بایگانی برای خرداد, ۱۳۹۶

روایت عشق افراد ضایعه نخاعی در رسانه

چهارشنبه, خرداد ۳۱م, ۱۳۹۶

همسایه امان هنگامی که به مسافرت می خواهد برود عکس چمدانش را می گذارد در صفحه ی اینستاگرامش در حالی که کتاب قرمز رنگ ،با “من پیش از تو” ی بزرگ و فونت خاصش روی صفحه؛ در لا به لای لباسهایش چشم نوازی می کند، موج اینستاگرامی یک سال اخیر؛ که کتاب گران قیمت را به چاپ بیست و یکم رسانده و پرفروش ترین کتاب سال و کتاب نوروز ۹۶ رو به خود اختصاص داده است اهمیت خواندن کتاب را برای منِ کتاب خوان یادآوری می کند..

قهرمان داستان و راوی، دختر ۲۶ ساله ای به نام “لوییزا” که با خانواده اش زندگی می کند، است.. او جاه طلب نیست و صلاحیت‌های کمی دارد! و مدام از خواهر کوچک‌ترش، ترینا، کم می‌آورد. روحیات و علاقه ی خاصی دارد و با انتخابِ رنگ های خاص و متضاد و لباس پوشیدن های عجیبش خود را با دیگران متفاوت می کند. لوییزا که در تامین خانواده کمک می‌کند، شغلش را در یک کافه محلی از دست می‌دهد. بعد از چندین تلاش بی‌نتیجه، بالاخره یک موقعیت استخدامی خاص گیر می‌آورد: کمک برای مراقبت از ویل ترینر، یک مرد جوان موفق(قبل از آسیب کوهنورد، صخره نورد، اسکی باز و…) و ثروتمند(خیلی ثروتمند) که مدت کوتاهی در اثر سانحه موتورسیکلت تتراپلژی (فلج ۴اندام) شده است.

مادر ویل، لوییزا را به منظور به دست آوردن روحیه و انجام بعضی کارهای شخصی همچون دارو دادن و غذا دادن و خاراندن گوش و .. استخدام کرده است.. و کارهای مهم ویل همچون استحمام و کمک در فرآیند دستشویی و جا به جایی را آقای نتین پرستار مسائل پزشکی او انجام می دهد که به خوبی اسپاسم و نوسانات دمایی و سوزش و درد و… را در افراد ضایعه نخاعی می داند.

ویل به دلیل ثروت امکانات خوب و مهیایی در زندگی دارد (مثل انواع ویلچر و ون برای جا به جایی در شهر و …) اما بعد از آسیب با کسی هیچ گونه ارتباطی ندارد..زندگی او در چاردیواری منحصر شده است، و دوست دخترش که رهایش کرده است دارد ازدواج می کند! و او به شدت به هم ریخته است. در ابتدا لوییزا نمی تواند با او هیچ ارتباطی بگیرد اما یواش یواش بعد از گذر دو ماه ویل اجازه میدهد که لوییزا موهایش را اصلاح کند.

یک روز به طور اتفاقی لوییزا از خانواده ی ویل میشنود که ویل برای ۶ ماه آینده نوبت یوتانازی(مرگ راحت برای بیماران سخت توسط پزشک) گرفته است. لوییزا با شنیدن این حرفها نامه ی استفعای خود را مینویسد و میرود و می گوید دلش نمی خواهد در این خودکشی سهیم باشد. اما خانواده ویل به او می گویند با توجه به اینکه تو توانستی فقط کمی نرمش کنی می خواهیم تو روحیه بهش بدی تا شاید از این تصمیم منصرف شود. از آن روز به بعد قهرمان بازی ها و گردش های روزمره برای ویل توسط لوییزا شروع میشود.

تا نهایتا هر دو عاشق هم میشوند. وقتی به روز یوتانازی نزدیک میشوند ویل به لوییزا می گوید عشق خوبی تجربه کرده است اما نمی تواند زندگی به این سبک و با ویلچر را تحمل کند و در کمال ناباوری خواننده به سوییس رفته و خودکشی می کند.

نقد:

نمایش معلولیت‌های مختلف در رسانه‌ها اعم از کتاب و فیلم و .. (فرقی ندارد رسانه‌ ایرانی باشد یا خارجی) از الگوهای مشابهی پیروی می‌کند. به عبارت دیگه، در بیشتر محصولات رسانه‌ای، فرد معلول در شکل‌های کلیشه‌ای مختلف و تکراری به تصویر کشیده می‌شود: از فردی بسیار شرور تا شخصیتی آسمانی، از انسانی پر از عقده و بدخواهی تا فرشته‌ای بدون توانایی، برای انجام عمل بد یا گناه، از متکدی تا حریص و ثروتمند و دوگانه‌های مشابه دیگه. این الگوهای رسانه‌ای، منطبق هستند با باور عمومی مردم جامعه نسبت به معلول و فرد دارای معلولیت…

از طرفی مشابه با الگویی که گفته شد در رسانه گاها، والدین و مراقبان و همسرانِ، افراد دارای معلولیت را افرادی قهرمان، فرشته صفت، انسانهایی آسمانی و یا سنگدل و بدجنس و بدخواه و غیرانسانی به تصویر می کشند.

در “من پیش از تو”، تردیدی نیست که “لوییزا” تصمیم انسانی او برای ماندن در کنار “ویل”، شایستۀ تحسین است اما موضوع وقتی پیچیده می‌شود که رسانه ی روایتگر وارد زندگی دو نفرۀ اونها میشود و کمک می‌کند که نگاه رایج و عمومی، از “لوییزا” قهرمانی اساطیری بیافریند… این بازنمایی از چند منظر نقطۀ عطف و مورد اهمیت مطالعات معلولیت است:

در کتاب و فیلم ” من پیش از تو” (به عنوان رسانه ایی محبوب و پر طرفدار) شرایطی را ایجاد می کند که به عموم مردم القا کند که نباید قهرمان ماجرا ” لوییزا” در مقام یک فرشته ی عاری از اشتباه، عذری برای خطای انسانی داشته باشد..(با نمایش تلاش های متعدد برای راضی نگه داشتن ویل مثل تفریح های خاص با ویلچر و اتفاق های پیش بینی نشده مثل گیر کردن در گِل و خود خوری های لوییزا و تفکر در مورد ناراحت کردن ویل و خودگویی های منفی و همینطور بازگو کردن حس سرباری برای فردی با ویلچر که در گِل گیر کرده)

و این اسطوره ی مهربانی در چشمان مردم قهرمانی ابدی باید باقی بماند..(به هر سازی رقصید لوییزا و همیشه در حال رقص بود)

از طرفی عشق بدون شرط لوییزا به نظر محکوم به جاودانگی ست و اون هم بدون توجه به وظیفه و تلاش سوی دیگه ی این ارتباط یعنی ویل (فرد آسیب نخاعی) در دوام این عشق!!!

کم اهمیت نشان دادن حق حیات و حق عاشقی و سایر حقوق زندگی از سوی ویل (فرد ضایعه نخاعی) با وجود شرایط مناسب مالی و حمایت های خانوادگی و تقویت و پر رنگ کردن حس سرباری و ناتوانی و عدم رضایت به هیچ طریق ممکن از سوی او ، لوییزای عاشق پیشه ی قدیسه را کلافه کرده بود.

و در نهایت مهم ترین نکته اینکه به نظر می رسد ویل با وجود معلولیت و ناتوانی مطلق نباید از او هیچ توقع انسانی و به خرج دادن عاطفه ایی داشته باشیم! و او نمی تواند پاسخگوی محبت های لوییزا باشد چرا که معلول و از کار افتاده است! و به یک گیرنده ی صرف خدمات جسمی و عاطفی تبدیل شده!
اگر هم بر فرض مثال باعث شده که عده ایی از او توقع بروز عواطف انسانی رو داشته باشن به دلیل عدم قبول اجرای وظایف خود در این ارتباط و در آخر خودکشی، فردی قدرنشناس، نامرد، خودبین و به عبارتی نمک به حروم جلوه داده شده است!

در من پیش از تو دو فاکتور اصلی زندگی معلولین با درجه بالای معلولیت یعنی “وضعیت اقتصادی مناسب و امکانات” و ” حمایت خانوادگی و اجتماعی مطلوب” و همینطور روابط عاطفی و انسانی از سوی افراد ضایعه نخاعی، کاملا بی ارزش انگاشته شده است.

___________________
آدرس غلط عشق و آسیب شناسی عشق. دکتر علیرضا سفیدچیان
معلولیت و رسانه دکتر نگین حسینی
جامعه شناسی معلولیت دکتر خدیجه جبلی

روشنایى…

چهارشنبه, خرداد ۳۱م, ۱۳۹۶


هر جاى دنیا که باشى هر چى که پیش بیاد و از هر کوه و دشت و دریایى ام گذر کنى….
بازم که بازه عشق اتفاقیست مونا…اتفاقى بین قلب ها…
این عشق روشناییست مثه آب و ماه و آفتاب ..مثه شبنم روى گل…مثه اشک..

نقاشی ها به وقت گرمای ۵٠درجه و تعطیلات Heart

روز اهداى خون

جمعه, خرداد ۲۶م, ۱۳۹۶

١۴ ژوئن روز جهانیه اهداى خون و تقدیر از خون دهنده هاى همیشگیه…رفتم خون بدم هر کاری کردم و هر توضیحی دادم نپذیرفتن گفتم بابا من هیچیم نیست نبینین رو ویلچرم سرحالم..صبح تا شب ول میچرخم کار و بار و درس و.. هنوزم جون دارم لپامو که از آفتاب ۵٠ درجه ایی سرخ بود نشون دادم گفتم ببینید پر خونم…خلاصه از من اصرار از اونا انکار..نشد که نشد..گفت قد و وزنت و فشار پایین وضعیتیت متناسب نیست برای خون دادن
خون دادن براى سلامتى خوبه راستش اول به فکر سلامتى خودم بودم گفتم یکم شاید از خستگى هام کم بشه و سرحال بشم و بعدش هم فکر نیازمندا..
کاشکى یکم تبلیغ بشه واسه یه روز مهمی مثه روز اهداى خون..اما خب هیچ خبرى نبود! یا حداقل من ندیدم…
شما هم اگر میتونین خون بدین براى سلامتى خیلى خوبه…تازه کار خیر کردین…چى بهتر از این که یکیو تو یه جایى دور و نزدیک، تو این زندگانى که به سرعت در حال عبوره حیاته دوباره بدین..ما که طبق معمول این سعادتو نداشتیم….

ایثار و فداکاری و گذشت

شنبه, خرداد ۲۰م, ۱۳۹۶

توی بحران خوبه که به فکر اونایی که ضعیف ترن باشیم..مثه بیماران و معلولین و بچه ها و کهنسالان و.. نه اینکه جاشون بذاریم و بریم.. حالا نه اینکه صد در صد جون و توانشونو بذارن یعنی درست و اصولیش اینه که تصمیم درست بگیرن یه وقتایی خوبه اول کمک بشه با هم برن مثه همین حادثه تروریستی یه وقتایی هم خوبه اول جون خودشو فرد نجات بده بعد که اوضاع آروم شد بره سراغ اونی که کمک میخواد مثه زلزله…
چند سال پیش که چندین و چند بار اهواز زلزله اومد..این مهدی داداشم که باش رفیقم حسابی خب کوچیکتر بود، دو تا پا داشت و دو تا پا هم غرض می کرد مثه فرفره میپرید تو کوچه بعد مامان و بابام دوتایی میومدن تو اتاق من و کمک می کردن و منو با کمک هم مثه کیسه برنج بلند میکردن مورچه وار با خودشون میبردن..بعد به مهدی میگفتم آخه انصافه این پیرزن و پیرمرد رو بذاری بری؟ دِ تو خجالت نمی کشی؟ خلاصه بخند بخند حالیش کردم اینقدر ترسو و خودخواه نباشه و با تعریف فداکاری مامان و بابا براش سعی کردم ایثار رو یاد بگیره و یا حتی با تعریف زندگی شهدایی که بچه های کوچیک و قد و نیم قد و ناز و عزیز داشتن اما جونشون کف دستشون بوده و شاید برای یه کمک کوچیک مثه کوتاه کردن مو و یا جارو کردن و.. دست بقیه رو تو جبهه می گرفتن..یادم گرفت انصافا خوب یاد گرفت..الانه که خیلی امنه به قدری که باید بش بگم بگذر و برو..

خوبه که به بچه هامون ایثار و فداکاری رو یاد بدیم که در حق دیگران خوب رفتار کنن مطمئنا یه روزی و یه جایی اون بچه دست ما رو هم میگیره..
حالا اینا به کنار..من موندم کسی که نماینده ی مردم هست و قراره حرف مردم رو به گوش مسئولین برسونه چطوره که حتی نتونسته محیط کار خودش رو درست کنه..چطور که نتونسته یه رمپ درست یه آسانسور اضطراری درست یه راه خروج درست حتی یه ویلچر کم وزن و باریک برای مواقع اضطراری اونجا قرار بده..خیلی حرفه هاااا…
البته سلفی گرفتن و لبخند زدن این نماینده ی معلول به دوربین برای اینکه نشون بدن حال امن و خوب خودشونو و یه عده مردم بیچاره بیرون دارن تو خون می غلتن هم بماند! بماند که این لبخند آبی بود رو دل آتش کشیده ی بعضی ها و یا بنزین؟

به بچه هاتون ایثار رو یاد بدین شاید هم باید گفت خودتون ایثارگر خوبی باشین بچه ها ببینن یاد می گیرن..دنیا به گذشت و ایثار و فداکاری نیاز داره..

____________
* ایثار چیست؟

** مدیریت بحران

صبوری تا بینهایت..

چهارشنبه, خرداد ۱۷م, ۱۳۹۶

چشمام پر از اشکه..
به دکتر سین سینم میگم دلم بچه می خواد، خیلی غمگینم..زندگی انگار الکیه اینجوری..نه؟
میگه حق داری..برات از خدا میخوام که مادر بشی..
بعد میرم تو فکر دو دو تا چهار تا میکنم که حتی اگه خدا بخواد کمه کمه کم دو سال زمان می خواد تا رسیدن به آرزو این دسته کمشه
دو سال میشه ۷۳۰ روز ۱۷۵۲۰ساعت..دسته کمش ۱۷ هزار ساعت صبوریه..
یاد جانبازهای جنگ می فتم که سی ساله گوشه ی آسایشگان..اونا هم حتما تسبیح به دست و ذکر خدا به لب این آرزوها رو شمردن این روزها رو شمردن این ساعتها رو شمردن..اما نشد…یعنی اونا میتونن شاد باشن؟

دنبال اون حس رضایتم چطوره که این همه ساعت، با یه عالمه آرزویی که بهش نرسیدن صبوری میکنن؟ باید خودمو آماده کنم..

ماهِ عشق..

یکشنبه, خرداد ۱۴م, ۱۳۹۶

به قول استاد علی صالحى :” اگر عشق آخرین عبادت ما نیست، پس آمده ایم اینجا براى کدام درد بى شفا؟”

التماس دعا..

نوشتن…

جمعه, خرداد ۵م, ۱۳۹۶

براى من یکى یه چیزى بیشتر از چهار تا جمله و حرف و خاطره ست
یه چیزى که وقتى یادت میاد سر تا سر دلت عشق میشه
یه قسمتى از وجودت
شاید بش بگیم روح
اون قسمت از لطافت روحت که فقط میتونه یه جاهایى مصرف بشه اون قسمت از احساسات که هر چى بیشتر و با ارزش تر هدیه بدیش بیشتر میاد جاش و اصلا قانونش اینه
براى من اینه
شاید براى همینه که قانون جهان فرشته هایى رو رویاوار میذاره سر راهم..فرشته هایى که رویاوار خوبند..رویاوار مهر از نگاهشون میباره…رویا وار دستمو مى گیرن..رویاوار دلمو آررم مى کنن…
اون اتفاقى که منو شاد میکنه و به وجد میاره سادگیشه..
اونجایى که بتونى روحت رو تقسیم کنى و به تصویر بکشى
انگار باید عشق رو خوب بخونى باید عشق رو خوب بلد باشى باید عشق ملکه ى ذهنت باشه….
انگار براى هر کلمه باید بگى خداروشکر برای هر پلک زدن…براى این عشق باید بگى خدای مهربونم شکرت

اینم پیغام خدا از شبکه ى یک، تو دل تاریکى و از صفحه ى تلویزیون اتاقم Heart

از آوازهای بهشتیت…

چهارشنبه, خرداد ۳م, ۱۳۹۶

فسقلی با مامان و باباش اومده دانشگاه..مامان دستپاچه ست تند تند داره تایپ می کنه و بابا داره مامانو راهنمایی می کنه بعد این فسقلی با دکمه های پیرهن سورمه ایی بابا بازی می کنه انگاری داره از آسمون ستاره میچینه و بلند بلند می خونه قاااااااا قا قا اِ دِ و اینجا رو گذاشته رو سرش
دِ آخه تو چی میگی جوجه؟
صداش سکوت رو شکسته و حس تازه ایی داده به اینجا و منو اورده رو فُرم، توی دلم میگم ای دخمله که گوشواره هات از دور داره برق میزنه بیا و برام هر روز آواز بخون…