بایگانی برای بهمن, ۱۳۹۶

از دوستاى جدید که خدا میفرسته

سه شنبه, بهمن ۲۴م, ۱۳۹۶

یه دورهمى دیگه داشتیم با دوستاى کلاس اول دبستانم بعد صرف شام یه مسیری رو پیاده رفتیم تا برسیم بستنی فروشی
نمی دونم کی و کجا اما وقتی رسیدم خونه، بهار دوستم پیام داد که یه خانمى وقتی منو دیدن ناخودآگاه اومدن دنبالمون و از دیدن روحیه ى من و گپو گفت با دوستامو خنده و شادیم خیلی احساس خوبی داشتن و شماره تلفنشون رو دادن به بهار و گفتن به من برسونه و بگه من باعث شدم که یاد دخترشون بیفتن و دوست دارن که با من ارتباط داشته باشن و گفتن دخترشون هم مثل من روى ویلچره
تا بهار شماره رو داد پیام دادم خانمى به غایت مهربون و فرهیخته، حالا تصمیم گرفتم برم منزلشون خیلى ذوق دارم دلم میخواد براى دخترشون یه نقاشی خوشکل بکشم و برم…. چى بکشم؟

** واى نمی دونم چرا کامنت دونى بسته بود؟؟ حالا باز شد…

ذهن شلوغ

جمعه, بهمن ۲۰م, ۱۳۹۶

نمى تونم آدما رو درک کنم تو عشق و عاشقى یکى رو با کلى خاطره ول میکنن میرن سراغ یکى دیگه و ادعاى عاشقی دوباره هم دارن خیلی راحت و آسون عشق به همین سادگیه براشون

من اما هر چه بیشتر بیشتر زمان میگذره و سنم میره بالاتر حس میکنم عاشق شدن سخته سازگارى سخته برام عشق مبهمه و فکر میکنم تو کل زندگیم جز خونواده م و دکتر سین سین که جزئى از خونواده م هس رو نمى تونم اینقدر عمیق و خالصانه و صادقانه دوست داشته باشم عاشقشونم عمیقااا زیاد شدیدا حاضرم همه زندگیم رو بدم همه ى همه ى همه ش برای یه لبخند پدر و مادر و برادرو دکترم
ولی عاشقى برام جدیدا سخته
نه اینکه نخوام
میخوام
ولی خیلی سخته زمان خیلی مهمه تا با عمق وجودت بگى عاشقى…فکر مى کنم سی سالگى انگار خیلى دیره انگار شوق و ذوق ٢٠ و ٢۵ نیست براى پذیرفتن کسى که عشقت و روحت رو باهاش قسمت کنى
حالا جاى شور و نشاط اول جوونى دلت فقط امنیت و اعتماد و سایه میخواد و آرامش
دلم میخواست برمى گشتم به ٢۵ سالگى و اون موقع تو گذر زندگى عشقمو پیدا مى کردم یا عشق منو پیدا مى کرد و الان در چند قدمى سی سالگى و با یه تجربه ى ۵ساله عشقم جوونه میزد….
خیلی سخته که بخواى توى سی و یا بعدترها عشق رو تجربه کنى و یا حتى توى این سن هى بگردى و ببینى با کى میتونى این تجربه رو داشته باشى و عشق رو پیدا کنى خیلی سخت و حتى عجیب!
عشق زمان میخواد و درک و یه عالمه ملاک عشق شور میخواد ذوق و نشاط و اشتیاق مى خواد
چطوره که آدما زود عاشق میشنو زود فارغ و این چرخه ادامه داره نمی دونم والله
چند روز پیش به این فکر میکردم کاش عشقى که پیدا میکردم یا عشقى که منو پیدا مى کرد از نوجوانى بود و با من بزرگ میشد رشد میکرد شریک لحظه هام بود حتما وصال اینجورى خیلی قشنگ و عمیقه حتما همو خوب میشناسن و قلق هاى همو خوب میدونن
و عاشقیشونو و دوست داشتنشون شیرینه
حالا که فعلا باید منتظر بود سی چهل پنجاه شصت سالگى یا شاید هیچوقت
ولى خوب ذهنه دیگه شلوغ میشه
نمى دونم فکر کنم حرفام علائم افسردگیه

خواهر آقاى دکتر هستم:))

جمعه, بهمن ۲۰م, ۱۳۹۶

با سودابه تو شهرک دانشگاهى راه میرفتیم که صدای دو بوق پشت سرهم آشنایی رو شنیدم دیدم دکتر مهدى داداش کوچولومه که دوستش هم کنارش نشسته رد که شد سرمو تازه بلند کردم و براش با کلى ذوق باى باى کردم میدونستم الان تو آیینه داره نگام میکنه
همیشه وقتی دوستاش هستن نمیاد، با خودم فکر میکردم که شاید دوست نداره که بگه من خواهرشم یا شاید خجالت بکشه بگه من خواهرش هستم
وقتی رفتیم خونه جمعمون جمع بود گفتم الهى قربونت برم که برام بوق میزنىSmile بعد گفت منم قربونت برم اتفاقا دوستم پرسید کى بود آشنا بود؟ بش گفتم آره بابا خواهرم بود Smile اینو که گفت کلى خوشحال شدم گفتم واقعا گفتى؟ گفت آره چرااا میپرسی و مگه چیه
هیچى نگفتم فقط با خودم گفتم الکى داستان میبافى مونا