بایگانی برای دی, ۱۳۹۵

درخت بودم!

سه شنبه, دی ۲۸م, ۱۳۹۵

کى اشکامو پاک میکنه وقتى که غصه دارم؟

کاشکى جاى موهاى همه آدما گل بود جاى پاها ریشه…
بعد از کلى بدو بدو توی حراست نذاشت ویلچرمو بذارم تا بمونه تو محل کارم! تا از هر روز بردن و اوردنش خلاص بشم..درست همون جا که نگهبان به نشونه برو بابا دستشو تکون داد برامو ولم کرد و رفت..یهو دلم خواست درخت باشم..کاشکى درخت بودم…کاشکى همه مون درخت بودیم..اسیر خاک…اونوقت شاید همدیگه رو بهتر درک میکردیم…
این نیز میگذرد…❤️

خوب باشیم…

سفرنامه آلمان ۷

یکشنبه, دی ۲۶م, ۱۳۹۵

وقتی رسیدم خونه عمه م تازه فهمیدم چه دلایی نگرانم بوده و به یادم بوده..همه ی بستگان درجه یکم در همه جای دنیا گوش به زنگ بودن..خیلی بیشتر از خونواده خودم Smile و شجاعتم رو تحسین میکردن و میگفتن مثل مامانبزرگ خدا بیامرزت شجاعی In Love و حتی منو به کشورهای محل زندگیشون دعوت کردن و گفتن پیش ما هم باید بیای.. حس و حاله قشنگه روز رسیدنم این بود که من یه جای دور از وطنم توی آلمان وسط تقریبا یه محله شبیه به جنگل توی خونه ی ویلایی که دیوارهای شیشه ایی داشت و از لا به لای پرده ی سفید توری، نور میوفتاد روی فرش ایرانی و سفره ی با نقش و نگار اصفهانی، خورشت بادمجونِ عمه پز خوردم و خدا رو برای همه ی نعماتی که بهم داده و نداده شکر کردم..

دلم می خواست تا غروب نشده یکم برم بیرون همون دور و بر خونه بگردیم.. پس شال و کلاه کردم..
اونجا بود که فهمیدم زندگی برای نخاعی ها مشابه با شرایط جسمی من و دست تنها، با وجود همه ی امکانات خیلی سخته..آخه هوا خیلی سرده و برای هر بیرون رفتنی باید سه تا شلوار و سه تا ژاکت و کت و کلاه و شال گردن و کیسه آب گرم و…رو به خودم میپوشوندم..سرماش خیلی متفاوته..شاید بشه گفت پاییزش شبیه زمستون مشهده..برای من خیلی سرد بود و البته این مراحل لباس پوشیدن و لباس در اوردن بیرون و حتی لباس پوشیدن های توی خونه برای من خیلی سخت بود..انگاری که خودم بچه ی خودم باشم مثل یک بچه مجبور بودم روزی چندین و چندین دفعه خودم رو تر و خشک کنم..و هی به خودم گوشزد کنم که حواست به همه چی باشه مونا، تو اینجا مهمانی..از طرفی تمام کمک ها رو پس میزدم و مثه پلنگ با اون همه لباس خودم رو از زمین میکشیدم روی ویلچر..موقع برگشت به ایران دست و پام کبود بود از این روحیه ی به شدت استقلال طلبانه م..

وقتی رفتم از خونه بیرون اولین چیزی که چشمم رو گرفت سر در خونه ی همسایه شون بود که روی یه تابلوی سبز خوش رنگ در ورودی خونشون نوشته بودن: “إِنَّ اللّه مَعَ الصَّابِرِینَ“..

من تو فکر این بودم که خدا با صابرینه و دستای دختر عمه ی کوچیک و مهربونم دور گردنم و حلقه ایی از گلهای سفید بابونه دور سرم..و قاصدک سفید پنبه ایی تو دستم و آرزوهای خوب رو با فوت کردن به قاصدک به آسمون می فرستادم و از ته دل نفس می کشیدم.و..و برای خودم می خوندم: “صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاست … چاره عشق احتمال شرط محبت وفاست”*…

_________
* سعدی

از مکاشفات ما

جمعه, دی ۲۴م, ۱۳۹۵

پنج شنبه ست و مامان رفته سر مزار عزیزاش و وقتی برگشته چندتا دسته نرگس گرفته گذاشته تو آب و اورده پیش من..پر از ذوق شدم از عطر نرگس و یه عالمه خوشحال که میدونه من که زنده م، حى و حاضر و نرگس دوست برام گل بخره نه واسه مرده ها که پر پر کنه روی یه سنگ که تا دو دقیقه نشده باد ببرشون به ابرهای دور…
مهدی میگه خوبه که گاهی آدم به یه مصیبت بزرگ دچار بشه میدونی واسه چی؟ فکر میکنم و میگم: خب اونوقته که حامی واقعیشو میشناسه حمایت شیرین رو از آدماى عزیزش میبینه…میگه واای از دست تو.. نه بابا خوبه دچار یه مصیبت بزرگ بشیم چون دیگه تمام اتفاقهاى کوچیک و بیخود و بى ارزشى که تو ذهنمون برای خودمون بزرگشون کردیمو کلی انرژیمونو بردن از ذهنمون پاک میشه..نه؟
و من هنوز غرق عطر نرگسم و خداروشکر میکنم بابت همه ى حامى هاى زندگیم…

_______
*برای هر مزار یه درخت…یا یه گلدون…

آدمی هم با خداست..

دوشنبه, دی ۱۳م, ۱۳۹۵

ماهی کوچک دچار آبی بی کران بود ..آرزویش همه این بود که روزی به دریا برسد و هزار و یک گره ی آن را باز کند و چه سخت است وقتی که ماهی کوچک عاشق شود؛ عاشق دریای بزرگ …

ماهی همیشه و همه جا دنبال دریا می گشت اما پیدایش نمی کرد..هر روز و هر شب می رفت اما به دریا نمی رسید..کجا بود این دریای مرموز گمشده ی پنهان که هرچه بیشتر می گشت، گم تر می شد و هرچه که می رفت، دورتر..
ماهی مدام می گریست؛ از دوری و از دلتنگی و در اشک و دلتنگی اش غوطه می خورد .
همیشه با خود می گفت:
این جا سرزمین اشک ها ست..
اشک عاشقانی که پیش از من گریسته اند چون هیچ وقت دریا را ندیدند و فکر می کرد شاید جایی دور از این قطره های شور حزن انگیز دریا منتظر است .

ماهی یک عمر گریست و در اشک های خود غرق شد و مرد، اما هیچ وقت نفهمید که دریا همان بود که عمری در آن غوطه می خورد .

قصه که به این جا رسید ، آدمی گفت :
- ماهی در آب بود و نمی دانست.
شاید آدمی هم با خدا ست و نمی داند
و شاید آن دوری که عمری از آن دم زدیم، تنها یک اشتباه باشد.
آن وقت لبخند زد، خوشبختی از راه رسید و بهشت همان دم بر پا شد..

_____________
متن از خانم عرفان نظر آهاری

*با خداییمو نمی دونیم….تنها نیستیم..

هو شفا

چهارشنبه, دی ۸م, ۱۳۹۵

زیر نویسه دلم همین خاطره های آرومه کشیدنشه…….خوش به حال دلم..