بایگانی برای آذر, ۱۳۹۶

۱۰۶۵۵ روزه ام!

یکشنبه, آذر ۱۹م, ۱۳۹۶

٢٩ سال و دو روز…
هر آدمى باید بارها و بارها به دنیا بیاید
هر آدمى به تولدى دیگر محتاج است
بیا تا دوباره به دنیا بیاییم..

حسرت

جمعه, آذر ۳م, ۱۳۹۶

کاشکى نخاع درمان داشت.. یا کاشکى هر بیمارى لاعلاجى درمان داشت.. بیمار شدن خیلى درس ها میده به آدمى..رنج و سختى که مى کشى یه جور دیگه ت میکنه یه رشد خاص داره بیمارِ تلاشگر و امیدوار، تهش نگاه میکنه به خودش یه حس خوب بهش دست میده… براى من که باعث شد خیلى راه هاى جدیدى رو پیدا کنم که آدم هاى سالم تو ذهنشون تو اون شرایطِ من ممکن فقط یه راه به ذهنشون برسه و با بسته بودن اون راه زود مایوس بشن ولى من با بیمارى و هزاران راه بسته ى جلوى روم به خاطر جسم محدودم، ذهنم خلاق شد دنبال راه هاى مختلف بودم همیشه غم و یاس و ناراحتى هم کشیدم اما گشتم دنبال راهش تا پا به پاى بقیه ى انسان ها باشم و حتى به خیلى ها کمک کنم و شادى بهشون ببخشم… براى آرامش خودم و خونواده و کسایى مثل خودم…ذهنم باز شد و رفت به هر جا که میخواست فکرم مشغول شد و به هر چه که باید و نباید فکر کردم…

به حس و حال آدم ها تو بن بست ها بهتر توجه میکنم..خوب میفهمم آدم ها چه حسى دارن تو درد و رنج و سختى هر چند که زورمم میاد گاهى که چرا با کوچیکیه مشکل زود جا میزنن اما میفهممشون اون حسشون رو عمیقا میفهمم… این درک آدم ها خیلى خوبه اینجورى کمتر رنجیده میشى و البته اون انرژى مثبت و خوبى که حفظ میکنى برات شرایط خوبى رو در تعامل با آدم ها میسازه..صبور تر و محبوب تر و مهربان تر میشى….

اما یه جاهایى درست مثل امروز حس میکنى به قدر کافى بزرگ شدى و خوب و بد زندگى رو فهمیدى الانه که دیگه با این رنج هایى که دیدى آب دیده شدى میتونى بهترین زندگى رو بسازى و ذهنت پر از خلاقیت و خوبى و عشقه…ولى دوست دارى از همه ى تواناییت استفاده کنى و دوست دارى دیده بشه همه ى توانایى هات..دوست دارى همه ى مسیرها و نعمت هاى بیکران خداوند رو که با اون ذهن رنج دیده و خلاقت کشفشون کردى و رصدشون کردى رو تجربه کنى به آسونى…اینجاست که میگى کاشکى درمان داشتى…این محدودیت و بیمارى که برات یه فرصت رشد بوده حالا که بزرگ شدى درمان میشد….حالا که مثلا مدرک دکتراتو از این دانشگاه گرفتى از دانشگاه میرفتى و زندگیتو و زندگى دیگران رو با سواد و علمت، در وقتى مناسب و زمان زیاد و با خاطرى آسوده میساختى…یه همچین چیزى…ولى چه میشه کرد که تو سر در دانشگاه زندگى آسیب نخاعى نوشته: زگهواره تا گور دانش بجوى…

ان شاالله شفاى همه ى بیماران…

_________
*حسرت یا فارغ التحصیلى؟ مساله این است Pirate

با کوله بارى از نور از شب گذر کن

پنجشنبه, آذر ۲م, ۱۳۹۶

چقدر این آهنک آقاى سالار عقیلى رو دوست دارم
هندزفرى گذاشتمو هم آهنگ گوش میدم هم دلم میخواد شعرش رو نقاشى کنم…

در فصل بارشِ سنگ همچون، آیینه بمان
بر جان ِدشت تشنه بنویس از عطر بهاران

در انتظار فردا شب را سحر کن
با کوله بارى از نور از شب گذر کن
سرمست و عاشقانه در خود نظر کن

بشکن در قفس را از تن رها شوووو
درمان دردِ دردمندان را دوا شو
از خود دمى برون آ محو خداااا شوووو

خورشیدى، در جان تو پنهان است
دریا از، یادِ تو پریشان است
عاشق شو، زیرا عاشق انسان است

دنیا در چشم عاشق نفسى است
بى عشق، عالم قفسى است

آزاد از بند و دامِ قفس شو
با عشق هم نفس شووووووووو❤️❤️❤️❤️

خسته م نقاشیم اون چه که میخوام نشده
چون دلم یه کوله باررررر به چه بزرگى از نور، براى گذر از شب میخواد…

رهایى از تن چطوریه؟

گِل بازى و این دست ها…

پنجشنبه, آذر ۲م, ۱۳۹۶

رفته بودم خونه دوستم یه عالمه مجسمه و کتیبه رو میز و پیانوش و رو در و دیوار بود که با رنگ وسایل خونه ش سِت بود…وقتی بش گفتم چقدر قشنگن تازه گفت بهم که با دستاى خودش بهشون جون داده و اوردتشون به این دنیا…از این کارش ذوق زده شده بودم تا حالا به این فکر نکرده بودم که شاید بتونم با دستام به گِل شکل بدم و یه چیزى بسازمو از روح خودم بهش بدمم Smile برام خیلیییی جالب بود پس دست به کار شدم و شروع کردم به ساختن
اینکه بگم چقدر آرامش بخشه تا این کارو نکنین نمیتونین میزان آرامش رو درک کنین ولى ولى گِل بازى شده مونس من..گِل ها شنونده هاى خوبى هستن..حرفامو میشنون بى صدا تو سکوت..گوشم میدن گِل ها میدونن تنهایى خیلی چیز ساکتیه و دستت رو به مهر فشار میدن، میتونى حرف دلت رو رو دلشون بشونى حک کنى و بت لبخند میزنن تا ثابت شدن حرف های دلت رو دلشون ممکن هى تَرَک بخورن و تو هى باید حواست بهشون باشه و به زخمشون آب بدى و هواى دلشون رو داشته باشى و براشون مادرى کنى تا وقتى به دنیا میان با دلت یکى باشن…بشن همونى که تو توى رویاهات بوده…



دریاى رحمتش را کرانه ایى نیست؛ دلم پرواز مى خواهد تا ابرهاى دوررررر
رویاى من پرنده شدنو سبکبال بودنو پروازه تا خود خودت