، کار کنی و پول جمع کنی و حالا تنها تنها بیای لب این برکه توی herrenhäuser gärten
خدایا؛ به همین نشونه های آرومت توی گوشه گوشه ی دلم خوشم..

خونه..

شنبه, مهر ۱۷م, ۱۳۹۵

می دونی کاشکی می شد خونه رو به قد آغوش آدم بسازن که بعد از دوری و دلتنگی، و سرخوشی و خوشحالی از دیدنش…لحظه ی وصال، بغلش بگیری فشارش بدی و بگی چقدر از دیدنت خوشحالم بگی خدارو شکر که هستی بالا سرمون، خدا رو شکر امنی…می دونی خونه رو باید بغل کرد باید بهش گفت دوستت دارم بوس بوس…